تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

این مطلب به هیچ وجه تراوشات ذهنی من نیست... و اصلاً جزو شرح وظایف این وبلاگ هم نیست... و اصلاً سیاسی هم نیست و بیشتر اجتماعی است. این مطلب خلاصه ای از سخنان مدیرعامل شرکتمان سر میز ناهار امروز است. به نظرم نقطه نظر جالبی آمد. لااقل من خودم تا حالا راجع بهش به این صورت فکر نکرده بودم و به چنین طبقه بندی ماهوی دست نیافته بودم. من این مدیرعامل را هم نمیشناسم. از ظاهرش هم خوشم نمی آید. چون لباسهای خردلی میپوشد و تو شرکت کفش اش را در میاورد و با دمپایی راه میرود. اما به نظرم حرفش درست بوده.

اما اصولاً روشن شدن تفاوت این دو گروه خیلی مهم است. چرا؟ به چند دلیل:

  • در انتخابات این دوره شوراها، با گروههایی با عناوینی همچون <اصولگراهای اصلاح طلب> مواجه شدیم... بابا، اینا بالاخره چی اند؟
  • بعضی از کاندیداها در فهرست های هر دو گروه ظاهر شدند.
  • همه مان میدانیم اکبر گنجی اصلاح طلب است و مصباح اصولگرا... اما آیا با همین قاطعیت میتوان در مورد قالیباف (یا خیلی های دیگر) اظهار نظر کرد؟  
  • ما خودمان واقعاً اصلاح طلب هستیم یا اصولگرا؟ و اگر خودمان را از هر کدام میدانیم و انتظاراتی هم داریم، آیا انتظارات ما لزوماً منطبق با شرح وظایف گروه مورد نظرمان است؟ شاید به خاطر اینکه تعریف نادرستی از اصلاح طلبی داریم طبعاً انتظارات نامعقولی هم ازشون داریم؟  و در نهایت این جهت گیری سیاسی مان هر روز کم رنگ تر میشود و خلاصه هر روز (یا هر انتخابات) بی بخار تر میشویم (مثل خود من).

همانطور که گفتم این ماجرا مربوط به نهار امروز است. بحث های رایج انتخابات مطرح بود و همینطور داشت عمیق تر میشد که یکهو مدیر عامل از جمع حاضر سر میز (چهار پنج تا مهندس زیر سی سال و یک منشی) پرسید که <چه معیاری تفاوت ماهوی بین یک اصلاح طلب و یک اصولگرا را نشان میدهد؟>.  من تازه متوجه شدم که نمیتوانم خیلی سریع پاسخی بدهم... و خودم یک ذره از وجدان علمی ام احساس شرمندگی کردم. حداقلش این است که سه دوره به رییس جمهور اصلاح طلب رای داده ام. متوجه شدم که با این همه ادعا از شعور سیاسی بی بهره ام. مثلاً در انتخابات ۷۶ در صف رای دادن مردم میگفتند اگر به خاتمی رای بدهیم ماهواره آزاد میشود (البته دوستان به یاد دارند که در ازمنه ماضی ویدیو هم ممنوع بود، چه رسد به ماهواره) و شاید من هم واسه همین رای دادم... بگذریم. چند لحظه پس از این سوال یکی از مهندسان <جوانی> کرد و از دهنش پرید <ولایت فقیه>. منشی کله اش را از توی ظرف باقالی پلو و زیر چادرش بیرون آورد و یک نگاه چپ چپی به گوینده انداخت. من گوینده را نگاه نکردم. اما صدای قورت دادن لقمه ای کباب برگ سفت و سرد که احتمالاً گلویش را خراش میداد شنیدم. البته سریع خودش را اصلاح کرد و گفت <رای مردم>. و مدیر عامله تصدیقش کرد. من دیگه از ذکر داستان میگذرم و به صورت مساله میپردازم:

در قانون اساسی ایران موکداً به <جمهوریت> و <اسلامیت> تاکید شده است. لری بگوییم، <جمهوریت> یعنی اینکه مردم صلاح خودشان را میدانند، و با رای دادن اداره زندگی شان را در دست دارند. <اسلامیت> هم یعنی اینکه یک مرجع دینی صلاح جامعه را میداند و بایستی نظر بدهد. از همین تعاریف لری معلوم است که این دو دیدگاه خواهی نخواهی یک کمی با هم اصطکاک دارند. به هر حال. فرق اساسی اصلاح طلب و اصولگرا میزان اعتقاد به این دو اصل است. یک اصولگرا اگر اجازه داشت رک و پوست کنده حرف بزند، فریاد میزد که <جمهوریت>  معنی ندارد و نیازی به آن نیست.چرا که اگر مرجع دینی بتواند صلاح را تشخیص دهد نیاز به رای مردم برای مشروعیت دادن به آن نیست. به عنوان مثال گویا مصباح گفته که <اکنون، رای دادن مصلحت است>... این یعنی اینکه به صورت کلی برای مشروعیت یک نظام رای مردم لازم نیست. توجه داریم که اصولگرا به هیچ وجه مردم را بی ارزش نمی شمارد، بلکه صرفاً بین <جمهوریت> و <اسلامیت> وزن بیشتری به <اسلامیت> میدهد. حال، اینکه این وزن گذاری چگونه باشد، درجه تندروی را نشان میدهد، یعنی یک اصولگرای ۱۲ سیلندر اصولاً شاید اعتقاد چندانی به <جمهوریت> ندارد، و یک اصولگرای متعادل معتقد است که <جمهوریت> ٪۳۰ و <اسلامیت> ٪۷۰.

در مقابل برای یک اصلاح طلب <جمهوریت> محور است... مثلاً خاتمی مکرراً میگفت وکیل مردم است و مردم بهش رای داده اند و اعتماد کرده اند تا وظایفی را انجام دهد... و اگر انجام ندهد به موکلش خیانت کرده. یعنی به هر حال او به لحاظ اخلاقی خود را مقید میداند که قولی که به مردم داده را انجام دهد... و این وسط خیلی بحثی از این نیست که این قولها با <اسلامیت> هم هماهنگ باشد.... در مورد یک اصولگرا هم وزن گذاری بین <جمهوریت> و <اسلامیت> درجه تندروی را مشخص میکند... مثلاً اکبر گنجی تفسیری از حرفهای امام خمینی اریه داده بود و گفته بود که مسلمانیت ربطی نماز و روزه ندارد و تنها به اعتقاد به توحید و قیامت مرتبط است. و در ادامه استنباط کرده بود که رعایت یا عدم رعایت حجاب به نحو اولی ربطی به مسلمانیت فرد ندارد. یعنی یک اصلاحطلب تندرو وظیفه اصلی اش رنگ دادن به جمهوریت و طبعاً کمرنگ کردن <اسلامیت> است.

خب، این معیار یا criteria برای تشخیص اصلاح طلب از اصولگرا است. یعنی به این ترتیب با شنیدن حرفهای فرد، میتوان خیلی سریع تمییز داد که یارو اصلاح طلب است یا اصول گرا. بنابراین شاید با دیدن عکس تبلیغاتی یک کاندید در لباس خلبانی و با صورت اصلا ح شده، و یا دیگری در حال خنده در جمعی  از دختران جوان، شیک و زیبا،  شک نکنیم که به کدام تفکر سیاسی تعلق خاطر دارند.

همانطور که گفتم من فقط این نظرات را نقل کرده ام. البته خیلی دوست داشتم اگر انقدر سواد و اطلاعات میداشتم و خودم این طبقه بندی را انجام داده بودم. ولی به نظر من طبقه بندی و معیار درستی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 21:13  توسط مهندس خسته  | 

همانطور که گفتم امروز اولین روز از کار جدیدم بود... کاری که واقعاً ناخواسته و اتفاقی پیش آمد ولی بعلت شرایط روحی خیلی خاص خیلی زود رفتم سراغش... (البته شرایط روحی خیلی خاص یعنی اینکه شرکتی یا آدمی بد دو درتون کرده). و حالا باید از دو هفته آزمایشی سربلند بیرون بیام. یک زمانی بود که داشتن میز تحریر و لوازم نو و کامپیوتر و مانیتور LCD در محل کار، معیارهای مهمی برای من بودند. اما بعدها فهمیدم که رضایت از کار خیلی ربطی به این ماجراها ندارد. البته هر چیزی هم حدی دارد. در این شرکت جدید که مساحتش چند دسیمتر کمتر از ۶۰ متر مربع است، رئیس در یک اتاق است، منشی در هال، آبدارچی در آشپزخانه و بقیه مهندسین (که تعدادشان در هر روز هفته و هر ساعت از روز متفاوت است، اما از پنج کمتر نیست) در یک اتاق (انباری) دو در سه زندگی میکنند...تنفس همزمان این تعداد آدم از ساعات اولیه صبح نیاز به شوفاژ را منتفی کرد... و خوشبختانه بعد از ظهر با آمدن نفر ششمی، من به درون هال شوت شدم... و کمی هوا... البته گفته اند تا ماه دیگر جایمان را عوض میکنیم. خب، نمردیم و جایی کار کردیم که حتی میز و کامپیوتر هم نداریم... اما نمیدانم چرا یک جوری شده ام که دیگه چیزی (هیچ چیزی) چندان برایم مهم نیست. راستی وبلاگ دوستم که دیروز مژده اش را دادم از امروز افتتاح شده (لینک دادم). بعد از یکی دو ماهی تن پروری ساعت ۶:۱۵ از خواب بیدار شدن و رفتن سرکار سخت است... خیلی سخت است... و سردرد مهیبی بود که از همان ساعتهای بامدادی شروع شد... و تا همین ساعات شامگاهی هم ادامه پیدا کرده. شاید نوشتن این مطلب از اساس اشتباه بود، چرا که فکر میکنم تجارب کاری همه مان تکراری، مثل هم، نا جالب، خودخواهانه و ... است و خواهد بود.

نمیدانم چرا درست از همان وقتی که ما فارغ التحصیل شدیم (یکماه پیش) و کارت دانشجویی مان را در کمال صداقت و با فرهنگی تحویل دادیم (نرفتیم بگیم گم شده)، این نگهبانهای دم در به اژدها(ها)ی دو سر دم در جهنم تبدیل شده اند (البته یک وقت ربطش ندهید به اینکه رئیس دانشگاه تهران که از طبقه متفکر معممین است). و بعد از بیش از هفت سال تحصیل در این دانشگاه ما را راه نمیدهند! (دروغ چرا؟ لیسانس را ۵ ساله گرفتم... البته میخواستم پایه ام قوی شه). حالا بد بختی، محل کار جدید هم جایی افتاده که اگه از وسط دانشگاه رد شم راهم خیلی نزدیکتره. راه حل: گرفتن یک کارت تغذیه از دوستان؛ فتوکپی رنگی؛ آقا کارتم کتابخونه است ولی کارت تغذیه دارم.... حالاها که سنم بیشتر شده وقتی نگهبانه گیر میده فقط دلم میخواد با یک مشت محکم تو دهن جوابش رو بدم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر نگهبان نشدیم تا انقدر الکی ملت باهامون چپ بیفتند، چون بهر حال اونم از بالا دستور میگیره. البته واقعاً شرم آور است که دانشگاهی دانشجوی هفت ساله اش را راه نمیدهد. البته شاید شرم آور نباشد، و عجیب بود اگر راه میدادند. چرا که همه چیز یک مملکت بایستی با هم جور باشند. بگذریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 21:40  توسط مهندس خسته  | 

امروز چون شنبه است و اتفاقات زیادی و شاید مهمی (مثلاْ انتخابات) افتاده که میتوان پیرامون آن مطلبی نوشت، من نمیتوانم تصمیم بگیرم که در مورد کدام بنویسم... لذا شاید بهترین کار نوشتن چند مطلب گوناگون و شاید بیربط با یکدیگر باشند:

  • نکته اول چیز دیگری بود، ولی فورانی از احساساتی گرم -که شاید هر قرن یکبار تجربه شود- ترتیب را عوض کرد. این site meter که توی وبلاگ گذاشته ام علاوه بر قابلیت های فراوانش به آدم میگوید هر بازدیدکننده ای مال کجا بوده. همین چند دقیقه پیش که نگاهش میکردم در کمال ناباوری دیدم از اقصی نقاط ایران (چهارمحال و بختیاری، اهواز، زاهدان و گلستان) بازدیدکننده داشتم. احساس بعد از ناباوری همان احساس خیلی گرمه بود... چیزی شبیه ملی گرایی خیلی زیاد، ایران بزرگ من، همه جا تهران نیست، ایرانیان بپاخیزید و خیلی چیزهای دیگر. میدانم که از تمام توصیف ها واقعی تر همام توصیف درجه حرارت است. به هر حال یکهو جاهایی که تا حالا اسامی بی معنی روی نقشه بودند به رفقای فابریک جون جونی ام تبدیل شدند. به هر حال امروز متوجه شدم اینترنت به غیر فرستادن رزومه کاری با ایمیل، دیدن سایت دانشگاه ها، دیدن عکسهای جالب، تلاش برای یافتن فیلم نرگس ۲ (یا همان زهرا امیرابراهیمی) (البته برای بررسی مشکلات فرهنگی جامعه)، دانلود آهنگ رپ دو جوانمرد در مذمت نرگس۲ ، و خیلی کارهای دیگر، کاربردهای دیگری هم دارد....

 

  • یک دوست خوبی که لینکش همین بغل است و از اهواز است (از خواندن مطالب وبلاگش حدس میزنم) و گویا علاقه وافری دارد که هر چه سریعتر وبلاگش فیلتر شود، یک نظر محبت آمیزی گذاشته بود و در این نظر یک پندی داده بود که گرچه بسیار بدیهی است، اما به ذهن من نرسیده بود: <اگر میخواهی وبلاگت خواننده و نظر داشته باشد وبلاگهای دیگران را بخوان و نظر بده.> خب، بدیهی بودنش واضح است اما من که تا به حال اجرایش نکردم.... لذا به وبلاگش سری زدم که اگر شد نظری هم بدم... چرا که اندرونم میگفت که اون بابا هم احتمالاً وبلاگ خسته ای دارد مثل من... اما در کمال تعجب دیدم که بعضی از پست هایش به عوض ۱ یا ۲ یا ۳ نظر، آرشیو نظرات دارند. به هر حال ممنون.

 

  • قرار بود یکی از دوستان خوبم (از رسته ذکور) بیاید همراهی کند و این وبلاگ را گروهی بنویسیم... و او هم خستگیهای روزمره اش را اینجا خالی کند... حتی تو فکر بودم که که نام بلاگ را به <دو مهندس خسته> تغییر دهم (از شانس بد من و شما اون هم یک مهندس درپیتی بود، بدتر و خسته تر از خودمان). بعد از یکسری از صحبتهای اولیه خیلی زود به این نتیجه عقلایی رسیدیم که بهتر است دوستیمان خراب نشود و هر کس وبلاگ خودش را داشته باشد چرا که یکی مان جرج اورول است و دیگری میلان کوندرا (البته اون بیشتر نسرین ثامنی است)... به هر حال تشعشعات ذهنی این دوست منگل را میتوانید به زودی از وبلاگ درپیت خودش بخوانید.

 

  • آدرس این وبلاگ ما (teng) ارتباطی با کواکب و حروف ابجد و غیره ندارد بلکه مخففی است از: tired engineer. اما متاسفانه گویا در جنوب کشور (لااقل بندرعباس را به اطلاع ما رسانده اند) teng به حرکت بدی اطلاق میشود. البته خیلی هم بد نیست: اگر شخصی باسن مبارکش را بدهد عقب و با ناز و ادا راه برود گویا دوستان بندری میگویند <تنگ> کرده... بهر حال قسم میخورم که موقع نامگذاری از این معانی بی خبر بوده ام. البته دروغ چرا، فکر میکردم شاید این لغت معنی بدی داشته باشد، اما هرچه فکر کردم و دیکشنری وسیعم از الفاظ رکیک را مرور کردم به جایی نرسیدم. نکته اینکه الفاظ رکیک ایرانی لحنی دارند که حتی اگر تا بحال نشنیده باشی شان، آناً میفهمی که فحش هستند. مثالی از الفاظی که الحانشان یادآور الفاظ رکیک است: گاج (انقدر سرویس کرده ما رو که نیاز به توضیح نداره که چیه)، کاخال (نام یک داروخانه در تهران) و همین <تنگ> خودمان...

 

  • آقا جان رای دادن بر خلاف ظاهرش که هزاران دلیل منطقی پشت سرش است، بیشتر یک امر احساسی است؛ یعنی باید <حس> بدهد... یعنی لازم نیست کسی آدم را متقاعد کند که بریم بدیم... خیلی وقتها بوده که رفتیم سر خود دادیم... و خیلی وقتها با لودر هم از جات کنده نمیشی بری رای بدی... البته شاید فنی تر این ماجرا <پژمردگی سیاسی> نام داشته باشد. این تبلیغهای تلویزیون هم که مزید بر علت است که آدم بتمرگد خونه اش و تکان هم نخورد. امروز اخبار رادیو پیام کند میگفت ٪۶۴ درصد واجدین شرایط رای داده اند (لعنت بر پدر و مادر کسی که بگه دروغه). اما تو مصاحبه های کاملاً تصادفی و بدون قصد و غرض و عادلانه و خوب صداو سیما از هر ۲۹۱ نفر یک نفر شاید و احتمالاً نظرات ضدی داشته باشد.... که البته صداو سیما حتماً آنرا پخش میکند. نتیجه منطقی این است که ۳۶ درصدی که رای نداده اند به عللی در هیچ خیابانی نبوده و هیچ وقت مورد مصاحبه قرار نگرفته اند. این علل شامل اسارت، معلولیت جسمی و روحی، لال بودن، غارنشینی، نداشتن پا و غیره میشود. یک مثالی از حاکم بودن احساس بر رای دادن: در انتخابات ریاست جمهوری گذشته بی بحث رفتیم به معین رای دادیم. در دور دوم هر چه استدلال و منطق و آینده مملکت آورده شده <نتوانستیم> به هاشمی 2006 رای دهیم... طبعاً نظر من بود.

 

  • آقای احمد توکلی در چند هفته اخیر مطلبی را پیرامون انتخابات شوراها و گروههای حاضر در آن و احتمالات پیروزی هر کدام در چند روزنامه چاپ کرده (با عنوان <اصولگراها بازنده واقعی انتخابات> که امیدوارم نخوانده باشید). ما که چیزی از آن نفهمیدیم... اما غرض: آدم بعضی چیزها را میخواند، اولین فکری که به سرش میزند این است که با تهیه پوست گوسفندی هرچه سریعتر از مرز ترکیه همراه گله ای گوسفند فرار کند و پشت سرش را هم نگاه نکند. شاید نام فنی تر این افکار هم همان <پژمردگی سیاسی> باشد.

 

  • سه ماه و نیم پس از <فرار> از یک شرکت مهندسی معظم که در آن کار میکردم، امروز رفتم، تسویه حساب کردم، ۹۰ هزار تومان بدهی ام را گرفتم، کلی کل کل مودبانه با رئیس سابقم کردم، سابقه کارم را گرفتم و تمام... سابقه کاری که امیدی به گرفتنش نداشتم... چون اصلاً حس تسویه حساب نبود.

 

  • فردا اولین روز از یک کار جدید... استرس صفر، هیچ احساس خاصی ندارم... دیگه پیر شدیم بابا، فقط فکر راه طولانی و این ترافیک سیاه.
+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 23:9  توسط مهندس خسته  | 

کارگردان: یک اسکل ژاپنی مبتلا به شیزوفرنی به نام <تاکاشی شیموزو> 

یک فیلم ترسناک... یعنی خیلی ترسناک. و این را کسی میگوید که به قولی ببر فیلمهای ترسناک است و اصلاً به قولی کارش فیلم ترسناک است. به نظر من سه دسته فیلم ترسناک وجود دارند، که تنها یک دسته شان (دسته سوم) واقعاً ترسناک هستند:

  • فیلمهایی دارای صحنه های چندش آور: از اینها اصلاً خوشم نمی آید و خیلی هم دیده ام ولی اسم هیچکدامشان یادم نیست، حتی به نظر من و تا آنجا که یادم می آید <جن گیر> هم میتواند جزو همین دسته قرار بگیرد؛ چرا که چیز ترسناکی نداشت و فقط شامل استفراغهای سبز رنگ یک دختر که گویا از یک لوله پلیکا ۲ اینچی خارج میشود بود؛ که بیشتر چندش آور است تا ترسناک. به هر حال فکر کنم فیلمهای این دسته مخاطبین زیر ۱۲ سال (گروه سنی ج) را جذب کند.
  • فیلمهای دارای صحنه های ترسناک بدون داستان خاصی: مشکل اینها این است که اولش میترسی ولی بعد از مدتی احساس میکنی همه چیز <فیلم> است، چون یک داستان قوی صحنه ها را بهم نمی چسباند.
  • فیلمهای دارای صحنه های ترسناک و داستانهایی تخیلی یا جنایی: اگر داستانش جنایی باشد این نوع، ناب ترین نوع فیلم ترسناک است و تا مدتی با آدم هست. مثال:   Gothika (وسط فیلم میفهمی علت تمام صحنه های خفنی که از ارواح و اجنه میدیدی یک داستان جنایی خیلی چندش آور است). حتی فیلمهایی با صحنه های کمتر ترسناک ولی داستان قوی میتوانند بسیار ترسناک باشند. مثال: The Others.

فیلم The Grudge (کینه) بین گروه دوم و سوم گفته شده قرار می گیرد. یعنی داستانی دارد، اما داستانش تا حدودی آبکی است و زیادی تخیلی است و همچنین خیلی کم به آن پرداخته میشود، و همچنین تازه از اواخر فیلم میفهمی که داستانی هم هست. یعنی ۶۰-۷۰ درصد از اول فیلم فقط شامل یک سری وقایع و صحنه های ترسناک است و تازه در اواخر فیلم تا حدودی متوجه علتها میشوی.

اما داستان: یک خانواده ژاپنی با یک پسربچه. زن خانواده شدید عاشق یک استاد دانشگاه آمریکایی میشود که در ژاپن تدریس میکند و همه جا دنبالش است و البته استاده روحش هم خبردار نبوده. زنیکه ژاپنیه انقدر باهوش بوده که تمامی احساسات این عشق بی علت و بی مقدمه اش را توی دفتر خاطراتش مینویسد و همچنین گویا خیلی عذاب هم میکشیده که نمیتوانسته به استاده برسه. واضح است که شوهرش (یک سامورایی غیرتمند اصولگرا) یک روز این دفتر را میبیند و زن و بچه و خودش را میکشد.

اما ارتباطات: یک افسانه ژاپنی است که میگوید اگر در خانه ای شخصی با غم خیلی زیادی بمیرد (زن عاشق)، این خانه برای همیشه نفرین میشود.

اما نتیجه: خانه خانواده ژاپنی نفرین شده و هر کسی که به نحوی با این خانه ارتباط پیدا میکند میمیرد.

اما چگونه؟ از ترس... به خاطر دیدن چهره های وحشتناک ژاپنی (چهره های همان خانواده).

چند نکته:

  • به عنوان یک قاعده کلی فیلمهای ژاپنی خیلی ترسناک هستند. با آن چهره های بیرنگ، موهای صاف و سیاه و بیحالت،...  به عنوان مثال فیلم The Ring (که خودش در نوبه خودش ترسناک است) از روی یک فیلم ژاپنی ساخته شده، و خود این فیلم اصلی از شدت ترسناکی غیرقابل دیدن است. پدرم که سن و سالی ازش گذشته مثل اینکه نسخه اصلی را از سینما چهار دیده بود و اذعان میکرد که خیلی ترسناک بوده.
  • به عنوان یک قاعده کلی آدم اگر اعتقاد درست و حسابی به دین و مذهب و حواشی اش نداشته باشد، داستانهای ترسناک جن و پری نمیترساندش؛ و طبعاً فیلمهای ترسناک اثر کمتری رویش میگذارند.
  • اگر با یک یا چند نفر که از خودت ترسوترند فیلم ترسناک ببینی انقدر از حالات ترسان آنها میخندی که خودت کمتر از فیلم میترسی.
  • من The Grudge را از MBC2 دیدم... و طبعاً قطع شدن ۱۰ دقیقه یکبار فیلم برای پخش تبلیغ، نمیگذارد که جو ترسناک لازمه حاکم شود؛ به خصوص اگر این تبلیغات شامل اعرابی بی درد باشد که مشغول تبلیغ پنیر خامه ای یا همبرگر هستند. می گویند دیدن یک فیلم ترسناک در سینما اثری دو چندان دارد (این فیلم را الآن تعدادی از سینماها از جمله کانون و فرهنگ نمایش می دهند).
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 19:16  توسط مهندس خسته  | 

نمیدانم چرا با اینکه از روز اول این وبلاگ را برای جلب نظر درست نکردم، ولی هر وقت آنلاین میشوم با اشتیاق خاصی به این وبلاگ سر میزنم تا ببینم کسی نظر داده یا نه!! که البته جوابش مشخص است. و بدیش این شده که وقتی آنلاین هم نیستم دارم انتظار میکشم... درست همانند وقتی که به آگهی های کار همشهری زنگ میزنی و رزومه ات را میفرستی و بعد رک میزنی به موبایلت به امید اینکه یک شماره غریب روی آن ببینی... که البته خیلی کم میبینی... و هر وقت هم شماره غریب میبینی مربوط به اقوامت  است که  از جایی زنگ زده اند بروی دنبالشان... به هر حال الآن دارم به این نتیجه میرسم که همان بابایی که نظر <خیلی مزخرف بود> را گذاشته بود خیلی لطف کرده بود...

امسال گویا تمامی سرماخوردگی ها همراه با اسهال و حالت تهوع شدید است.... من که تمامی خانواده و دوستانم در یکی دو هفته گذشته دچار این بلا شده اند... و من در انتظارم تا کی نوبت من میرسد... به هر حال خیلی چیز ترسناکی است چرا که معمولاً انقدر این اسهال تداوم پیدا میکند که طرف تمامی شیره جانش کشیده میشود (تخلیه میشود)... و معمولاً بعد از سه روز میروند زیر سرم... به نظر من هر چه پزشکی بیشتر پیشرفت میکند ویروسها دو چندان... و نکته جالب این است که هر روز یک چیز جدید می آید که در ازمنه ماضی وجود نداشته (مثل همین سرماخوردگیهای با اسهال و تهوع، یا آنفولانزا مرغی، یا ایدز، و هزار کوفت دیگر) ... حتی شاید بد نباشد که پزشکان تلاش علمی برای شناختن بیماری ها را متوقف کنند و آنوقت ویروسها هم انواع جدیدی پیدا نمیکنند وما هم با همین بیماریهای کلاسیک و شناخته شده دست و پنجه نرم میکنیم.... و مثلاً به خاطر یک سرماخوردگی ساده میمیریم (همانند گذشته). فکر میکنم زر زده شده خوشایند دانشجویان پزشکی نباشد... البته گفتم داشجویان و نه پزشکان، چرا که اصولاً در زمان دانشجویی آدم تعصب و ارق زیادی در مورد رشته اش دارد، اما هر چه از فارغ التحصیلی اش میگذرد و بیشتر کار میکند، یک خستگی مزمن و مطبوع و فلج کننده ای برش مستولی میشود که خیلی چیزها دیگر برایش مهم نیست. به عنوان مثال یک دانشجوی سال دوم پزشکی احتمالاً با خواندن گزاره فوق دودمانم را به باد میدهد ولی یک پزشک محقق خسته -از جنس خودمان- احتمالاً با ما هم نظر است و پس از خواندن وارد بیزنس دیگری میشود (مثلاْ یک دونر کباب میزند).

نمیدانم چرا با اینکه اسم وبلاگ <یک مهندس خسته> است، تاکنون مطالب مهندسی توی آن ننوشته ام. بهر حال امیدوارم در آینده نزدیک بتوانم مطالبی غیرفنی و عامه پسند از مهندسی تهیه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 17:2  توسط مهندس خسته  | 

نمیدانم که اهل کوه رفتن هستید یا نه. خود من هم نبودم. یعنی در اوان نوجوانی چند باری با دوستانم تفریحی می آمدیم ولی بعد از آن دیگر هیچ. تا اینکه چهار سال پیش با دوست دختر فعلی ام آشنا شدم و از آن موقع به بعد با برنامه نسبتاْ مرتبی رفته ایم کوه. دفعات اولیه این کوه پیمایی ها به خاطر دوست دخترم بوده ولی بعد از آن خودم به این ماجرا خیلی علاقمند شدم. فکر میکنم اگر کسی حوصله ورزش های استاندارد (مثلاْ بدنسازی) را نداشته باشد انتخاب منطقی اش کوهنوردی است. من هم خودم از بدنسازی متنفرم و اصولاْ از ورزشی که هفته ای سه بار در یک ساعت مشخص باید یک تعداد حرکات مشخص را بکنی خوشم نمی آید ---> و اصولاْ نکته کوهنوردی این است که احساس ورزش کردن چندان به آدم دست نمیدهد.

من به هیچ وجه جمعه را برای کوه توصیه نمیکنم. حتی اگر پنجشنبه ها نیز تا ظهر کار میکنید، همان بعدازظهرش زمان بسیار مناسبی است. اصولاً بر خلاف تصور خیلی ها، بعد از ظهرها زمان بسیار مناسبی است؛ به خصوص در قیاس با صبح زود. من که هر بار صبح زود رفتم کوه دچار سردرد اعصاب خردکنی شده ام.

فکر میکنم مسیری که خیلی ها حداقل یک باری امتحانش کرده باشند کلکچال است؛ که ورودی اش از پارک جمشیدیه است. جالبی این مسیر که موجب عدم تکراری شدنش میشود این است که حتی اگر چند سال هم آمده باشی، باز هم در انتهای مسیر به حال مرگ می افتی. طول مسیر کم است، اما شیب زیادش پدر آدم را در میاورد؛ به خصوص که تقریباً کل مسیر این شیب و حشتناک را دارد.

این مسیر چهار ایستگاه دارد که ایستگاه چهارمش همان کلکچال است. البته قله ای در کار نیست بلکه اردوگاهی  است مال آموزش و پرورش که یک برج و یک پناهگاه دارد. در شکل زیر فکر کنم هردویشان مشخص باشند:

یکی از نکات دیگری که آنهم هربار برای آدم جالب است، قابلیت دیدن آلودگی هوای تهران است. بعد از گذشتن از ایستگاه دوم یا سوم، تهران را زیر پایت میبینی... و معمولاً به صورت کدر. حالا من نمیدانم این کدورت از بابت گرد و غبار است یا آلودگی یا هر کثافت دیگری اما میدانم که در همین حال که داری به تهران زیر پایت نگاه میکنی، اگر سرت را بالا بیاری و یک نگاهی به آسمان بالای سرت بندازی تازه رنگی از آسمان را میبینی که احتمالاً سالهاست فراموشش کرده ای. و انقدر این نیلی آسمان براق است که همش فکر میکنی ممکن است چشمت را اذیت کند. فکر کنم در تصویر زیر این کنتراست رنگ آسمان مشخص باشد:

در زمستان این مسیر فوق العاده میشود. چند تا عکس هم از زمستان کلک چال دارم که احتمالاْ شما هم با دیدنش با من هم هم نظر میشوید. در زمستان باید از یخ شکن استفاده کرد که راه رفتن را کمی سخت میکند ولی صدایی که این یخ شکنها روی برف میدهند خیلی باحال است؛ شبیه صدای سم اسب، یا شاید چیزی شبیه آن. به هر حال آدم با راه رفتن در کوههای سفید و با یخ شکن احساس میکند اسکیمو است و حتی اگر بیشتر فکر کنی میتوانی فکر کنی یکی از این شخصیتهای فیلمهای کوهنوردی هستی که داری از هیمالیا بالا میروی.

اما یک نکته:

از چند سال پیش مسئولین تصمیم گرفتند عده ای از شهدا را در مکانی بین ایستگاه ۳ و پناهگاه کلکچال دفن کنند و اسم آنجا را هم گذاشتند تپه نورالشهدا. فکر میکنم جاهای بهتری هم برای این کار بود. بحث اهانت نیست ولی کوه و کوهنوردی یک چیز است و شهدا هم یک چیز دیگر. احیاناً شاید بعضی از کسانی که سالهاست در این مسیر کوهنوردی میکنند و بعضاً پدرانشان هم همینطور (و همین پدران این مسیر را آباد کرده اند)، خوششان نیاید در این مسیر آرام و زیبا از کنار ۵۰۰ بسیجی در حال رژه رفتن رد بشوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 13:2  توسط مهندس خسته  | 

مطلبی که در باب کنسرت فلوت و گیتار نوشته بودم یک نظر در پی داشت: <خیلی مزخرف بود>

فکر میکنم که بنده خدا حق داشت چرا که انصافاً چیز خاصی راجع به خود کنسرت ننوشته بودم. اما احتمالاً تمامی مطالبی که اینجا عرضه خواهد شد بر همین منوال خواهد بود. بهرحال بودن حتی یک نظر هم لبخندی بر لب آدم مینشاند. نمیدانم چرا، ولی فکر کنم من عقده اینو دارم که مورد توجه قرار بگیرم.

من اهل موسیقی سنتی نیستم. سنتور زیادی روی اعصابم راه میرود و قادر به تحمل نوای ویولون سنتی نیستم (یاد گربه در حال زا می افتم). اما انقدر میدانم که گویا کامکارها آدمهای کاردرستی هستند، و البته آوازهای کردی هم دوست دارم. اما چون یک سری از دوستان پایه بودند رفتیم. بلیطش هم بین ۸ تا ۲۰ هزار تومان بود. البته در جای ۸ تومنی فقط میتوانستی از تلویزیونهای تعبیه شده کنسرت را ببینی. گرچه ۱۲ تومنی ما نیز تعریفی نداشت: طبقه دوم، گردن با زاویه ۴۵ درجه میتوانست نیمی از گروه را ببیند و بقیه را اگر میخواستی از توی تلویزیون. این تالار وزارت کشور خیلی زشت است و حتی داخل آن از بتن exposed (نمایان) استفاده شده است... یعنی حتی زحمت این را به خودشان نداده اند که رنگی به دیوارها بزنند. البته یک سبکی در معماری ساختمان چند دهه پیش بوده که الآن منسوخ شده، به نام: brutal architecture، که سعی میشود به ساختمان حالت خشنی داده شود؛ مثلاً با اکسپوز کردن اسکلت ساختمان. البته برای چنین طرحی باید اسکلت و سازه با کیفیت بسیار عالی اجرا شوند. اما در سازه اکسپوز تالار وزارت کشور جا به جا بتن های کرمو دیده میشود.

گویا کنسرت کامکارها همیشه دو بخش دارد: فارسی و کردی. و گویا معمولاً در بخش کردی آهنگهایی با ریتمهای تند و رقصی (و بسیار عوام پسند) اجرا میکنند، و گویا ملت عاشق همین ماجرا هستند. و گویا دیدن رقص ملت در بخش کردی کنسرت کامکارها دیگر تصویری عادی شده. بخش فارسی کنسرت گویا مطابق معمول همیشه بوده. من که هیچکدام از قطعات را نشنیده بودم، اما یکی از قطعه هایشان با شعری از نیما یوشیج بود، خانه ام ابریست:

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست

دور از ره کجایی؟

خانه ام ابریست

اما

ابر بارانش گرفته ست... و قص علی هذا

 

هم شعر بسیار زیبایی است و هم خیلی زیبا اجرا شد. گویا این شعر هم واقعاً در مورد خانه خود نیما (در کوههای البرز) است، که همیشه ابری بوده، و هم کنایه ای به وضعیت سیاسی خفقان آلود زمانه است. یک آهنگی هم بود به نام <سرود زمین> که ترجمه یک شعر خارجی بود که خیلی خسته کننده.

اما بخش کردی با همیشه فرق میکرده است:

خواننده ای عراقی (عدنان کریم) دعوت شده بود که خیلی غمگین و آرام آوازهای فولکلوریک کردی خواند. این خواننده انقدر با حزن اندوه و از ته دل میخواند که من فکر کردم همه خانواده اش را صدام حسین به قتل رسانده و دارد برای آنها مرثیه سرایی میکند. البته بعد فهمیدم که اشتباه کرده ام و یارو 20 سالی است که در سوئد زندگی میکند. خلاصه اینکه مردم با این بعد از موسیقی کردی حال نکردند و من حتی شنیدم در برخی شبها تعدادی وسط کنسرت ول کرده و رفته اند.

اما نکته این است که رسالت کامکار به عنوان هنرمند این است که تمامی ابعاد موسیقی مورد علاقه اش را به مردم بشناساند، نه اینکه به صرف علاقه عوام به ریتمهای تند و 8/6 تا آخر عمر هنری اش یک چیز را تکرار کند. و خلاصه اینکه خیلی خوب کاری کردند عدنان کریم خسته و مغموم را آوردند. من که حال کردم. البته پس از پایان کنسرت و در پی تشویق مردم و به عنوان قطعه اضافی، برگشتند روی سن و یکی از آن کردی خفن ها را زدند. انصافاً آدم را به وجد میاورد و کمترین عکس العملت این بود که سر جات هد میزدی، عکس العمل های متوسط شامل چرخاندن دستمال توی هوا و حادترین عکس العمل رقص کردی دو پسر ویک دختر بود. البته من نمیدانم که واقعاً این رقص کردی بود یا نه، چون شامل این بود که سه فرد مذکور کنار هم ایستاده بودند و لنگ هایشان را در هوا ول میدادند. البته طبعاً یک تذکری هم از حراست گرفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:15  توسط مهندس خسته  | 

فرانی و زویی

نویسنده: جی. دی. سالینجر

مترجم: یک اسکلی که همان بهتر اسمش یادم رفته

یک داستان عرفانی. در خانواده ای که تمام بچه هایش نابغه هستند. سیر مذهبی شدن فرانی، دختر کوچک این خانواده. گویا فیلم پری ساخته مهرجویی اقتباسی از همین کتاب است.

فکر میکنم تا همینجا کافیست که از خواندن کتاب منصرف شویم. اما من کتاب دیگری نداشتم و شروع به خواندن کردم. کل این کتاب ۱۵۰ صفحه ای از چند دیالوگ ۳۰-۴۰ صفحه ای تشکیل شده است. مشخصه این داستان این است که آنقدر اتفاقی نمی افتد و داستان <استاتیک> است که دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی و کتاب را بجوی.

یکی از این دیالوگ های<استاتیک> مر بوط به صحنه ای است که زویی (برادر بزرگتر فرانی) توی وان حمام تمرگیده و ننه اش هم دارد آنجا را تمییز میکند.  ایندو دارند راجع به مشکلات فرانی با هم بحث میکنند. فقط خدا میداند که این بخش چقدر طولانی است. بدیش این است که همش فکر میکنی الآن یک اتفاقی می افتد. مثلاً زویی در همین صحنه مداوم تکرار میکند که تا ساعاتی دیگر قرار ملاقاتی دارد. اما کسانی که این کتاب را تا انتها خوانده اند میگویند هیچوقت این <قرار> فرا نمی رسد. البته همین کسان دیالوگ گفته شده را بسیار هیجانی و نقطه اوج داستان معرفی میکنند. اما من سه هفته ای زجر کشیدم تا بالاخره این بخش را خواندم.

یکی از خصوصیات این کتاب این است که گویی لای صفحات آن گردهای مخدر است؛ چرا که هر بار کتاب را باز میکنی و شروع به خواندن میکنی در کمتر از ۵ دقیقه بیهوش به خواب میروی.

در ادامه دیالوگ گفته شده وقتی زویی لشش را از توی وان جمع میکند و میرود بیرون تازه دیالوگ مصیبت بار بعدی شروع میشود: زویی با فرانی.

من اعتراف میکنم که در اواسط این بخش دیگر نتوانستم به مطالعه این کتاب ارزشمند ادامه بدهم. عاقل آن کسی است که با خواندن همان توضیح اولیه سراغ خواندن کتاب نرود.

تا جایی که یادم هست فیلم پری نیز وضعیتی مشابه داشت: نیکی کریمی با چهره ای احمق و پریشان (که تا آخر هم معلوم نمیشود برای چه پریشان است) در حال دویدن در خانه ای قدیمی است و چادر خفاشی اش در اهتزاز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 12:12  توسط مهندس خسته  | 

همانطور که مشخص است تاریخ این کنسرت گذشته و من فقط می‌خواهم چیزی در مورد شب دوم کنسرت بنویسم. البته من دیروز یادم رفت ذکر کنم که علاوه بر نوشتن مطالبی در باب فیلمهای اثرگذار سینمای ایران (اثرشان این است که قسم می‌خوری دیگر سینما نروی)، مطالبی هم در مورد کنسرتهای اندکی که برگزار می‌شود بنویسم (البته اگر توفیق رفتن را بیابم).

کنسرت در سالن کاخ نیاوران برگذار می‌شد. البته این سالن چیز خاصی نیست؛ سالن ورودی کاخ است که مسطح است و صندلی پلاستیکی توی آن چیده‌اند. نوازندگان هم هر دو اتریشی بودند و فلوتیه استاد دانشگاه هم بود. با اینکه کراوات هم نزده بودند نمیدانم چرا انقدر خوش‌تیپ و باکلاس بودند و ما حضار عقب‌مانده با ورود اینها فقط بهت زده نگاهشان کرده و دست می‌زدیم. فکر می‌کنم اگر آهنگ هم نمی‌زدند ما راضی بودیم که فقط نگاهشان کنیم. نتیجه‌‌گیری و سؤال منطقی:

  • نمی‌دانم چرا ما ایرانی‌ها بلد نیستیم لباس بپوشیم؟

دوئت یعنی قطعه‌ای که دو نفر آنرا می‌نوازند. روی سن یک پیانو هم بود. جای ما در کنار سالن بود. قبل از آمدن نوازندگان یک اسکلی (oscol) کنار دست من نشسته بود که به زیداش می‌گفت:جام بده و پیانو رو خوب نمی‌تونم ببینم.... آخه مگه مجبورید بیاید کنسرت وقتی نمی‌دونید چه سازی توش می‌زنند

فکر کنم بهتر است از حواشی خارج شویم و به اساسی بپردازیم، گرچه سوادی ندارم و فقط آنچه دیدم را می‌گویم... فقط انقدر می‌دانم که توی دوئت فلوت و گیتار، پیانو نمی‌زنند....

برنامه از دو بخش کلی تشکیل شده بود که بخش اول آهنگ‌های "استاندارد" بود:

  • موتزارت (آهنگی که در 8 سالگی نوشته بوده)
  • شوبرت
  • جولیانی

و بخش دوم کارهای نابغه موسیقی آمریکای لاتین-آستور پیاتزولا- بود. اگر به گیتار و موسیقی کلاسیک علاقه  دارید حتماً سی‌دی زیر را تهیه کنید (شامل %90 بخش دوم برنامه می‌شود):

PIAZZOLLA FOR TWO: TANGOS FOR FLUTE AND GUITAR

تانگو بر خلاف تصور ما یک رقص تند نیست. یک فرم آهنگ است که توسط ملوانان اروپایی که به بنادر آمریکای لاتین می‌آمدند اجرا می‌شده (با ساز دهنی، باندئون و ...). تانگو در ابتدا حالتی عامیانه و ریتم‌های تندی داشته... یواش یواش با کلاس و سانتیمانتال می‌شود و پس از مدتی دوباره مقداری به ریشه‌هایش بر می‌گردد. این سیر تکامل چندین دهه طول کشیده و قطعه Histoire du Tango شامل چند بخش است که این سیر را نشان می‌دهد (این قطعه هم در کنسرت اجرا شد. لطفاً در حالات احساسی به این قطعه گوش نکنید چرا که بد  داغون می‌کند). سی‌دی گفته شده را می‌توانید از شهرکتاب آرین تهیه کنید. اگر خوشتان آمد مرا هم دعا کنید و اگر نه... فکر نمی‌کنم با هم صحبتی داشته باشیم.

چند نکته:

  • یک قطعه کلاسیک از چند بخش تشکیل می‌شود. به عنوان مثال:

W.A. Mozart (نام آهنگساز)

Sonate C-Dur KV 14 (نام قطعه)

 Allegro  (نام بخش اول و سرعت اجرای آن)

Allegro (نام بخش دوم  و سرعت اجرای آن)  

Menuetto primo    (نام بخش سوم و سرعت اجرای آن)

 

بین هر بخش ممکن است نوازندگان چند ثانیه‌ای مکث کنند. در پایان هر بخش از یک قطعه دست نزنیم. خیلی نکته ساده‌ای است ولی نمی‌دانم چرا رعایت نمی‌شود... حتی اگر اولین بار است که آهنگ را در زندگیمان می‌شنویم حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که بروشور را بخوانیم و دنبال کنیم و بدانیم نوازندگان چندمین بخش از قطعه را می‌نوازند، و انتهای "قطعه" دست بزنیم.

  • سفیر اتریش هم در کنسرت حضور داشت. قبل از شروع بخش دوم کنسرت آمد روی سن و در حد نصف صفحه فارسی صحبت کرد. خیلی جالب است که انقدر زحمت کشیده و برای یک پست موقتی چندساله فارسی یاد گرفته. سفرای ما که هیچی، اما گنده‌تر از اونها هم مترجم دارند...
  • در دوئت فلوت و گیتار پیانو نمی‌زنند
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 17:46  توسط مهندس خسته  | 

قصد دارم در این وبلاگ مطالب زیر را عرضه کنم:

  • اگر رفتم سینما، یا از ماهواره فیلمی دیدم، یا یک سی دی خریدم و دیدم یا... مطلبی راجع به آن مینویسم.
  • اگر یک اتفاق روزمره توی زندگیم افتاد که میشد یک چیز جالبی تویش دید چیزی راجع بهش مینویسم.
  • اگر یک اتفاق شخصی توی زندگیم افتاد که میشد ازش نتیجه های کلی تر گرفت حتماً راجع بهش چیزی مینویسم.

البته سعی خواهم کرد خطوط قرمز سیاسی را رد نکنم... البته با دل و جراتی که از خودم سراغ دارم فکر نمیکنم هیچوقت مشکلی پیش بیاید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 17:44  توسط مهندس خسته  | 

همانطور که هر کودک نوباوه ای هم میتواند حدس بزند، من یک مهندس هستم... و البته خیلی خسته. و نمیدانم که چرا این خستگی رفع هم نمیشود؛ حتی صبح ها هم باز خسته ام.  البته خیلی ها با من همدردی کرده اند. کمتر از ۳۰سال سن دارم و به تازگی فوق لیسانسم را گرفته ام. با مصایبی که حین انجام پایان نامه کشیدم، فکر میکردم که پس از دفاع احساسی عجیب و توصیف نشدنی خواهم داشت، ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. دفاع بدون دردسری داشتم، نمره ام هم خوب بود ولی باز هم گویی هیچ اتفاق خارق العاده ای نیفتاده. برنامه داشتم که بعد از دفاع یک هفته ای تنهایی بروم کیش... که نرفتم.

انگار همیشه باید هول و دغدغه انجام کاری را داشته باشم. و هر چه پیشرفت میکنی (مثلاً)، این دغدغه ها بیشتر میشود. بعد از دفاع یک روز هم نمیتوانی بیکار باشی. سر هر کاری هم که میروی فکر میکنی که مورد استثمار کارفرما قرار گرفته ای و فکر میکنی داری موقعیتهای خیلی بهتری را از دست میدهی. یا اگر هیچکدام از اینها نباشد، بعد از ۶ ماه انقدر کارت برایت یکنواخت میشود که هر روز صبح باورت نمیشود که داری یکی یکی روزهای عمرت را هدر میدهی. در نهایت اگر زن و بچه نداشته باشی-مثل من- از کارت استعفا میدهی یا فرار میکنی -مثل من- و بعد از چند ماه فحش دادن به کارفرمای قبلی و همزمان با ته کشیدن پس اندازت (که نام پس انداز چندان معرف مقدار آن نیست) به این نتیجه میرسی که خیلی خری.

در این بین اگر چند تا دانشگاه خارجی هم apply کرده باشی خیلی زودتر از چیزی که فکرش را میکردی پولت تمام میشود. و دیگه بدتر اینکه اگر وضع درسی ات داغون باشد -مثل من- و همچنین از نحوه گزینش دانشگاههای خارجی هم اطلاع داشته باشی -مثل من-، میدانی که تمام پولها را دور ریخته ای -باز هم مثل من-.

امیدوارم  شما همیشه امیدوار و شاداب باشد. این آخرین نوشته های من است چرا که دوست دخترم که کنارم مشغول دیدن سایت دانشگاههای خارجی است یواش یواش دارد به حالت hysteria میرسد و لذا هر اتفاقی ممکن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 17:44  توسط مهندس خسته  | 

نمیدانم چرا از چند وقت پیش ویر عجیبی  گرفته بودم که یک وبلاگ برای خودم درست کنم... و بالاخره امروز دارم اینکار را از سایت دانشگاه انجام میدهم. البته میدانم که علت شروع این وبلاگ کمبود دو مورد زیر است:

  • در ازمنه ماضی من یک دفتر خاطرات نگه میداشتم. طبعاً ماهیت یک دفتر خاطرات خیلی خصوصی است و آدم چیزهایی تویش مینویسد که بعداً پشیمان میشود. بعد از یک مدت و با زیاد شدن سن و بعلت فراخی باسن، یواش یواش نوشتن متوقف میشود.
  • سال پیش که در شرکتی معظم کار میکردم، زمانهایی که بیکاری بهم فشار میاورد ایمیلهایی برای دوست دخترم میزدم. کم کم این ماجرا به یک عادت هفتگی تبدیل شد. حین ۱۳ ماه کارم چیزی کمتر از ۱۰۰ نامه و کمتر از ۳۰ پاسخ دارم. ماهیت خصوصی این ایمیلها کمتر از دفتر خاطرات است.

الان که هیچکدام از موارد فوق را انجام نمیدهم جای خالیشان را حس میکنم. البته یکی از خوبیهای وبلاگ این است که مجبوری مطالب منسجم تر و برای مخاطبان بیشتر بنویسی. امیدوارم این ماجرا تداوم لازم را داشته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 17:43  توسط مهندس خسته  |