تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

امشب دارم بر می گردم تهران. راستش رو بخواین هیچ احساس و اشتیاق خاصی ندارم. شاید یک کمی دلم برای خانواده ام تنگ شده. توی همین یک ماهی که عجمان بودم دوست دخترم هم گذاشت رفت کانادا. لذا تهران هیچ خبری نیست و هیچ کسی هم منتظرم نیست. خیلی از همکاران تعریف می کنند وقتی به فرودگاه تهران می رسند اولین کاری که می کنند این است که زنگ می زنند به زن شان که یک آبگوشت حسابی برایشان بار کند و نون سنگک داغ و سبزی هم بگیرد... که وقتی می رسند خانه مثل یک خرس بیفتند روی آبگوشتها. اگر همکارم فتیشیست هم باشد به زنش از همون فرودگاه می گوید یک دست لباس چرم و شلاق و دست بند مدل جدید هم بگیرد، که وقتی آبگوشت خوردنش تمام شد به وظایف همسری اش برسد. البته این بخش اش را برای من تعریف نکرده اند. راستش من خیلی دلم برای غذای ایرانی هم تنگ نشده. لااقل نه انقدر که از فرودگاه زنگ بزنم به ننه ام و سفارش قیمه و قورمه بدهم. زن هم نداریم که سفارش ادوات و آلات ویژه بدهیم، و تازه اگر هم داشتم خدا را صد هزار مرتبه شکر که فتیشیست نیستم.

 

چیزی که می خواهم بگم اینه که آدم یکهو از یک سنی به بعد دیگر انگار هیچ هدف و انگیزه ای توی زندگی اش ندارد. تا وقتی که دانشگاه بودیم به هر حال همون پاس کردن واحدها و دادن پروژه ها و پایان نامه خودش یک جوری هدف آدم می شود. بعدش هم وارد کار شدم یک جورهایی هدفم این بوده که وارد یک شرکت بهتری بشوم و سه-چهار باری کارم را عوض کردم و دیگه الآن خودم هم حوصله اش رو ندارم و به یک حالت استاتیک رسیده ام و در ثانی، کارم هم بدک نیست. لذا مونده ام بی هدف و بی انگیزه و با احوالات یک پیرمرد. نسخه ای هم که خودم برای خودم پیچیدم اینه که پاشم برم خارج. حالا یا کار می کنم یا درس می خوانم... و بهر حال سه چهار سالی را هم اینطوری می گذرونیم. بعد هم که دیگه احتمالاً زمان وفات مون رسیده و بای بای.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 13:45  توسط مهندس خسته  | 

من فکر می کنم اگر در ایران جنگی پیش بیاد، انقدر مملکت ضربه میخوره و عقب میره که دیگه واقعاً جای زندگی کردن نیست. این جمله من به این معنی نیست که همین الآنش برای زندگی جای مطلوبیه، نه. ولی حداقل شرایط در حد فرار نیست؛ در حد تفکر هست. آدم همه اش فکر میکنه که بروم یا نروم و به هر حال آدم راههای متفاوت را سبک و سنگین می کند. اما اگر جنگ شروع بشه بنده که به شخصه تصمیم ام را گرفته ام: فرار. همین هشت سال جنگ با عراق، ایران رو هشتاد سال عقب انداخته است و من نیازی به تجربه جنگ بعدی ندارم.

خیلی ها -که لزوماً آدم های مذهبی هم نیستند و در جنگ با عراق حضور داشتند- می گویند که "احساس" زمان جنگ و جنگیدن برای خاک کشورت یک چیز کاملاً غیر منطقی است. بدین معنی که حتی اگر علل شروع جنگ را هم قبول نداشته باشی باز هم خود به خود بلند میشی میری جنگ. البته فکر کنم ماجرای "دراز" شدن عراقی ها ظرف سه روز در مقابل آمریکا یک جورهایی برهان خلف این ادعا باشد. البته قبول دارم که عراقی ها خیلی بیشتر از ایرانی ها با حکومت شان مشکل داشتند.

 

به هر حال بنده خودم را خیلی هم آدم ملی می دانم، ولی حاضر نیستم برای این حکومت و به علت کل کل کردن دوتا ابله، مسیر عادی زندگی ام را عوض کنم، یا حتی بدتر از آن پاشم برم و به صورت فیزیکی وارد جنگ بشم. در نهایت هم اسمم  رو می زنند روی یک کوچه یا خیابان یا اتوبان. نسل بعدی هم هی بهمون فحش میدهند که شما شعور سیاسی نداشتید و ما هم هی به آنها می گوییم ما برای شما جنگیده ایم و بعد هم پسر حاتمی کیا فیلم آژانس شیشه ای ۲ را برایمان بسازد. نه برادر، ما نیستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 8:29  توسط مهندس خسته  | 

دیشب یک تاکسی گرفتم از دوبی بیام عجمان. تاکسیمتر با سرعتی باور نکردنی نمره می انداخت. این تاکسی مترها هم بد کوفتی هستند به خدا. مشکل اصلی شان این است که خیلی گران هستند... حتی اینکه می گویند اگر مسیر بدون ترافیک باشد تاکسیمتر به صرفه تر است زر مفتی بیش نیست. مشکل ثانویه تاکسیمتر این است که مثل یک بیمار روانی دو دقیقه یک بار آدم به کنتور نگاه می کند و با ساییدن دندان برهم افزایش لحظه به لحظه کرایه را حس می کند. عجله نداشتن راننده هم مزید بر علت می شود: تمامی دست اندازهای خیابان را با لطافتی حرص درآر رد می کند؛ به نحوی که آب در دلت تکان نمی خورد. عجله ای برای عبور از چراغ قرمز ندارد... و همیشه گم می شوند و چندین و چند بار آدرس سوال می کنند و خلاصه اینکه از دورترین مسیر ممکنه به مقصد می رسی.

دیشب از جلوی یک جای متروکی رد شدیم به نام "کلوپ سودانی ها". با خودم داشتم فکر می کردم کدوم آدم درب و داغونی میاد اینجا. در همین لحظه راننده ایستاد و رفت از همان جا چایی بگیره. من یک کم ترسیدم. اومدم از تاکسی پیاده شم که دیدم وسط بیابونیم. راننده هم نمی آمد. یاد گردن راننده افتادم که یک زخم گوشت آورده روش بود؛ مثل جای چاقو. پنج دقیقه ای گذشته بود و من دیگه مطمئن شده بودم داره مقدمات نقشه سر به نیست کردن منو اجرا میکنه. من رفتم صندلی عقب نشستم. گفتم اگر خواست کاری کنه لااقل از پشت با لگد میزنم کله شو می پکونم. راننده اومد: با دو تا لیوان یک بار مصرف دستش. با خونسردی در عقب را باز کرد و یک لیوان را داد دست من. نسکافه بود و دور لبه لیوان پودر سفیدی ریخته بود. گفتم اینو بخورم بیهوش شدم: اول سودانیه سیاه پوست ترتیبم رو میده، بعد لپ تاپ و دلارهامو می دزده، بعد هم اعضای قابل فروش بدنم رو میفروشه به قاچاقچی های انسان. یک قلپ خوردم که بهم شک نکنه. مزه قهوه نمی داد. مزه باقلوای مایع می داد. گفتم شاید اون پودرهای دورش هرویین باشه و میخواد معتادم کنه. ماشین با تکان راه افتاد و نصف قهوه ها ریخت روی شلوارم. قهوه ها بد جایی ریخت. داشتم می سوختم. گفتم بهتره قهوه رو بخورم و بمیرم تا اینکه یک عمر ناقص العضو باشم. قهوه/باقلوای سمی را تا ته سر کشیدم. بعد هم لپ تاپم رو در آوردم و در دقایق باقی مانده از عمرم یک مشت بد و بیراه برای دوست دخترم نوشتم که چرا منو گذاشتی و رفتی کانادا. راجع به ارسال اش فکری نکرده بودم، که خدا را شکر از توطئه سودانی ها جان سالم بدر بردم و امروز ایمیل کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 9:19  توسط مهندس خسته  | 

یکی از تفاوت های مهم کار -کار حرفه ای مهندسی- در ایران و خارج تجربه اکتسابی است. توی کشور ما تقریباً هیچ پروژه ای طبق برنامه زمان بندی اش پیش نمی رود. به عناوین مختلف کار به تاخیرهای چند ساله می افتد... و حتی بدتر از آن؛ بعضاً متوقف می شود. مثلاً با عوض شدن دولت یکهو پروژه ای که ۴۰٪ پیش رفته بود متوقف می شود، شرکتهای درگیر به بی عرضگی و خیانت  به بیت المال متهم می شوند و بعضاً مناقصه ای دوباره برگزار می شود و الی آخر. از دیدگاه من و شما که یک کارشناس جزء هستیم این ماجرا شاید چندان مهم به نظر نرسد... توی همین سیستم کند و حلزون وار کار می کنیم و کارهای یک پروژه دو ساله را طی ده سال انجام میدهیم. اما نکته تلخ پس از چند سال کار مشخص می شود؛ وقتی که به رزومه ات نگاه می کنی و می بینی مثلاً پس از ده سال کار کردن سرجمع توی سه تا دونه پروژه دخیل بوده ای... ولی یک کسی که همین مدت را توی یک شرکت خارجی کار کرده ده تا پروژه را از سیر تا پیازش رفته... و بعد هم متوجه می شوی که ای بابا، این سالهایی که دارند می گذرند عمرت هستند. مگر آدم عمر مفید کاری اش چقدر است؟ سی سال یا چهل سال... خلاصه اینکه توی عمر مفید کاری ات راندمان ات ۲۰٪ استاندارد دنیا است.

 

چندین سال پیش یکی از دانشگاه های معروف تهران تصمیم گرفت یک واحد اقماری در اطراف تهران احداث کند. پدر من بیش از ده سال جون کند و توی بیابان های استان مرکزی این کار را انجام داد. بعد از ده سال که تازه اونجا داشت واسه خودش جونی می گرفت، مدیریت کلان تصمیم گرفت که حمایت اش را از واحد اقماری قطع کند و اون واحد اقماری خودش یک دانشگاه مستقل شود. خب، این هم یعنی نابودی اون واحد اقماری، یعنی نابودی این همه پول و زمان و انرژی این همه آدمی که اونجا رو از صفر ساخته بودند. به همین سادگی می بینی که مثلاً ماحصل ده سال تلاشت نابود می شود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 9:47  توسط مهندس خسته  | 

ماه مبارک رمضان با تمامی برکاتش در راه است... و من خیلی ناراحت هستم چون نمی توانم روزه بگیرم. آخه من یک مشکل پزشکی دارم. مشکل من این است که خیلی گرسنه ام می شود... یعنی خیلی زیاد. دلم مالش می رود و چشمانم سیاهی می روند. انگار یکی توی معده ام رخت می شورد.

توی امارات هم انگار وضعیت خیلی ترسناکی است. می گویند که اگر در حال روزه خواری بگیرندت تا عید فطر زندانی هستی و روز عید آزادت می کنند. جالبی اش این است که مهم نیست کی بگیرندت و در هر حال روز عید آزادت می کنند.

آخرین باری که تلاش کردم روزه بگیرم هجده سالم بود. اون سال ماه رمضان زمستان بود. دو باری توی امتحان گواهینامه رد شده بودم. اون موقع ها مثل الآن گواهینامه را به گند نکشیده بودند که هر ننه قمری برود آموزشگاه سر کوچه شان امتحان بدهد. کله سحر باید می رفتیم شهرک آزمایش و توی صف های بی انتها می لرزیدیم. و این صف ها پر بود از شایعه و داستان های باور نکردنی و استرس. اون زمان ها شنیدن اینکه کسی برای بیستمین بار رد شده خیلی عادی بود. البته بیشتر این مردودی ها به خاطر استرس بود. خیلی ها درست در لحظه ای که می خواستند سوار پیکان بشوند شلوارشان را خیس می کردند (خودم ندیدم ولی همه می گفتند).  خود من در اولین بار از زور استرس حتی نتوانستم ماشین را روشن کنم. و سرهنگه هم رحم و مروت حالیش نمی شد. اگر التماسش می کردی داد میزد و فحش خارمادر می داد. راستش از همون اول که سوار می شدیم فحش خارمادر را می داد. شب قبل از اینکه برای سومین بار بروم شهرک آزمایش، نشستم راست و حسینی با خدای خودم صحبت کردم. گفتم: "خدایا، اگر این بار قبول بشم قول میدهم یک هفته روزه بگیرم...". آره برادر... ما همان فردایش امتحان را قبول شدیم. این است که می گویند وقتی یک چیزی را از صمیم قلب ازخدا بخواهی، خداوند حتماً بهت میده...

البته من بعد از گرفتن گواهینامه یک مقدار به فلسلفه کار خودم فکر کردم... و بعد روزه ها را نگرفتم... و با خودم گفتم دیگر نمی خواهم با خدا معامله کنم... نه برای گواهینامه، نه برای امتحان، نه برای دستگاههای کاهش فشار قبر و نه برای خرید زمین در بهشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 14:23  توسط مهندس خسته  | 

دیروز -جمعه- تولدم بود و اولین سالی بود که هیچ کادویی نگرفتم. غذای ویژه ای هم نخوردم... یعنی بهتره بگم شام که اصلاْ نخوردم و نهار هم تخم مرغ. فکر کنم تا چند وقت دیگر لب و دندان هایم به نوک تبدیل شوند. وضعیت اسفناکی است برادر... یعنی همان چیزی که ازش می ترسیدم دارد سرم می آید: بی کسی، تنهایی، غربت. خدا به ننه و دوست دخترمان عمر بدهد که لااقل یک تلفنی بهم کردند و تبریکی گفتند. امروز صبح هم که ایمیل هایم را چک می کردم دیدم یک ایمیل تبریک از طرف کسی داشتم که اصلاً فکرش را هم نمی کردم: خواهر دوست دخترم.

                                      

شب جمعه گفتم خوبیت ندارد شب تولدم مثل نهنگ پهن بشم روی کاناپه و هی ماهواره را کانال کانال کنم. راه افتادم رفتم طرف ساحل و رفتم توی یکی از این بار ها که یه چیزی بخورم. این بارها هم گویا ساخته شده برای آدم های خسته و داغون. پر هندی و عرب که نشسته اند آبجو می خورند و از تلویزیون کریکت نگاه می کنند و یک ربع یکبار هم می روند می شاشند.  من هم بعد از یک ساعتی که نشسته بودم و با موبایلم Placebo  گوش میدادم، با خودم گفتم که تولدمه و بذار یه غذایی هم بخورم؛ از گارسون هندیه زبون نفهم پرسیدم غذا چی دارین و اون هم گفت فقط چیلی چیکن و چیلی بیف. من خودم ببر غذای تند هستم... ولی این هندی های پدرسگ اصلاً مریض هستن. توی این چیلی چیکن انگاری سه تا بوته زنجبیل و شش تا درخت فلفل ریخته بود. یعنی من بعد از دو سه تا قاشق فقط زبانم رو آورده بودم بیرون تا هوای بیشتری بهش برسد. اصلاً ترسیده بودم شاید بعد از این دیگه غدد چشایی زبانم از کار بیفتد. تندی انقدر زیاد بود که شروع کردم عرق کردن...عین خوک. خدا را شکر همه جا تاریک بود و کسی مرا نمی دید... خلاصه اینکه بعد از اون شوک هر چی خورده بودم هم از کله ام پرید. الآن که دارم فکرش رو می کنم نمی فهمم که چرا بعد از همان قاشق اول باز هم به خوردن ادامه دادم. البته می تونم بگم که مثل یک مسابقه رو کم کنی بود که ازش سربلند بیرون آمدم. 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 10:38  توسط مهندس خسته  | 

راننده شرکت یک مرد جوانی است به نام توان. قیافه اش به آسیای جنوب شرقی ها می خورد... ولی خب، از اونها خیلی بهتر است. یک هیکل چهار شونه ای هم دارد و صبح ها ژل می زند و یک عینک آفتابی بدون فریمی هم می زند و پوست برنزه ای هم دارد و پیراهن های روشن اتوکشیده می پوشد و خلاصه اینکه تیپ اش به هر صنفی می خورد الا راننده. صبح ها توی راه که می رویم یک آهنگ های هیپ هاپ فوفولی هم می گذارد و مثل فرمول یک رانندگی می کند و همچین گاز پر و پیمانی به ماشین می دهد. نمی دانم چرا، ولی آدم جالبی شده بود برام و حسابی رفته بودم توی نخش و همه اش به خودم می گفتم "یاد بگیر از این... این داره جوونی می کنه... مجردی اومده دوبی و داره حال میکنه و خلاصه اینکه ما مهندسیم و اون راننده... ولی ای کاش لااقل برای یک چند ساعتی جامون عوض می شد...".

 

بعد از یک چند روزی که یک کم سر صحبت را باهاش باز کردم و فهمیدم که بنده خدا از خودمون داغون تره. توان گفت که اصلیت اش مال سری لانکا است و مثل اینکه سری لانکا خیلی سرسبز و قشنگ است و در زمان های قدیم بزرگترین صنعت توریسم آسیا را داشته... ولی یک چند و سالی است که یک گروهک تروریستی چریکی به نام "ببرهای تامیل" دهنشون رو آسفالت کرده و خلاصه همه چیز کشورشون ریخته به هم و فقر و بیکاری بیداد میکنه. توان هم همه تلاشش اینه که بتونه دست خونواده اش رو بگیره و بیاره دوبی. من هر از گاهی اسم این ببرهای تامیل را توی اخبار صبح رادیو می شنیدم... ولی هیچ وقت برایم مهم نبود کی یا چی هستند...نمی دانم چرا در اخبار کله سحر که من سرم درد میکرد و نیمه خواب بودم راجع به ببرهای تامیل مطلب پخش می شد... و من فکر می کردم که اینها یک گونه کمیاب و در معرض خطر ببر هستند. خلاصه اینکه برادر، بدبخت تر از مملکت ما هم توی این دنیا کم نیست.

 

*این ببرهای تامیل می خواهند یک بخش هایی از سری لانکا مستقل شود (استان تامیل) و از سال ۱۹۷۰ تا حالا دارن جنگ های چریکی و تروریستی انجام می دهند. یک نکته جالب و دردآور اینکه در ارتش شان کلی سرباز کودک دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 11:51  توسط مهندس خسته  | 

بسیاری از ما ایرانی ها از عرب ها متنفریم. نفرت برخی از ما ایرانی ها از اعراب به این دلیل است که معتقدیم آنها دین اسلام را به ما چپاندند. و همین طور بسیاری از اعراب نیز از ما نفرت دارند؛ که البته من دلیل نفرت آنها را نمی دانم. مثلاً علیرغم این همه پولی که ایران می ریزد توی حلقوم حماس و حسن نصرالله، باز هم بعد از اعدام صدام –صدامی که دهن ایران را توی جنگ آسفالت کرده بود- حسن نصرالله دستمال یزدی مفصل و مبسوطی برای صدام پهن کرد، و حتی بهش لقب "شهید" داد.

 

هرچه ایران پسرفت می کند و هی تلاش می کند حق مسلم اش را بگیرد، عرب ها هی دارند پیشرفت می کنند. این واقعیتی است که همه می بینند و قبول دارند. در تقابل با این واقعیت ما آمده ایم یک تئوری هایی از خودمان صادر کرده ایم، مثل اینکه: این عرب ها دارند تند و تند نفت را می خورند و هیچ زیرساختی هم درست نمی کنند و روزی که نفت شان تمام شود مثل بادکنکی که سوراخ شود از بین می روند و به همان سوسمار خوردن شان رجعت می کنند... بنده خودم از طرفداران پر و پا قرص این تیپ نظریه ها بودم. ولی محض اطلاع شما همین دوبی گوزی تنها ۶٪ درآمدش از راه نفت است و بقیه اش از تجارت و سرمایه گذاری خارجی ها بدست می آید. و مثلاً جبل علی بزرگترین بندر دست ساز بشر است و یک جورهایی تمام تجارت خلیج فارس از همین بندر صورت می گیرد. اون وقت ما توی ایران هی شعار صادرات غیرنفتی و خودکفایی می دهیم. اتفاقاً اگر یک کم فکر کنیم متوجه می شویم روزی که نفت ایران تمام شود ما شروع به سوسمار خوری می کنیم.

 

من خودم زیاد از این زر های ناسیونالیستی می زدم. شاید علت وجودی این تئوری ها و توجیهات همان نفرت ریشه دار ایرانی و عرب از یکدیگر باشد... چرا که چشم دیدن پیشرفت سایر ملیت ها غیر از اعراب را داریم.  ولی به هر حال واقعیات را باید قبول کرد و بیخود سعی نکنیم توجیه پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 9:38  توسط مهندس خسته  | 

شاید همه ما تصویری ایده آل و مشترک از عشق در ذهنمان حک شده باشد. تصویری که در فیلم و داستان موجود است... و یا شاید در زمان های قدیم دیده می شده است. اما به نظر من در زندگی مدرن و امروزی هر کدام از طرفین یک رابطه در وهله اول به فکر پیشرفت زندگی شخصی خودش است؛ و البته این اصلاً چیز بدی هم نیست.

 

بنده پس از چهار سال دوستی با دوست دخترم داشتیم با هم ازدواج می کردیم. در همین زمان ها دوست دخترم از یک دانشگاه کانادا پذیرش دکترا به همراه بورس کامل گرفت... و بعد هم رفت. اوایل می گفتم که آخه پس عشق و سرگذشت مان چی؟ و خلاصه درک این ماجرا برایم یک کمی ثقیل بود... اما با گذشت زمان متوجه شده ام که اصلاً هم کار اشتباهی نکرده... و اگر من هم بودم همین کار را می کردم. بعدتر ها متوجه شدم که اصلاً من هم دقیقاً همین کار را کرده ام: همان طور که اون از بورس دکترای کانادا نگذشته و با من ایران نمانده، من هم موقعیت کاری و درسی ام را توی ایران رها نکرده ام و همراهش نرفتم کانادا. آره برادر، لری اش همین است. من هم دلارهای عجمان و همین دکترای گوزی امیرکبیر را ترجیح دادم به اینکه کون لخت پاشم بروم کانادا. و در نهایت اینکه هیچ کدام مان هم آدمهای بدی نیستیم. همدیگر را هم کم دوست نداشتیم... فقط اینکه حاضر نیستیم به خاطر طرف مقابل وقفه و خدشه ای در پیشرفت خودمان رخ دهد. آره برادر، ما رومئو و ژولیت های قرن بیست و یکمی هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 8:14  توسط مهندس خسته  | 

نهنگ ها را به چند دلیل شکار می کنند: ۱- استخوان هایشان ۲- روغن شان ۳- پوست شان و ۴- گوشت شان. البته گوشت نهنگ مقادیر زیادی مواد سمی دارد و در جاهای معدودی مثل نروژ مصرف می شود. نهنگ ها را توسط "نیزه های انفجاری" شکار می کنند: 

این نیزه ها از توی تفنگ شلیک می شوند و پس از سوراخ کردن نهنگ منفجر می شوند. خیلی ها با این نحوه شکار نهنگ مخالف هستند؛ چرا که بعد از برخورد نیزه بعضاً چندین ساعت طول می کشد تا نهنگ بمیرد... و می گویند که در این فاصله نهنگ خیلی زجر می کشد. چند وقت یش یک تیم تحقیقاتی که چندین سال اصوات نهنگ های شکار شده را تجزیه و تحلیل می کردند گفتند که: "اگر شکار چیان می توانستند ناله های نهنگ را در مدتی که مجروح است بشنوند مطمئناً همگی دسته جمعی دیوانه می شدند و بعد خود کشی می کردند...".  

خلاصه اینکه خیلی ها می خواهند که شکار نهنگ به کلی متوقف شود و یا حداقل روش های مناسب تری برای شکار نهنگ ها ابداع شود.

در مقابل استدلال شکارچیان هم جالب است... گفته می شود که یک نهنگ به ازای هر کیلوگرم از وزنش سالانه ۱۰ کیلوگرم ماهی می خورد... و لذا استدلال می کنند که اگر به اندازه کافی نهنگ شکار نکنند ماهی برای انسان ها کم می آید. و لذا شکارچی ها کار خود را به نوعی خدمت به جامعه بشری می دانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 18:57  توسط مهندس خسته  | 

دارم کتاب ناتوردشت را می خوانم. تقریباً بیشترش را خوانده ام. اسم اصلی کتاب Catcher in the Rye است... و من نمی دانم ناتوردشت یعنی چه. انگلیسی اش را هم نمی فهمم... ولی به هر حال کتاب فوق العاده گیرا و قشنگی است. کتاب خاطرات یک پسر شانزده ساله است. پسری احساساتی که به تازگی از مدرسه اخراج شده. برادر "هولدن" سرطان خون گرفته و مرده. هولدن هم با مشت تمام شیشه های گاراژ شان را شکسته؛ و بعد از آن دستش کامل مشت نمی شود... و خودش ناراحت نیست؛ چون میداند که قرار نیست ویولونیست بشود... همین استدلال "خسته اش" ماهیت کتاب را به نوعی نشان می دهد. گویا این کتاب به علت خشونت و صراحت بیان رفتارهای جنسی در زمان انتشارش تا مدت ها محل بحث و جدل بوده. البته الآن جزو دروس ادبیات بسیاری از مدارس در دنیا است.

 

 

"هولدن" داستان را به صورت کاملاً عامیانه روایت می کند؛ و حتماً ترجمه اش کار سختی بوده که آقای محمد نجفی انجام داده. ترجمه اش هم انصافاً خوب و روان است و تمام جمله ها با یک بارخواندن فهمیده می شوند. تنها نکته گنگ این است که کتاب اصلی انگلیسی ۲۷۷ صفحه است و ترجمه فارسی محمد نجفی ۲۰۷ صفحه... که کمی عجیب است؛ چون معمولاً یک صفحه انگلیسی به دو الی سه صفحه فارسی ترجمه می شود.

 

این کتاب سالی ۲۵۰ هزار نسخه در سراسر دنیا فروش دارد... و خلاصه نویسنده اش (جی دی سلینجر) از سال ۱۹۵۱ تا حالا  فقط خورده و خوابیده و پول ها را مرتب کرده... به قول معروف سلینجر از علی دایی درس گرفته و توی اوج خداحافظی کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 9:16  توسط مهندس خسته  | 

برادر این لپ تاپ هم چیز خوبی است ها... بنده کشف اش نکرده بودم... یک توشیبای ۱۳ اینچ خریدم (از تهران) ولی دروغ چرا، خیلی ازش راضی ام. سبک و خوشگل و خلاصه مولتی مدیا. هنوز یک هفته نشده از عجمان خسته شدم و نمیدانم چطوری می خواهم یک ماه اینجا دوام بیاورم. اینجا فقط پاساژهایش دیدنی است... یعنی گویا حتی یک پارک و فواره هم ندارد آدم برود یک قدمی بزند... البته گویا عجمان و شارجه مثل قم در ایران هستند... و دوبی وضعیت به مراتب بهتری دارد... ولی به هر حال اساس آنجا هم همان پاساژ و خرید است. چیزی که اینجا خیلی باهاش حال میکنم دریا است... آب تمییز و ساحل بدون آشغال و موج هایی آرام. لش خسته ام را در آب شور غوطه می دهم. می دونی برادر، توی آب شور آدم راحت تر غوطه می خورد و آب آدم را به سطح می آورد. به خورشید در حال غروب و تصویر مه آلود کشتی ها نگاه می کنم. فقط آبش خیلی گرم است. یعنی در نهایت هم آدم از گرمایش کلافه می شود و می زند بیرون.

 

توی این چند روزی که اینجا بودم یک نکته خیلی مهم فهمیدم... اونم تفاوت زندگی در داخل و خارج است (البته اگر بتوان اسم عجمان را خارج گذاشت). عمده ترین تفاوت استرس است... در ایران هر کوچک ترین کاری که می کنیم همراه با استرس است: از صبح که ازخواب بیدار می شویم این استرس لعنتی با آدم هست. از صف و کرایه تاکسی گرفته تا استرس محل کار. از محل کار تا خونه. و خونه هم اون کامران نجف زاده مابون توی بیست و سی دستمال یزدی پهن میکنه و از جاسوس بازیایه هاله اسفندیاری میگه... چنان با بغض و کینه میگه انگاری که هاله اسفندیاری هووی ننه شه... به من ربطی نداره ها... ولی آدم استرس می گیره و عصبی میشه. این گشت حجاب هم که دیگه آخرشه. یک بار توی هفت تیر قبل از اینکه سوار تاکسی بشوم  چهره مردانه زنهای "آمر به معروف و ناهی از منکر" را می دیدم و یک بار توی تجریش موقع پیاده شدن. اما اینجا هرکسی سرش به کار خودش گرم است و کوچک ترین نشانه ای از استرس نیست. گفتن اش راحت است؛ ولی همین نکته کوچک خیلی کیفیت زندگی آدم را بالا می برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 9:26  توسط مهندس خسته  | 

ساعت ۹ شب است و تنها در آپارتمانی لوکس در طبقه ۱۳ برجی در عجمان نشسته ام. همکاران رفته اند مرکز خریدی بزرگ به نام ساهاری در شارجه. من نرفتم... چون اگر بروم هی ناخودآگاه می روم برای دوست دخترم کادو بخرم. لباس، عطر، شکلات، شامپو... وخلاصه می توان یک کیسه خیلی پر و پیمان و قشنگ را پر کرد و آورد... و اونهم حتماً خیلی حال می کرد... و همین طورمن... آخه کادو دادن هم حال می دهد... اما وسط این فکرها یادم می افتد که وقتی من برگردم اون کانادا است. آره برادر... بد دردیه وقتی کسی رو نداری که بهش کادو بدی. وقثی کسی رو نداری که بهت کادو بده. وقتی کسی منتظرت نیست... به قول برادر stingBeds too big without you...

 

از سه ماه پیش خودم را آماده کرده بودم که در چنین روزهایی آهنگ since you're gone اثر برادر scorpions رو گوش کنم... ولی خب، الآن متوجه شدم که یک آهنگ گیتار کلاسیک محزون اثر اسکارلاتی بسیار مناسب تر است.

 

دیشب رفتم ساحل عجمان... آفتاب غروب کرده بود ولی ماه دریا را روشن کرده بود. رفتم توی آب. اینجا آب دریا بسیار گرم و بسیار شور است. یعنی چشمها را به شدت می سوزاند... ولی دریای خوبی دارد... و چون همه چیز منظم و صحیح است خیال آدم از هر حیث راحت است. مثلاً مطمئنی که فاضلاب را توی دریا نمی ریزند، یا اینکه یکهو زیر پایت چاه فاضلاب باز نمی شود و یا پایت به یک بلوک سیمانی نمی خورد و یا پایت روی مدفوع نمی رود... باور کن برادر، همین مورد آخری برای خود من پیش آمده بود... سال ها پیش که من راهنمایی بودم در درس علوم تجربی خوانده بودیم که یک نوع سنگهایی است به نام کنگلومرا. این کنگلومرا از به هم چسبیدن سنگ های کوچکتر توسط یک ماده چسبنده سیمانی درست می شود. همون سالها رفته بودیم شمال و من و پدرم رفته بودیم دریا... من پایم رفت روی یک چیز نرم. شناگر ماهری هستم؛ شیرجه زدم زیر آب و رفتم "سنگ نرم" را آوردم. چند سنگ ریز بود که با یک خمیر قهوه ای به هم چسبیده بودند؛ عین کنگلومرا. با احساس "پسر درسخوان" شنا کنان رفتم پیش بابام و کنگلومرا رو بهش نشون دادم. بابام بهم گفت "برو سریع دستتو بشور که گهی شده..". من بعد از اون یاد گرفتم که تشخیص کنگلومرا به این سادگی ها نیست. آره برادر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 13:32  توسط مهندس خسته  |