تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

ما در راستاي لگد زدن به لش بي جان سينماي ايران اين فيلم را نه در سينما و بلكه در خانه و با استفاده از سي دي هاي تهيه شده از دست فروش هاي كنار جوب ديديم. تازه حتي زورمان آمد كه خودمان فيلم قاچاقي را بخريم و لذا از همسايه مون امانت (مادام العمر) گرفتيم. به معني ديگر اگر همسايه مون فرهنگ درست و حسابي نداشت و انقدر ابله بود كه پول گرامي را مي داد و بليط سينما مي خريد؛ ما هيچ وقت موفق به ديدن اين شاهكار هنري نمي شديم...

همانطور كه اطلاع داريد اين فيلم در زمستان ۸۵ اكران شد و به دو دليل سر زبان ها افتاد. يك- كارگردانش بعد از ساخت فيلم مرد و دو- چندين و چند نفر حين ديدن فيلم در سينماها از فرط گريه به حال مرگ و اغما افتادند.

اما داستان فيلم: ۱- زن و شوهري هستند ۲- زن بچه جنوب بوده و در زمان جنگ شيميايي شده ۳- زن آدم خوبي است چون احمق است، مادر است و اسم فيلم "ميم مثل مادر" است، ويولون مي زند ۴- مرد آدم بدي است چون منطقي است، كارمند عالي رتبه وزارت خارجه است، ريش مدل دولتي دارد، حقوقش زياد است ۵- بچه دار مي شوند و دكتر با قاطعيت مي گويد بچه شان انواع و اقسام بيماري و نقص عضو خواهد داشت ۶- شوهره مي گويد كورتاژ كن، زنه قبول نمي كند و شوهره طلاق مي گيرد و مي رود ۷- ادامه فيلم شرح بدبختي زن و بچه اش است و آخر سر هم انگاري هر دو مي ميرند (بدنه گريه آور فيلم اينجاست).

در جايي از فيلم زنه راضي به كورتاژ مي شود؛ مي روند به يكي از مراكز غير قانوني اين كار و انقدر محيط اش بد است كه زنه بر مي گردد. يك نقطه ضعف بسياري از فيلم هاي ايراني اين است كه كل داستان بر يك اساس بي منطق و اشتباه بنا مي شود و لذا تا آخر، داستان "منطقاً اشتباه" پيش مي رود. مثال: حتي در جمهوري اسلامي ايران، وقتي پزشك رسماً تاييد كند كه بچه مشكل خواهد داشت (اونهم به اين شدت)، ديگر نياز به كورتاژ غيرقانوني نيست و مي توان در بهترين بيمارستان و تحت مراقبت كامل اين كار را انجام داد.

در تمامي طول فيلم مادر آدمي خوب، مهربان و فداكار تصوير شده و در مقابل شوهره آدمي بد و خودخواه و بي احساس، حال آنكه "مادر" در اين فيلم نمود بلاهت و فردي كاملاً امل مي باشد؛ مادري كه اصرار دارد (معلوم نيست براي چي؟ براي ارضاي احساس مادر بودن؟) بچه اي علیل و ناقص را به جامعه معرفي كند، مادري كه در نهايت خانواده اش را از هم مي پاشاند و خودش و بچه اش هم به خاطر منگلي مفرط اش مي ميرند. من نمي فهمم چرا چنين فيلمي كه مشخصاً اشتباهي مرگبار و فرهنگي پوسيده و اشتباه را تشويق مي كند انقدر مورد تشويق و تقدير قرار مي گيرد؟ در اين مملكت ۲۰ سال طول مي كشد تا علما بفهمند كورتاژ گناه كبيره نيست و احتمالاً ۲۰۰ سال بايد همين مفهوم ساده را براي "مثلاً متفكرين" جامعه توضيح داد.

 

پانويس: وقتي زن و شوهره از هم جدا مي شوند، سر وكله مردي پيدا مي شود... يك خواستگار. بسياري از ما هنرپيشه اين شخصيت را به چهره مي شناسيم. اما اسمش را نمي دانيم و تلاشي هم نمي كنيم كه بدانيم؛ چرا كه ما اين هنرپيشه را كه اغلب نقش افراد لطيف و مخملي را بازي مي كند به نام "باباي زي زي گولو" مي شناسيم. هيچ نظري ندارم... فقط فكر كنم خيلي سخت است كه نقطه اوج زندگي حرفه اي آدم بازي در نقش پدر زي زي گولو باشد (باز اگه خود زي زي گولو بود يه چيزي...).

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 10:10  توسط مهندس خسته  | 

شاید بیاد ماندنی ترین صحنه زندگی یک آدم متوسط -آدمی که ۸ صبح دارد در خیابان طالقانی به سمت محل کارش راه میرود؛ هر از گاهی سعی می کند قدمهایش را تند کند تا زودتر برسد: چون دارد فکر می کند اگر هر روز ۱۰ دقیقه زودتر برسد در ماه ۳۰ هزار تومان حقوقش زیاد می شود، بعد از ۳۰ ثانیه که گرمای هوا و سنگینی هیکلش عرقش را در می آورند بی خیال ۳۰هزار تومان اضافه می شود و با خودش می گوید پول چرک کف دست است... و بعد تازه یادش می افتد چقدر خسته است و خوابش می آید؛ دوست دارد که اگر می شد همین کنار جوبهای لجن گرفته خیابان طالقانی و در کنار موشهای گنده میتوانست بخوابد. کاشکی امروز شهادت "پیر سفر کرده" بود و تعطیل بود و می توانست بخوابد....- این است که ۸ صبح یک روز وسط هفته در خیابان طالقانی یک پسری را ببیند که اسکیت های قرمز به پا کرده و تی شرتش نیز قرمز است و دست دوست دخترش را گرفته دارند وسط خیابان اسکیت سواری می کنند... و ما کارمندان خسته با دور شدن آنها کله هایمان به سمت آنها می چرخد، فکمان شل می شود، و پنجه مان که قبل از آن همانند چنگال عقاب دور دسته کیف مان گره خورده بود آرام آرام باز می شود (انگار که چی توی کیفهایمان هست؟)... و چند ثانیه بعد با دور شدن دو هیکل قرمز رنگ به راه مان ادامه می دهیم.


۱۴ و ۱۵ خرداد که تعطیل بود؛ هر کدوم مون یک کاری کردیم. یک سری نشستند پای تلویزیون و از صدا و سیما فیض بردند و برای "پیر سفر کرده" اشک ریختند. یک سری عیناً همین کار را کردند منتها به جای اشک ریختن فحش دادند (به آمریکا احمق). یک سری هم خارج شهر ویلا دارند و یکی از دو مورد گفته شده را در ویلایشان انجام دادند... اما من... من با دوست دخترم (که هنوز دوست دخترم است، محض اطلاع شما) رفتیم کوه الوند در همدان. در ذهن داشتم که یک سفرنامه کمابیش تصویری بنگارم که بزودی حاضر می شود. بگذریم؛ یک شب را در پناهگاه "میدان میشان" در دامنه های الوند و در نزدیکی عشایر -جایی که اجدادمان (مادها) چند هزار سال پیش گوسفند چرانی می کردند- خوابیدیم. و فردا صبحش ساعت ۵ رفتیم به سمت قله ۳۴۵۰ متری الوند*، یا به قول لیدر تور رفتیم که "الوند را زیر پاهایمان له کنیم" (!!!). اگر ۱۰ خرداد از من می پرسیدی که ۵ صبح ۱۵ خرداد کجا هستی با اطمینان می گفتم "پیچیده در لحافم"... ولی خب، زندگی پر است از فراز و نشیب...


جمعه ۱۱ صبح مادرم لش ام را تکان می دهد: "پاشو باباتو ببر اورژانس...". بابام از دل درد و تهوع به خودش می پیچد. دو روز پیش هم به همین علت (گویا گرما زدگی) زیر سرم بوده و امروز دوباره عود کرده. هر بار که حالت تهوع بهش دست می دهد صدایی شبیه سکته کردن می دهد و قلب من به پایین سقوط می کند. توی اورژانس می رود زیر سرم و بر حسب احتیاط یک نوار قلب هم ازش می گیرند. بابام زیر سرم است مثل یک جوجه شده؛ به خودش می پیچد و می نالد و مسکن هم نمی زنند؛ چون شک کرده اند که شاید آپاندیس باشد. می روم پیش دکتر: "قلب پدرتان نا منظم می زند.... ممممم... سابقه قلبی داشته؟، نه، ممممم.... باید بگم که... یک بخش از قلبش از کار افتاده.... باید چند شبی سی سی یو باشد.... یادم می افتد دیشب خواب می دیدم: ...شرکتمان ۴ روز در رامسر بهم ویلا داده. میروم رامسر. می بینم از ویلا خبری نیست و یک اتاق است. راهنمایی ام میکنند بروم تو. توی اتاق یک در است. در را باز می کنم و از راه پله باریکی که با یک لامپ ۶۰ وات روشن شده به پایین میروم... با خودم می گویم جای مفت نمی خواهم توی زیرزمین، می روم بیرون هتل می گیرم... اما هی می رم پایین تر و احساس می کنم ۳۰ متر زیر سطح زمین هستم. همه جا بوی گند نا می آید و نفسم بالا نمی آید. در یک اتاق ۱ متر در ۱ متر را باز می کنند که با یک لامپ ۴۰ وات روشن شده. کف اتاق موکت سبز رنگ و چرکی است و گوشه آن یک پتو پلنگی نمناک است. در بسته می شود. تنهایم. می خواهم فرار کنم. نمی دانم چرا یکهو می فهمم اینجا قبرم است... و از خواب می پرم... آقای دکتر قلب شان ترمیم می شود؟ .... ممممم آره با شوک الکتریکی... البته باید یک نوار دیگر بگیریم تا مطمئن شویم، البته به پدرتان نگویید. میروم پیش بابام و دستش را میگیرم. انگار پرستار ها از قبل نسخه اش را پیچیده اند. ازم می پرسد: "چیه؟ بهم بگو. باید باهاتون بای بای کنم؟"... فقط گریه نمی کنم. آدم در بیمارستان وقتی مریض دارد بزرگترین امید و دلخوشی اش این است که ببیند یکی توی تخت بغلی هست که حالش از مریض ما هم بدتره... و خانواده اش از ما داغون ترند... میدانم حیوانی است، ولی چه کنم؟


زنگ میزنم مادرم با پول بیاید. خواهر و برادر کوچکم هم می آیند. نوار قلب دوم را هم می گیرم. دکتر تغییری با اولی نمی بیند و کماکان می گوید سی سی یو. دل دردش را هم می گویند یا آپاندیس است و یا عفونت میکروبی. و ما دعا می کنیم آپاندیس باشد؛ لااقل اسمش آشناست. به دکتر می گوییم بیمارستان پارس آشنا داریم و اگر عمل جراحی بخواهد می رویم آنجا... نمی دانم چی شد که بعد از این حرف بابام را مرخص کرد. حتی صبر نکرد جواب آزمایش خونش بیاید. ما هم که تا عصر در شوک و فکر نوار قلب بودیم و بالاخره رفتیم بیمارستان پارس... مسکن زدند، کلی آزمایش و عکس گرفتند و آخر سر گفتند چیزی نیست و فقط یک مشکل گوارشی یه. دل درد هم مال نفخ شدید است**. یک نوار قلب دیگر هم گرفتند و گفتند قلبش عادی می زند و به خاطر درد شدید، قلبش در نوارهای قبلی اون شکلی می زده...


یک مکالمه واقعی... میان دختری -که نمی داند که علم بهتر است یا شوهر- با مادرش:


-مامان، بالاخره من و "مهندس خسته" چیکار کنیم؟


-برین، برین خارج، با هم برین خارج، هر جا شده فرقی نداره...


-آخه "مهندس خسته" نتونسته کانادا پذیرش (و بورس) بگیره...


-برین، برین خارج، با هم برین خارج،... مممممممم ...البته اگه برین من خیلی ناراحت می شم؛ چون دیگه پیشم نیستی (ن).... مممممممم.... میدونی چیه؟... اگه بمونین هم من بازم ناراحتم... چون باید برین خارج، اگه نرین بدبخت میشین، اینجا آینده نداره، امنیت نداره... مممممم... اصلاً کلاً هر کاری بکنین من همیشه ناراحتم، فرقی نداره...


فعلاً،


*: چون میدانم چند ساله دیگه -و حتی همین الآن- خیلی ها باور نمی کنند که ما الوند را زدیم، وقتی توی "میدان میشان" آگهی "گواهی صعود" را دیدم، سریع رفتم اسم و آدرسم را دادم و خلاصه اینکه هیات کوهنوردی استان همدان یک گواهی صعود به الوند برام صادر کرده. امروز هم با پست رسید دستم و من هم به کوری چشم حسودان فی الفور رفتم دادم قاب چوب کردنش...


**: می بینید همین گوز ساده و بی ارزش که بی مزد و منت از بدنتان خارج می شود چه مزایایی دارد... و خارج نشدنش چه دردهایی در پی دارد... هی بگید خداوند حکیم نیست... برادر من این نظم، ناظم می خواد... از رگ گردن هم بهت نزدیکتره...


پانویس۱: در همدان یک ساندویچ فروشی هست به نام "ساندویچی مادرزن"... فقط می توانم بگویم که نبوغ یک جرقه است. آقا تبریک-تبریک...


پانویس۲: همین امشب متاسفانه در اخبار ۲۰:۳۰ شنیدیم که آیت الله فاضل لنکرانی فوت کردند... یکی از سران حکومتی هم پیام تسلیت دادند و در این پیام اشاره کرده اند که حوزه علميه يكي از "استوانه های" علمي و تحقيقي خود را از دست داد... ما که هرچی فکر کردیم مفهوم "استوانه" را در این جمله نفهمیدیم...

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 23:7  توسط مهندس خسته  | 

پلنگ خال هایش را پاک می کند

نویسنده، طراح و کارگردان: علی نرگس نژاد (لعن الله عنه)

جمعه هفته پیش بود و طرف های بعد از ظهر اون احساس کوفتی کسالت بار و معروف جمعه عصرها آمده بود سراغم. معمولاً بعد از ظهرهای جمعه با دوست دخترم می رویم کلک چال. ولی تازگی ها که هوا رو به گرمی گذاشته و گرمای تابستان زودتر از موقع آمده، واقعاً سخت است که جمعه بعد از ظهر راه بیفتی و از شیبهای تند کلک چال بروی بالا. خلاصه اینکه اون روز کوه را هم دودر کرده بودیم. ساعت ۵-۶ بود که دوست دخترم بهم زنگ زد و گفت برویم تئاتر... نمی دانستیم چی دارد و همین طور راه افتادیم رفتیم به سمت تئاتر شهر. دقایقی قبل از ساعت هفت دم گیشه بودیم و دیدیم که همین تئاتر "پلنگ" ساعت ۷ شروع می شود و همین را انتخاب کردیم*.

سالن "قشقایی"، محقر و در یکی از زیرزمین های تئاتر شهر است. فکر کنم ۵۰-۶۰ نفری ظرفیت دارد و از بوی گند نا آکنده است. بالاخره شروع شد. این تئاتر ۳ نفر هنر پیشه داشت و دکوراسیون صحنه آن نیز شامل موکت قرمز کف و یک روشویی بود. زن و شوهر جوانی هستند و داستان از اینجا شروع می شود که زنه از کابوسی می پرد و به شوهرش می گوید من دوقلو حامله هستم. و مرده هم می گوید نه عزیزم یک بچه مریض به دنیا آورده ای. گویا نوزاد یک بیماری خونی دارد که تا ده روز دیگر می میرد... و البته تنها یک راه حل دارد... اینکه خون بدن مادر را بیرون بکشند و به نوزاد تزریق کنند... یک عمل جراحی که به احتمال زیاد بعد از آن مادر می میرد. بقیه داستان را همه مان از حفظیم: مادر مشتاقانه می خواهد این عمل را انجام دهد و شوهر نمی خواهد. تا اینجا ماجرا تداعی گر فیلم هندی بود.

در همین حین و بین یک راه حل دیگر هم پیدا می شود که مربوط به طب سنتی ایرانی است: یک حیوان وحشی مثل گراز و ترجیحاً پلنگ شکار شود و خونش را روی نوزاد بریزند و نوزاد را در آفتاب بگذارند و بیماری درمان می شود. در این لحظات مخلوطی از فیلم های چینی و ژانر تخمی-تخیلی تداعی می گردد. شوهره هم روی همین درمان پافشاری می کند و زنه روی تعویض خون خودش.

تمام چیزهایی که گفتم در ۳ دقیقه اول بیان شد. مابقی ۴۷ دقیقه تئاتر اختصاص به دعواهای زن و شوهره داشت. این دعواها که چندین بار تکرار شد یک الگوی تکراری داشت: زمزمه و خواهش زن، سکوت مرد، تکرار زمزمه نامفهوم توسط زن، فریاد مرد و در نهایت یک جیغ فرا بنفش توسط هنرپیشه زن توانای این تئاتر. راستی یادم رفت؛ هر از گاهی دست و صورتشان را توی روشویی می شستند. دوستم که از دقیقه ۲۰ بعد داشت با موبایلش snake بازی می کرد و من هم به عقربه های شبرنگ ساعتم خیره بودم و سعی در فهم معنای فلسفی "گذر زمان" داشتم. یکی از نکات دیگر این اجرا صدای بسیار ضعیف دو هنرپیشه بود؛ به اين معني كه وقتي بطور عادي حرف مي زدند (كه لحظات بسيار اندكي هم بود)، ما ها چيز چنداني نمي شنيديم، و برعكس فقط حين دعوا و جيغ كشيدن شان (كه لحظات بسيار زيادي بود) از شدت صوت به سقف سالن مي چسبيديم...

من واقعاً نمی دونم کارگردان و بازیگران چی فکر می کنند؟ آیا تئاتر با بلیط ۲۵۰۰ تومانی محل تمرین های دانشجویان سال اول تئاتر است؟ و چرا همیشه انقدر اهالی تئاتر ناراضی هستند از وضعیت شان و عدم حمایت دولت و مسئولین؟ من اگر مسئول بودم حتماً در تئاتر را پلمب می کردم، و دهان ناراضیان را گل می گرفتم. به خدا خیلی شغل خوبی دارند؛ هر خزعبلی را تحویل ملت می دهند و آه و فغان شان هم دهن همه را زده... بابا برو لااقل چهار تا نمونه خارجی ببین بیا کپی برداری بکن، به خدا شرف دارد. آخه مگه من کارمند که ۶ روز در هفته کار کرده ام و یک روز استراحت دارم گناه کبیره کرده ام که باید غروب جمعه ام با جیغ های فرا بنفش یک دختر بچه پر شود. بعد از دیدن پی در پی چند فیلم در پیت در سینما و بایکوت کردن سینمای ایران حالا نوبت تئاتر هم فرا رسیده... به خدا آدم از همین دست فروش های کنار خیابان یک فیلمی بگیرد تو خانه ببیند، هم ۵۰۰۰ تومان پول بلیط پیاده نمی شوی، هم رانندگی نمی کنی و هم کنترل صدای تلویزیون دست خودت است... بگذریم. ای کاش من هم کارگردان تئاتر بودم. و الله شغل کم فکر، پر در آمد، با کلاس و بی دردسری است.

                                                                                           فعلاً،

پانویس*: دم گیشه تئاتر شهر که بودیم متوجه شدیم که نیم ساعت پس از همین تئاتر "پلنگ" یک تئاتر دیگری هم هست. همان دم گیشه داشتیم با دوست دخترم بحث می کردیم که پلنگه را برویم یا اون یکی را. یک جوانکی کنارمان بود که صحبت هایمان را شنید و با لبخند راهنمایی مان کرد که برویم پلنگه. ما هم به حرفش گوش کردیم. تئاتر و تشویق ها که تمام شده داشتیم از سالن خارج می شدیم؛ از کنار سن جایی که کارگردان و بازیگران و دوستان شان داشتند خوش و بش می کردند. من به دوستم گفتم: "بدون اون یکی تئاتره چی بوده که جوانک دم در این پلنگه را توصیه کرد...". هنوز این جمله از دهانم خارج نشده بود که در میان بازیگران روی سن چشمم افتاد به جوانک دم در... تازه فهمیدم که اینا همه شان یک "باند" هستند... آقای زرنگ، آقای زبل، دارم واست. این دنیا گرد و کوچیکه؛ بپا گیرم نیفتی. ۵۰۰۰ تومان از جیب من ریختی تو حلقوم رفیقات، باشه. اگه دردشون دوا میشه، باشه. جهنم.

پانویس ۲: خیلی جالبه؛ بازیگران و کارگردان بعد از تئاتر اومده بودند روی سن و تعظیم می کردند و منتظر تشویق های بمبی ما بودند. بابا ایول، عجب اعتماد به نفسی، خدا کاشکی یک دهم این رو را به ما هم می داد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 14:35  توسط مهندس خسته  |