تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

در عجمان هستم. اینجا همه هندی و پاکی و یا فیلیپینی هستند… لااقل بهتر است بگویم تمام کسانی که کار می کنند. نمیدانم چرا در ایران همه می گویند که دوبی مثل آمریکاست؟ واقعاً خسته تر از این حرف هاست… بگذریم… از دیروز وارد این شرکته شدم ولی هنوز کار خیلی جدی شروع نشده… شرکت انگلیسی است… البته فقط رییس انگلیسی است و بقیه هندی… هندی ها عشق سبیل هستند و خلاصه اینجا سبیل بازاری است برای خودش… دیروز بعد از نهار توی اتاق نشسته بودیم و یک هو یکی از هندی ها یک آروغ خیلی گنده زد. به این می گویند گفتگوی تمدنها… چون بنده متوجه شدم گویا هندی ها آروغ را بد نمی دانند… در ادامه چند تا اژدر دیگه هم ول داد و من به این نتیجه استقرایی رسیدم که در تمدن هندی آروغ های بلند و پیاپی بار ارزشی مثبت دارد. البته بعداً یک نفر بهم گفت کلاً آدمهای بی خیالی هستند و بحث فرهنگ و ارزش و این حرفها نیست.

 

اینجا همه خیلی سگی رانندگی می کنند... بهتر است بگم از روی قانون... مثلاً جایی که حق تقدم باهاشون باشه مثل سگ گاز میدن... واسه همین هیچ کسی جلوی کسی نمی پیچد... چون مطمئن است که ماشین اش از وسط نصف می شود.

 

برای کسی که عمری در ایران با شعار "ایرانی، ایرانی بخر" بزرگ شده باشد گشت زدن در پاساژهای دبی سخت است... دریایی از جنس های خارجی بدون کوچکترین تلاشی برای تولید مشابه آن توسط خودشان... نمی خواهم سیاست پوسیده جمهوری اسلامی را توجیه کنم: "مرزها را ببندیم و پیکان را به قیمت خون بابامون قالب خلق الله کنیم"... ولی به هر حال پذیرش اینکه دستمال توالت هم از فرانسه وارد شود کمی مشکل است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 14:34  توسط مهندس خسته  | 

هفته ديگر شركت مرا مي فرستد عجمان (نزديك دوبي). داريم مي رويم از يك شركت خارجي ياد بگيريم "جك آپ" طراحي كنيم. از اين جك آپ ها براي حفاري چاههاي نفت و گاز در دريا استفاده مي شود:

آره برادر، ما ميريم و كارمون رو درست انجام ميديم. جك آپ مي سازيم و به سادگي كندن چاه فاضلاب برايتان چاه نفت و گاز حفر مي كنيم. بعد هم گازها رو دودستي و با قيمت مفت تقديم مي كنيم به هند و پاكستان. تا اونها با ما دوست بشن و از بقيه كشورها اجازه بگيرند ما بمب اتم بسازيم.

همه ما كارمون رو درست انجام ميديم. همه ما مهندس ها و كارشناس ها و غيره. همه ما كساني كه خيلي فرقي نداره كارمون رو درست انجام بديم یا نه؛ چون در هر صورت همه با هم داريم پس رفت مي كنيم.

يكي از مشكلاتي كه ايران خيلي وقت است با آن دست و پنجه نرم مي كند فرار مغزها نيست بلكه فرار كارشناس هاست. فرار متخصصيني كه ۴-۵ سالي در شركتها كار كرده اند و توي كار خودشان ببر شده اند و بعد به عنوان نيروي سابقه دار مي روند خارج از كشور كار مي كنند. و البته بنده درك شان مي كنم. برعكس كارشناس هاي ايراني، مديران ايراني همگي داغون هستند. علتش هم كه نياز گفتن ندارد؛ فرهنگ اتوبوسي: يعني براي تصدي يك پست مديريتي بايد سوار اتوبوس خاصي باشي. اما يك دليل جالب براي نشان دادن بي كفايتي مديران اين است كه حتي يك مورد مدير ايراني (که توی ایران مدیر شده باشد) نمي توان يافت كه يك شركت خارجي روي هوا بزندش. و در مقابل خيل كارشناس هاي ايراني كه در شركت هاي خارجي مشاغل خوبي دارند.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 9:24  توسط مهندس خسته  | 

۱۵ روزي كه دريا بودم يك كتاب خواندم. يك كتاب ۴۰۰ صفحه اي. چند باري هم رفتم دويدم. ترافيك اين است ديگه برادر... اگر نباشد هم مي تواني كتاب بخواني، هم ورزش كني و هم هزار تا كار ديگر كه ۵ساله داري توي ذهنت برايش نقشه مي كشي.... كتاب سالهاي سگي را خواندم. مال وارگاس يوسا. يك نويسنده پرویی كه تا قبل از انتشار سالهاي سگي بدجوري گمنام بوده و بعد از انتشارش خودش هم باورش نمي شده كه كتابش دارد انقدر فروش مي كند. البته من كه كتاب را مي خواندم دليل معروفيت نويسنده و به خصوص سالهاي سگي را نمي فهميدم... تا آخرش هم نفهميدم. ۳۵۰ صفحه اول سالهاي سگي را كسي نمي فهمد... شبيه چند داستان كوتاه پشت سرهم است كه نمي تواني ارتباطي بين شان برقرار كني... و تازه در ۵۰ صفحه آخر همه چيز را مي فهمي. من روي دريا بودم و به كتاب ديگري دسترسي نداشتم؛ چه اگر اينطور نبود حتماً بيش از ۱۰۰ صفحه نمي خواندم.

داستان كتاب هم در مورد دبيرستان نظام است... خاطرات چند نوجوان در دبيرستان نظام... يعني موضوعي كه کمتر كسي از ما تجربه اي در مورد آن دارد... و بدتر از آن حتي علاقه اي هم به "دبيرستان نظام نداريم. از حق نگذريم؛ آخرهاي كتاب ماجراهاي عشقي و جنايي و دزدي جذابي مطرح مي شود و آدم به نويسنده فحش مي دهد كه ايكاش به جاي معما بازي هاي ابتدا، از همان اول يك رمان شسته رفته تحويل ملت مي دادي... بگذريم... بنده كه هيچ نفهميدم علت معروفيت اين كتاب چيست... البته در جایی خواندم که همین ساختار پازل گونه كتاب موجب معروفیت آن شده... و گویا این سبک روایی تبدیل به مشخصه کارهای یوسا شده است.

بعد از خواندن هر کتابی یک یا چند صحنه از آن تا مدتها در ذهنم نقش می بندد؛ البته نه لزوماً به دلیل اینکه صحنه خیلی جالب است. در مورد این کتاب: یک معلم فرانسه بی دست و پا وارد کلاس می شود. دانش آموزان وسط درس یک صدا و زیر لب و بدون اینکه لب هایشان تکان بخورد زمزمه می کنند "مابون کوچولو"... معلمه هم فقط می شنود و نمی تواند تشخیص بدهد صدا از کجاست... آخر سر هم گریه اش می گیرد و گریه کنان پیش مدیر می رود... 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 20:0  توسط مهندس خسته  | 

داشتم يواش يواش به اين نتيجه مي رسيدم كه كسي به غير از خواهرم وبلاگم را نمي خواند. البته انقدر پررو هستم كه به خودم دلداري مي دادم "من كه براي خودم مي نويسم...". تا اينكه امروز كامنت شخصي به نام "يه دوست" را خواندم. البته نفهميدم اعتراض به كيفيت پايين مطالب است يا فاصله زماني زياد بين نوشته ها. به هر حال مخاطب جديد خيلي دوست دارم و به قول معروف اين جور وقتها خستگي از تن آدم در مي رود...

هر بار كه كارتون مي بينم متوجه مي شوم كه چقدر كارتون دوست دارم. محو داستاني غيرواقعي مي شوم و همراه مرغها بر عليه زن بدجنس مبارزه مي كنم... كارتون "فرار مرغها" (Chicken Run):

يك زن و شوهر مرغداري دارند. مرغها بايد با سرعت تخم بگذارند تا صاحباشون پولدار بشوند... و هر مرغي كه نتواند خوب تخم بگذارد با تبر كشته مي شود. مرغها به انواع روش هاي ممكنه مي خواهند فرار كنند و هر بار گير مي افتند. صحنه هايي از كارتون از فيلم "فرار بزرگ" اقتباس شده. مثل صحنه اي كه مرغي در زندان انفرادي با توپ بازي خودش را سرگرم مي كند (مثل استيو مك كويين). صحنه رقص مرغ ها با كونهاي بزرگشان وحشتناك خنده دار است... البته هيجان فرار نهايي و دسته جمعي مرغ ها چيز ديگري است. هيجاني كه آدم را در انتهاي يك روز كاري -مثل هزاران روز ديگر- روي مبل ميخكوب مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18:46  توسط مهندس خسته  | 

احتمالاً براي همه ما بسيار پيش آمده كه به خودمان قولهايي مي دهيم و به اصطلاح با خودمان عهد مي بنديم... به خودمان قول مي دهيم كه كاري را انجام ندهيم و يا اينكه عادت بدي را ترك كنيم. فكر مي كنم وجه مشترك تمامي اين نوع قولهايي كه به خودمان مي دهيم اين است كه نمي توانيم به آنها پايبند باشيم. در بهترين حالت چند باري مراعات مي كنيم ولي با گذشت زمان همه چيز يادمان مي رود. البته بسياري از ما از ابزارهايي براي پايبندي مان استفاده مان مي كنيم، ولي كماكان اثري نمي گيريم. اين ابزارها نيز در هر سني تفاوت دارند؛ به عنوان مثال يك پسر پانزده ساله از ابزار فحش ركيك (اصطلاحاً روي خودش فحش مي گذارد) استفاده مي كند، همين آقا پسر در بيست سالگي از ابزار چاقو براي كندن علاماتي روي ساعدش بعنوان يادآوري قولش استفاده مي كند و در نهايت همين آقا در بيست و پنج سالگي به خاطر "عشق اش به دوست دخترش" خود را ملزم به اجراي قولش مي كند.

اين قولهايي كه به خودمان مي دهيم موضوعات بسيار گوناگوني را شامل مي شوند. برخي از معروف ترين شان: نمازم را سر وقت بخوانم، نمازم قضا نشود، نماز صبح را دودر نكنم، كلاً در زندگي هر از گاهي نمازي بخوانم، - خود ارضايي نكنم، كم خود ارضايي كنم، لااقل خودم را كور نكنم، - سيگار نكشم، فقط مواقع ناراحتي بكشم، فقط مواقع ناراحتي و يا خوشحالي بكشم، فقط روزي سه نخ بكشم، سعي كنم از روزي يك پاكت بيشتر نشود، - مشروبات الكي نخورم، فقط در مهماني بخورم، عرق سگي نخورم، لااقل انقدر بخورم كه مجبور نشوم كل اندرونم را بالا بياورم، - دست تو بيني ام نكنم، در ملاء عام دست تو بيني ام نكنم، لااقل دماغم به خونريزي نيفتد، - و بسياري موارد عام ديگر.

(احياناً) بر خلاف تصور شما -شمايي كه با خواندن موارد گفته شده آنها را در خودت پيدا كردي- بنده در اين پاراگراف انتهايي نمي خواهم راه حل ارائه دهم... بلكه ميخواهم آخرين مشكل خودم را بگويم و قول بدهم كه خودم را قوي كنم.

اون موقعي كه تاكسي ها ۵ نفره بودند، بنده هر جاي صف كه بودم مرا مي انداختند صندلي جلو بغل دنده؛ چرا؟ چونكه هر وقت عقب مي نشستم يك زن گنده كه ۵۰ تا نون بربري خريده بود ميگفت: "پسرم تو بشين جلو، من نميتونم..."؛ چرا؟ چونكه لاغر بودم و احتمالاً از قيافه ام بلاهت مي باريد. چرا؟ چون خودم هم هيچ وقت روم نميشد با بقيه مسافرين و راننده جر و بحث كنم. به تبع اش وقتي تاكسي خط انقلاب-تجريش به گيشا ميرسيد من ديگر پاي چپم را "احساس" نميكردم. و قبل از شهربازي كه راننده با فشردن دنده به گوشت ران پاي من دنده ۴ ميزد، خون و درد دوباره در پايم دوباره جريان مي يافت. وقت هايي هم كه ترافيك بود فكر ميكردم كه ممكن است يك پايم را از دست بدهم و معلول بشوم. سوالي كه هميشه از خودم ميكردم اين بود كه چرا زنهاي گنده از نانوايي محل سكونت شان بربري تهيه نمي كنند. وقتي هم به تجريش ميرسيدم لنگ لنگان چند صد متري راه ميرفتم تا خودم را به تاكسي هاي بعدي برسانم. و حتي در مواجهه با تاكسي هاي خالي هم سر خود ميرفتم جلو مي نشستم...

بهترين لحظه زندگي من زماني بود كه تاكسي ها چهار نفره شدند. چند وقتي همه چيز خوب بود، و همه طبق صف سوار تاكسي مي شديم. در اين دوران صندلي جلو مورد تقاضاي زنهاي گنده قرار گرفت. مشكل بزرگ، فصل تابستان و نشستن در وسط صندلي عقب ميان دو كوه گوشتي عرق كرده است. الآن هم هر جاي صف كه هستم در را باز نگه مي دارند و مرا به وسط هدايت مي كنند... و باز هم من لالم. و نكته جالب اينكه شيشه را هم بالا مي كشند... مي گويند باد گرم مي زند... و نمي دانم چرا همه انقدر چاق شده اند و چرا انقدر عرق مي كنند؟ مثل سگ عرق مي كنند و نمي دانم چرا انقدر بو مي دهند؟ و دست هايشان را طوري مي گذارند كه شانه هاي من در حفره هاي زير بغل شان جا مي رود. و حالا سه تايي با هم عرق مي كنيم... و سه تا كيف گنده هم روي دلهايمان است. و در همين سونا يك موبايل هم زنگ مي خورد و يكي از كوهاي گوشت خودش را روي من مي اندازد تا موبايل اش را از جيب عقب شلوارش بيرون بكشد. آقا ديگه خسته شدم... ديگه به خودم قول دادم كه وقتي يكي از اين مابون ها در را باز نگه داشت تا من را وسط بچپاند زير بار نروم. آقا ميگم سوار نميشم. ميگم "قربان نوبت شماست". ميگم با تاكسي بعدي ميرم... بگذريم. برايم دعا كنيد كه در اجراي اين عهد راسخ باشم.

                                                                                  فعلاً،

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11:57  توسط مهندس خسته  | 

مکان ماموریت: فاز ۹ میدان گازی پارس جنوبی- در فاصله ۱۰۰ کیلومتری از ساحل ایران (عسلویه). هدف ماموریت: نظارت بر نصب سکوهای دریایی فاز ۹ (به عنوان Field Engineer). مدت ماموریت: ۱۵ روز

این سفر برای من از آن جهت جالب بود که مدت نسبتاْ زیادی را باید روی کشتی زندگی میکردم... و همچنین اینکه برای اولین بار و از نزدیک می توانستم نصب سکوها را در وسط دریا ببینم... و همچنین اینکه در ماموریت های اینجوری پول خوبی به آدم می دهند. ۱۹ تیر با هواپیما رفتیم عسلویه و یک راست رفتیم بندر خدماتی پارس تا از آنجا سوار یک شناور کوچک به نام "نیایش" بشویم و برویم به سمت فاز ۹ پارس جنوبی. این سفر ۱۰۰ کیلومتری حدوداْ  ۵ ساعت طول می کشد... و شناور کوچکی مثل نیایش تحت اثر امواج دریا تکانهای وحشتناکی می خورد... و خلاصه اینکه اگر وضعیت دریا در طول مسیر جوری باشد که ارتفاع امواج از دو متر (حدوداْ) بیشتر باشد، انقدر مثل پاندول تکان میخوری که شروع میکنی به تهوع... و اگر تکانها همینطور ادامه پیدا کنند خون بالا می آوری. نکته جلوگیری: مصرف قرص های ضد تهوع (مثل دیمن هیدرینات) و نکته تجربی طلایی: ۱-توی شناور طبقه پایینتر تکانهای کمتری دارد و ۲- اگر دریا خراب بود سریع دراز بکشید. یک نکته هم در مورد محتویات معده است: برخی می گویند با شکم خالی سوار شوید و احتمال تهوع پایین می آید، و در مقابل برخی می گویند با شکم پر بروید چرا که در دریای ناآرام بهرحال تهوع غیر قابل پیشگیری است و اگر معده ات پر باشد غذا بالا می آوری ولی اگر معده ات خالی باشد خون بالا می آوری که این خونها چیزی جز دل و روده ات نیستند. بگذریم. ما که رفتیم دریا کاملاً آرام بود و من که با خوردن قرص سریع خوابم برد و بیدار شدم رسیده بودیم به مقصد. در مقصد کشتی ابوذر ۱۲۰۰ منتظرمان بود. این کشتی در حقیقت یک کشتی جرثقیل دار است و ۱۲۰۰ هم به معنی این است که جرثقیل اش ۱۲۰۰ تن ظرفیت بلند کردن دارد. در زیر عکس این کشتی را می بینید:

 این کشتی در حقیقت مثل یک شهر کوچک است؛ ۶ طبقه مسکونی دارد و حدوداً ۲۰۰ نفر میتوانند در آن زندگی کنند. یک نکته اینکه به طور کلی در تمام زبانهای دنیا کشتی مونث است... یعنی اینکه مثلاً در انگلیسی آنرا با she خطاب می کنند و اگر اسم آدم روی آن بگذارند اسم زن میگذارند. در ایران چنین چیزی نیست و مثلاً از اسم "ابوذر" برای یک کشتی استفاده می شود. البته این یک بیماری فرهنگی است بنام "عرب زدگی" چرا که مثلاً اسم تعدادی از میادین نفتی (دریایی) ایران به این صورت است: بلال، ابوذر، سلمان، رسالت. بگذریم. هر طبقه از کشتی دک نام دارد و به عنوان یک قاعده کلی بالاترین طبقه که متعلق به کاپیتان میباشد بهترین است (دک D) و پایین ترین طبقه که متعلق به کارگرهای دون پایه میباشد بدترین است. دو طبقه پایینی پنجره هم ندارند و گویا خوکدونی ای هستند در نوبه خودشان. قانوناْ به من باید در دک B  جا می دادند ولی رسم ابوذر ۱۲۰۰ این است که به کسی که اولین بار وارد کشتی می شود اتاقی میدهند که یک دک پایین تر از استحقاقش است. تفاوت دک ها این است که مثلاً دک C هر اتاقی حمام و دستشویی مجزا دارد، دک B حمام مجزا و دستشویی اشتراکی و دک A (که من در آن بودم) هردو اشتراکی. حمام دک A (که اتاق من در آن بود) را در عکس زیر ببینید:

اگر قرار باشد شرکت یک چنین کشتی ای را اجاره بدهد، هزینه اش روزانه چیزی حدود صد هزار دلار است. برای همین کار روی دریا ۲۴ ساعتی و در شیفت های ۱۲ ساعته است. خوشبختانه من شیفت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب بودم و لذا برنامه خوابیدنم مثل زمان نوجوانیم شد؛ یعنی روزها تا لنگ ظهر خواب بودم. یکی از مسائلی که در این محیط ها آدم باید کنار بگذارد وسواس و این جور چیزهاست. مثلاً من اولین شبی که میخواستم دوش بگیرم نمیتوانستم وارد اون خوکدونی بشوم... و از آن طرف هم مثل یک سگ کثیف بودم. به هر بدبختی بود رفتم و همش مواظب بودم تنم به اون کاشی های کبره بسته و یا اون پرده لعنتی نخوره... در همین حین و بین صدای پا هم اومد و از لای پرده دیدم که یکی از این جوشکارهای نخراشیده با یک شرت سیاه و یک سیگار کج گوشه لبش اومده توی دستشویی... ساعت هم یک شب بود... و خلاصه اینکه ترس سر تا پای مرا فرا گرفت... با خودم میگفتم اگر این مردک با رفقاش نصفه شبی ما را خفت کنند من چه غلطی میتوانم بکنم... یک وقت فکر نکنید من مابون* هستم... ولی صحنه واقعاً ترسناک بود... خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. مرد شرت سیاه بعد از اتمام سیگارش مسواک زد و گویا رفت کپه مرگش را بگذارد. به عنوان موردی دیگر: سیستم لباسشویی کشتی اینطوری است که لباسهای کثیفت را توی کیسه ای پشت در میگذاری و فیلیپینی ها می برند می شویند، اتو می زنند و پس می آورند. هم اتاقی من پس از یک هفته عوض شد. فرد جدید هم اولین بارش بود که سوار کشتی شده بود. گفت لباسهای زیرش را نمیدهد فیلیپینی ها چون "گربه شور" میکنند. و خلاصه اینکه خودش لباسهای زیرش را میشست و توی اتاق پهن میکرد. اتاق پنجره اش هم باز نمیشد و تنها راه تهویه آن سیستم تهویه مطبوع مرکزی کشتی بود. دو روز بعد از آمدن این بابا اتاق ما بوی ترشی لش مرده گرفته بود. بعد از چند شب دیگر نتوانستم تحمل کنم و هر شب یک اسپری به به توی اتاق خالی میکردم. در تصویر زیر اتاق من بدبخت و لباس زیرهای هم اتاقی ام را ببینید:

 حشمت برو عقب که بد سیر زدی؛ دارم خفه میشوم... توی رستوران کشتی انواع واقسام ترشی و سس های ایرانی و خارجی موجود بود. یکی از مشکلات کشتی این بود که افراد با غذایشان به وفور سیر ترشی می زدند... و به تبع بعد از غذا با کمتر کسی میشد صحبت کرد. یک توهمی وجود دارد که "در هوای شرجی آدم سیر بزند بو نمی گیرد...". ولی باور کنید حداقل برای یکی دو ساعت بعد از سیر زدن اطرافیانتان رنج می برند. یک نکته جالب دیگر اینکه خارجی ها هم سیر میزنند. مثال: یکی از مسئولان کشتی به نام یان که هلندی بود. روزی متوجه شدیم که یان دیگر مثل سابق سیر نمی زند... یان، چی شده؟ - هفته دیگه دارم میرم هلند و زنم بهم ایمیل زده گفته از یک هفته قبل از اومدن حق نداری سیر بزنی وگرنه خونه راهت نمیدم...

زندگی روی کشتی به نوعی کاملاً متفاوت است با زندگی عادی. شستشوی لباس نداری. پخت و پز و کار آشپزخانه نداری. فاصله محل کار و استراحتت یک دقیقه پیاده است. ترافیک نیست و لازم نیست سوار ماشین بشوی. کسی نگرانت نمیشود و اگر بشود به تو دسترسی ندارد. کسی بهت زنگ نمیزند و زندگیت تنها کار و استراحت است. به نوعی مثل یک ماشین میشوی. حتی جمعه ها هم کار است و خبری از اون احساس مطبوع شبهای جمعه نیست. و هر جا را که نگاه میکنی فقط آب میبینی. این زندگی متفاوت، یکنواخت، جالب و بعضاً دوست داشتنی است.

ما در نزدیکی مرز قطر بودیم. میدان گازی پارس جنوبی مشترک بین ایران و قطر است و ۱۸٪ گاز دنیا توی دلش است. ما الآن داریم سکوهای فاز ۹ و ۱۰ را نصب میکنیم. زیر هر سکو  ۱۵ حلقه چاه است. این گاز  توسط لوله هایی که روی کف دریا نصب شده به عسلویه فرستاده میشود، پالایش میشود و مورد استفاده قرار میگیرد. قطری ها تقریباً ۲۰ سال پیش شروع به برداشت کرده اند و ما از ۶-۷ سال پیش. شب ها مشعل روشن سکوهای قطر را میدیدیم. کسانی که از نزدیک آنجا را دیده اند میگویند شرکتهای خارجی به سادگی کاشتن درخت روی زمین، داخال دریا سکو نصب میکنند... و ما دهنمان سرویس میشود تا هر کدام از این سکوهای درب و داغون را سرپا کنیم. در شکل زیر حاصل تلاش یک ماهه برای نصب سکوهای مشعل و پل فاز ۹ را ببینید:

 

در کنار کشتی ما یک جک آپ مشغول حفاری چاههای گاز گفته شده بود. این چاهها عمقی حدود ۳۰۰۰ متر دارند. در حفاری چاههای گاز هر لحظه امکان دارد که گاز سمی H2S آزاد شود. این گاز در غلظتهای پایین (زیر 100 ppm) بوی تخم مرغ گندیده میدهد و موجب سرگیجه میشود و در غلظتهای بالاتر اعصاب بویایی را از بین میبرد لذا بویش را نمی شنوی و سریعاً میکشد. به ما ماسک هایی دادند -شبیه ماسکهای جنگ- و هر وقت آژیر کشیده میشد باید ماسک را میزدیم و به بالاترین نقطه کشتی میرفتیم؛ چرا که H2S از هوا سنگین تر است. مسئول ایمنی به ما گفت اگر گاز زدند و دیدید کسی روی زمین افتاده و دارد خفه میشود به کمکش نروید... چرا که خودتان قربانی دوم خواهید بود. چند باری این گاز آزاد شد و ماسک زدیم و رفتیم روی هلی دک (بالای نقطه کشتی و محل فرود هلیکوپتر). چند بار اش وسط زمان خواب بود و حسابی همه را زابراه کرده بود... و هربار هم بعدش اعلام میشد که غلظت در حد خطرناک نبوده. بعد از یک مدت این آژیر مثل چوپان دروغگو شده بود و دیگر کسی اعتنایی نمیکرد. عکسی از بنده با ماسک را ببینید...

برای یک مهندس دیدن از نزدیک چیزهایی که تاکنون اسم شان را شنیده و یا با نقشه هایشان سر و کار داشته میتواند بسیار جالب باشد. و احتمالاً بهترین احساسی که یک مهندس میتواند تجربه کند همین دیدن سازه هایی است که به نوعی در طراحی آنها دخالت داشته. مخصوصاً در کار Offshore که مقیاس همه چیز بسیار بزگ تر از حد معمول است. بنده خودم از اشخاصی بودم که اصطلاحاً جنس ام مشاور بود و اصلاً با پیمانکاری و اجرا حال نمیکردم: دوست داشتم در دفتری با کامپیوتر کار طراحی انجام دهم؛ اما بعد از این سفر و دیدن اجرای سکوها روحم شاد شد و خیلی حال کردم. متوجه شدم که مهندسی فقط کامپیوتر و محاسبه و نقشه نیست. در تصاویر زیر نصب یک پل ۸۰ متری بین دو سکو و همچنین بلند کردن یک مشعل ۷۰ متری از روی بارج را ببینید:

 

                                                                                         

* مابون از همان ریشه ابنه ای است و به همان معناست.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 15:16  توسط مهندس خسته  |