مکان ماموریت: فاز ۹ میدان گازی پارس جنوبی- در فاصله ۱۰۰ کیلومتری از ساحل ایران (عسلویه). هدف ماموریت: نظارت بر نصب سکوهای دریایی فاز ۹ (به عنوان Field Engineer). مدت ماموریت: ۱۵ روز
این سفر برای من از آن جهت جالب بود که مدت نسبتاْ زیادی را باید روی کشتی زندگی میکردم... و همچنین اینکه برای اولین بار و از نزدیک می توانستم نصب سکوها را در وسط دریا ببینم... و همچنین اینکه در ماموریت های اینجوری پول خوبی به آدم می دهند. ۱۹ تیر با هواپیما رفتیم عسلویه و یک راست رفتیم بندر خدماتی پارس تا از آنجا سوار یک شناور کوچک به نام "نیایش" بشویم و برویم به سمت فاز ۹ پارس جنوبی. این سفر ۱۰۰ کیلومتری حدوداْ ۵ ساعت طول می کشد... و شناور کوچکی مثل نیایش تحت اثر امواج دریا تکانهای وحشتناکی می خورد... و خلاصه اینکه اگر وضعیت دریا در طول مسیر جوری باشد که ارتفاع امواج از دو متر (حدوداْ) بیشتر باشد، انقدر مثل پاندول تکان میخوری که شروع میکنی به تهوع... و اگر تکانها همینطور ادامه پیدا کنند خون بالا می آوری. نکته جلوگیری: مصرف قرص های ضد تهوع (مثل دیمن هیدرینات) و نکته تجربی طلایی: ۱-توی شناور طبقه پایینتر تکانهای کمتری دارد و ۲- اگر دریا خراب بود سریع دراز بکشید. یک نکته هم در مورد محتویات معده است: برخی می گویند با شکم خالی سوار شوید و احتمال تهوع پایین می آید، و در مقابل برخی می گویند با شکم پر بروید چرا که در دریای ناآرام بهرحال تهوع غیر قابل پیشگیری است و اگر معده ات پر باشد غذا بالا می آوری ولی اگر معده ات خالی باشد خون بالا می آوری که این خونها چیزی جز دل و روده ات نیستند. بگذریم. ما که رفتیم دریا کاملاً آرام بود و من که با خوردن قرص سریع خوابم برد و بیدار شدم رسیده بودیم به مقصد. در مقصد کشتی ابوذر ۱۲۰۰ منتظرمان بود. این کشتی در حقیقت یک کشتی جرثقیل دار است و ۱۲۰۰ هم به معنی این است که جرثقیل اش ۱۲۰۰ تن ظرفیت بلند کردن دارد. در زیر عکس این کشتی را می بینید:

این کشتی در حقیقت مثل یک شهر کوچک است؛ ۶ طبقه مسکونی دارد و حدوداً ۲۰۰ نفر میتوانند در آن زندگی کنند. یک نکته اینکه به طور کلی در تمام زبانهای دنیا کشتی مونث است... یعنی اینکه مثلاً در انگلیسی آنرا با she خطاب می کنند و اگر اسم آدم روی آن بگذارند اسم زن میگذارند. در ایران چنین چیزی نیست و مثلاً از اسم "ابوذر" برای یک کشتی استفاده می شود. البته این یک بیماری فرهنگی است بنام "عرب زدگی" چرا که مثلاً اسم تعدادی از میادین نفتی (دریایی) ایران به این صورت است: بلال، ابوذر، سلمان، رسالت. بگذریم. هر طبقه از کشتی دک نام دارد و به عنوان یک قاعده کلی بالاترین طبقه که متعلق به کاپیتان میباشد بهترین است (دک D) و پایین ترین طبقه که متعلق به کارگرهای دون پایه میباشد بدترین است. دو طبقه پایینی پنجره هم ندارند و گویا خوکدونی ای هستند در نوبه خودشان. قانوناْ به من باید در دک B جا می دادند ولی رسم ابوذر ۱۲۰۰ این است که به کسی که اولین بار وارد کشتی می شود اتاقی میدهند که یک دک پایین تر از استحقاقش است. تفاوت دک ها این است که مثلاً دک C هر اتاقی حمام و دستشویی مجزا دارد، دک B حمام مجزا و دستشویی اشتراکی و دک A (که من در آن بودم) هردو اشتراکی. حمام دک A (که اتاق من در آن بود) را در عکس زیر ببینید:

اگر قرار باشد شرکت یک چنین کشتی ای را اجاره بدهد، هزینه اش روزانه چیزی حدود صد هزار دلار است. برای همین کار روی دریا ۲۴ ساعتی و در شیفت های ۱۲ ساعته است. خوشبختانه من شیفت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب بودم و لذا برنامه خوابیدنم مثل زمان نوجوانیم شد؛ یعنی روزها تا لنگ ظهر خواب بودم. یکی از مسائلی که در این محیط ها آدم باید کنار بگذارد وسواس و این جور چیزهاست. مثلاً من اولین شبی که میخواستم دوش بگیرم نمیتوانستم وارد اون خوکدونی بشوم... و از آن طرف هم مثل یک سگ کثیف بودم. به هر بدبختی بود رفتم و همش مواظب بودم تنم به اون کاشی های کبره بسته و یا اون پرده لعنتی نخوره... در همین حین و بین صدای پا هم اومد و از لای پرده دیدم که یکی از این جوشکارهای نخراشیده با یک شرت سیاه و یک سیگار کج گوشه لبش اومده توی دستشویی... ساعت هم یک شب بود... و خلاصه اینکه ترس سر تا پای مرا فرا گرفت... با خودم میگفتم اگر این مردک با رفقاش نصفه شبی ما را خفت کنند من چه غلطی میتوانم بکنم... یک وقت فکر نکنید من مابون* هستم... ولی صحنه واقعاً ترسناک بود... خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. مرد شرت سیاه بعد از اتمام سیگارش مسواک زد و گویا رفت کپه مرگش را بگذارد. به عنوان موردی دیگر: سیستم لباسشویی کشتی اینطوری است که لباسهای کثیفت را توی کیسه ای پشت در میگذاری و فیلیپینی ها می برند می شویند، اتو می زنند و پس می آورند. هم اتاقی من پس از یک هفته عوض شد. فرد جدید هم اولین بارش بود که سوار کشتی شده بود. گفت لباسهای زیرش را نمیدهد فیلیپینی ها چون "گربه شور" میکنند. و خلاصه اینکه خودش لباسهای زیرش را میشست و توی اتاق پهن میکرد. اتاق پنجره اش هم باز نمیشد و تنها راه تهویه آن سیستم تهویه مطبوع مرکزی کشتی بود. دو روز بعد از آمدن این بابا اتاق ما بوی ترشی لش مرده گرفته بود. بعد از چند شب دیگر نتوانستم تحمل کنم و هر شب یک اسپری به به توی اتاق خالی میکردم. در تصویر زیر اتاق من بدبخت و لباس زیرهای هم اتاقی ام را ببینید:

حشمت برو عقب که بد سیر زدی؛ دارم خفه میشوم... توی رستوران کشتی انواع واقسام ترشی و سس های ایرانی و خارجی موجود بود. یکی از مشکلات کشتی این بود که افراد با غذایشان به وفور سیر ترشی می زدند... و به تبع بعد از غذا با کمتر کسی میشد صحبت کرد. یک توهمی وجود دارد که "در هوای شرجی آدم سیر بزند بو نمی گیرد...". ولی باور کنید حداقل برای یکی دو ساعت بعد از سیر زدن اطرافیانتان رنج می برند. یک نکته جالب دیگر اینکه خارجی ها هم سیر میزنند. مثال: یکی از مسئولان کشتی به نام یان که هلندی بود. روزی متوجه شدیم که یان دیگر مثل سابق سیر نمی زند... یان، چی شده؟ - هفته دیگه دارم میرم هلند و زنم بهم ایمیل زده گفته از یک هفته قبل از اومدن حق نداری سیر بزنی وگرنه خونه راهت نمیدم...
زندگی روی کشتی به نوعی کاملاً متفاوت است با زندگی عادی. شستشوی لباس نداری. پخت و پز و کار آشپزخانه نداری. فاصله محل کار و استراحتت یک دقیقه پیاده است. ترافیک نیست و لازم نیست سوار ماشین بشوی. کسی نگرانت نمیشود و اگر بشود به تو دسترسی ندارد. کسی بهت زنگ نمیزند و زندگیت تنها کار و استراحت است. به نوعی مثل یک ماشین میشوی. حتی جمعه ها هم کار است و خبری از اون احساس مطبوع شبهای جمعه نیست. و هر جا را که نگاه میکنی فقط آب میبینی. این زندگی متفاوت، یکنواخت، جالب و بعضاً دوست داشتنی است.
ما در نزدیکی مرز قطر بودیم. میدان گازی پارس جنوبی مشترک بین ایران و قطر است و ۱۸٪ گاز دنیا توی دلش است. ما الآن داریم سکوهای فاز ۹ و ۱۰ را نصب میکنیم. زیر هر سکو ۱۵ حلقه چاه است. این گاز توسط لوله هایی که روی کف دریا نصب شده به عسلویه فرستاده میشود، پالایش میشود و مورد استفاده قرار میگیرد. قطری ها تقریباً ۲۰ سال پیش شروع به برداشت کرده اند و ما از ۶-۷ سال پیش. شب ها مشعل روشن سکوهای قطر را میدیدیم. کسانی که از نزدیک آنجا را دیده اند میگویند شرکتهای خارجی به سادگی کاشتن درخت روی زمین، داخال دریا سکو نصب میکنند... و ما دهنمان سرویس میشود تا هر کدام از این سکوهای درب و داغون را سرپا کنیم. در شکل زیر حاصل تلاش یک ماهه برای نصب سکوهای مشعل و پل فاز ۹ را ببینید:

در کنار کشتی ما یک جک آپ مشغول حفاری چاههای گاز گفته شده بود. این چاهها عمقی حدود ۳۰۰۰ متر دارند. در حفاری چاههای گاز هر لحظه امکان دارد که گاز سمی H2S آزاد شود. این گاز در غلظتهای پایین (زیر 100 ppm) بوی تخم مرغ گندیده میدهد و موجب سرگیجه میشود و در غلظتهای بالاتر اعصاب بویایی را از بین میبرد لذا بویش را نمی شنوی و سریعاً میکشد. به ما ماسک هایی دادند -شبیه ماسکهای جنگ- و هر وقت آژیر کشیده میشد باید ماسک را میزدیم و به بالاترین نقطه کشتی میرفتیم؛ چرا که H2S از هوا سنگین تر است.
مسئول ایمنی به ما گفت اگر گاز زدند و دیدید کسی روی زمین افتاده و دارد خفه میشود به کمکش نروید... چرا که خودتان قربانی دوم خواهید بود. چند باری این گاز آزاد شد و ماسک زدیم و رفتیم روی هلی دک (بالای نقطه کشتی و محل فرود هلیکوپتر). چند بار اش وسط زمان خواب بود و حسابی همه را زابراه کرده بود... و هربار هم بعدش اعلام میشد که غلظت در حد خطرناک نبوده. بعد از یک مدت این آژیر مثل چوپان دروغگو شده بود و دیگر کسی اعتنایی نمیکرد. عکسی از بنده با ماسک را ببینید...
برای یک مهندس دیدن از نزدیک چیزهایی که تاکنون اسم شان را شنیده و یا با نقشه هایشان سر و کار داشته میتواند بسیار جالب باشد. و احتمالاً بهترین احساسی که یک مهندس میتواند تجربه کند همین دیدن سازه هایی است که به نوعی در طراحی آنها دخالت داشته. مخصوصاً در کار Offshore که مقیاس همه چیز بسیار بزگ تر از حد معمول است. بنده خودم از اشخاصی بودم که اصطلاحاً جنس ام مشاور بود و اصلاً با پیمانکاری و اجرا حال نمیکردم: دوست داشتم در دفتری با کامپیوتر کار طراحی انجام دهم؛ اما بعد از این سفر و دیدن اجرای سکوها روحم شاد شد و خیلی حال کردم. متوجه شدم که مهندسی فقط کامپیوتر و محاسبه و نقشه نیست. در تصاویر زیر نصب یک پل ۸۰ متری بین دو سکو و همچنین بلند کردن یک مشعل ۷۰ متری از روی بارج را ببینید:

* مابون از همان ریشه ابنه ای است و به همان معناست.