امشب دارم بر می گردم تهران. راستش رو بخواین هیچ احساس و اشتیاق خاصی ندارم. شاید یک کمی دلم برای خانواده ام تنگ شده. توی همین یک ماهی که عجمان بودم دوست دخترم هم گذاشت رفت کانادا. لذا تهران هیچ خبری نیست و هیچ کسی هم منتظرم نیست. خیلی از همکاران تعریف می کنند وقتی به فرودگاه تهران می رسند اولین کاری که می کنند این است که زنگ می زنند به زن شان که یک آبگوشت حسابی برایشان بار کند و نون سنگک داغ و سبزی هم بگیرد... که وقتی می رسند خانه مثل یک خرس بیفتند روی آبگوشتها. اگر همکارم فتیشیست هم باشد به زنش از همون فرودگاه می گوید یک دست لباس چرم و شلاق و دست بند مدل جدید هم بگیرد، که وقتی آبگوشت خوردنش تمام شد به وظایف همسری اش برسد. البته این بخش اش را برای من تعریف نکرده اند. راستش من خیلی دلم برای غذای ایرانی هم تنگ نشده. لااقل نه انقدر که از فرودگاه زنگ بزنم به ننه ام و سفارش قیمه و قورمه بدهم. زن هم نداریم که سفارش ادوات و آلات ویژه بدهیم، و تازه اگر هم داشتم خدا را صد هزار مرتبه شکر که فتیشیست نیستم.
چیزی که می خواهم بگم اینه که آدم یکهو از یک سنی به بعد دیگر انگار هیچ هدف و انگیزه ای توی زندگی اش ندارد. تا وقتی که دانشگاه بودیم به هر حال همون پاس کردن واحدها و دادن پروژه ها و پایان نامه خودش یک جوری هدف آدم می شود. بعدش هم وارد کار شدم یک جورهایی هدفم این بوده که وارد یک شرکت بهتری بشوم و سه-چهار باری کارم را عوض کردم و دیگه الآن خودم هم حوصله اش رو ندارم و به یک حالت استاتیک رسیده ام و در ثانی، کارم هم بدک نیست. لذا مونده ام بی هدف و بی انگیزه و با احوالات یک پیرمرد. نسخه ای هم که خودم برای خودم پیچیدم اینه که پاشم برم خارج. حالا یا کار می کنم یا درس می خوانم... و بهر حال سه چهار سالی را هم اینطوری می گذرونیم. بعد هم که دیگه احتمالاً زمان وفات مون رسیده و بای بای.









