تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم این است که امسال عید جایی نمیروم... و همین الآن از فرط بیحوصلگی دارم دیوانه میشوم. یکی از نقاط پررنگ زندگی ام این است که وبلاگی زده ام و هر وقت هیچ کاری نداشتم میتوانم خزعبلاتی بنویسم. یکی از شانسهای زندگی ام این است که یکی از دوستان یک شیشه absolut تهیه کرده بود و لازم نداشت و به من فروخت. و من میتوانم absolut  بخورم، audioslave گوش بدهم و خیارشورهای چاقالو گاز بزنم. یکی از شخصیتهای کتاب "تابستان خاموش" اثر آلدوس هاکسلی در جایی از کتاب عنوان میکند که: تا مدتها فکر میکرده carminative به معنی "احساسی گرم" میباشد... و بر همین اساس کلی از احساس هایش را با لغت carminative  میسنجیده... و احساسی که از شرابهای مختلف داشته نیز به همچنین... از قضا این بابا شاعر هم بوده... و روزی شعری میگوید بسی احساسی و ناخودآگاه از لغت carminative هم کلی در این شعر استفاده میکند... ناگهان یادش می آید این لغت را در دوران کودکی روی شیشه یک شربت دارچینی خوانده... و چون آن شربت دارچینی تمام وجودش را گرم میکرده، carminative  را هم به همین معنی گرفته... زحمتی به خودش میدهد و در دیکشنری دنبال carminative میگردد....... carminative= ضد نفخ...

بحث carminative شد و یاد دیروز افتادم؛ یازده صبح، بانک ملی شعبه جهان کودک، خبری از دستگاه شماره دهنده و صندلی های راحت بانک پارسیان نیست، دریایی از مردم که روی کول هم موج میخوریم، 18 تا ایران چک 50 تومنی را پشت نویسی میکنم و روی هرکدام سه تا امضا میزنم... و مچ دستم در حال کنده شدن است... در همین میدان نبرد یاد شعار "دولت الکترونیک" می افتم و چند فحش expressive می دهم... بالاخره نوبتم میرسد و به جلوی باجه می رسم... کیفم را بین دو پایم میگذارم، یاد تذکر سرباز دم در که میگفت مراقب کیف و جیبتان باشید می افتم... و تقریباً مطمئن میشوم که کیفم هدف دزده است... اطرافم پر از آدم است؛ پشتم صف است و اطرافم هم پر آدم... خلاصه اینکه جای تکان خوردن ندارم... مسئول باجه با دقتی اعصاب خرد کن و چشمهایی باریک کرده دانه به دانه ایران چک ها را کنترل میکند... من هم چشمهایم را باریک میکنم و زل زده ام به دستهایش؛ منتظرم دهانش را باز کند تا مثل گرگی وحشی بهش بپرم... در همین حالت آماده باش هستم که اتفاقی می افتد؛ کاملاً غیرمترقبه و ویران کننده... بویی میشنوم... بو آشناست... فکر میکنم، اما باورم نمیشود... باورم نمیشود کسی در این مکان خودش را راحت کرده باشد... ثانیه ها میگذرند و بو کماکان احاطه ام کرده... ناخودآگاه میخواهم تغییر موقعیت بدهم... ولی همه جا پر آدم است و بو همانند گازی سمی در اطرافم است و پخش هم نمیشود... لحظه ای فکر میکنم این توطئه برای ربودن کیفم بوده... بین پاهایم را نگاه میکنم و هنوز کیفم را می بینم. پشت سرم را نگاه میکنم... پیرمردی که وقتی با نگاه خشمگین و مستاصل من مواجه میشود به سقف بانک نگاه میکند و لذتی از هضم صبحانه در نگاهش موج میزند...

نمیدانم امسال سر تحویل سال چه آرزویی بکنم؛ آیا آرزوهای ما متفاوت از این است: قبولی در دانشگاه، فارغ التحصیلی از دانشگاه (شامل ادامه تحصیل هم میشود)، یافتن کار، شفا یافتن اطرافیان مریض مان، گرفتن زن (یا شوهر) و ... شاید پولدار شدن، شاید در سالیان آینده بچه دار شدن، شاید عدم مواجهه با حمله بوسیله گازهای سمی. بعدش چی؟ من که آرزویی به ذهنم نمیرسد... فکر میکنم با افزایش سن دایره آرزوهایمان هم محدودتر میشود... یا حتی به صفر میرسد؟ مثل امسال من. یادم رفت یکی از آرزوهایی که البته مختص دوران کهولت است را بیان کنم: اینکه بنده "صالحی" برای خدا باشیم.

پیشاپیش سال نو را به همان هفت، هشت تا خواننده این وبلاگ تبریک میگویم، کما اینکه به یک عده شان حضوراً نیز تبریک خواهم گفت...(!)

                                                                       فعلاً،

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 18:23  توسط مهندس خسته  | 

یک حرکت ارزشمندی در اربعین حسینی امسال انجام دادیم و رفتیم کلکچال... با خانوم بچه ها و یکی از دوستان. یاد یکی دیگه از دوستان به خیر که این "خانوم بچه ها" را انداخت تو دهن ما... جاتون خالی انگار آسمون جر خورده بود و هی برف می اومد... و بعضاْ تگرگ... و بعضاْ حتی چیزهای سفت تر. البته خودم میدانیم "ایرونی گری" است توی این هوا کوه رفتن... ولی خب ما هم ایرونی هستیم بهرحال (با این همه ادعا البته). البته پایین انقدر ناجور نبود... وهرچی میرفتیم بالاتر بدتر میشد و محشری بود برای خودش. خدا عمرشان بدهد پناهگاه بالا باز بود و نیمرو براه... وگرنه یحتمل همانجا می افتادیم و دفن میشدیم. البته همین پناهگاه، عاشورا بسته بود. بطور کلی فرض نانوشته ای بود که عاشورا همه در حال سینه زنی هستند ولذا لزومی به باز بودن پناهگاه کلکچال نیست، و معدودی هم که سینه نمیزنند می توانند بمیرند... بحث عاشورا شد و یاد داستانی افتادم که البته یک کمی زشت هم هست، و پسرخاله مرحومم در ایام شباب برایم تعریف کرده بود،  ولی خب... البته بعداً فهمیدم که احتمالاً دروغ بوده... البته کلاً پسرخاله ام خیلی چیزها برای من تعریف میکرد... و من هم با دهانی باز همه را پذیرا بودم و هیچ وقت در حقانیت شان شک نمیکردم... بعدها که عقل رس شدم و راجع به خیلی از این ماجراها فکر کردم فهمیدم که احتمالاً ساخته های ذهنی آن بنده خدا بوده اند... البته اون دیگه نبود که ازش سوال کنم... بگذریم و بریم سر داستان:    گویا در ازمنه ماضی در یکی از عاشوراها (یا شاید تاسوعاها) توی دزاشیب یک پاترول دودر مشکی پارک بوده و روی تمامی شیشه هایش را پارچه های سیاه عزاداری  و یا حسین کشیده بودند... و هیچی از داخل این پاترول معلوم نبوده... خلاصه، ظهر عاشورا دسته ای توی دزاشیب در حال گذر بوده و دسته با صدای طبل و سنج به صورت ریتمیک سینه میزده و خلاصه غوغایی بوده. و اصولاً دسته از خودش بیخود بوده و چیزی جز نینوا و کربلا نمیدیده و داشته آرام آرام از کنار پاترول مذکور رد میشده... البته به جز چند نفر که حواسشون خوب جمع موعظه ها نبوده... که آن چند نفر متوجه می شوند که علاوه بر خودشان و دسته شان، پاتروله نیز در حال حرکات موزون است... و خلاصه دسته ای ها میریزند دور پاترول و پارچه های سیاه را میکنند... و در کمال ناباوری میبینند که یک دختر و پسر جوان از خدا بی خبر درون پاترول مشغول مهرورزی هستند... بقیه داستان را خوب یادم نمی آید... احتمالاً چیزی شبیه این بوده: پسره کون لخت در دزاشیب شروع به فرار میکند.... و دسته ای ها هم با علم از پی اش...

خودم میدانم که این داستان از لحاظ منطقی هزار عیب دارد... ما هم بعدها فهمیدیم... ولی آن خدا بیامرز انقدر با آب و تاب برایم تعریف کرده بود که من حتی لحظه ای به دروغ بودنش شک نکردم... البته مطمئنم اگه الآن زنده بود و برایم چیزی تعریف میکرد باز هم با همان بلاهت سالیان پیش باور میکردم.

پانویس: زمانی که ما جوان بودیم یک "پاترول مشکی دودر" توپ ترین ماشین موجود روی کره زمین بود... و مثل الآن برادران نوریانی و ری شهری هنوز زحمت نکشیده بودند و به وفور آخرین مدلهای بی ام و وارد بازار ایران نشده بود... آن موقع همه چیز جور دیگری بود: با دیدن موز بغض میکردیم و موجی از درد و لذت معده های خالی مان را فرا میگرفت... همه کفش ملی میپوشیدیم و با آمدن کفش "نهرین" بچه پولدارها مشخص شدند... شکلات فقط از خارج می آمد و ما فقط شکلات گاوی و آدامس خرسی داشتیم... هفت سنگ و تیله بازی میکردیم و با آمدن آتاری به مرز جنون رسیدیم... نمیدانستیم مدلی غیر از کچل هم در سلمونی وجود دارد... و خیلی مسائل دیگر که در پانویس جایش نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 21:18  توسط مهندس خسته  | 

خیلی حال می کنم با وبلاگی که سلیس و ساده می تواند یک زندگی واقعی را واسه آدم تعریف کند. بدون شیله پیله های روشنفکری و سیاسی. آدم انگار وارد زندگی روزمره و واقعی افراد می شود. و انگار آدم دنیاهای متفاوتی را می بیند... چهار تا کوچه آنطرف تر در همین شهری که من زندگی میکنم آدمهایی هستند با دنیایی متفاوت، بدبختی هایی متفاوت، شادیهایی متفاوت... و حتی گاهی شبیه مال من. و جالب این است که آدم در هر سنی که هست مسائل استانداردی ذهنش را مشغول می کند، و خلاصه اینکه احساس می کند چیزی در این دنیا جز "مسائلش" ارزش ندارد. و چقد خوب است که آدم در همین حالات که هست یک وبلاگی با مشخصات فوق الذکر ببیند؛ و یک کم با دید وسیع تری نگاه، و با حرارت ملایم تری زندگی کند. اما مثال: "پشت پیچ جاده"

یکی از سوالات آزمون وودی دکترای امیرکبیر این بود (بخش زبان امتحان): کدامیک از گزینه ها بهترین معادل انگلیسی این جمله است: "دانشگاه صنعتی امیرکبیر در بین دانشگاه های فنی ایران بهترین است"...... بابا، عقده ای...

یک ضرب المثل چینی می گوید که "ایام مدیدی بیکاری و با دندان دنبال  کار می گردی و البته کار پیدا نمی کنی... و پس از مدتها که پیدا کردی یکهو هفت هشت تای دیگه هم همزمان پیدا میکنی". و در همین حالی که داری در محتویات این ضرب المثل چینی غوطه میخوری داری ازدواج هم میکنی و باید خونه هم آماده بکنی و در ضمن می خواهی ادامه تحصیل هم بدهی... و البته برای ادامه تحصیل هم شانس های خارج و هم دانشگاه های داخل را از دست نمیدهی. هزارپایی که با هر پایش میخواهد یک چیز را بلند کند... و البته که نمی تواند.

همه چیزم در زندگی به هم ریخته؛ نه کوه میروم، نه تردمیل میزنم، نه استخر میروم و دیگه مدتهاست که گیتار نمیزنم. و نمیدانم چکار میکنم. فقط روزها میگذرند. امیدوارم هرچه زودتر عید برسد و سر و سامانی به این موتور خسته مان بدهیم.

آقا ما خیلی با این سوالهای آزمون ضمن خدمت فرهنگیان حال کردیم... (please dont kill me...) اما طراح سوالهای ننه مرده با این کارش قبر خودش را کند. روحش شاد باد. گویا سه نفر از "دست اندرکاران" این دسیسه را گرفته اند.

۷:۲۵ دقیقه صبح خودم را به اداره دارایی می رسانم؛ چون فکر می کردم از آن جاهایی است که صف کیلومتری دارد. می بینم خبری نیست و نگهبان اطلاعات نگهم می دارد و می گوید کارمندان از ۸:۰۰ به بعد ارباب رجوع می پذیرند. روی صندلی دم در منتظر می شوم. کارمندان دارایی یکی یکی می آیند سر کارشان. برخی یک بربری خاش خاشی دستشان است، برخی سنگک و برخی لواش. توی دست دیگرشان هم یک کیسه فریزری. توی برخی کیسه ها قالبهای کوچک کره و پنیر، برخی مربا، و جوانتر ها هم پنیر خامه ای یا شکلات صبحانه. صبح زود است و من هم منگ هستم و فکر زیادی راجع به این تصاویر نمی کنم. بالاخره ۸:۰۰ می شود و می روم تو. کارمندی نهصد و نود و شش تا مدرک را نام میبرد که باید بروم کپی کنم بیاورم. زیر چشمی میبینم هر کارمندی در حال خارج کردن کارد و زیردستی از توی کشویش است و سفره دارد یواش یواش آماده می شود. به هر جان کندنی است یک فتوکپی در اطراف پیدا میکنم و بر میگردم. حالا صبحانه شروع شده. بربری و گوجه فرنگی و چایی شیرین و بعضاً خیارشور. و میزهایشان خالی به جز بساط صبحانه؛ نه کامپیوتری،  نه دفتری و نه دستکی. از همان اول صبح هم بساط صحبت براه است؛ کارمند مردی با کت و شلوار و جلیقه سورمه ای (که از فرط اتوکشی به نایلون تبدیل شده) در مورد دوران دانشجویی اش برای دو کارمند زن افسانه سرایی می کند... و زنها هم برایش لقمه میگیرند و او البته در فاصله بین بلعیدن لقمه ها و خالی بندی به کارهای من هم رسیدگی می کند. در این وسط یکی دیگر از کارمندان می گوید هوس نیمرو کرده و آبدارچی را می فرستد پی تخم مرغ. دارایی بهشت موعود است به خدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 20:38  توسط مهندس خسته  | 

موضوع فوق مربوط به پایان نامه کارشناسی ارشد من است... که دفاع کرده ام و به تواریخ پیوسته.

مهم ترین استفاده از سکوهای دریایی برای استخراج نفت یا گاز از چاههایی که در دریا قرار دارند است. در خلیج فارس از سکوهای جاکت (Jacket Platforms) استفاده میکنیم، که در حقیقت خرپایی است (Jacket) که روی بستر دریا قرار گرفته و به وسیله شمعهای فولادی به بستر دریا دوخته شده است. چون وسط دریا نمیتوان جاکت را ساخت (!) آنرا در خشکی می سازند، سوار بر بارج (یک کشتی مستطیل شکل) می کنند و به محل چاهها می برند. در این مکان اگر جاکت سبک باشد آنرا با جرثقیل بلند می کنند و توی دریا میگذارند، و اگر سنگین باشد آنرا از روی بارج هل میدهند و به دریا می اندازند (Launch).... عکسهای زیر به آب اندازی (Launch) را نشان میدهند:

شماتیکی از به آب اندازی یک جاکت

عکسی ز پشت یک جاکت حین به آب اندازی

مدل سازی این عملیات موضوع پایان نامه من بود. این مدل سازی را میتوان با نرم افزار SACS به سادگی انجام داد. اما با این حال من یک برنامه ای برای این منظور نوشتم (با MATLAB) و جوابهایم را با SACS مقایسه کردم. به این کار می گویند "داخلی سازی نرم افزار" (!)...

عملیات Launching را -همانند خیلی پدیده ها و عملیات دینامیکی دیگر- می توان به کمک قوانین نیوتن و بالاخص قانون دوم نیوتن با روابط ریاضی مدل کرد. یعنی با حل این معادلات، مسیر و سرعت و شتاب حرکت این دو جسم (جاکت و بارج) مشخص می شود. قانون دوم نیوتن یک معادله دیفرانسیل مرتبه دوم است؛ و وقتی این معادله پیچیده باشد بایستی با کمک روشهای عددی آنرا حل کرد. مثلاً من در پایان نامه ام از روش نیومارک استفاده کردم. در تصویر زیر یکی از خروجی های مدل سازی مرا می بینید؛ که مربوط به لحظه ای است که جاکت دارد داخل دریا "شیرجه" می زند:

مثال از خروجی مدل سازی من، جاکت حین شیرجه به داخل دریا...

امیدوارم این دسته از مطالب به دردتان بخورد... و اگر سوالی داشتید حتماً بپرسید...

                                                                                 فعلاً، 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 19:2  توسط مهندس خسته  | 

امروز که یکشنبه است را مرخصی گرفته ام. یعنی در حقیقت یک جورهایی تا آخر هفته را مرخصی گرفته ام. اگر آدم حسابی بودم باید از این فرصت استفاده می کردم و میرفتم دنبال خنچه عقد و دسته گل دست عرو و این حرفها. ولی مثلاْ دارم ریاضی می خوانم برای امتحان ورودی دکترای امیرکبیر. و پدرسگ ها تمامی ریاضیات لیسانس و فوق را گذاشته اند توی مفاد امتحانی. البته یکی از دروسش هم این است: "هوش مهندسی"...(!) البته تلاش برای درس خواندن فرجی نداشت. از صبح گردنم گرفته بود و طرفای ظهر تقریباْ از کمر به بالا فلج شده بودم. صد بار پماد رزماری مالیدم و اثری نداشت و گردنم عین یک تیکه آجر شده بود. فکر می کنم تازگی ها توی این پمادها آب می بندند چرا که یادم می آید چند سال پیش که برای اولین بار رزماری را امتحانش کردم یک گرمای قدرتمندی تمام گردنم را فرا گرفت و بعد از ۵ دقیقه می توانستم بهتر از علی دایی هد بزنم. خلاصه اینکه راندمان درس خواندنم صفر شده است، و الآن دارم به قطعاتی چند از برادر Sting گوش میدهم؛ البته آهنگهایی که برادر مزبور با Police خوانده است. من اهل پاپ نبودم و نیستم، ولی برادرمان Sting جالب می خواند، که با حال و هوای خستگی و گردن فلج ما و انبوه کتب تست ریاضی روبرویمان جور در می آید.

پدر خانم (to be) بنده پزشک است. البته به نظر من پزشک حاذقی نبود؛ چون هر سوال پزشکی را با "چیزی نیست، نگران نباش..." جواب می داد. امروز قبل از ظهر که دیگه درده داشت نابودم میکرد زنگ زدم دوست دخترم و سراغ قرصی، دوایی، ضمادی، مرهمی، چیزی گرفتم و پدرش کپسول Celexib را پیشنهاد کرد. خدا شاهده دروغ نمی گویم، ولی هنوز کپسول را قورت نداده بودم و مزه چربی خوکش زیر دندانم بود که قفل گردنه باز شد. درد هنوز هست، ولی لااقل گردنم حول محورش ۳۰ درجه ای می چرخد. پدر دکتر، العفو العفو القوس القوس (یا شاید الغوث؟).

من برای ادامه تحصیل دلیل خاصی ندارم، فقط  گاهی از کار دلم به هم می خورد و یاد ازمنه دانشجویی می افتم. و همچنین متوجه شده ام که با یک دکترای چسکی و بدون اندکی سواد، همه ازت می ترسند و حرف شنوی دارند. مخلص کلام اینکه اسمش به درد آدم می خورد.

کتاب "عروسک فرنگی" اثر آلبا د سس پدس (Alba de Cespedes) -نویسنده مورد علاقه دختران جوان- را خواندم. من کاری ندارم این خانم فمینیست است یا نه، ولی داستانهای قشنگی می نویسد و قلم زیبایی دارد؛ البته با زحمات مترجمش بهمن فرزانه که گویا با خانم قرار داد بسته است. مدتها بود کتابی نخوانده بودم که انقدر داستان مهیجی داشته باشد. اوایل کتاب که بودم با خودم می گفتم باز هم یک رمان عشقی درپیتی دیگر که فقط نام نویسنده از فهیمه رحیمی به آلبا د سس پدس تغییر کرده. اما اواسط کتاب دیدم داستان دوزاری هم می تواند گیرا باشد؛ به نحوی از سر کار بخواهی زودتر بیایی خانه و آخرش را بخوانی.

اگر این گردنه نبود امروز کوکه کوک بودم: ظهر نودل با قارچ و پیاز و گوجه فرنگی و کره خوردم، الآن هم چایی خشک را با آب سرد شستم و سه تا هل توش خرد کدم و دم کردم و حالا دارم سومین لیوانش را در لیوان (ماگ) گاودارم با شکلات merci می خورم (والنتاین توی بنی هاشم سرامیک می دیدم و لذا شکلاتها مال اون موقع نیست آقاجان) فکر می کنم آبدارچی محل کارم توی قوری می شاشد. توی فکرم کاری پیدا کنم که با ساعات کاری کمتر پول بیشتری بگیرم (البته فکر کنم همه مان در تمام عمرمان به همین فکر باشیم؟)... پا شم برم یک کم تستهای نیکوکار را بزنم که زندگیمان فنا شد. برای شادی روحتان تصویری از ماگ گاودارم را ببینید:

پانویس: شما میدانید که "خنچه عقد" چیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 18:2  توسط مهندس خسته  | 

جمله فوق که جدیدترین درپراکنی آقای لاریجانی است. البته منظور لاریجانی این است که غرب زبانش بوکس است و جمهوری اسلامی که خیلی باهوش است زبانش شطرنج. به نظر من بوکس را دولت با ملت بازی میکند: آلودگی، گرانی، بیکاری، ترافیک، هواپیمای کهنه، اتوبوس داغون، فرار شهرام جزایری، برخورد حیوانی و غیره بوکس است.

این هفته یک ماموریت یک روزه داشتم به کیش... البته با سه ساعت تاخیر هواپیمای چارتر ترکیه ای، به ماموریت نصف روزه تبدیل شد... و با انجام ندادن هیچ کار حائز اهمیتی به ماموریت غیرممکن... این راننده آژانس ها هم هرکدامشان داستانی هستند... این یکی که ساعت ۶ صبح مهمانش بودیم از همون اول شروع کرد شکرگزاری خداوند: "خدایا ششککرت..."، "الحمد لله..." و ... و پس از اتمام ادعیه متعارف رفت سراغ انواع نامتعارفش: "ای نام تو بهترین سرآغاز...".

ما دوشنبه صبح پرواز داشتیم که ناگهان برف غریبی شروع شد... و بعد هم تاخیرهای متوالی هواپیما... و بعد هم هواپیمای داغون.... ما که از وضعیت فنی اش چیزی نمی فهمیم، ولی انقدر داغون بود که صندلی هایش در حال انهدام بود. قبل از پرواز به چیزی جز سقوط C-130 پارسال فکر نمیکردم... و بعد که برگشتم متوجه شدم ننه جانم هم در همین فکر بوده... و برای سلامتی گل پسرش چلوکباب نذر کارگرها کرده...

با یک آلمانی به نام اشمیت رفته بودیم کیش. بدبخت وقتی وارد ساختمان (کاخ) "سازمان منطقه آزاد کیش" شد هی میگفت: Its like the White House... و واقعاْ هم بود. یاد شوهرخاله ام و دوستانش افتادم... که وقتی در دولت احمدی نژاد از همین سارمان برکنار شده بودند سوزش بدی کونشان را فرا گرفته بود. و با دیدن این "کاخ سفید" تازه منشاء این سوزش را می فهمیدم...

هفته پیش رفتیم سینما و تلاش کردیم فیلم "گیس بریده" را ببینیم... و چه تلاش سختی که در نهایت هم نتیجه نداد... و وسط فیلم بلند شدیم آمدیم بیرون. داستان فیلم: ممد تپل (شریفی نیای سابق) پدر خودشیفته فراهانی است... و هی خودشیفته را میزند... یکساعت اول فیلم همین بود... و احتمالاْ یکساعت بقیه اش هم این است: ممد تپل آدم می شود. به نظر من آدم یک بار و برای همیشه باید تصمیم بگیرد و ترکش کند... این سینمای ایرانی پوسیده سوبسیدی را. محض اطلاعتان سینمای ایران دخل و خرجش جور در نمی آید (مثل خیلی چیزهای دیگر ایران) و با زور سوبسید دولت روی پا بند است (مثل خیلی چیزهای دیگر ایران)، یعنی نفت را میدهیم به سوریه و پولش را (اگر سوریه بدهد) میدهیم کارگردان خودشیفته را بیارد رو صحنه برای ملت لب و لوچه بریزد...

الآن که زمان تغییر فصل است لباسهای زمستانی حراج شده اند... مثلاً جیوردانو کاپشنهای ۷۰ تومنی اش را کرده ۴۰ تومن... با خودم فکر میکنم اگر الآن ۲۰۰ تا کاپشن بخرم و سال دیگه با قیمت واقعی ۷۰ تومن بفروشم، اندازه یک سال حقوقم است... شمایی که میخندی، به من، و ایده هایم... بدانید که روزی این مهم را انجام میدهم و پولدار میشوم... جایی در نهان ترین اعماق قلبم میدانم که شغل اصلی من تجارت است، بازار است، کسب و کار است،... و اشتباهی چند صباحی در یک دفتر مهندسی دارم وقت تلف می کنم... و البته روزی به اصلم بر میگردم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 20:37  توسط مهندس خسته  |