یک هفته ای است که on and off یک گلودرد کثیفی کلافه ام میکند. یک روز صبح شروع میشود و همه روز کاری کلافه ای. در طول روز هزاران بار با قدرت آب دهانت را قورت میدهی و فکر میکنی این دفعه دیگر فرجی حاصل میشود. نمیدانم چرا تداوم گلودرد به سردرد می انجامد؟ یکی از همکاران میگفت از این ویروس ۵ روزه هاست، و من همانجا از ترسم یک آموکسی سیلین ۵۰۰ و یک قرص ویتامین C بلعیدم. البته یک مهندس داغونی پیشنهاد دو تا آموکسی سیلین داد که بنده جرات نکردم. پدرم میگفت روکش کپسولها را از چربی خوک میسازند و دیگه این تو ذهن من حک شده است. با قورت دادن هر کپسولی فکر میکنم دارم کون یک خوک را گاز میزنم. درست مثل سوسیس و کالباس؛ که فکر میکنم یک خر درسته را می اندازند توی چرخ گوشت. آخر شب هم انتظار دارم که ویروسها تا صبح نابودم کنند که نمیکنند. و صبح از گلودرد هم خبری نیست. امیدوارم یکبار درست و حسابی عود کند و راحت شویم.
نمیدانم چرا با دیدن اخبار ۲۲ بهمن احساس تنهایی عجیبی میکنم. به هر حال این تظاهرات دروغی و خیالی نیست. اینها هم ایرانی هستند و حتی بیشتر از من. احتمالاً زندگی من بیشتر خیالی است. روی پوسته ای از جامعه که همیشه ناراضی است و فحش و میدهد و با نفرت میمیرد. با دیدن این تظاهرات کرختی فراگیری بر من (که احتمالاً دشمنم) حاکم میشود. آدم یک جورهایی فکر میکند که بحث و دعوا حماقت است؛ یا بشین زندگی کن و حرص بخور و خفه شو یا برو گم شو حسرت بخور و عملگی خارجی رو بکن. به هر حال ایران همین است که میبینی. اونی هم که میگه مردم با زور و تهدید میان راه پیمایی زر زیادی میزنه. اونی هم که میگه احمدی نژاد رو از صندوق کشیدن بیرون هم همینطور. آدم دیر یا زود باید قبول کنه که تو چه کشوری داره زندگی میکنه. یکی از مشکلات اینه که ما زمان انقلاب نبودیم. و یکی دیگه از مشکلات اینه که چون ما زمان انقلاب نبودیم، اونایی که بودن هی سفسطه میکنند و جاخالی میدهند. اصلاً ملتی که تازه ۲۸ سال از انقلابش گذشته بیجا میکند اصلاحات بخواهد. آقا ما قاطی کردیم. مسعود ده نمکی گروه فشاری که "یا لثارات الحسین" مینوشت رو چه به فیلمسازی؟ و چقدر شاکی هم هست که بهش کم سیمرغ دادند. و خاک بر سر اون الاغهای هنرپیشه نامی که رفته اند تو فیلم این بابا بازی کرده اند.
در اوان سرمای زمستان امسال که زمهریر بدی بود، یک غروبی که از سر کار برمیگشتم از شدت سوز سرما یک شال گردن ۳۰۰۰ تومانی از آشغال فروشی تقاطع انقلاب و وصال خریدم. و از قضا فهمیدم که شال گردن چه چیز خوبی است؛ و خلاصه دومین کشفم بود بعد از زیر شلواری. کم کم به این نتیجه رسیدم که شال گردن علاوه بر اینکه آدم را خیلی خوب گرم میکند، بر خوش تیپی هم می افزاید. و خلاصه تازگی ها بدون شال گردنم جایی نمیرفتم؛ و با احساس خوش تیپی عجیبی. شب عید هسته ای رفتم توی یک شیرینی فروشی -با شال گردنم و تیپم- و زنیکه شیرنی فروشه در کمال وقاحت بهم گفت که "اگه با موتوری واست شیرینی ها رو تو کیسه بریزم؟". خلاصه اینکه منو توهم تیپ شال گردن رو نابود کرد. تازه خوب شد داشتم سوییچ ماشین رو تو دستم میچرخوندم، بدون وگرنه فکر میکرد با قاطری، استری، شتری، چیزی، از شکرآب اومدیم.
بعضی اوقات دوستانی کامنتهای محبت آمیزی میگذارند به همراه لینک وبلاگشان. بعد من میروم وبلاگشان را میبینم... و خب هیچ ارتباطی نمیتوانم با آن وبلاگ برقرار کنم. و اگر در قدرتم بود شاید حتی وبلاگشان را نابود میکردم. آدم نمیداند در این مواقع چکار باید بکناد؟
