تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

فردا شب داریم میرویم خواستگاری... دختری که تقریباً چهارسالی میشود میشناسمش... و یواش یواش داشت حالم از دوران دوستی و مجردی به هم میخورد... نمیدانم چرا هیچ احساس خاصی ندارم. شاید چون این بیشتر یک جلسه <صوری> است؛ به این معنی که میدانیم چه حرفهایی قرار است زده شود... لااقل امیدوارم که فردا شب حرفهایی نشنوم که دچار شگفت زدگی بشوم... از طرف خاله و عمه و خانباجی.

از اول گفته بودم که مهر نمیکنم... چون عقیده ای به آن ندارم... به خصوص وقتی که همسرت شاید درآمدش از خودت بیشتر باشد... و با پافشاری بز واری روی حرفم ایستادم... از اول گفته بودم که عقیده ای به حق طلاق و حق مسکن و حق فرزند و دیگر حقوق حقه ام (!) ندارم و همه اش را روز عقد میبخشم. و اصولاً از اول گفته بودم که کوچکترین عقیده ای به به سنت و شریعت ندارم... محض اطلاع شما این حقوق ۲۰ تا هستند که قانوناً حداکثر میتوانی ۱۲ تایش را ببخشی.

دوستم و همسر آینده ام اصرار داشت که موهایم را -که به نحو غریبی فر خورده بودند- اصلاح کنم... و پافشاری من هم فایده ای نداشت. بالاخره سلمونی (آرایشگاه!) ساعت ۸:۳۰ شب بهم وقت داد. از ۱۵ سالگی تا حالا تصمیم گرفته ام موهایم را از عرف معمولش بلندتر کنم... که هر بار به دلیلی نمیشود. توی راه سلمونی روی دیوار بیمارستان شهدا نوشته که <هر اتفاقی که برای کسی می افتد نتیجه اعمالش است>... به حماقتمان فکر میکنم... و هزارها مثال نقض... فکر میکنم تنها مصداق این حدیث جمهوری اسلامی باشد؛ که نتیجه اعمالمان است... و به پسرخاله ام فکر میکنم که ۷ سال پیش توی یک تصادف احمقانه مرد.

در حفره ای را باز میکنم که اسمش سلمونی است... مملو از بچه قرتی های بالا شهر با موهایی شبیه <آخرین موهیکن>. بوی گند عجیب و ناآشنایی مثل کلنگ میخورد روی سرم... و همه اش فکر میکنم بوی عرق نیست... اما نمیفهمم از چیست... دو تا آرایشگر دارند glatt روی سر دو تا احمق میمالند. یاد فیلم malcolm X می افتم که سیاهپوستها هم از همین چیزا میزنند. بعد از نیم ساعت که بالاخره نوبتم میشود از آرایشگره میپرسم بوی چیه؟ میگه همون glatt هست که بوی واجبی میده... هربار که وارد این سلمونی میشوم احساس بدی بهم دست میدهد؛ انگار جلوی چشمهام میبینم که مملکتم داره فنا میشه... پسرهای جوان ایرانی ۲۰ ساله را میبینم... که علافی از چهره شان میبارد. و بچه ۱۷ ساله ای که دارد ابرویش را با تیغ درست میکند... انگار من از مریخ اومدم. 

نمیدانم چرا هوس کردم آلبوم عکس ببینم... و از قضا خواهرم آلبومی از عکسهایی قدیمی میدهد... بابام سبیلهاش سیاه بوده... مامانم چاقتر بوده... شوهر خاله ام اون موقع هنوز بصورت اتوبوسی پست نگرفته بود و تو فشم معلم ریاضی بود: و لذا تو عکس با گرمکن آبی آسمونی نایلونی بافت آزادی دیده میشه... چند تا از زن دایی های طلاق گرفته ام را تو عکس ها میبینم، و یادم می افتد که خیلی سال است ندیدمشان (انگار فرقی هم میکند!)... احساس میکنم دارم به تاریخ نگاه میکنم و فکر میکنم پیر شده ام... ۷ سالم است و در حرم امام رضا با پسرخاله ام عکس گرفته ایم، همون که مرده. من و پسرخاله ام در عکسی دیگر در عروسی... پسرخاله ام انگشتش را را در ناحیه ای بین دهان و سوراخ دماغ فرو کرده... و هنوز نمیدانم انگشتش تو کدام سوراخ بوده... اگر زنده بود حتماً ازش میپرسیدم. نمیدانم چرا امشب انقدر به یادش افتاده ام. هیچ ربطی به خواستگاری ندارد... فکر میکنم من خواستگاری ام را توی این چهار سال انجامیده ام...

                                                                                          فعلاً،

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 14:27  توسط مهندس خسته  | 

به این نتیجه رسیدم که معرفی یک فیلم خوب بسیار بهتر از کوبیدن یک فیلم بد است. و همچنین با توجه به آثار درخشان سینمای ایران، اگر بخواهم در مورد فیلمهای ایرانی بنویسم چیزی جز تحقیر حاصل نمیشود... همچنین با توجه به فعالیت سازنده دستفروشان فیلم در همه جای شهر، تهیه فیلمهای خوب خارجی امری سهل و ارزان است... سعی ام این است که این نوشته لذت دیدن اول بار فیلم را ضایع نکند:

کارگردان: رومن پولانسکی

کلاً یکی از خواص رومن پولانسکی این است که تا آخر عمر داستان فیلمهایش را به یاد داری... حتی اگر از خود فیلم خوشت نیامده باشد. این فیلم به جزئیات ناگفته زندگی زناشویی میپردازد؛ با نگاهی بسیار تلخ و بعضاً کمیک: black comedy. داستان فیلم در مورد یک زوج با کلاس انگلیسی است که ۷ سال از ازدواجشان میگذرد و برای یک مسافرت تفریحی با کشتی عازم هندوستان شده اند. در این سفر دریایی این زوج با یک خانمی زیبا بر حسب تصادف آشنا میشوند... و شوهره حین تصادفات بیشتر یک جورهایی عاشق این خانم خوشگله (که در واقعیت زن پولانسکی است) میشود. و همچنین با یک پیرمرد عوضی مفلوجی هم آشنا میشود که شوهر خانم خوشگله است... طی فیلم و  با فلش بک پیرمرده شروع میکند داستان زندگی اش را برای شوهر انگلیسیه میگوید... با تمام جزئیات. و مدعی است که اگر تا آخر داستانش را گوش کند همسرش را به شوهر انگلیسیه میدهد...! داستان زندگی این پیرمرده مفلوج اساس فیلم است،  و داستانی عجیب تهوع آور، ظالمانه و مریض گونه. و اوج این توصیف، رفتارهای جنسی سادیسمی این پیرمرده (که اوایل فلج نبوده) و زن خوشگله است. در جای جای و به خصوص اواخر فیام میتوانید منتظر حوادثی شوکه کننده باشید... و فیلم با یک قتل تمام میشود.

اما این فیلم چه چیزی را میخواست بگوید؟ پاسخ: اصولاً همه کارگردانان فیلم دفاع مقدس نمیسازند، و شاید خیلی حرف مشخصی را هم نخواهند شعار دهند. به نظر من این فیلم صرفاً داستانی زیبا (و حتی تا حدودی غیرواقعی) و جذاب است، چیزی شبیه رمانهای قدیمی تر میلان کوندرا (مثلاً در سبک <والس خداحافظی>). غیرواقعی بودنش را بعدها پس از اتمام لذت دیدن فیلم شاید بتوان (به سختی) حس کرد، نه مثلاً مثل <آتش بس> که ذات داستان غیرواقعی است و ارتباط با آن محال و عدم ترک سالن سینما امری دشوار.

پانویس ۱: این فیلم خیلی <صحنه> دارد... اصولاً فیلمهای کارگردانان <غیر هالیوودی> چندان حد و مرزی ندارند؛ البته اگر مرتبط با موضوع فیلم باشد... درست بر عکس فیلمهای هالیوودی که در هر فیلمی (بدون توجه به موضوع فیلم) همیشه یک سری <صحنه> های استاندارد (و نه خیلی تند و تیز) دارند.

پانویس ۲: پولانسکی با کلی تلاش به حلقه های شیطان پرستان وارد شده بود... و کمی با عقاید و آدابشان آشنا شده بود. و فیلمی در این مورد میسازد (به نظرم The Ninth Gate باشد). و گویا شیطان پرستان خیلی <بسته> هستند و هیچ علاقه ای به نشر و پخش عقایدشان ندارند... و خلاصه خیلی از  دست پولانسکی شاکی میشوند... البته فکر کنم بیشتر از حد تصور ما شاکی میشوند چون به خانه پولانسکی حمله میکنند و زن (اولش) را مثله میکنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 20:59  توسط مهندس خسته  | 

  1. دیشب پریشبا که حین مسافرت محل کار تا منزل بودم داشتم رادیو پیام گوش میدادم (البته این دو محل هر دو در تهران هستند). و در میان تبلیغات بی انتهای چای محسن، شامپو گل پسند، ژل ساویز و کرم ترک پای ببک به اخبار هم گوش میدادم. آقای احمد توکلی گفت که یک جاسوس را که ۷ سال است در مجلس فعالیت میکرده گرفتیم... البته با تیزگوشی حراست مجلس و وزارت اطلاعات. آقا ما خیلی خوشحال شدیم... آخه داشت اطلاعات نمره یک مملکت رو میفروخت به اجنبی ها... البته بدبخت مادر مرده از سال ۱۳۷۸ تا حال کارمند ساعتی مجلس بوده... خب منم اگه ۷ سال یه جا ساعتی کار کنم و رسمی نشم سریع اطلاعات میدزدم و میدم به اجنبی تا دق دلم رو خالی کنم. گویا یارو از سال ۱۳۸۳ با شعبه یک شرکت خارجی در ایران قرارداد جاسوسی بسته بوده و دلار میگرفته. البته من نمیدانم چرا وقتی هرروز مذاکرات پربار مجلس که مسائل بسیار مهمی را هم حل و فصل میکنند مستقیم از رادیو پخش میشود، کسی زحمت جاسوسی به خودش میدهد؟ البته احمد توکلی به ما دلداری داد که طرف در این چند سال اطلاعات حساسی به اجنبی نداده... من دوست دارم توسط آدمخوارها حین جاسوسی دستگیر شوم ولی احمد توکلی خسته تر از خودمان خبر دستگیریمان را در رادیو اعلام نکند...
  2. دارم کتاب <۱۹۸۴> اثر جرج اورول را میخوانم... و نمیدانم چرا انقدر بین جامعه خیالی ۱۹۸۴ و جامعه واقعی امروز ما شباهت است... مخصوصاً در این دولت جدید... مثلاً همین خبر دستگیری جاسوس و پخش آن از رادیو... که گویا هدفش نگه داشتن مردم در هاله ای از ترس همیشگی است... به تمام مسئولین خواندن این کتاب را توصیه میکنم. غیر مسئولین نخوانند چرا که احساس میکنند کل زندگی روزمره شان در صفحات کتاب ۱۹۸۴ توصیف شده... و راهی هم برای عوض کردنش ندارند، جز فرار.
  3. نمیدانم چرا حین خواندن یک وبلاگ جدید و با اینکه نمیدانی نویسنده (عموماً عاشقی مفلوک با قلبی جر خورده!) زن است یا مرد، از نحوه نگارش، جنسیت نویسنده را تشخیص میدهی؟؟!!
  4. آقا چرا انقدر وبلاگ عشق و عاشقی و افسردگی داریم؟ به خدا ما هم زید داریم ولی انقدر بساط پهن نمیکنیم... بابا بی شرف به ما چه که زیدت سه باره دو درت کرده؟ خدا را شکر وزیر ارشاد نشدم وگرنه همه شو از دم میبستم...(!)
  5. نمیدانم چرا انقدر بعضی از دوستان محبت دارند (زوربا، احمدرضا و ...) و برای ما پپسی باز میکنند... مدتهاست که دوستانی بی منت پیدا نکرده ام (اصلاً دوستی پیدا نکرده ام). و خلاصه اینکه عادت کرده بودم هر دستی که به سویم دراز میشود را گاز بگیرم. و به خصوص هرچه مقام اجتماعی شخص مقابلت بالاتر باشد گویا بیشتر به چشم سکوی پرتاب نگاهت میکند.
  6. نمیدانم غذای چینی دوست دارید یا نه... به هر حال سری به رستوران <اژدهای طلایی> در شریعتی-قیطریه بزنید. آقا به خدا از صاحابش پول نگرفتم.... هر وقت هم غذا آورد جلوتان مثل ما هول نزنید... چون خودش با چوبهای چینی (!) برایتان سرو میکند. اگر قلبتان ضعیف است غذاهایی که در نام آنها عبارت <...با سس تند> را میبینید انتخاب نکنید... چون گویا تعریف چینی ها از <تند> چیز دیگری است... چیزی شبیه caution, hazardous material. البته اگر مثل ما ففل(fafal) نیستید امتحانش کنید... و حتی برای پوززنی از سس تند ویژه موجود روی میز هم استفاده کنید... و بعد بمیرید.
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 20:38  توسط مهندس خسته  | 

۱۰٪ از احساسات سرشار از تحقیر و تنفر مرا در مورد فیلم <ستاره> در این مکان ببینید؛ لعنت بر جد آبادت فریدون جیرانی که مردم را خر گیر آورده ای.... اما چون این مباحث ارزشی ندارد، یکی از مشاهدات روزمره ام را تعریف میکنم.

بشیر

بشیر یک افغانی است که ۴۰ روز است به ایران آمده (عکس بالا)... غیر قانونی از زابل یا شاید زاهدان.  الآن در یکی از آپارتمانهای قیطریه که دارند بازسازی میکنند کار میکند. شبها هم همانجا در یکی از اتاقها میخوابد. گویا روزی ۸۰۰۰ تومان درآمدش است... و شاید کمی بیشتر هم بدهند برای شب ماندنش. اتاق بشیر:

 

اتاق بشیر

بشیر ۲۰ سالش است و شش کلاس درس خوانده. قبل از ایران پنج سالی هم در پیشاور پاکستان بوده است. یک سالی هم در زمان طالبان افغانستان بوده. به گفته خودش ایران از همه شان بهتر است... و پاکستان شرایط مطلوبی ندارد. البته بشیر مقداری پدرکشتگی با پاکیها دارد و مدعی است که بخشهایی از پاکستان مال افغانها است. بشیر از افغانستان زمان طالبان تصویر مخوفی رسم نمیکند... و صرفاً میگوید شرایط <خوب نبود>. ایضاً از شرایط حال حاضر افغانستان نیز رضایتی ندارد... و اگر داشت که اینجا نبود. بشیر میگوید در افغانستان فقط به پولدارها خوش میگذرد و میتوانند <زندگی> کنند (مثل ایران) و کسب و کار عمده آنجا مواد مخدر است (تا حدودی مثل ایران). وقتی ازش پرسیدم چیه افغانستان بده؟ جواب داد که اونجا همش <خاکه>... البته منظورش این بود که همش بیابونه...اما اینکه خیلی چیز بدی نیست؟؟

بشیر چهار تا برادر و سه تا خواهر و مامان و بابا داره. باباش یک دکه بقالی کوچکی داره که دولت میخواد ازشون بگیره. یک نامزد هم داره - به نام شکریه - که دختر عموشه و ۱۵ سالشه... و گویا عقد کرده اند. الآن با هم تلفنی حرف میزنند. قرار است بشیر ۴ سال اینجا کار کند و برگردد افغانستان دست شکریه را بگیرد و - با پاسپورت - برگردند ایران... و در میگون سرایدار بشوند... البته موقع گفتن این حرفها از چهره اش میشد فهمید که بیشترش آرزو است. آرزویی که با آن روزی ۱۰ ساعت کلنگ میزند. البته ایده سرایدار شدن را از خاله اش دزدیده. خاله اش ۸ سالی است که در میگون سرایدار است... و بشیر هم اوقاتی که کار ندارد motar (ماشین) keri (کرایه) میکند و به میگون میرود... البته منظورش این است که با تاکسی میرود. ازش در مورد برخورد ایرانیها میپرسم؛ که موکداً میگوید خیلی خوب است (!!). اهل خیرات و مبرات و صدقه نیستم، و اعتقادی هم ندارم، اما ناخودآگاه ازش پرسیدم لباس میخواهد؟ که جوابش مثبت بود.

نمیدانم با اینکه همه مون آدمیم... ولی انقدر دنیاهای متفاوتی داریم. و فقط موقع بدبختی دنیاهایمان به هم نزدیک میشوند. به قول muse وقتی زخم میخوریم خون همه مان همرنگ است:

life will flash before my eyes/ so scatterd and lost/ I want to touch the other side

and no one feels they are to blame/ why cant we see, when we bleed we bleed the same

به نظر من هیچگونه منطق و عدالت و حکمتی پشت این سیستم نیست؛ درست در لحظه ای که من در فکر ارتقای شغلی، یافتن شغل مرتبط با گرایش کارشناسی ارشدم، تصمیم گیری برای گرفتن دکترا، نالیدن از ترافیک و وجهه بین المللی نامطلوب کشورم، ازدواج با دختر مورد علاقه ام و ... هستم، بشیر خاک بیل میزند و دیوار میچیند و ماهی یکبار به شکریه زنگ میزند و آرزویش سرایداری در میگون با شکریه است... واقعاً چه کسی من را سرور و بشیر را خاک بر سر قرار داده است؟ فکر میکنم زیباتر و آکادمیک تر این مباحث در <دختر کشیش> اثر جرج اورول آمده؛ و در نهایت توضیحی بر دینداری عوام ارائه میدهد.

                                                                               فعلاً،

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 22:34  توسط مهندس خسته  | 

  • امروز شنبه و فردا عید قربان است. به غیر از من، منشی، آبدارچی و کارپرداز اومده بودند سر کار؛ و این یعنی شرکت تعطیل. از صبح تا ظهر از تو کاتالوگ جرثقیلها عکس اسکن میکردم که بچپونم توی یک گزارشی که باید هفته دیگه بدیم به خورد کارفرما. ساعت ۲ بود که مدیرعامل زنگ زد و گفت پاشین برین خونه هاتون دعای عرفه رو بخوانین... اگر مثل من ساعتی پول بگیرید از این خبر خوشحال نمیشوید، چون کرایه تاکسی ات بیشتر از درآمد روزانه ات شده. خلاصه ما زود رسیدیم خونه و لذا از اون خستگی و ناامیدی شنبه ها (به علت عدم امیدواری به اتمام هفته) چندان خبری نیست.    امیدوارم شما ساعتی پول نگیرید...

 

  • عکسی که از خودم گذاشتم مال پنج شنبه، کلکچال است. می دانم تمسخر آشنایان را به دنبال خواهد داشت... ولی نتوانستم مقاومت کنم. عکس در بوران گرفته شده و محض اطلاع متمسخرین این پوشش لازم و واجب است. دانه های براق، ذرات برف در نور فلاش دوربین هستند. لطفاً به دستکش های بی انگشت آبی توجه کنید. باز هم جهت اطلاع متمسخرین (ففل هایی که زیر لحاف لوله شده بودند): عینک آفتابی لازم بوده چون برف و بوران مثل شلاق افقی میزد تو صورت... امیدوارم با دیدن این عکس در زمستان سری به کلکچال بزنید. این عکس را حتماً با توضیحی یک ساعته به نوه هایم نشان میدهم... اصلاً میگویم کلیمانجارو بوده.

 

  • دیشب وبلاگ یه بنده خدایی را دیدم، و برایش یک کامنت هم گذاشتم. البته انصافاً خوشم آمده بود... و اون هم امروز لطف کرده بود و نظری گذاشته بود (سفرنامه کیش). نمیدانم چرا دیروز موقعع کامنت گذاشتن احساس صیادی در حال پاشیدن دانه بهم دست داد... پاشیدن دونه برای جلب بازدید کننده به وبلاگم.

 

  • همان بنده خدای مذکور یک دوستانی هم دارد؛ imagination.blogfa . یک مشت جوان ۲۰ ساله دانشجو هستند (قصد توهین ندارم). یکی از مطالبش راجع به روز دانشجو است... و چقدر شور و نشاط و احساس مسئولیت در قبال تفکر دانشجویی... تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که چقدر با گذر زمان عوض میشویم... و چقدر ترسناک است وقتی میبینم این روند عوض شدن چقدر استاندارد است (قصد توهین ندارم!). شاید من هم در آن سن فکرم پر از همین چیزا بود، و تازه اون موقع بمب دوم خرداد و این مباحث بود. مثلاً عبدالله نوری میامد دانشگاه سخنرانی و حنجره هایی بود که جر میخورد؛ از هیجان. الآن همه مون فکر کار یا ادامه تحصیل یا زن و بچه یا وام مسکن هستیم... و خیلی هم مهم نیست که تحریم شدیم... چقدر خوب که امروز زود اومدم و کم ترافیک کشیدم و میتونم چرت و پرت بنویسم و چایی سبز بنوشم... امیدوارم موفق باشند...

 

  • امروز حین رفتن سر کار صدای لرزش قلمهای پامو در سرما نشنیدم... چون مادرم دیشب زیرشلواری دایی جان ناپلئونی ام را پیدا کرد. و حالا مسلح میرم تو کوچه. خیلی دوست دارم وقتی ۷ صبح در تجریش میدوم به سمت تاکسی ها -و فقط به سرما فحش میدهم- شلوار دیگران را در میاوردم و میدیدم زیرش زیرشلواری دایی جان ناپلئونی پوشیده اند یا نه. اگر نه، پس چرا سردشان نمیشود؟ دوستان مرا برای استفاده از این پوشش مسخره میکنند. 

 

  • شورای امنیت ایران را (تا حدودی) تحریم کرد. زمانی در جایی میخواندم که یکی از مقامات ارشد ارتش عراق بعد از حمله آمریکا گفته بود که: <ما (دولت عراق) در خواب هم نمیدیدیم که این تهدیدهای آمریکا عملی شود...>. و چقدر راحت شد... آقا اگر یک ایرانی بی پدر مادر ولدالزنایی انرژی هسته ای که حق مسلم اش است را نخواهد، کی را باید ببیند؟ البته من به شخصه در صورت یافتن چنین آدمی حکمش را اجرا می کنم.

 

  • امروز صدام بعد از کلی کش و قوس اعدام شد؛ با قرآنی در دست و بدون حرف. به نظر من هیچ زمانی بهتر از الآن مشخص نمیشود که اصولاً چیزی به نام عدالت معنی ندارد. حالا یک اسکل هایی بقیه مجازات را حواله آن دنیا می کنند. ولی به نظر من صفت عدالت خدا چیزی بی معنی است.حتی اون اسکل هایی که داوطلب اجرای حکم اعدام صدام شده اند هم در حقیقت به خاطر استیصال این پیشنهاد را داده اند. اونها اگر صدام حسین را با مسلسل آبکش هم بکنند خانواده قتل عام شده شان زنده نمیشود. حتی اون دنیا هم اگر تیرآهن نیمه مذابی را در باسن صدام فرو کنند، باز هم خانواده قتل عام شده شان زنده نمیشود.
+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 21:1  توسط مهندس خسته  | 

شنبه صبح ساعت ۶:۲۰ به کیش پرواز داشتیم. من و دوتا مهندس دیگه که یکیشون ارشدمان بود. خیلی خوب است که ۵ روز پس از ورودم به این شرکت به ماموریت فرستاده شدم. البته فقط شانس بود، چون گویا من تو پیک کاری شرکت وارد شده ام. بعد از دو روز تن پروری و بالاخص عیش و نوش شب یلدا، صبح شنبه ساعت ۴:۴۵ بیدار شدن خیلی مصیبت است... حتی مصیبت بار تر از نداشتن انرژی صلح آمیز هسته ای. به هر حال... آژانس یک پیکان خسته ای بود و توی اون برف و بارون روز دوم دی با سرعت ۱۳۰ تو اتوبانها گاز میداد... لذا من خیلی زود خواب از سرم پرید و فقط مشغول فشردن پدال ترمز خیالی زیر پایم بودم. نکته اینکه وقتی میری ماموریت حتماً آژانس بگیر، چون باید پولشو بهت بدن.

از بازرسی بدنی دوم که میخواستم رد شم، برادر سپاهی مسئول گفت که بدون لوازم فلزی از زیر چارچوب رد شویم. ما هم مثل بچه آدم کلید و موبایل را انداختیم تو سبد مربوطه و رد شدیم که عر دستگاه در اومد... دوباره جیبهامو گشتم و چیزی نبود... دوباره رد شدم و باز هم عر... خلاصه ما چهار پنج باری اینکارو کردیم و سپاهیه هم لشش رو تکون نمیداد بیاد بازرسی بدنی کنه و فقط میگفت <من نمیدونم، انقدر باید رد شی تا بوق نزنه، کمربندت رو هم در بیار...>. خلاصه اینکه من آخر همون وسط فرودگاه بند تمبانم را هم باز کردم... اما باز هم عر زد... من هم شاکی شدم و و با لگد زدم به چارچوب دستگاه و پریدم رو برادر سپاهی و فقط فحش بود که نثار نزدیکانه برادر سپاهی می کردم و مشت که توی سر و کله اش می کوبیدم. لهش کردم...

البته همانطور که شما هم میدانید اینها آنچه بود که دوست داشتم اتفاق بیفتد... اما واقعیت: من با تضرع و تمبان آویزان به برادر سپاهی که هنوز روی صندلی تمرگیده بود گفتم: <به خدا کمربندم رو هم در آوردم، نمیدونم چرا هنوز بوق میزنه...؟؟>. برادر هم بالاخره تکانی داد و اومد که بازرسی بدنی کند... عینک آفتابیم که دسته اش فلزیست توی جیب پیراهنم بود... لعنت بر شیطون...

یک توصیه به برادران زحمتکش سپاهی که زحمت میکشند و ما را میگردند و ایمنی پرواز ها را تامین میکنند: این ژیگول بازی ها مال آمریکای بی درد است که لازم است تروریست ها هواپیما بکوبند به ساختمان؛ اینجا ایران است و خود به خود این اتفاق می افتد، سالی چهار تا سقوط داریم... دیگه کدوم تروریست احمقی می آید هواپیمای ایرانی بدزدد و بکوبد به ساختمان؟ اصلاً انقدر این اتفاق در ایران نیفتاده که خودمان برایش داستان می سازیم: فکر کنم سال ۷۹ بود هواپیمای دادمان (یک وزیر خاتمی) تو استان گلستان خورد به کوه... و همشون مردند.... گویا به خاطر طوفان مه و این چیزا... اونوقت خودمان چشامون رو باریک میکردیم و با لحنی عالمانه میگفتیم: <نه آقا، ترکوندنش...>. از همین تفاسیر رو سقوط هواپیمای حاوی کله گنده های سپاه (سال ۱۳۸۴) هم  گذاشتیم... یادمه گفته میشد اون کله گنده های سپاه رفته اند پیش یک کله گنده دیگه مملکت و گفته اند: <آقا ما نمیتونیم جلو حمله آمریکا وایسیم... انقدر شاخ و شونه نکشید...>. و بعد هوا پیماشان ترکونده شد... فکر میکنم با زیاد شدن حوادث هواپیما ها همه مون فهمیدیم که کسی هواپیماهامون رو نمیترکونه...     نمیدانم چرا انقدر از مطلب دور شدیم.  

طیاره با ده دقیقه تاخیر ۶:۳۰ پرید... و اسکل کناری ام با لحنی عالمانه و حرص در آر و با صدایی نازک گفت: <در این مملکت هیچ چیز نمیتونه سر جاش باشه...>. در آن ساعت صبح پاسخی غیر از فحش های رکیک به ذهنم نیامد... لذا زورکی لبخندی تحویلش دادم... و خدا رو شکر اون هم درجه زورکی بودن لبخند و قاطی بودن مرا فهمید و زیپش را کشید...

دیگه سفید شدن چهره مسافرین پس از هر بار افتادن هواپیما در چاله های هوایی داستانی قدیمی و طبیعی شده. و اصلاً احمق اون کسی است که با این آمار درخشان هواپیمایی کشور نترسد... و اصلاً احمق تر اون کسی که هنوز هم با هواپیما سفر میکند... مثل من.

ما از بندرگاه کیش بازدید داشتیم. چیز جالبی نداشت. یه چند تا لنج خسته و سوراخ که داشتند بارهایشان را خالی میکردند... به روش های خیلی سنتی: یعنی چند مرد دشداشه پوشیده دست به دست کالاها (تایر ماشین، ماشین لباسشویی، کفش، لباس، قایق بادی تفریحی،...) را از تو لنج می گذاشتند روی اسکله.  آدم همین جنس ها را پشت ویترین بوتیک ها میبیند فکر میکند با کنکورد آمده اند... البته از بس خود فروشنده هایشان چس کلاس میگذارند؛ دیگه همه شون شدن نمایندگی و تخفیف بحثی منسوخ شده است... تصویر زیر گویای وضعیت تخلیه بار میباشد: 

تخلیه بار در بندرگاه کیش

هدف از ماموریت ما آشنایی با وضع فعلی بندرگاه بود... دوتا بازوی موج شکن، و آبی بی نظیر خلیج فارس، و هوایی مطبوع، و افسوس که چرا نمیتوانی توی دریا بپری... برای اینکه شما هم مثل ما با وضع فعلی بندرگاه آشنا بشید تصویر زیر را ببینید:

 

بندرگاه کیش

نهار ظهر را در یکی از خسته ترین رستورانهای کیش خوردیم: رستوران خاطره. در این رستوران تمامی غذاها به نرخ تعاونی ۱۵۰۰ تومان هستند: کباب، جوجه کباب، چلو خورشت، زرشک پلو... خب نیاز به توضیح ندارد که چرا مهندس ارشدمان ما را آورد اینجا: <چون مشتری اش زیاد است و لذا غذایش تازه>... من زرشک پلو با مرغ مرده خوردم... ما شنیدم که در کیش رستورانی هست که غذایش ۳۳۰۰۰ تومان است (رستوران پارمیدا)... ما که نفهمیدم چی میدن که انقدر گران است، و یکی گفت <خر پلو>...

بعد از غذا رفتیم لب ساحل و با دیدن اقشار مختلف مردم متوجه شدیم که سه دسته آدم می آیند کیش (چون گویا الآن دوبی هم یک کم قیمتش بیشتر از کیش است):

  1. دختر پسرهای جوانی (مزدوج یا غیر مزدوج) که پاسپورت ندارند
  2. خانواده هایی که هنوز فکر میکنند <زن در حجاب مانند گوهریست در صدف>
  3. حاجی بازاری هایی که به همراه خانم مهربون (gg) آمده اند هتل داریوش مهرورزی کنند

البته هر قانونی استثنایی هم دارد، پس اگر شما عاشقانه کیش را دوست دارید (همانند هنرمند خوش ذوق: سپیده) و در دسته بندی فوق جایی برای خودتان نیافتید ناراحت نشوید.

یکی از تفریح های کیش این است که در بندرگاه با اتوبوس دریایی یکساعت دورتان میدهند: ۷۵۰۰ تومان. ولی ما چون باید بازدید مهندسی میکردیم با یدک کش بردنمان... البته گویا مسئولین بندر به تمامی اعضای شرکت ما این سرویس را داده اند و هنوز متوجه نشده اند چه نکته ای است که ما میخواهیم در این بازدید های مفتی ببینیم... خلاصه نوبت ما که شد و از آنجایی که ما دوتا مهندس درپیت بودیم (مهندس ارشده کار اداری داشت نیامد، البته بعدش اعتراف کرد لب ساحل خوابش برده بوده) کلی پشت چشم برایمان نازک کردند... ما هم اصرار کردیم که نکاتی است که باید با یدک کش بریم و عکس بگیریم... بهر حال عصر تونستیم بریم و کلی هم حال داد... مخصوصاً وقتی در دریای کمی نا آرام جلوی یدک کش وایسادیم و چند تا موج حسابی خیس مان کردند... آخر هم دلمان نیامد یک عکس یادگاری از خودمان نگیریم و دوربین را دادیم به یکی از خدمه یدک کش تا از ما با غروب خورشید پشت سرمان عکسی (البته برای کاربردهای مهندسی) بگیرد... فکر کنم از سری بعد این گشت دریایی مهندسی مفتی منتفی شود...

من از تهران نتوانسته بودم با خودم پول ببرم... و به امید عابر کارت در کیش بودم. ساعت سه بعد از ظهر بانک پارسیان sms زد که به دلایل امنیتی کارت عابرم مسدود شده و باید بروم بانک تا مشکلش بر طرف شود... بر جد آبادتان لعنت... بابا من نمیدانم چرا اینقدر در این مملکت مسائل امنیتی داریم. خلاصه اینکه ما مجبور شدیم هی روی نیمکت های بازارها بشینیم ذرت مکزیکی و سمبوسه و چایی بخوریم و هی به بقیه هم بگوییم <به خرید علاقه ندارم>. البته از یک جهتی هم خوب شد؛ چرا که یک مشت پول زبون بسته را نفله نکردم... 

چیز دیگری برای گفتن ندارم، غیر از خواب رفتن همیشگی در سفر برگشت، افتادن کله ات روی شانه بغل دستی، بیدار شدن با صدای تکراری بلندگوی هواپیما، دوباره خوابی سنگین، افتادن کله ات روی شانه اون یکی بغل دستی، کابوس اینکه که چطور میخوای لشت رو برسونی خونه، کابوس سهمگین کار فردا صبح، و پسری با موهایی سیخ سیخی که بالاخره در پایان سفر شماره اش را به دختر بغل دستی اش داد.  همیشه بر گشتن نحس است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 23:37  توسط مهندس خسته  |