تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

از آنجايي كه هر كسي انگشتي به اين ماجراي ازدواج موقت زده من هم اين اجازه را به خودم مي دهم كه نظرات كارشناسانه ام را بيان كنم. در ضمن فراموش نكنيم كه رشته تحصيلي بنده (عمران) البته تا حدودي مربوط به بحث فوق مي باشد.

 من كاملاً با ماهيت تشويق و رواج ازدواج موقت در جامعه موافقم؛ چرا كه به نظرم در پشت اسم نسبتاً نامتعارفش، ماهيت ازدواج موقت همان زندگي پارتنري خارجي ها است. چيزي كه من مي فهمم اين است كه آقا جان ديگر لازم نيست دست دوست دخترت را بگيري و در گرما و سرما در خيابان ها علافي كني، توي اتوبان ها گل چرخ بزني، فنجاني سه هزار تومان كاپوچينو بخوري و بعد از آن همبرگر و پيتزا- البته همه اينها با ترس هميشگي از كميته و بسبج همراه است، و تلفن هاي بي انتهاي پدر و مادر. البته يادم رفت؛ سالي يكبار كه خانواده دوست دخترت رفته اند مشهد و دوست دخترت به بهانه درس خواندن دودر كرده، مي توانيد از نعمت "خونه خالي" كه در بعضي گويش ها به آن "مكان" مي گويند بهره مند شويد. اين وضعيت عمده جوانان ايران است. به معني ديگر اصولاً روابط زن و مرد فقط در قالب ازدواج امكان پذير است. چيزي كه من از ماهيت اين طرح مي فهمم اين است كه ديگر مي تواني اوقاتت را با دوست دخترت در منزل (پدرت) بدون ترس و واهمه بگذراني. يا حتي بهتر از اين؛ مي تواني يك اتاق ده متري اجاره كني و با پارتنر (همسر موقت) ات زندگي كني؛ و لازم هم نيست كه حين ورود و خروج نگران ديده شدن توسط همسايه هاي هميشه حاضر در صحنه باشي؛ و يا نگران فرو ريخته شدن درب اتاقت توسط لگد هاي مامورين ۱۱۰ (كه همسايه هاي غيور جهت جلوگيري از ارتكاب فعل حرام خبر كرده اند).

قبول كنيم كه روابط زن و مرد غير مزدوج در ايران يك تابو است. يادم مي آيد چند سال پيش تعريف مي كردند كه يك مربي اسكي در شمشك بوده. با يكي از شاگردهاي تهراني اش دوست مي شود. خلاصه اينكه يك روز صبح مي آيند و مي بينند بخاري اتاق مربيه خراب بوده و دو تا جسد توي اتاق پيدا مي كنند: مربيه و شاگردش. تا اينجاي داستان تنها يك اتفاق دلخراش بود... اما نكته اينكه ملت حتي حاضر نمي شوند مربيه در قبرستان عمومي دفن شود... قبول كنيد كه گاويم و فرهنگ درب و داغوني داريم.

يك عده از زنان هم به شدت و هميشه با اين تيپ طرح ها مخالفند؛ چرا؟ چون مي گويند اين طرح سو. استفاده حاجي بازاري ها از زنان بيچاره را توجيه و تسهيل مي كند... اما به نظر من ارتباط اين دو تا مطلب (يعني سو استفاده حاجي بازاري ها و طرح ترويج ازدواج موقت) مثل ارتباط گراز با شقايق فراهاني است (در بعضي گويش ها: ارتباط گوز با شقيقه)؛ چرا كه حاجي بازاري ها همين الآن هم بدون ترويج دولت و به علت اعتقادات پوسيده خودشون زنهاي خراب را اول صيغه مي كنند و بعد ادامه كارشان را انجام مي دهند. ترويج ازدواج موقت در صورتي كه صحيح انجام گيرد، زندگي پارتنري را براي خانواده هاي ايراني "جا" مي اندازد. لري اش اين است كه اگر احياناً با دوست دخترت حين خواب دچار گاز گرفتگي شديد و مرديد؛ مي توانيد لا اقل اميدوار باشيد كه در بهشت زهرا دفن خواهيد شد.

                                                                                               فعلاً،

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 15:3  توسط مهندس خسته  | 

ديگر چند سالي است كه تب خارج رفتن و بطور كلي مهاجرت از ايران همه اقشار جامعه را فرا گرفته. همه مون يكي يك مدرك تافل يا آيلتس داريم يا اينكه داريم تلاش مي كنيم كه بگيريم. خسته اي چند سال پيش مي گفت كه سالي چهارصد هزار تقاضاي دريافت ويزا به سفارت كانادا در تهران تسليم مي شود... تا اونجايي كه من مي دونم اين مهاجرت ها را مي توان به دو دسته تقسيم كرد:

دسته اول- مهاجرت دانشجويان نخبه يا فرار مغز ها. سابقاً دانشجويان برق دانشگاه صنعتي شريف عمده اعضاي اين گروه بودند، كه پس از گرفتن ليسانس شان و همچنين تداوم معدل ۱۹.۹۵ از سال اول دبستان تا سال چهارم دانشگاه، موفق به دريافت بورس از دانشگاه هاي خارجي مي شدند. در همين لحظه كه من ۲۶ سالم است و صبح پنج شنبه سر كارم بلاگ نويسي مي كنم، يكي از افراد فوق الذكر كه همسن من است، دارد از پايان نامه دكترايش در دانشگاه استنفورد دفاع مي كند. و بعد از دفاع به مادرش در ايران زنگ مي زند تا برايش يك زن نجيب از ايران پيدا كند. بعد بر مي گردد ايران و پس از آشنايي كامل طي دو جلسه دو ساعته، با دختر عفيف ازدواج مي كند، و براي ماه عسل مي روند مشهد پابوس آقام امام رضا. بعد هم پسره بر مي گردد آمريكا تا با حقوق ساليانه ۵۵ هزار دلار در يك مركز تحقيقاتي روي ابررساناهاي مورد استفاده در طياره هاي ناسا كار كند. البته براي تعطيلات كريسمس بر مي گردد ايران پيش همسرش. البته تازگي ها تمامي افرادي كه نام دانشجو را يدك مي كشند –اعم از دولتي، آزاد، غيرانتفاعي، پيام نور، فراگير پيام نور، جامع علمي كاربردي و ...، و بطور كلي هر ننه قمري- تا حدودي در اين دسته جاي مي گيرند. تنها تفاوت اعضاي اصلي اين گروه با جديدي ها اين است كه قديمي ها وقتي هجده سال و سه ماهشان مي شود و سه ماه پس از ورودشان به دانشگاه اولين بيست شان را در ميان ترم رياضي يك مي آورند، شروع به مكاتبه با دانشگاه هاي خارجي مي كنند.

دسته دوم- افراد غيور انقلابي ديروز و خستگان امروز. اين افراد به وفور در تاكسي و اتوبوس يافت مي شوند. هميشه و از همه چيز ناراضي اند، ۹۸.۲ درصد از جامعه را تشكيل مي دهند و در عين حال مدعي هستند كه روز ۱۲ فروردين ۱۳۵۷ در بلغارستان بوده اند. اينان خانوادگي براي گذران تعطيلاتي خانوادگي به تايلند مي روند. جالب است كه تمام اين افراد تنها يك خاطره از تايلند دارند"...آقا پر زنه خرابه...". فصل مشترك اين گروه دو چيز است: اول اينكه پس مهاجرت باز هم ناراضي اند، چرا كه در آنجا كار مورد علاقه شان را پيدا نكرده اند و لذا عجالتاً "كار فني" مي كنند و دوم اينكه از نحوه تربيت فرزندانشان ناراضي اند؛ دختر ۱۶ ساله شان ديگر منتظر خالي شدن خانه نبست و هر وقت بخواهد در اتاق خودش با دوست پسرش كه يك ياردانقلي سياه پوست است روابط جنسي پيش از ازدواج برقرار مي كند. پسرشان نيز وقيح شده: تو ايران لااقل پس از استعمال حشيش يك قطره اي توي چشمهايش مي ريخت و وقتي الكل طبي با سانديس مي خورد يك عطري، اودكلني توي حلق و گلوش مي پاشيد... اما الآن، بگذريم...

نتيجه گيري اينكه همه ايران يا دارند مهاجرت مي كنند، يا دوست دارند كه مهاجرت كنند و يا اينكه مهاجران را دوست دارند. و خلاصه اينكه هر جا مي نشيني صحبت همين است (به استثناي توالت*)... و بعضي وقت ها آدم به حال تهوع مي افتد... از اين همه بحث. بعضي وقت ها كه ديگر آدم له مي شود؛ مثل پريشب: از يك ربع به هشت تا نه و ربع در مطب پدر دوست دخترم داشتيم در اين مورد با هم مهرورزي مي كرديم، بعدش هم حين شام با دوست هاي زمان دبيرستان دوست دخترم در همين زمينه مورد مهرورزي قرار گرفتم. البته ديگر تحملش برايم سخت نيست؛ فقط چشمهايم را باريك مي كنم و به دهان متكلم خيره مي شوم و البته هر از گاهي سرم را به علامت تاييد تكان مي دهم. تنها مشكلش پريشب اين بود كه به علت خيره شدن به دهان متكلم نمي توانستم به بشقابم نگاه كنم و از طرفي نمي خواستم غذايم يخ كند، لذا تقريباً تمام تيغ هاي قزل آلايم را هم بلعيدم. اميدوارم هر كه به هر كجا كه مي خواهد برود.

 

* احتمالاً تا چند وقت ديگر در توالت ها هم بلندگوهايي نصب مي شود و ما از طريق آنها حين قضاي حاجت با مزاياي خارج و معايب ايران آشنا مي شويم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 14:56  توسط مهندس خسته  |