اوایل هفته بود که شبی منزل پدریه عهد و عیال دعوت شدیم... و با سر پذیرفتیم. البته خوشبختانه روابط از اول تا حدودی بی شیله پیله و خاکی بنا شده... یعنی بوده شبی که رفتیم منزل شان و املت و نون پنیر هم خورده ایم. اما این شب قرار بود از نایب غذا سفارش بدهند. سوار ماشینم می شوم که بروم. می خواهم سر راه شیرینی بخرم. می دانم "مادر" پای سیب های بی بی را دوست دارد. البته خودم یادشان دادم... و حالا افسوس می خورم که چرا یاد داده ام؛ چون انگار قانون نا نوشته ای نوشته شده که هر بار بخواهم شیرینی ببرم باید پای سیب بی بی باشد... استخوانهایم خسته و دردناک هستند، عضلات ران پایم را به زحمت بسیج می کنم تا کلاج را بفشارم... نه حوصله دارم مسیرم را به سمت بی بی کج کنم و نه حوصله ازدحام و نبرد داخل شیرینی فروشی را... از خیر شیرینی خریدن می گذرم و به این نتیجه می رسم که قانون نانوشته مزبور زر زیادی است. یادم می افتد خواهرم چند سال پیش برای یکی از همکارانش چند تا انار درجه یک خریده بود... و گویا یارو هم خیلی حال کرده بود. میرم که انار بخرم. یادم می افتد که در آن خانه هر کسی به چیزی حساسیت دارد... و یحتمل انار هم یکی از آنهاست. به این نتیجه می رسم که اصلاً چیزی نبرم... خودم دسته گل محمدی هستم؛ به گفته مادر بزرگ مرحومم. ۱۰-۱۲ سالم که بود مرد. یادم می افتد که همون موقع ها من را که می دید می گفت: "مهندس کوچولو رو قربان...". انگار از همون موقع می دونسته. عجب بصیرتی، عجب ذکاوتی؛ احسنت. تازه اون موقع ها من دوست داشتم پمپچی پمپ بنزین بشوم؛ چون همیشه دستشون یک چنگه کلفت اسکناس بود... و من فکر می کردم که پولها مال خود پمپچی هست. نمیدانم چرا از برگترهام سوال نمی کردم، و سالهای سال آرزوی پمپچی شدن داشتم. میرسم دم منزلشان. شیشه اودکلن را روی خودم خالی می کنم. فرهای کله ام را به مقبول ترین شکل ممکن در می آورم. فینی میکنم تا مبادا خانه آنها با دماغم ور بروم. دستهایم خالی است و فکر می کنم کاشکی یه چیزی خریده بودم.
روی کاناپه جلوی تلویزیون می نشینیم، مشغول حال و احوال هستیم. با اعتماد به نفس تکیه میدهم و پایم را روی پایم می اندازم. نگاه همراه با خنده دوست دخترم که به سمت پایم نشانه رفته مرا یاد چیزی می اندازد: جوراب سیاه رنگ سوراخم. با وحشت و بدون جلب توجه سرم را بر می گردانم و متوجه می شوم پای ملبس به جوراب سوراخ را روی دیگری انداخته ام. سه نکته شایان ذکر است:
-
هر گاه یکی از جوراب هایت سوراخ باشند حتماً پای ملبس به آن را روی پای دیگرت می اندازی تا همه حظ لازم را ببرند. حتی اگر از قبل به وجود سوراخ وقوف می داشتی باز هم همین اتفاق می افتاد. معترفم که حین پوشیدن از وجود سوراخ مطلع شدم. اما جورابی که کمتر کثیف باشد پیدا نکردم، و با خودم گفتم حواسم هست و پنهانش می کنم. اصولاً کدامین کارمند است که وسط هفته یک جفت جوراب تمییز غیر سوراخ داشته باشد؟
-
اصولاً وقتی جوراب سیاه رنگی سوراخ باشد، خیلی زیاد توی چشم می زند... احتمالاً در مورد سیاه پوستان جوراب سفید رنگ سوراخ همین خاصیت را دارد.
-
"مادر" لبخندی زد. نمی دانم برای دیدن سوراخ جوراب بود یا برای چیز دیگری. احتمالاً هیچ وقت نخواهم دانست. مگر در موقع طلاق که به عنوان "داماد جوراب سوراخ" خطاب خواهم شد... یا شاید "دامادی که جورابش سوراخ بود"...
متوجه می شوم نایب غذای فرنگی هم دارد. قزل آلا سفارش می دهم. "پدر دکتر" هنوز نیامده. غذاها می رسند. می رویم دم در تحویل می گیریم. گرمای لذت بخشی از ظروف یکبار مصرف غذاها به ساعد های من می رسند. اندک بوهایی که از فویل ها درز می کنند معده ام را به مالش می اندازند. "پدر دکتر" هنوز نیامده. "مادر" می گوید اگر گرسنه ام هست غذا را شروع کنیم؟ یک قزل آلای درشت شنیسلی تصویر می کنم. با انبوهی سیب زمینی سرخ کرده دورش. پس از ۳۰ ثانیه بالاخره می گویم که گرسنه ام نیست. "پدر دکتر" نمی آید. نمی دانم چرا انقدر کار می کند. بابا همه شفا یافتند، بی خیال. همه چیز را شنیسل قزل آلای طلایی رنگ می بینم. معادله انتقال حرارت را بررسی می کنم... به این نتیجه می رسم که ماهی ام دارد به سرعت با محیط اطراف همدما می شود... بالاخره می آید. در کمتر از چند دقیقه سر میز هستیم. سوپ هم دارند. نمی دانم چرا از دهانم پرید که سوپ قبل از غذا چیز خوبی است. و کاسه ای سوپ جلویم سر می خورد. به خودم فحش می دهم و سوپ را به سرعت فرو می دهم. امشب همه می خواهند بین من و قزل آلایم جدایی بیندازند... بالاخره فویل را از روی ظرف یکبار مصرف جر میدهم... باورم نمی شود. تعادلم را حفظ می کنم تا از روی صندلی نیفتم. حقیقت ندارد. اشک در چشمانم حلقه می زند. امیدی به زندگی ندارم. شنیسل قزل آلای طلایی رنگی در کار نیست. یک بچه ماهی کج و کوله و خسته با پوستی نپخته و طوسی و سرد...
بعد از شام چهار تایی پای تلویزیون می نشینیم. oprah با غمی تصنعی با چهار نفر ایدزی صحبت می کند. حالم از تصنعاتش بهم میخورد. "پدر دکتر" با چشمانی باریک کرده به صفحه تلویزیون خیره است. دوست دخترم میزند کانال pmc و قیصر دارد آهنگ "سوسولها" را می خواند. قرن بیست و یکم نه قرن نفت است نه بحران آب و نه انرژی هسته ای. قرن مزلفی و اواخواهری است... برای دومین بار خودشیرینی می کنم و می گویم: "پدر داشتند oprah نگاه می کردند شما کانال را عوض کردی ها...". به پدر نگاهی می کنم و می بینم بدون تغییر و با همان حالت قبلی به تلویزیون خیره شده. می فهمم اون هم مثل خودمان خسته است. به معنای دیگر اگر تلویزیون را خاموش هم می کردیم نمی فهمید و همین جور خیره به آن می ماند. mbc3 تام و جری نشان می دهد. جری از پای فیلی میخی بیرون می کشد و فیله با تام دشمن می شود. همه با هم می خندیم. احتمالاً به خودمان...
