یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم این است که امسال عید جایی نمیروم... و همین الآن از فرط بیحوصلگی دارم دیوانه میشوم. یکی از نقاط پررنگ زندگی ام این است که وبلاگی زده ام و هر وقت هیچ کاری نداشتم میتوانم خزعبلاتی بنویسم. یکی از شانسهای زندگی ام این است که یکی از دوستان یک شیشه absolut تهیه کرده بود و لازم نداشت و به من فروخت. و من میتوانم absolut بخورم، audioslave گوش بدهم و خیارشورهای چاقالو گاز بزنم. یکی از شخصیتهای کتاب "تابستان خاموش" اثر آلدوس هاکسلی در جایی از کتاب عنوان میکند که: تا مدتها فکر میکرده carminative به معنی "احساسی گرم" میباشد... و بر همین اساس کلی از احساس هایش را با لغت carminative میسنجیده... و احساسی که از شرابهای مختلف داشته نیز به همچنین... از قضا این بابا شاعر هم بوده... و روزی شعری میگوید بسی احساسی و ناخودآگاه از لغت carminative هم کلی در این شعر استفاده میکند... ناگهان یادش می آید این لغت را در دوران کودکی روی شیشه یک شربت دارچینی خوانده... و چون آن شربت دارچینی تمام وجودش را گرم میکرده، carminative را هم به همین معنی گرفته... زحمتی به خودش میدهد و در دیکشنری دنبال carminative میگردد....... carminative= ضد نفخ...
بحث carminative شد و یاد دیروز افتادم؛ یازده صبح، بانک ملی شعبه جهان کودک، خبری از دستگاه شماره دهنده و صندلی های راحت بانک پارسیان نیست، دریایی از مردم که روی کول هم موج میخوریم، 18 تا ایران چک 50 تومنی را پشت نویسی میکنم و روی هرکدام سه تا امضا میزنم... و مچ دستم در حال کنده شدن است... در همین میدان نبرد یاد شعار "دولت الکترونیک" می افتم و چند فحش expressive می دهم... بالاخره نوبتم میرسد و به جلوی باجه می رسم... کیفم را بین دو پایم میگذارم، یاد تذکر سرباز دم در که میگفت مراقب کیف و جیبتان باشید می افتم... و تقریباً مطمئن میشوم که کیفم هدف دزده است... اطرافم پر از آدم است؛ پشتم صف است و اطرافم هم پر آدم... خلاصه اینکه جای تکان خوردن ندارم... مسئول باجه با دقتی اعصاب خرد کن و چشمهایی باریک کرده دانه به دانه ایران چک ها را کنترل میکند... من هم چشمهایم را باریک میکنم و زل زده ام به دستهایش؛ منتظرم دهانش را باز کند تا مثل گرگی وحشی بهش بپرم... در همین حالت آماده باش هستم که اتفاقی می افتد؛ کاملاً غیرمترقبه و ویران کننده... بویی میشنوم... بو آشناست... فکر میکنم، اما باورم نمیشود... باورم نمیشود کسی در این مکان خودش را راحت کرده باشد... ثانیه ها میگذرند و بو کماکان احاطه ام کرده... ناخودآگاه میخواهم تغییر موقعیت بدهم... ولی همه جا پر آدم است و بو همانند گازی سمی در اطرافم است و پخش هم نمیشود... لحظه ای فکر میکنم این توطئه برای ربودن کیفم بوده... بین پاهایم را نگاه میکنم و هنوز کیفم را می بینم. پشت سرم را نگاه میکنم... پیرمردی که وقتی با نگاه خشمگین و مستاصل من مواجه میشود به سقف بانک نگاه میکند و لذتی از هضم صبحانه در نگاهش موج میزند...
نمیدانم امسال سر تحویل سال چه آرزویی بکنم؛ آیا آرزوهای ما متفاوت از این است: قبولی در دانشگاه، فارغ التحصیلی از دانشگاه (شامل ادامه تحصیل هم میشود)، یافتن کار، شفا یافتن اطرافیان مریض مان، گرفتن زن (یا شوهر) و ... شاید پولدار شدن، شاید در سالیان آینده بچه دار شدن، شاید عدم مواجهه با حمله بوسیله گازهای سمی. بعدش چی؟ من که آرزویی به ذهنم نمیرسد... فکر میکنم با افزایش سن دایره آرزوهایمان هم محدودتر میشود... یا حتی به صفر میرسد؟ مثل امسال من. یادم رفت یکی از آرزوهایی که البته مختص دوران کهولت است را بیان کنم: اینکه بنده "صالحی" برای خدا باشیم.
پیشاپیش سال نو را به همان هفت، هشت تا خواننده این وبلاگ تبریک میگویم، کما اینکه به یک عده شان حضوراً نیز تبریک خواهم گفت...(!)
فعلاً،




