تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

یک وقت فکر نکنید آمده ام اینجا بنویسم "بای بای، ما رفتیم". حاضرم خیلی کارها انجام دهم ولی این پست کذایی را نگذارم. بهرحال، برادران گرامی: از این به بعد می توانید مطالب مرا از آدرس فوفول مندانه زیر دنبال کنید:

www.teng2.wordpress.com

و برادران پیشرفته تری که مطالب را از طریق فید دنبال می کردند، لطف بکنند و به آدرس زیر در گوگل ریدر مشترک شوند:

http://feeds.feedburner.com/t-eng 

من باب توضیح عرض کنم که تا پریروز ۱۰۳ نفر بنابر دلایل نامعلومی مشترک فید بودند و بنا به دلایل نامعلوم تری دیروز این عدد ناگهان به ۱۳۳ فروند اسکل رسید. من آمار همه را دارم. پیگیری خواهم کرد که نفر نفرتان مشترک فید جدید شوید، و گرنه برخورد جدی خواهم کرد.

پانویس: اگر تیتر پست را خواندید و دارید مغزتان را می کاوید برای مصراع قبل و بعد، کمکتان می کنم:

... فریادمان بلند است، نهضت ادامه دارد، حتی اگر شب و روز، بر ما گلوله بارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:37  توسط مهندس خسته  | 

پنج-شش ماه یک بار لقمان حکیم می شوم. یعنی باید بشوم. نمی فهمم چطور این تغییر و تحولات در آدمی رخ می دهد، چیزی که می دانم این است که یکهو به خودم می آیم و متوجه می شوم دوست دخترم از ۲۴ ساعت روز ۱۲ ساعتش را بدخلقی می کند، عصبی است، استرسی است، نق نقو است و تمامی این حالاتش را طبعاً من هم می چشم، و ۱۲ ساعت دیگر را هم که البته خواب هستیم*. بعد باید ادب بیاموزانم. نیامدم اینها را بگویم. آمدم بپرسم. انگار که خیلی از زنان اینگونه اند؟ نمی دانم والله به خدا. به آخرهای آن دوره پنج-شش ماهه که نزدیک می شویم، که آخرش باید لقمان بشوم، اصلاً آمدنش را حس می کنم. یک روز با خودت می گویی این هفته پریود است. یک روز دیگر می گویی هفته قبل از پریود است. روز دیگری فکر می کنی هفته بعد از پریود است و توجیه و هضم اش می کنی. بعد به خودت می آیی و احساس می کنی همه روزها روز پریود هستند، و همه زمینها خونین. اصلاً حدیث هم داریم: کل یوم بریوداً، کل ارض فی دم. اصلاً حالا چرا انقدر مهم است این ماجرا؟ برادر، من هم خونریزی دارم، به علی. چه می دانم، دستم خون می آید، بینی ام خون می آید، لبم خون می آید، اصلاً تازگی ها که دوچرخه سواری می کنم گهگاهی باسنم هم خون می آید. می گویی تغییرات هورمونی؟ خود من هم دارم آقا جان. همین چند روز پیش ها دیدم روی گردن بلوری ام دوتا مو روییده. چمن آفریقایی نیست که دانه اش را بپاشی فردایش سبز شود، لابد هورمونهای بدنم بهم ریخته که این دوتا جوانه زده اند،  آنهم در بیست و شش سالگی. عصبی شدم؟ استرس زدم؟ نه به خدا، از ترسم که انگ بداخلاقی بهم بخورد فقط توی توالت جلوی آینه بهشان فکر و نگاه کردم. اینها را گفتم که کمی فکر کنید. به خدا آدمیزاد یادش نمی رود. همین خود من. همه چیزی یادم است و یادم می ماند. از دو سالگی ام خاطراتم را ثبت کرده ام. آن فامیلی که توی بچگی شکم تپل و سفیدم را نیشگون می گرفت به بهانه شوخی و خنده، یادم هست. هر انگولکی شده ام و هر اذیتی و هر آزاری و هر متلکی و هر پشت چشم نازک کردنی و هر پاپوش درست کردنی و هر خنجر به پشت زدنی و خلاصه هر چیزی. من شترم آقا جان، کینه ایم و یادم هم نمی رود.


*حالا که صحبتش شد، اگر هوس غربت کردید شهر لب دریا انتخاب نکنید که تمام عمرتان به خواب سپری می شود. اگر می خواهی تجسم اش کنی، فکر کن که از تهران سه روزه رفته ای محمودآباد. چقدر می خوابی توی محمود آباد؟ من هر روز همانقدر می خوابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 4:5  توسط مهندس خسته  | 

من کلاً خیلی با داستان گالیله حال می کنم. همان داستانی که بچه بودیم کارتونش را نشان می دادند. همانی که گالیله می گفت زمین به دور خورشید حرکت می کند و نه بالعکس، و بعد کارش بیخ پیدا کرد و به حراست کلیسا کشید و دادگاهی شد و توی دادگاه گفت گه خوردم، اما تو دلش به کلیسا فحش خارمادر می داد. این داستان برای من نمادی است از تحجری که دین ایجاد می کند. برادرمان گالیله در علوم دیگر هم سررشته داشته، مثلاً در مورد تیرها کار کرده بود. چند وفت پیشترها عکس فوق را دیدم در کتاب مقاومت مصالح تالیف شانلی. تصویری است که گالیله چند صد سال پیش توی کتابش کشیده برای توضیح نیروهایی که در تیر بوجود می آیند. گرچه جوابش کاملاً غلط بوده، ولی بهرحال جالب است که در آن زمانها توی اروپا به چه مسائلی فکر می کردند. فکر می کنم دقیقاً از همان زمانها موتور علم در کشور ما خاموش شد و بالعکس هر روز در اروپا پرگازتر می رفت. واقعاً توی آن زمانها ما دانشمند خفنی توی ایران داشتیم؟ انگاری از زمانی به بعد ماشین علم، به معنی کلمه، در کشورمان پنچر شد.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 19:17  توسط مهندس خسته  | 

لبهایت را غنچه کن و با تمام قوایت هوا را به درون شش هایت بکش. همینطور که داری این کار را انجام می دهی یک دستمال کاغذی بگیر جلوی دهانت و قدرت مکش را احساس کن و تخمین بزن. فکر می کنی توان این مکش معادل چند کیلو وات است؟ من هم نمی دانم و برایم مهم هم نیست. اما می دانم قدرت مکش جاروبرقی مان هم همینقدر هست. و با همین جاروبرقی هر از گاهی سوییت انبار شده از کثافت مان را جارو می کشم. جارو می کشم و در کمال استیصال می بینم که دانه های آشغال تنها عقب و جلو می روند، و آخر سر مجبورم می کنند خم شوم و از لای پرزهای موکت برشان دارم و بگذارمشان جلوی لوله جاروبرقی، شاید رضایت دهند و دل بکنند از لای پرزها. حالا شما هم فکر نکن که بنده بالکل مشاعرم را از دست داده ام و همه روز به دانه های آشغال و مقاومت شان فکر می کنم، نخیر قربان. اینها را گفتم تا برسم به اینجا که واقعاً درست گفته اند که "مهمان حبیب خداست". آخرین باری که کسی قرار بود بیاید خانه مان و داشتم با جاروی مزبور ور می رفتم به این نتیجه رسیدم که اگر صد سال هم مهمان نداشته باشیم گویا خودمان دست به جارو نمی شویم و کماکان اصرار داریم که خانه مان تمییز است.

بعد از مقدمه بی ربط فوق یک نکته مهم دیگر را هم بگویم: اگر گشادید و شلخته، جان مادرتان، همسر/شریک زندگی/پارتنر/گل فلند شبیه خودتان نگیرید. اگر هم احیاناً گرفتید زود به زود مهمان دعوت کنید تا به لطف حضورش سر و سامانی به منزل بدهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 16:43  توسط مهندس خسته  | 

فکر می کنم شش ماه پیش بود. تهران-آمستردام-مونترال. اوایل شب بود که رسیدم. دوتا چمدانم را از روی نوار نقاله پیدا کردم و روی یک گاری انداختم. ایستادم و پالتویی که مال زمان جوانی های بابام بود را صاف و صوف کردم. دستی به موهای چربم کشیدم و سعی کردم فرهای در هم تنیده را به جعد تبدیل کنم. مردمک های چشمم را گشاد کردم تا خستگی شانزده ساعت پرواز را قایم کنم. راه افتادم و از گیت خارج شدم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که دیدمش. بعد از چهار یا شاید هم پنج ماه دوست دخترم را در فاصله پنجاه متری دیدم. احساس عجیبی بود. چهار ماه دوری وخداحافظی و چت و وب کم و فحش و بد و بیراه و تهدید و قول و قرار و خیال پردازی و صف سفارت. و حالا آنجا ایستاده بود با یک ژاکت قرمز جگری و شال گردنی آبی رنگ که از زور نازکی مثل یک طناب بود و چند دور پیچانده بود دور گردنش و هنوز هم چند متری ازش مانده بود. هیکلش انگاری که آب رفته بود. قوز کرده بود و صورتش کوچک شده بود. و مهمتر از همه اینکه روسری یا مقنعه هم سرش نبود. نگاهم را پایین آوردم. شلوار کتان سبز چرک و پوتینهای مشکی زیپدار، که زیپ یک لنگه اش را نکشیده بود و پاچه شلوارش رفته بود توی شیار زیپ. تمام اقلام لباسش را برای اولین بار بود که می دیدم. ندویدم. رسیدیم و بغلش کردم و شروع کرد به گریه کردن. نه از این گریه های حال بهم زن که همه آرایش را به لجن تبدیل می کند. چهار تا گلوله اشک گنده و بعد شروع کرد به لبخند زدن. و نمی دانستیم که از چی و از کجا بگوییم و اصلاً عینهو دوتا آدم غریبه بودیم. انگار نه انگار که چهار سال تاریخ در جیب  بغل مان داریم.

اگر سه تا تصویر ماندنی در زندگی ام وجود داشته باشند مطمئناً یکیش همین شب فرودگاه مونترال است.

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 20:45  توسط مهندس خسته  | 

­­­­دوچرخه ام را دوست دارم. در سن بیست و شش سالگی یک دوچرخه کورسی سیاه رنگ دست دوم خریدم که عمرش اش یک کمی از خودم بیشتر است؛ فکر کنم سی یا چهل ساله باشد*. صد و سیزده دلار بالایش سلفیدم ولی راضی ام. حتی از شما که همین الآن مالتیپل زدی راضی ترم. ان شاءالله که دلار دلار این پول گوارای وجود فروشنده باشد. ان شاءالله که با همین پول یک حساب پس انداز باز کند و چندین سال بعد بچه اش را بفرستد کلاس کنکور.

آدمهای دنیا دو دسته هستند: کسانی که دوچرخه کوهستان سوار می شوند (تازه به دوران رسیده ها) و آنها که دوچرخه کورسی سوار می شوند و همچنین دسته قابل صرف نظری که اصولاً دوچرخه سوار نمی شوند. من کورسی سوار هستم. من کورسی "قدیمی" سوار هستم. همانی که دوچرخه لاغر سیاه رنگش عینهو فشنگ از کنار شما رد می شود. همانی که شما فقط باد عبورش را در موهایت حس می کنی. همانی که فقط یک خط سیاه رنگ در نگاهت به جا می گذرد و همانی که هربار رد می شود از خودت بدت می آید و یادت می افتد که دوست داری آدم دیگری باشی: یک کورسی "قدیمی" سوار.

دور دانشگاه می زنم و از در پشتی وارد می شوم و دوچرخه ام را کنار در پشتی می بندم. حالا هر وقت که نشستن پشت کامپیوتر قلبم را تیره و تار کرد می توانم بلند شوم، کش و قوسی بیایم، بایستم کنار پنجره و دقایقی چند را به دوچرخه ام که لمیده به میله نگاه کنم. نیم ساعت یکبار اینکار را انجام می دهم و باور کن توی همان نیم ساعت هم دلم برایش تنگ است.

 

* نخند آقاجان، من هم دلایل خودم را برای خریدن یک دوچرخه چهل ساله دارم، و خودم هم می دانم که با همین پول یک دوچرخه نو می توانستم از والمارت بخرم. اما توجه کن روی جای جای بدنه این ببر بنگال من حک شده "مید این کانادا"، حتی روی رینگ چرخ اش. و تنها عضو آسیایی اش سیستم دنده اش است که آنهم "شیمانو" و "مید این جاپون" است و برادران اطلاع دارند که "شیمانو" حرفه ای ترین سیستم دنده دنیاست. حال آنکه دوچرخه نوی شما صد در صد ساخت چین است. از این مباحث مارک و کشور سازنده هم که بگذریم، دلیل دیگری هم دارم: دوچرخه من چهل سال است که سرپاست، یعنی امتحانش را پس داده و حداقل چهار-پنج سالی هم برای بنده دوچرخه خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:21  توسط مهندس خسته  | 

خیلی زیاد دیده ام پستهای وبلاگی که تلاش کرده اند یک طبقه بندی جامع ارائه بدهند از انواع وبلاگ های فارسی، و معمولاً می زنند توی سر همه انواع به غیر از یک یا چند نوع خاص. جدیدترین موردی که دیدم خیلی مانور داده بود روی "تولید محتوا به زبان فارسی"، و طبعاً می گفت مولدین محتوا به به بقیه اه اه. و "محتوا" هم احتمالاً یعنی چیز علمی ارزشمند. خب آقاجان واضح است که محل انتشار محتوای علمی وبلاگ نیست. محتوای علمی قبل از هرچیزی نیاز به مرجع و بررسی و داوری دارد، نه اینکه شما توی بلاگفا پست بفرستی و احساس کنی اتم شکافتی. مبرهن نیست که وبلاگ جای انتشار محتوای علمی نیست؟

یکی دیگر از توهمات رایج، "سیاسی نویسی" است. آقاجان، همه مان بلدیم بگوییم احمدی پیفه، اون یکی دزده، اون یکی هیزه و اون یکی معتاده. اگرهم خودمان بلد نباشیم توی تاکسی و اتوبوس می شنویم و یاد می گیریم. پس آن چیزی که توی وبلاگهای فارسی به عنوان "سیاسی نویسی" شناخته می شود هم چیز خاص و ارزشمندی نیست، که بخواهیم به واسطه اش توی سر دیگران بزنیم. ادعای دیگر نیز این است که اگر همه انتقاد کنند و سیاسی بنویسند، یکهو به نحوی از انحاء انتقادات به گوش مسئولین می رسد و خلاصه فرجی حاصل می شود (!).

یک سری دیگر هم این وبلاگهای آی تی نویس را توی بوق می کنند، که بنده به شخصه اصلاً نمی فهمم این بلاگ ها راجع به چی صحبت می کنند: پادکست و توییتر و فیس بوک و جاوا و لینوکس و این مسائل فضایی. من همان وبلاگ نویسی کثیف قدیمی را دوست دارم.

مخلص کلام اینکه هر کسی هرچیزی دوست دارد بنویسد و بخواند انقدر انگشتش را توی بند و بساط مردم نکند. والسلام علیکم ورحمت الله و برکاته. المهندث الکثیر الخستهٌ.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 17:59  توسط مهندس خسته  | 

چند هفته پیش با جمعی از دوستان برنامه پیک نیک گذاشتیم. ده-دوازده نفری شدیم، دوتا ماشین کرایه کردیم و به همراه ماشین یکی از دوستان، سه ماشینه رفتیم خارج از شهر. ماشین های کرایه ای هردو دوژ بودند. نمی دانم چرا یکهو هوس کردم بشینم پشت فرمان. البته گواهینامه کانادایی ندارم و لذا به ژست و فیگور گرفتن پشت فرمان و تکیه زدن به کاپوت ماشین و چند تا عکس یادگاری رضایت دادم. حتی هوس کرده بودم یک لنگ نمناک می داشتم و ماشین را برق می انداختم. نمی دانم چرا، ولی انگار بعد از شش ماه پیاده روی و کمی اتوبوس سواری، "ماشین بازی" خونم کم شده بود.

 

نیم ساعتی راندیم و به یک پارک جنگلی رسیدیم که یک دریاچه هم داشت به نام "دالر لیک" یا دریاچه دلار. از همان اول صبح هم انواع و اقسام پشه و جک و جانور افتاد به جانمان. بعد فهمیدیم که این داستان گزندگان پیچیده تر از این حرفهاست؛ مثلاً کلی اسپری و کرم موجود است که به خودت بزنی تا حشره ها نزدیکت نشوند، و کلی هم پماد و ضماد مرهم موجود است که اگر زدندت خودت را درمان کنی. و اصولاً علاوه بر وضعیت آب و هوایی این پارکها، همیشه میزان حشرات را هم گزارش می دهند چرا که جزو پارامترهای انتخاب محل پیک نیک هستند*. نمی دانم چرا دوست داشتم فکر کنم افسانه ای قدیم وجود دارد مبنی بر اینکه هر کس در "دالر لیک" شنا کند پولدار می شود. و من هم جوگیر شدم بیست دقیقه ای توی دریاچه شنا کردم. تجربه جالبی است شنا در آبی که ساحلش جنگلی است و نه شن و ماسه.

 

یک نکته پایانی هم بگویم و آن اینکه توی کانادا به نحو عجیبی مواظب طبیعت و محیط زیست شان هستند و الحق و انصاف هم طبیعت قشنگ و بکری دارند. مثلاً شما اجازه ندارید چوب از روی زمین جمع کنید آتش درست کنید، بلکه هیزم مخصوص از شهر می خرید و فقط در محل های مشخصی اجازه روشن کردن آتش دارید و بعد هم چوب های نیم سوز و ذغال و خاکستر را در محلی مخصوص می ریزید، و یا اگر سگ تان را می برید گردش باید با یک کیسه فریزی دنبال هاپویتان راه بیفتید و هرجا پی پی کرد جمعش کنید. ماشاءالله انقدر هم درخت دارند که خدا می داند. گه گداری فکر می کنم مگر اینها بچه هایشان دفتر مشق نمی خواهند که چهارتا دانه از این درخت ها را ببرند؟ خلاصه اینکه انقدر مواظب این درختها هستند که احتمالاً طبیعت هر از چند گاهی حرص اش می گیرد و یک طوفان یا آتش سوزی راه می افتد و هکتار هکتار جنگل و درخت از بین می روند، مثل همین چند سال پیش که یک پارک بزرگ شهر در "طوفان خوان" نابود شد. تصویر این بغل قبل و بعد از طوفان را نشان می دهد.

 

* در مورد گزندگان باید بگویم که بنده خودم کم مورد حمله پشه قرار نگرفتم و انگ فوفولی بهم نمی چسبد، اما نمی دانم چرا نیش این پشه ها عینهو رتیل بود. اولاً اینکه علاوه بر نقاط استراتژیک، کف کله را هم می زنند. دوماً اینکه حتی بعد از التیام، همان محل باز هم خارش می گیرد. سوماً اینکه چند تا از پشه ها توی لباس و بند و بساطمان از پارک به همراه ما برگشتند شهر و انگار توی خانه مان تخم گذاری کرده اند و هر از گاهی یک پشه جوان هم از سوراخ سمبه ای پیدا می شود و دوباره می افتد به جانمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 20:45  توسط مهندس خسته  | 

خیلی وقتها آدم بهانه هایی می گیرد، مقایسه هایی می کند، که در نظر اول درست هستند انگاری، ولی اگر اتفاقاً شرایطی پیش بیاید که آن بهانه رفع شود، آدم می بیند که حالا چندان چیز مهمی هم نبوده. مثال می زنم. ایران که بودم همیشه می گفتم که ما فستیوال و کارنوال و فرمولا وان و المپیک نداریم، پس الزاماً توی تاسوعا و عاشورا و اربعین و شبهای احیا می ریزیم بیرون و "انرژی هایمان" را تخلیه می کنیم. بعد هم همه با هم گزاره فوق را تایید می کردیم و فحش می دادیم به دولت و فرهنگ پوسیده سنتی مان و می گفتیم خارج خوب است. حالا امروز در شرایطی هستم که می توانم بروم فستیوال و کارنوال، پس عملاً باید خفه خون بگیرم و بروم فستیوال و انرژی هایم را خالی کنم و ۲۶ سال "فستیوال ندیدگی ام" را جبران کنم. همین کار را هم کردم: برای سه روز توی شهرمان فستیوال "فرهنگ یونانی" بود و از قضا یکی از دوستان بلیط مجانی داشت و ما هم بلند شدیم رفتیم. یک فضای کوچکی بود، یک گوشه اش خوراکی می فروختند به قیمت خون باباشون، یک گوشه اش بساط تیراندازی و دارت بازی بود، یک گوشه اش مثلاً رقص سنتی یونانی بود که چیزی شبیه رقص های سنتی خودمان است و ۱۵۶ بار هم آهنگ فیلم زوربای یونانی را گذاشتند که به ما شیرفهم کنند اینجا "فستیوال فرهنگ یونانی" است و نه فرهنگ بلغارستانی. قبول دارم که مثلاً توی عاشورا شربت و چایی و غذا نذری می دادند و خانمهای با مانتو و روسری دید می زدیم و اینجا می توانیم توی فستیوال آبجو بخوریم و دارت پرت کنیم و عینک آفتابی بزنیم و خانمهای تاپ پوش را دید بزنیم، ولی ته ته اش یک چیز هستند به نظرم. ته ته اش من یک آدم علافم که توی خانه حوصله ام سر رفته آمده ام بیرون.

امروز واقعاً برایم این سوال پیش آمد که این همه سال ما گزاره فوق را تکرار کردیم و تایید کردیم و راجع بهش حرف زدیم و هیچوقت فکر نکردیم که واقعاً تفاوت ماهوی این ماجراها چیست؟ شاید انقدر بحث و اعصاب خردی نداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 20:23  توسط مهندس خسته  | 

تو را به خدا می بینید برای یک لقمه نان حلال چه کارهایی باید بکنیم؟

من اصولاً کار آزمایشگاهی/کارگاهی/عملی دوست ندارم. به عنوان پایان نامه و یا حتی در محیط کار دوست دارم که یک کامپیوتر جلویم بگذارند، ورودی بدهند، و خروجی بگیرند. خوشبختانه پایان نامه ام هم شامل کارهای یدی نمی باشد. اما استادم هر از گاهی یک پروژه جنبی می دهد که در حکم کمک خرجی است. از چند وقت پیش ها یک سری نقشه قایق بهم داد و گفت که از روی اینها می خواهیم یک ماکت کوچک بسازیم و توی آزمایشگاه بیندازیم توی آب و تستش کنیم. من نقشه های ماکت را تهیه کردم و استادم لطف کرد و برای اینکه ساعت کاری بیشتری بزنم وظیفه ساخت ماکت را هم به خودم داد. از یک طرف بوی خوش دلار به مشامم رسید و از طرفی ترس از اره و گیره و سمباده و این ماجراها. البته نمی دانم چرا کار یدی برای من مترادف حادثه و آتش سوزی و شکستگی و قطع عضو و این چیزهاست. خلاصه اینکه امروز از صبح توی کارگاه بودم. اول که کار با اره مویی روی یک تکه یونولیت شروع شد و بعد دیدم با اره مویی تا روز قیامت مشغولم و همین طور پرسان پرسان سراغ چاره گرفتم تا بالاخره سروکارمان به یک اره برقی تسمه ای افتاد. از اینها که توی کارگاه های نجاری استفاده می کنند و پدال می زنی شروع به کار می کند. از اینها که هر وقت توی فیلم ها می بینی می دانی که در صحنه بعدی یک عضو کنده شده کارگر بدبخت را هم کنار دستگاه می بینی و بعد صحنه سیاه می شود. راستش را بخواهید جا زدم. رفتم پیش استاده و من من کنان گفتم آقاجان نه دلار می خواهیم، نه اره برقی، شما را به خیر و ما را به سلامت. استاد هم گفت "نه قم خوبه نه کاشون، لعنت به هر دوتاشون، اره برقی و اره برق و اره مویی را بی خیال شو برو با سمباده برقی کار کن. این یکی هم در نوبه خودش هیولایی بود ولی بهرحال نهایت صدمه پوستمال شدن دست بود. دستکش، ماسک، عینک و گوشی ایمنی زدم و رفتم نبرد. فکر کنم هبیت خنده داری شده بودم و دوستان هم کم لطفی نکردند دستمان می انداختند. خدا را شکر الآن هم سالمم و کار به خوبی و خوشی تمام شد، اما کلاً باید بگویم که ماها فرهنگ ایمنی در کار نداریم و یک جورهایی مترادفش کرده ایم با فوفولی. از ما گفتن بود، ولی این مسائل را شوخی نگیرید.

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:3  توسط مهندس خسته  |