شاید بیاد ماندنی ترین صحنه زندگی یک آدم متوسط -آدمی که ۸ صبح دارد در خیابان طالقانی به سمت محل کارش راه میرود؛ هر از گاهی سعی می کند قدمهایش را تند کند تا زودتر برسد: چون دارد فکر می کند اگر هر روز ۱۰ دقیقه زودتر برسد در ماه ۳۰ هزار تومان حقوقش زیاد می شود، بعد از ۳۰ ثانیه که گرمای هوا و سنگینی هیکلش عرقش را در می آورند بی خیال ۳۰هزار تومان اضافه می شود و با خودش می گوید پول چرک کف دست است... و بعد تازه یادش می افتد چقدر خسته است و خوابش می آید؛ دوست دارد که اگر می شد همین کنار جوبهای لجن گرفته خیابان طالقانی و در کنار موشهای گنده میتوانست بخوابد. کاشکی امروز شهادت "پیر سفر کرده" بود و تعطیل بود و می توانست بخوابد....- این است که ۸ صبح یک روز وسط هفته در خیابان طالقانی یک پسری را ببیند که اسکیت های قرمز به پا کرده و تی شرتش نیز قرمز است و دست دوست دخترش را گرفته دارند وسط خیابان اسکیت سواری می کنند... و ما کارمندان خسته با دور شدن آنها کله هایمان به سمت آنها می چرخد، فکمان شل می شود، و پنجه مان که قبل از آن همانند چنگال عقاب دور دسته کیف مان گره خورده بود آرام آرام باز می شود (انگار که چی توی کیفهایمان هست؟)... و چند ثانیه بعد با دور شدن دو هیکل قرمز رنگ به راه مان ادامه می دهیم.
۱۴ و ۱۵ خرداد که تعطیل بود؛ هر کدوم مون یک کاری کردیم. یک سری نشستند پای تلویزیون و از صدا و سیما فیض بردند و برای "پیر سفر کرده" اشک ریختند. یک سری عیناً همین کار را کردند منتها به جای اشک ریختن فحش دادند (به آمریکا احمق). یک سری هم خارج شهر ویلا دارند و یکی از دو مورد گفته شده را در ویلایشان انجام دادند... اما من... من با دوست دخترم (که هنوز دوست دخترم است، محض اطلاع شما) رفتیم کوه الوند در همدان. در ذهن داشتم که یک سفرنامه کمابیش تصویری بنگارم که بزودی حاضر می شود. بگذریم؛ یک شب را در پناهگاه "میدان میشان" در دامنه های الوند و در نزدیکی عشایر -جایی که اجدادمان (مادها) چند هزار سال پیش گوسفند چرانی می کردند- خوابیدیم. و فردا صبحش ساعت ۵ رفتیم به سمت قله ۳۴۵۰ متری الوند*، یا به قول لیدر تور رفتیم که "الوند را زیر پاهایمان له کنیم" (!!!). اگر ۱۰ خرداد از من می پرسیدی که ۵ صبح ۱۵ خرداد کجا هستی با اطمینان می گفتم "پیچیده در لحافم"... ولی خب، زندگی پر است از فراز و نشیب...
جمعه ۱۱ صبح مادرم لش ام را تکان می دهد: "پاشو باباتو ببر اورژانس...". بابام از دل درد و تهوع به خودش می پیچد. دو روز پیش هم به همین علت (گویا گرما زدگی) زیر سرم بوده و امروز دوباره عود کرده. هر بار که حالت تهوع بهش دست می دهد صدایی شبیه سکته کردن می دهد و قلب من به پایین سقوط می کند. توی اورژانس می رود زیر سرم و بر حسب احتیاط یک نوار قلب هم ازش می گیرند. بابام زیر سرم است مثل یک جوجه شده؛ به خودش می پیچد و می نالد و مسکن هم نمی زنند؛ چون شک کرده اند که شاید آپاندیس باشد. می روم پیش دکتر: "قلب پدرتان نا منظم می زند.... ممممم... سابقه قلبی داشته؟، نه، ممممم.... باید بگم که... یک بخش از قلبش از کار افتاده.... باید چند شبی سی سی یو باشد.... یادم می افتد دیشب خواب می دیدم: ...شرکتمان ۴ روز در رامسر بهم ویلا داده. میروم رامسر. می بینم از ویلا خبری نیست و یک اتاق است. راهنمایی ام میکنند بروم تو. توی اتاق یک در است. در را باز می کنم و از راه پله باریکی که با یک لامپ ۶۰ وات روشن شده به پایین میروم... با خودم می گویم جای مفت نمی خواهم توی زیرزمین، می روم بیرون هتل می گیرم... اما هی می رم پایین تر و احساس می کنم ۳۰ متر زیر سطح زمین هستم. همه جا بوی گند نا می آید و نفسم بالا نمی آید. در یک اتاق ۱ متر در ۱ متر را باز می کنند که با یک لامپ ۴۰ وات روشن شده. کف اتاق موکت سبز رنگ و چرکی است و گوشه آن یک پتو پلنگی نمناک است. در بسته می شود. تنهایم. می خواهم فرار کنم. نمی دانم چرا یکهو می فهمم اینجا قبرم است... و از خواب می پرم... آقای دکتر قلب شان ترمیم می شود؟ .... ممممم آره با شوک الکتریکی... البته باید یک نوار دیگر بگیریم تا مطمئن شویم، البته به پدرتان نگویید. میروم پیش بابام و دستش را میگیرم. انگار پرستار ها از قبل نسخه اش را پیچیده اند. ازم می پرسد: "چیه؟ بهم بگو. باید باهاتون بای بای کنم؟"... فقط گریه نمی کنم. آدم در بیمارستان وقتی مریض دارد بزرگترین امید و دلخوشی اش این است که ببیند یکی توی تخت بغلی هست که حالش از مریض ما هم بدتره... و خانواده اش از ما داغون ترند... میدانم حیوانی است، ولی چه کنم؟
زنگ میزنم مادرم با پول بیاید. خواهر و برادر کوچکم هم می آیند. نوار قلب دوم را هم می گیرم. دکتر تغییری با اولی نمی بیند و کماکان می گوید سی سی یو. دل دردش را هم می گویند یا آپاندیس است و یا عفونت میکروبی. و ما دعا می کنیم آپاندیس باشد؛ لااقل اسمش آشناست. به دکتر می گوییم بیمارستان پارس آشنا داریم و اگر عمل جراحی بخواهد می رویم آنجا... نمی دانم چی شد که بعد از این حرف بابام را مرخص کرد. حتی صبر نکرد جواب آزمایش خونش بیاید. ما هم که تا عصر در شوک و فکر نوار قلب بودیم و بالاخره رفتیم بیمارستان پارس... مسکن زدند، کلی آزمایش و عکس گرفتند و آخر سر گفتند چیزی نیست و فقط یک مشکل گوارشی یه. دل درد هم مال نفخ شدید است**. یک نوار قلب دیگر هم گرفتند و گفتند قلبش عادی می زند و به خاطر درد شدید، قلبش در نوارهای قبلی اون شکلی می زده...
یک مکالمه واقعی... میان دختری -که نمی داند که علم بهتر است یا شوهر- با مادرش:
-مامان، بالاخره من و "مهندس خسته" چیکار کنیم؟
-برین، برین خارج، با هم برین خارج، هر جا شده فرقی نداره...
-آخه "مهندس خسته" نتونسته کانادا پذیرش (و بورس) بگیره...
-برین، برین خارج، با هم برین خارج،... مممممممم ...البته اگه برین من خیلی ناراحت می شم؛ چون دیگه پیشم نیستی (ن).... مممممممم.... میدونی چیه؟... اگه بمونین هم من بازم ناراحتم... چون باید برین خارج، اگه نرین بدبخت میشین، اینجا آینده نداره، امنیت نداره... مممممم... اصلاً کلاً هر کاری بکنین من همیشه ناراحتم، فرقی نداره...
فعلاً،
*: چون میدانم چند ساله دیگه -و حتی همین الآن- خیلی ها باور نمی کنند که ما الوند را زدیم، وقتی توی "میدان میشان" آگهی "گواهی صعود" را دیدم، سریع رفتم اسم و آدرسم را دادم و خلاصه اینکه هیات کوهنوردی استان همدان یک گواهی صعود به الوند برام صادر کرده. امروز هم با پست رسید دستم و من هم به کوری چشم حسودان فی الفور رفتم دادم قاب چوب کردنش...
**: می بینید همین گوز ساده و بی ارزش که بی مزد و منت از بدنتان خارج می شود چه مزایایی دارد... و خارج نشدنش چه دردهایی در پی دارد... هی بگید خداوند حکیم نیست... برادر من این نظم، ناظم می خواد... از رگ گردن هم بهت نزدیکتره...
پانویس۱: در همدان یک ساندویچ فروشی هست به نام "ساندویچی مادرزن"... فقط می توانم بگویم که نبوغ یک جرقه است. آقا تبریک-تبریک...
پانویس۲: همین امشب متاسفانه در اخبار ۲۰:۳۰ شنیدیم که آیت الله فاضل لنکرانی فوت کردند... یکی از سران حکومتی هم پیام تسلیت دادند و در این پیام اشاره کرده اند که حوزه علميه يكي از "استوانه های" علمي و تحقيقي خود را از دست داد... ما که هرچی فکر کردیم مفهوم "استوانه" را در این جمله نفهمیدیم...