تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

چهارشنبه شب بود و قرار بود برویم بازار برای خرید سرویس طلای عروس، حلقه ها و آینه شمعدان. به غیر از حلقه، دلیل منطقی خرید موارد دیگر را نمی دانم... ولی مثل یک داماد خوب قبول می کنم. قرار ما برای پنجشنبه بعد از ظهر بود. ولی در کمال تعجب متوجه شدم که بازار پنجشنبه بعد از ظهرها تعطیل می کند. باورم نمی شود که جماعتی کاسب انقدر وضعشان خوب است که از خیر فروش شب جمعه می گذرند... تعجبات یک کارمند از دنیای بازاری ها بی انتهاست. قرار است چهار نفری برویم؛ من، همسر آینده ام و دو تا ننه هایمان. هر ننه با هدفی متفاوت و البته مصمم در نیل به هدفش.

در همین حین و بین، من دچار سرما خوردگی وحشتناکی هم شده بودم. در جیبهایم چیزی جز دستمالهای مرطوب و مچاله پیدا نمی شد. از بس فین کرده بودم دماغم زخم شده بود. هر از گاهی که دیگر درد و فین فین و سرفه امانم را می برید یک مشت قرص بالا می انداختم. دیگر به اسمهایشان هم نگاه نمی کردم. هیچ کدام شان غیر از گچ چیزی ندارند. پدرم یک برنامه ای در BBC دیده بود و می گفت که ۹۰٪ داروهای تولیدی کشورهای جهان سوم در بهترین حالت "بی اثر" هستند، و در بدترین حالت مضر؛ به علت مواد اولیه نا مرغوب شان.

پنج شنبه ۷ صبح ساعت مثل هر روز زنگ می زند. باید مرخصی بگیرم و برویم سبزه میدان برای خرید طلا. نمی خواهم بلند شوم. دوست دارم حالا که باید مرخصی بگیرم لااقل بخوابم.  کله ام را به سختی از بالش کثیف و نازکم می کنم. کله ام انگار پر از مایعات است و دوباره روی بالش سقوط می کند. فکر می کنم گوش هایم هوا گرفته اند. آب دهانم را به شدت قورت می دهم و متوجه می شوم هوا نگرفته اند؛ بلکه تمامی جمجمه ام پر از چرک و ویروس مخاط است. فحش می دهم. امکان دودر کردن کل برنامه را در ذهنم مرور می کنم: زنگ می زنم به دوست دخترم و پس از ۱۵ سرفه بهش بگم دارم می میرم... و بعد میتوانم خودم را در لحاف بپیچانم و با صورت روی بالش شیرجه بروم و ساعت ۱۱ پا شم املت قارچ و پنیر بخورم. یادم می افتد آخرین باری که تاریخ عقد و ازدواج را عقب انداختم زمزمه های اعتراض و اینکه "تو فامیل خوبیت نداره..." بلند شد.... نه، امکان دودر نیست. چند تا فحش دیگه، و بالاخره به همراه ویروس هایم میرویم زیر دوش. بانک، ماشین، آژانس و بالاخره بازار.

مادرم از جای دیگری می آید و ما سه تا با مادرم سبزه میدان قرار داریم. ما سه تا زودتر می رسیم. می رویم بازار "کویتی های رضا". مغازه ها ۱ متر در ۲ متر، و بعضاً حتی ویترینی هم وجود ندارد؛ روی کف مغازه سفره ای پهن و روی آن جنس ها تلمبار شده اند. کاسب ها زحمتی برای جذب مشتری به خودشان نمی دهند. یاد قیمتهای رویایی این مغازه ها می افتم. کاشکی من هم یک دونه از اینها داشتم. صبح به صبح با تیپی فلاکت زده آویزون میله اتوبوسهای تجریش-امام خمینی می شدم، کرکره حجره ام را میدادم بالا، شلوار و پیرهن و عرق گیر می فروختم و "اسکناس" رو از دست خلق الله می گرفتم و می ریختم توی یک کیسه، و بالاخره عصر با ظاهری فلاکت بارتر از صبح با همون اتوبوس بر می گشتم. 

می روم طرف دوستم و مادرش. از دور می بینم دم مغازه ای هستند که شرت و سوتین رنگی از سقفش آویزان است. خجالت می کشم و می ایستم. با خودم می گویم حالا نمی شد یه روز که من نبودم بیان لباس زیر بخرن؟... کمی جلو می روم و متوجه می شوم که اشتباه کرده بودم و از مغازه کناری اش داشتند تی شرت می خریدند.

سبزه میدان، مرکز طلا و جواهر ایران. یک زیر زمین پر از طلاهای دهاتی و پر از زوج های جوان. پس از نیم ساعت گشت و گذار  اندک اندک نداهای ظریفی مبنی بر اینکه "کریم خان طلاهای ظریف تری دارد" از سوی مادرزنم شنیده می شود. برایم یقین می شود که امروز و از اینجا خریدی صورت نخواهد پذیرفت... اعتقادی به معجزه ندارم؛ ولی به نظرم معجزتی اتفاق افتاد -یا شاید "مدیریت بحران" من بود- ولی بهر حال ناگهان توافقی بین صاحبنظران حاصل شد و سرویسی "غیر دهاتی" یافت و خریداری شد.

                                                                          فعلاً،

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 23:36  توسط مهندس خسته  |