تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

اوایل هفته بود که شبی منزل پدریه عهد و عیال دعوت شدیم... و با سر پذیرفتیم. البته خوشبختانه روابط از اول تا حدودی بی شیله پیله و خاکی بنا شده... یعنی بوده شبی که رفتیم منزل شان و املت و نون پنیر هم خورده ایم. اما این شب قرار بود از نایب غذا سفارش بدهند. سوار ماشینم می شوم که بروم. می خواهم سر راه شیرینی بخرم. می دانم "مادر" پای سیب های بی بی را دوست دارد. البته خودم یادشان دادم... و حالا افسوس می خورم که چرا یاد داده ام؛ چون انگار قانون نا نوشته ای نوشته شده که هر بار بخواهم شیرینی ببرم باید پای سیب بی بی باشد... استخوانهایم خسته و دردناک هستند، عضلات ران پایم را به زحمت بسیج می کنم تا کلاج را بفشارم... نه  حوصله دارم مسیرم را به سمت بی بی کج کنم و نه حوصله ازدحام و نبرد داخل شیرینی فروشی را... از خیر شیرینی خریدن می گذرم و به این نتیجه می رسم که قانون نانوشته مزبور زر زیادی است. یادم می افتد خواهرم چند سال پیش برای یکی از همکارانش چند تا انار درجه یک خریده بود... و گویا یارو هم خیلی حال کرده بود. میرم که انار بخرم. یادم می افتد که در آن خانه هر کسی به چیزی حساسیت دارد... و یحتمل انار هم یکی از آنهاست. به این نتیجه می رسم که اصلاً چیزی نبرم... خودم دسته گل محمدی هستم؛ به گفته مادر بزرگ مرحومم. ۱۰-۱۲ سالم که بود مرد. یادم می افتد که همون موقع ها من را که می دید می گفت: "مهندس کوچولو رو قربان...". انگار از همون موقع می دونسته. عجب بصیرتی، عجب ذکاوتی؛ احسنت. تازه اون موقع ها من دوست داشتم پمپچی پمپ بنزین بشوم؛ چون همیشه دستشون یک چنگه کلفت اسکناس بود... و من فکر می کردم که پولها مال خود پمپچی هست. نمیدانم چرا از برگترهام سوال نمی کردم، و سالهای سال آرزوی پمپچی شدن داشتم. میرسم دم منزلشان. شیشه اودکلن را روی خودم خالی می کنم. فرهای کله ام را به مقبول ترین شکل ممکن در می آورم. فینی میکنم تا مبادا خانه آنها با دماغم ور بروم. دستهایم خالی است و فکر می کنم کاشکی یه چیزی خریده بودم.

روی کاناپه جلوی تلویزیون می نشینیم، مشغول حال و احوال هستیم. با اعتماد به نفس تکیه میدهم و پایم را روی پایم می اندازم. نگاه همراه با خنده دوست دخترم که به سمت پایم نشانه رفته مرا یاد چیزی می اندازد: جوراب سیاه رنگ سوراخم. با وحشت و بدون جلب توجه سرم را بر می گردانم و متوجه می شوم پای ملبس به جوراب سوراخ را روی دیگری انداخته ام. سه نکته شایان ذکر است:

  1. هر گاه یکی از جوراب هایت سوراخ باشند حتماً پای ملبس به آن را روی پای دیگرت می اندازی تا همه حظ لازم را ببرند. حتی اگر از قبل به وجود سوراخ وقوف می داشتی باز هم همین اتفاق می افتاد. معترفم که حین پوشیدن از وجود سوراخ مطلع شدم. اما جورابی که کمتر کثیف باشد پیدا نکردم، و با خودم گفتم حواسم هست و پنهانش می کنم. اصولاً کدامین کارمند است که وسط هفته یک جفت جوراب تمییز غیر سوراخ داشته باشد؟
  2. اصولاً وقتی جوراب سیاه رنگی سوراخ باشد، خیلی زیاد توی چشم می زند... احتمالاً در مورد سیاه پوستان جوراب سفید رنگ سوراخ همین خاصیت را دارد.
  3. "مادر" لبخندی زد. نمی دانم برای دیدن سوراخ جوراب بود یا برای چیز دیگری. احتمالاً هیچ وقت نخواهم دانست. مگر در موقع طلاق که به عنوان "داماد جوراب سوراخ" خطاب خواهم شد... یا شاید "دامادی که جورابش سوراخ بود"...

متوجه می شوم نایب غذای فرنگی هم دارد. قزل آلا سفارش می دهم. "پدر دکتر" هنوز نیامده. غذاها می رسند. می رویم دم در تحویل می گیریم. گرمای لذت بخشی از ظروف یکبار  مصرف غذاها به ساعد های من می رسند. اندک بوهایی که از فویل ها درز می کنند معده ام را به مالش می اندازند. "پدر دکتر" هنوز نیامده. "مادر" می گوید اگر گرسنه ام هست غذا را شروع کنیم؟ یک قزل آلای درشت شنیسلی تصویر می کنم. با انبوهی سیب زمینی سرخ کرده دورش. پس از ۳۰ ثانیه بالاخره می گویم که گرسنه ام نیست. "پدر دکتر" نمی آید. نمی دانم چرا انقدر کار می کند. بابا همه شفا یافتند، بی خیال. همه چیز را شنیسل قزل آلای طلایی رنگ می بینم. معادله انتقال حرارت را بررسی می کنم... به این نتیجه می رسم که ماهی ام دارد به سرعت با محیط اطراف همدما می شود... بالاخره می آید. در کمتر از چند دقیقه سر میز هستیم. سوپ هم دارند. نمی دانم چرا از دهانم پرید که سوپ قبل از غذا چیز خوبی است. و کاسه ای سوپ جلویم سر می خورد. به خودم فحش می دهم و سوپ را به سرعت فرو می دهم. امشب همه می خواهند بین من و قزل آلایم جدایی بیندازند... بالاخره فویل را از روی ظرف یکبار مصرف جر میدهم... باورم نمی شود. تعادلم را حفظ می کنم تا از روی صندلی نیفتم. حقیقت ندارد. اشک در چشمانم حلقه می زند. امیدی به زندگی ندارم. شنیسل قزل آلای طلایی رنگی در کار نیست. یک بچه ماهی کج و کوله و خسته با پوستی نپخته و طوسی و سرد...

بعد از شام چهار تایی پای تلویزیون می نشینیم. oprah با غمی تصنعی با چهار نفر ایدزی صحبت می کند. حالم از تصنعاتش بهم میخورد. "پدر دکتر" با چشمانی باریک کرده به صفحه تلویزیون خیره است. دوست دخترم میزند کانال pmc و قیصر دارد آهنگ "سوسولها" را می خواند. قرن بیست و یکم نه قرن نفت است نه بحران آب و نه انرژی هسته ای. قرن مزلفی و اواخواهری است... برای دومین بار خودشیرینی می کنم و می گویم: "پدر داشتند oprah نگاه می کردند شما کانال را عوض کردی ها...". به پدر نگاهی می کنم و می بینم بدون تغییر و با همان حالت قبلی به تلویزیون خیره شده. می فهمم اون هم مثل خودمان خسته است. به معنای دیگر اگر تلویزیون را خاموش هم می کردیم نمی فهمید و همین جور خیره به آن می ماند. mbc3 تام و جری نشان می دهد. جری از پای فیلی میخی بیرون می کشد و فیله با تام دشمن می شود. همه با هم می خندیم. احتمالاً به خودمان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 23:4  توسط مهندس خسته  | 

فکر می کنم... بزرگترین لذت (غیرجنسی)، لذت خوردن زنگ مدرسه در ظهر پنجشنبه بود. و دویدن به سوی خانه و مهمانی های شب جمعه و چتر شدن فامیل خونه ما و فوتبال و قایم موشک و یواشکی  ساندویچ سوسیس خوردن در اغذیه فروشی. البته الآن می گویم "چتر شدن" فامیل. اون موقع تمام هفته را به شوق و ذوق همین آخر هفته ها و بازی ها می گذروندیم. الآن که فکر می کنم متوجه می شوم که از تمامی آن فوامیل همبازی متنفرم. یکی شون که درگیر با حشیش و این مسائل است. یکی دیگرشون دماغشو عمل کرده و اواخواهر شده. یکی دیگرشون طی اتوبوس سواری پدرش با نظام و پس از گرفتن (خریدن) لیسانس عمران، مدیرعامل یک شرکت بیمه شد و خلاصه ما رو ریز می بینه. البته الآن ها که پدرشان را از اتوبوس انداختند بیرون، پدر و پسر به منتقدین دولت احمدی تبدیل گشته اند. فقط یکی شون بود که ما باهاش حال می کردیم. اون هم چند سال پیش یک کم زیاد به ماشین گاز داد و رفت تو گارد ریل. خودش مرد و خونواده اش رو لت و پار کرد.

کلاً شب جمعه چیز خوبی است. اما نمی دانم چرا دیگر حال سابق را نمی دهد. اصلاً یک جورهایی به ضدحال تبدیل شده است. چون همه اش تبدیل شده به فکر اینکه شب جمعه چکار کنی و آخرش هم هیچ کاری نمی کنی. مردیم از بس رفتیم رستوران. دیگه از همه جور غذایی بالا میارم. خلاصه اینکه آخرش آدم میافتد به خزعبل نوشتن برای شما اسکل عزیز که مثل ما شب جمعه بیکاری.

دو تا کتاب که عید ۸۶ خواندم را برایتان معرفی می کنم:

۱- "تابستان خاموش" اثر آلدوس هاکسلی: توصیف تعطیلات یک تابستان در یک خانه اشرفی انگلیسی. این کتاب داستان و هدف خاصی ندارد، بغیر از چند داستان عشقی کوتاه. تنها کاری که انجام می دهد و البته به خوبی آنرا انجام می دهد معرفی چندین کاراکتر بیاد ماندنی است. شاید جالب ترین شان صاحبخانه اشرافزاده باشد؛ پیرمردی که در تواریخ خانوادگی اش زندگی می کند. کوچکترین جزییات خانه اش را میداند: مثلاً جد اش لوله های فاضلاب را در چه تاریخی تعمیر کرده و یا اجدادش چه سرگرمی هایی داشته اند. هیچ علاقه ای به "حال" ندارد و ترجیح می دهد اوقاتش را صرف مکتوب کردن تاریخ خانوادگی اش کند.

۲- "راز مرد گوشه گیر" اثر گراتزیا دلدا: اسم داستان خیلی تخمی است (یا شاید تخمی انتخاب شده)، اما داستان واقعاً گیراست؛ کما اینکه تا حدودی عشقی است. فراسیسکو سابقاً گویا "مشکلی" داشته، اما الآن تقریباً عادی است. عاشق سارینای تازه بیوه شده می شود. زنه هم عاشقش می شود و همه چیز روبراه است... اما افکار مالیخولیایی فرانسیسکو عود می کند و مدام فکر می کند که زنه از روی دلسوزی دوستش دارد و وقتی "مشکلش" را بفهمد ترکش می کند... مدتها بود که کتابی را با چنین سرعت و شوقی نخوانده بودم.

یکی از دلایلی که کتاب دومه برایم جالب بود این است که وقتی به گذشته ام فکر می کنم، یادم می آید که اوایل دوستی با دوست دختر فعلی ام، من هم احساسی از جنس تفکرات مالیخولیایی فرانسیسکو داشتم؛ یعنی همه اش فکر می کردم که به زودی دوست دخترم مرا خواهد "شناخت" و ترکم خواهد کرد. حتی تا مدتها دنبال دلیل اینکه مرا ترک نمی کند می گشتم و حتی چند باری هم ازش پرسیدم...

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 2:24  توسط مهندس خسته  | 

اینطور که از حالات خودم و وبلاگهای دیگران بر می آید؛ به نظر می رسد که اصولاً وبلاگ و وبلاگ نویسی مال اواخر سال است که دیگر جانی در بدن و امیدی به زندگی نمانده... و احساس می کنم با شروع سال جدید این تب وبلاگی خیلی فروکش کرده.


با اتمام تعطیلات نوروز و شروع سال کاری، آسمان تهران به همان رنگی که دوستش داریم و با آن آشناییم و دو هفته ای دلمان برایش تنگ شده بود در آمد: طوسی جورابی. احتمالاً ریه هایمان هم به استشمام آن هوای تمییز عادت نداشتند... چرا که الآن راحت تر نفس می کشیم. با تنفس دود گازوییل و شنیدن دوباره ی صدای تکراری احمدی نژاد از رادیو و تلویزیون و چند تا سوراخ دیگر، به من ثابت می شود که واقعاً سال کاری شروع شده است.


تنها ذر رستوران درب و داغون "پنگوئن" باقالی پلو و جوجه کباب بلعیدم. گارسون به جای باقالی پلو توی فیش نوشته بود پلوی ساده. اصراری به اصلاح اشتباهش ندارم و مبلغ اشتباهی پرداخت میکنم. به این نتیجه میرسم که وجدان وجود ندارد. میروم بلوار کشاورز و روی یکی از نیمکتهای دو طرف کانال وسط بولوار می نشینم. یادم می افتد که چند سال پیش یک بچه توپ بازی اش افتاد توی این کانال و رفت بیاوردش. و موشهای توی کانال بچه هه را خوردند. با وحشت و به سختی شکم گنده و مملو از باقالی ام را تکان می دهم و پشت سرم به کانال نگاه می کنم... اما خبری از موشها نیست. به این نتیجه میرسم که قالیباف شهردار خوبی است و باید در دوره آینده رییس جمهور شود. تا ۲:۰۰ بایست صبر کنم. دارم فرمولی پیدا میکنم برای تبدیل حقوق قرارداد تمام وقت به قرارداد ساعتی. یک مردی می آید کنارم روی نیمکت می نشیند. زیر چشمی نگاهی به پایین می اندازم. یک پایش را از کفش را در آورده و روی پای دیگرش انداخته و انگشت های پایش را به نوبت از روی جوراب طوسی رنگ مالش میدهد. نوبت پای دیگرش می شود و همین عملیات مفرح و بویناک را انجام می دهد. ساعت میپرسد. از تبختر نگاهش نمیکنم و فقط جواب میدهم: ۱:۰۵. درگیر فرمول ام هستم. فکر می کنم این همه آدمی که هر روز بهشان دست می دهم ممکن است دقایقی قبل از مصافحه مشغول مالش پایشان بوده باشند. ۱۰ دقیقه بعد می پرسد ۲ شد؟ نگاهش میکنم که جوابی بدهم. مرده ۸۰٪ مو و ریش هایش ریخته. عین سرطانی ها. یاد موش ها می افتم. باقالی ها در معده ام وول میزنند...


مرکز پژوهش های مجلس اعلام کرد که پس از کلی پژوهش به این نتیجه رسیده اند که باید ساعات کشور را عوض کنیم... البته کل پژوهش های این مرکز پژوهشی در این جمله خلاصه شد: "متوجه شدیم که ۷۷ کشور جهان ساعاتشان را عوض می کنند... پس حتماً خوب است...". این اظهارات زنگ خطری است برای هرچه سریعتر اجرا کردن "طرح داشتن حداقل لیسانس با معدل ۱۳" برای نمایندگان مجلس دوره های آتی.


کاشی کارمان به نحو خیلی جالبی یک ماه است که ما را قال گذاشته و کار را نیمه تمام... و خلاصه تاریخ عقد ما شده منوط به کار کاشی کارها. به همه تان تبریک میگویم که صاحب چرخه صنعتی سوخت هسته ای شدیم. آیا میدانید که توان تولیدی نیروگاه بوشهر ۲۰۰۰ مگاوات است؛ و توان تولیدی نیروگاه برق آبی سد کرخه ۵۰۰۰ مگاوات؟ یعنی این همه سال است که خودمان را جر داده ایم و با همه دنیا در افتاده ایم و روسیه هم زحمت کشیده همه جوره سرمان کلاه گذاشته و در نهایت عایدی مان یک نیروگاه چسکی (که گویا با فرج امام زمان به بهره برداری می رسد) است.

                                                                                                فعلاً،

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 0:40  توسط مهندس خسته  | 

پریروزها رفتم از سوپرمارکت کارتن خالی بگیرم. کاملاً واضح است که وقتی به گربه بگی گهت درمونه سریع روش خاک میریزه... و البته بقاله هم از این قضیه مستثنا نیست؛ و گفت که نداریم. نمیدانم تازگی ها چه چیزی در چهره یا رفتارم عوض شده که بعضاً بعضی ها دلشان واسم میسوزد. گویا بقاله هم از این قضیه مستثنا نیست؛ دلش واسم میسوزه و یک کارتن شومای پر میاره و شوماها رو خالی میکنه و کارتن رو میده به من. من هم به پاس خدماتش یکدونه از این دلستر گنده ها که جدید اومده ازش میخرم، و باورم نمیشه که قیمتش فقط ۶۰۰ تومان است. من میخواهم اسباب کشی کنم. و نمیدانم چرا فکر میکنم اولین گام ریختن کتابها و جزوه هام توی یک کارتن خالی است. دور خونه با کارتنم راه می افتم و با صدای بلند و پانتومیم با کارتن به همه می گویم و می فهمانم که دارم اسباب کشی می کنم... اما کسی تحویلم نمی گیرد. آخرین باری که اسباب کشی کردیم فکر کنم تقریباً ۱۰ سال پیش بوده... و از اکباتان اومدیم نیاوران. احتمالاً باید خیلی خوشحال می شدم که داریم میایم بالا شهر... و لی اون موقع ۱۶-۱۷ ساله بودم و تو اون سن و سال رفیق و رفیق بازی از اکسیژن هم واجب تر است و از خار مادر ناموسی تر. البته ناموسی قابل تعویض، چرا که بعد از ۶ ماه یک سری دیگرشان را پیدا میکنی...  البته هنوز از اون رفیق های قدیمی ام "مهدی" نامی است که بزگواری می کند، بهم زنگ می زند، چند سال یکبار که گذری رد می شود میاید پیشم... و خدا میداند که با هر بار ارتباطش وجدانم از درد پاره پاره میشود... دردی مهلک اما با اثر کوتاه مدت... من هیچ وقت بهش زنگ نمیزنم، گرچه همیشه به یادش هستم. مهدی اهوازی الاصل است و آخرین باری که دیدمش میگفت توی محله کیان پارس اهواز با برادرش بوتیک زده اند... من چند ماه پیش ها تو ترافیک بودم و رادیو گوش میکردم و اون مواقعی بود که جنوب شلوغ شده بود.... و اخبار گفت که توی کیان پارس اهواز یک بمب زده اند و چند نفری کشته و زخمی شده اند... و من سریع یاد مهدی و هادی افتادم... و گفتم نکنه مرده باشند... من هم انسانم... آدم بدی هم نیستم... ولی زنگی نزدم... توجیه نمی کنم ولی درگیری ها و روزمرگی ها مثل امواج اقیانوس آدم را با خودشان به هر سو که بخواهند میبرند... و ما هم در همین درگیری ها و روزمرگی ها زندگی می کنیم. با همه این احوال الآن که به گذشته فکر میکنم احساس میکنم شاید اگر زنگکی میزدم بهتر بود. البته چند وقت بعد مهدی خودش زنگ زد... و هنوز زنده بود... وقتی ازش ماجرای بمب گذاری را پرسیدم گفت که ما توی اون بمب گذاری نمردیم... و اصولاً بمبه از نوع صوتی بوده...

آشغال جمع کنی از غرایز همه ماست. و با توجیهاتی مثل اینکه "یک روزی لازم میشه" هیچ چیزی را دور نمی ریزیم. پدر من یک یخدون یونولیتی داشت با محتویاتی کهن اما آشغال: سوییچ اولین ماشینش که یک ژیان بوده و به گفته خودش با آن در مسابقه اتومبیل رانی دوم شده (و شوهر خواهرش هم کمک راننده اش بوده)، برگ جریمه رانندگی در انگستان، یک دفتر ریاضی زمان دبیرستانش (البته این دفتر میتواند پیشرفت علم ریاضی در ۳۰-۴۰ سال گذشته را نشان دهد)، دفترچه حساب بانکی شوهرخواهرش مال قبل از انقلاب، بلیط های هواپیما مال ۵۰۰ سال پیش، و کلاً یک سری کاغذ پاره از عهد دقیانوس. اما آدم درس نمی گیرد؛ حین پر کردن کارتنم از جزوه حل تمرین "آب و فاضلاب" نیز نگذشتم (البته "آب و فاضلاب" اسم یکی از درسهای ما بود). اصولاً هرچه سنم بالا میرود شباهتهای بیشتری با پدرم پیدا میکنم...

                                                                                         فعلاً،

پانویس (علمی): بر خلاف آنچه که من گفتم، اگر شما توی قایقی وسط دریا باشی (البته دور از ساحل) و امواجی هم بیایند، از لحاظ تئوریک شما در مکان خودت با سطح آب فقط بالا و پایین می روی و به صورت افقی جابجا نمی شوی.

پانویس (غیر علمی): با خواندن کامنت های تند و تیز (و بعضاً درست) برخی دوستان و یادآوری کامنت های درست (و بعضاً تند و تیز) خودم برای آنها (!)، به این نتیجه میرسم که اصولاً وبلاگ و مخاطب مجازی چه چیز خوبی است... وحرفها خیلی راحت و بدون اصطکاک زده می شوند و بعضا آدم درسی هم می گیرد. 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 2:6  توسط مهندس خسته  | 

امشب قوم زن آینده ام (!) اینها برای عید دیدنی تشریف می آورند منزل ما (البته ۴ نفر هستند). و خیلی راحت یک عید دیدنی ساده دارد به یک مهمانی آنچنانی تبدیل میشود... و خلاصه اینکه از صبح مشغول تدارکات لازمه هستیم. فقط امیدوارم که هرچه زودتر این ایام "گذار" بگذرد و ما ازدواج کنیم و این ماسکهای چسبناک را از صورتهایمان بکنیم. و بروم در کنج تاریک خانه خودم مطابق میل خودم زندگی کنم... بگذریم.

مهمترین اتفاقی که در این چند وقته عید افتاده، اتفاقی است که ما چهار سال در مورد آن حرف زدیم، فکر کردیم، دعوا کردیم، به نتیجه نرسیدیم، و در نهایت مسکوتش گذاشتیم تا خودش اتفاق بیفتد... و احیاناً دودمان مان را بر باد دهد. ---> ما امسال چند تا دانشگاه در آمریکا و کانادا apply کردیم... و منتظر نشسته ایم که جواب هایشان بیاید... و همین چند روز پیش بالاخره اولیش جواب خانوم بچه ها را داد: پذیرش از دانشگاه Queens کانادا با سالی ۲۶ هزار دلار بورس (یعنی هم شهریه دانشگاه و هم هزینه زندگی را به راحتی پوشش میدهد)... من کاملاً گوزپیچ شده ام... از همان اوایل که با هم دوست شده بودیم چنین روزی را پیش بینی میکردم... اما هیچ وقت نتوانستم تصمیمی معقول و عملی در موردش بگیریم. و حالا با علمی که خودم به شرایط درسی خودم دارم منتظر نشسته ام تا rejection من از اون ور آبها بیاید...

البته تعجبی نیست؛ یک مهندس خسته یعنی یک مهندس ناموفق؛ یعنی مهندسی که پریود موفقیتهایش بیشتر از ۶ ماه طول نمیکشد؛ یعنی مهندسی که زمین میخورد؛ یعنی مهندسی که با صورت زمین میخورد و بلند شدنش بسیار دشوار.

البته من قصد آه و ناله ندارم و فقط اینها را گفتم که یک نتیجه گیری کنم و توصیه ای بکنم به شما تا شما هم مثل ما یکماه مانده به عروسی تان با صورت زمین نخورید. آدم از همان اول باید تفاوتها را ببیند، بفهمد، تصمیم بگیرد و متعاقب این علم به موضوع، ماجرای زندگی و ازدواجش را پیش ببرد... و کلاً به تعویق انداختن این تفکر و تصمیم سودی ندارد.

راستی، انگار این ماجرای اسیر گرفتن ۱۵ انگلیسی کاملاً جدی شده... و از این تهدیدها و شاخ و شانه کشیدنها بوی گندی به مشامم میرسد. وقوف به عقب ماندگی ذهنی مسئولین که دیگر جزو روزمرگی ها شده؛ اما کماکان برخی حرکاتشان ماتحت آدم را بدجوری میسوزاند؛ مثلاً این حرکت (و قیاس) جدید که کار ابلهانه ای مثل سفر رئیس جمهور (و هفتاد همراهش!) به سازمان ملل و دفاع از حق مسلم مان را می چسبانند به ملی کردن صنعت نفت و دفاع مصدق در دادگاه لاهه.

پانویس ۱: آیا میدانید که این سیب سبزها (granny smith) کیلویی ۴۵۰۰ تومان هستند؟!

پانویس ۲: نوار "تابستان در نیاوران" شامل گلچینی از اجراهای پارسال تابستان در کاخ نیاوران، با حال و هوایی jazz... حتماً گوش کنید و محظوظ (چه لغت سختی) شوید... 

                                                                                   فعلاً،

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 18:50  توسط مهندس خسته  | 

فردا دوست دخترم از مالزی بر می گردد... بعد از ۱۰ روز. خیلی عجیب است، ولی از عصر به بعد احساسی پیدا کردم که مدتها بود به سراغم نیامده بود و اصولاً یادم رفته بود این احساس را. وقتی بچه بودم و پدرم میرفت مسافرت خارجه، من و خواهرم یک تقویم مانندی درست میکردیم که به تعداد روزهایی که بابام تو سفر میموند برگه داشت... و از اولین روزی که سفر بابام شروع میشد ما هر روز یکی از برگه ها را می کندیم... و البته هزار بار برگه های باقی مانده را می شمردیم... ودیگه روز آخر تنها یک برگه می موند. نمیدونم چی بود، ولی یک هیجان خاصی توی اون روز آخر داشتم؛ که احتمالاً به خاطر تصویرگری کادوهای خارجی در ذهنم بود... و اون یک دونه برگه باقی مونده مثل بنزین آتش رویاها و هیجانات را بیشتر میکرد... فکر میکنم آخر سر دوام نمی آوردیم و قبل از اومدن بابام برگه را میکندیم... و معمولاً آمدنش هم نصفه شب بود و ما خواب بودیم... بگذریم. اما اون احساسی که امروز پیدا کردم همین احساس آخرین روز قبل از برگشتن بابام بود. همه اش با خودم میگم امشب که خوابم ببره و صبح که بیدار شم اومده... انگار نه انگار که ۲۵ سالمه... و از عصر تا حالا ۲۵ بار این جمله را با خودم گفته ام... فکر کنم خیلی چیز خوبی است که آدم کسی را توی این دنیا داشته باشد که چشم انتظارش باشد. و فکر میکنم تنهایی بدترین اتفاقی است که برای آدم می افتد... شب تحویل سال پارسال با خواهرم اینا رفتیم رستوران خشنود. و یک مرد میانسالی بود که اون شب تنهایی اومده و پشت میزی نشسته بود و غذا میخورد. من هنوز تصویرش را به روشنی به یاد دارم و بدترین کابوسم این است که ۴۰ سالم بشود و شب سال تحویل تنها بروم توی یک رستورانی غذا بخورم... یعنی آدم باید خیلی خسته و داغون و تنها باشد... یعنی آدم توی دنیای به این بزرگی نه دوستی، نه فامیلی، نه زنی، نه بچه ای و هیچ چیزی نداشته باشد... واصلاً شاید لقب "خسته" بیشتر برازنده اون آقاهه باشد...

الآن که یاد بچگی هایم افتاده ام ۲۵ سالمه و اون خواهرم که با هم تقویم سفر درست میکردیم الآن دوتا بچه داره و من چار روز دیگه دارم ازدواج میکنم... و البته بابام هم هنوز میره مسافرت اما داخل ایران و بدون تقویم. عمر و زمان مثل یک رودخانه هستند و ما نظاره گریم... البته این دیدگاه اولری اش است...(!) دیدگاه لاگرانژی اش این است: عمر مانند زهرآبی است که ریخته می شود و بعد سیفونی که کشیده می شود. البته با مراجعه دوباره به فصل سوم کتاب مکانیک سیالات تان و مرور دیدگاهها، منظورم را بهتر می فهمید....

                                                                   فعلاً،

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 1:16  توسط مهندس خسته  | 

عید را تهران مانده ایم و در حال پوست اندازی سال جدید هستم. روی میزم تنها به اندازه یک کیبورد و دو آرنج جا مانده است... امیدوارم روزی نخواهم دنبال چیزی توی این اتاق بگردم... البته به نحو غریبی هر چیزی را که لازم دارم در کسری از ثانیه پیدا میکنم؛ اما فقط شانس است. دارم برای مرحله دوم امتحان دکترای امیرکبیر خودم را آماده میکنم و در این راستا روزی دو بشقاب آجیل میخورم برای تقویت حافظه، و همچنین سعی میکنم جزوات قدیمی ام را پیدا کنم و شروع به مطالعه کنم. تاریخ بالای جزوه ها را که میبینم احساس پیری مفرطی میکنم... و هرچه فکر میکنم نمی فهمم این بازه زمانی از سال اول-دوم دانشگاه تا الآن چه جوری گذشته. و احتمالاً یک روزی ۳۵ سالم شده و همین نوشته ها را میخوانم و باز همین احساس را دارم. 

چند سالی بود که دو تا خودکار دیپلمات کنار اتاقم خاک میخوردند... با ایده گرفتن از دوست دخترم، تصمیم گرفتم خودکار ها را به استاد راهنمای سابقم بدهم. یک کارت پستال گوزی هم ضمیمه اش کردم و ۲۸ اسفند رفتم دانشگاه. استادم با دیدن کادو هول شد و چند ثانیه ای فقط هذیان میگفت: "آقای مهندس، شما که این را به من میدهی پس من در جبران چه میتوانم بدهم؟ باید یک بلیط آمریکا بدهم؟ آخر من چکار کنم؟"..."نه استاد، اختیار دارید، شما در این سالها خیلی چیزها به ما دادید (ارواح عمه ات)"... در این لحظه استادم بلند شد و آمد طرفم... و شروع کرد به روبوسی سه ماچه... "آقای مهندس، ما به عشق شماها توی این دانشگاه مانده ایم، و گرنه که مدتها پیش ول کرده بودیم، این احمقی نژاد هم که داغون کرده همه چیزو"... در ظرفی پلاستیکی را باز میکند و بهم شیرینی تعارف میکند؛ توی ظرف چند عدد ساقه طلایی خرد شده، چیپس سرکه نمکی نم کشیده و تردیلا باربکیو می بینم. بوی مخلوط اینها که از ظرف متصاعد میشود میزند زیر دلم... اما بهرحال چیزی بر میدارم. در این لحظه استادم ایده ای به ذهنش میرسد... یادش می افتد ۴۵ هزار تومان پول کپی و صحافی پایان نامه ام را (بالاخره بعد از ۶ ماه) پرداخت کند. البته از ۳۰۰ هزار تومنی که دانشگاه بابت هر دانشجوی کارشناسی ارشد به استاد راهنما میدهد و البته دانشجو رنگی از آن نمی بیند. اگر میدانستم انقدر ذوق زده میشود حتماً سال پیش هم چیزی میدادم... البته به همراه چند بسته بیسکویت آبرومند.

فیلم Schindler's List را دیدم. یک فیلم 3 ساعته از اسپیلبرگ. در مورد یک بیزنس من نازی به نام شیندلر... که چون نیروی کار یهودی ارزانتر است از آنها در کارخانه یغلبی سازی اش استفاده میکند. نام کارگرانش را لیست کرده و صبح نازی ها آنها را از اردوگاهشان صدا میکند و میفرستند به کارخانه شیندلر... با عیان شدن ضدیت حکومت نازی با یهودها و شروع کشتار علنی آنها، افراد این لیست کماکان به خاطر شغلشان در امان میمانند. در جای جای فیلم جنایتهای نازی ها را میبینی که دیدنشان حتی در فیلم احوالات آدم را به هم میریزد. در نهایت شیندلر دیگر بیزنس برایش مهم نیست و با هزارن دوز و کلک و میلیونها رشوه -در زمان اوج هولوکاست- ۸۵۰ یهودی را به چکسلواکی فراری میدهد. این داستان واقعی است و هنوز هم ۶۰۰۰ تا "یهودی شیندلر" در دنیا وجود دارند و هر سال هم میروند سر قبر شیندلر. اما وحشتناکترین صحنه فیلم (گرچه انتخاب سختی است): نازی ها در آشویتس یک دسته زن یهودی را لخت میکنند و میفرستند داخل سالنی با دوشهای فلزی... و زنان منتظر بارش مواد سمی از دوشها... چراغها خاموش میشود و جیغ زنان... فکر میکنم بهتر است خود فیلم را ببینید. البته طبیعی است حین دیدن فیلم یاد سخنان احمدی نژاد در زاهدان (و شهرهای دیگر) در مورد انکار هولوکاست بیفتیم...

                                                                        فعلاً،

+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 12:36  توسط مهندس خسته  |