تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

متنفرم از اینکه آخر هفته ها کار هیجان انگیزی نداشته باشم. مخصوصاً وقتی شش روز هفته را هم مثل سگ کار کرده باشم... دیگه انتظار دارم آخر هفته بترکونی داشته باشم... ولی خب، معمولاً اینجوری از آب در نمی آید. مخصوصاً از وقتی که دوست دختر سابقمان رفت کانادا. این هفته هم همین جوری بود. پنج شنبه که از سر کار رفتیم ختم پدربزرگ یکی از دوستان، که توی یکی از مساجد ته شهر برگزار می شد. مرحوم هم ترک بود و به تبع آن آخوند با اون دندان های طلایش به ترکی نوحه می خواند. بعد هم آمدم خانه و خیلی زود خوابیدم. فکر کنم خسته ترین شب جمعه ای بوده که در این سالها داشته ام. امروز ظهر هم رفتم دیدن ننه بزرگم و یک بسته Quality Street را به عنوان کادو سفر عجمان بهش دادم. قبول دارم که اشتباه بزرگی بود، ولی خب، اونهم خوشحال شد. دیگه داشت از این آخر هفته انم می گرفت و یک جورهایی داشتم به این نتیجه می رسیدم که بروم سر راه برگشت یک خانه سالمندان هم ثبت نام کنمو همان جا بمیرم. تصمیم گرفتم لااقل یک تکانی بخورم. پاشدم سه بعد از ظهر رفتم کلک چال. مثل یک سگ وحشی از سربالایی های تیز کلک می رفتم بالا. چوب دستی می زدم و Placebo گوش می کردم و مثل خوک عرق می کردم و انگار کرده بودم که این سر بالایی های دشمن نمره یک من هستند. خودم باورم نمی شد همچین جونی دارم. مطمئنم خیلی ها هم نگاهم می کردند و زیرلب می گفتند بابا عجب سگ ورزیده ای این یکی... تا حالا مدفوع خر و الاغ در کوه زیاد دیده ام. حتی تازه اش را هم زیاد دیده ام؛ حتی در زمستان که بخار از رویش بلند می شود. ولی تا حالا از نزدیک خری را ندیده بودم که در حال انجام این عمل باشد. از حضور خوانندگان محترم عذر می خواهم، مخصوصاً اونهایی که بهر حال اومدن توی این وبلاگ در مورد فیزیک کوانتوم مطالعاتی داشته باشند، ولی ماتحت خره پشت دمش بود، دمش را به کناری می داد، ماتحت اش قدر یک غار باز می شد و تالاپ تالاپ تاپاله می انداخت... خیلی صحنه ترسناکی است. البته فکر کنم حال خره هم خیلی بد بود. چون حین انجام این عمل شکم اش هم همین طور می لرزید.

 

برگشتنه کارینا کیمیایی گوش می کردم و خلاصه غذای روح می خوردیم. از کنار پیرزنی رد شدم و احساس کردم دارد نق می زند. به روی خودم نیاوردم ولی صدایم کرد. "آقا من پایم خیلی درد می کند، شما این مشکلو ندارید؟". "چرا مادر، من از صبح که از خواب بیدار می شوم همه بدنم درد می کند. الآن هم زانوم انقدر درد میکنه بی حس شده...". بدبخت دیگری آمد و در تارهای عنکبوت پیر افتاد و من خلاص شدم.

 

یک توصیه: بعد کوه حتماً یک استخر با جکوزی بروید. فشار آب جکوزی تمام اعصاب بدنم را زنده کرده بود. انگار همه جای بدنم جی اسپات شده بود. حتی نقطه بی ارزشی مثل شکم. علی القاعده پشت شکم روده و معده است و یا خالی است یا پر مدفوع، ولی باور کن عصب کشی قوی ای هم دارد. دارم یاد می گیرم که تنها زندگانی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 22:44  توسط مهندس خسته  | 

وقتی که پوتین با آن کت و شلوار خوش دوخت اش محمود ما را در بازوان ورزیده اش می فشرد، وقتی که در حین فشرده شدن، صورت کثیف محمود در هم جمع شد، و همان لبخند بی معنی همیشگی را تحویل می داد، و گویا از حلقه محکم بازوان پوتین به دور بدن نحیف اش لذت می برد، روح من هم به عنوان یک ایرانی داشت له می شد. دوست داشتم که هر چه سریع تر اسم پدرم را به جرج، مادرم را به نیکول و خودم را به آلساندرو دل پیرو تغییر بدهم، موهایم را رنگ کنم، و هر چه سریع تر بروم کانادا دکترا بگیرم و هر کسی هم که ازم پرسید کجایی هستی بگم مطمئناً ایرانی نه...

 

قضیه دریای خزر و سهم یازده (یا بیست) درصدی ایران را دیگر همه مان می دانیم. بنده خودم شرم کردم از اینکه پست قبلی این وبلاگ در مورد نهنگ ها بود، وقتی که بغل گوشمان چوب حراج به کشور زده اند...

 

وقتی بچه تر بودیم یکی تعریف می کرد که پسربچه ای صندلی جلو تاکسی نشسته بوده. تاکسی به مقصد می رسد. همه مسافرین پیاده می شوند الا پسر بچه. راننده دنبال پول خرد می گشته که بقیه پولش را بده. در همین لحظات راننده دستی به سر و گوش پسره می کشد و می گوید "می خوای بهت رانندگی یاد بدم؟ معلومه که رانندگی خیلی دوست داری و استعدادش را هم داری...". من نمی دانم پسره رفت یا نه ولی ناخودآگاه بعد از داستان محمود و ولادیمیر یاد این داستان افتادم.

 

شما برادر من، شمایی که می آیی سر و تن ما را می شوری که شهدا ال بودن و بل بودن ایران جای مهندس خسته و امثالهم نیست و از این حرف ها. شمایی که منتظر جنگی تا پوز استکبار و منو با هم بزنی. بفرما اینم میدان نبرد و هدف والا. بیا برو جنگ کن و سهم مون را از دریای خزر بگیر. می تونی؟ وقتی برات سخته که قبول کنی دشمن کیه و باید با کی جنگید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 23:14  توسط مهندس خسته  | 

من توی این بازی پست زیست محیطی شرکت نکردم. البته قصد داشتم ولی نشد. اما از آنجایی که خودم را آدمی دوستدار مسائل زیست محیطی می دانم -و حتی یک بار در کلک چال آشغال های مسیر را جمع کردم- تصمیم گرفتم دو واقعه زیست محیطی را ذکر کنم، تا وضعیت کشورمان را از این لحاظ توضیح بدهم:

 

۱- همین چند ماه پیش توی تابستان خبری روی اینترنت رفت؛ مبنی بر اینکه یک نهنگ خیلی بزرگ به ساحل بندرعباس آمده و روی ساحل در حال جان دادن است. خود این حرکت نهنگ شاید اعتراضی بوده مثلاً به آلودگی آبهای خلیج فارس. در خارج معمولاً وقتی نهنگی چنین عملی انجام می دهد گروه های طرفدار محیط زیست جمع می شوند و نهنگ را به دریا هل می دهند. مسئولین بندرعباس نیز تحت تاثیر این قرتی بازی های خارجی ها یک فورک لیفت می آورند تا نهنگ را به داخل دریا هل بدهند. تصویر یک فورک لیفت را در زیر ببینید. اما نهنگ گنده تر از این حرف ها بوده و با این چیزها تکان نمی خورده. مسئولان زبل و دوستدار محیط زیست هم به فکر راه چاره می افتند... و البته پیدا هم می کنند. با فورک لیفت می افتند به جان نهنگ و تکه تکه اش می کنند. من بعد از نوشتن این خطوط نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم، ولی بهرحال نتیجه گیری منطقی این داستان برای نهنگ های ناراضی این است که ایران جای اعتراض نمادین نهنگ ها و این قرتی بازی ها نیست؛ برو رفیق خدا روزیت را جای دیگری بده...

                                   

۲- یکی دو سال پیش بود که یک صبح وسط هفته داشتیم می رفتیم مرکز شهر به بدبختی های روزمره مان برسیم. شیشه ماشین پایین بود، عینک آفتابی زده بودم، و مشغول تنفس دود گازوییل صبح گاهی ام از اگزوز مینی بوس کناری بودم. رادیو هم با صدای بلند داشت مصاحبه مستقیم با یکی از مسئولین  را پخش می کرد؛ در مورد آلودگی هوا. مجری سئوالی در مورد جایگزینی مینی بوس ها و اتوبوس های گازوییلی با انواع گازسوز کرد، و تلویحاً گفت که بابا، مردم دارند خفه می شوند. مردک مسئول در کمال بی شرمی گفت "این آلودگی دود گازوییل که می بینید آلودگی "ظاهری" است و به خاطر سیاهی اش فکر می کنید آلوده است...". نتیجه منطقی این یکی هم این است که تعاریف زیست محیطی نیز همانند خیلی چیزهای دیگر نسبی هستند و قطعاً من و شما نسبیت اش را نمی فهمیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 22:6  توسط مهندس خسته  | 

من از تقلب کردن سر امتحان می ترسم. وقتی درسی را بلد نباشم خیلی راحت و بدون عذاب وجدان می توانم برگه ام را سفید بدهم و شرافتمندانه بیفتم. لااقل خیلی راحت تر از اینکه استرس و دست و پا زدن برای تقلب را بپذیرم. کارنامه گلگون لیسانسم هم شاهدی بر این مدعاست و بارزترین مثالش هم افتادن ریاضی یک و دو و فیزیک یک و حتی اخلاق با نمره هفت می باشد. البته گفتنی است که در دوره لیسانس محتویات کله ام انقدر نبود که کسی ازم تقاضای تقلب کند، ولی بهرحال بودند خستگانی که شانس شان را امتحان می کردند و سر امتحان خودکار بیک شان را در کمر و باسن من فرو می کردند و با نجوایی نارسا و حرص درآر می گفتند: "پنج، پنج، سوال پنج چی میشه؟"...

 

در دوسال اول دانشگاه دوستی داشتم به نام سیوان. این سیوان پسر خیلی زرنگی بود و فکر می کنم از لحاظ رتبه کنکور، اولین فرد ورودی رشته ما بود... ولی بنا بر دلایلی که کسی نمی داند بعد از ورود به دانشگاه حس و حال درس خواندن نداشت و تصمیم گرفت همراه من هر درسی را چند باری بیفتد. الآن که چند سالی از آن روزگاران می گذرد و من بهرحال خودم را از گل کشیدم بیرون و حتی شروع کرده ام دکترا بگیرم، فکر کنم سیوان یا اخراج شده است و یا کماکان دارد استاتیک پاس می کند. خلاصه اینکه موجود عجیبی بود و الآن هم شایعات زیادی پشت سرش است؛ از جمله اینکه بعد از بی خیال شدن درس رفته توی کار بساز بفروشی و میلیاردر شده است.

 

شب امتحان ریاضی دو متوجه شدیم که هیچکدام مان چیز دندان گیری بلد نیستیم، منتها سیوان از آن تیپ های تقلبی بود و خلاصه دهن مرا زده بود که با هم تقلب کنیم. ایده اش هم این بود که ورقه هایمان را با هم عوض کنیم... و من هم هی می گفتم آخه رفیق، عوض کردن دوتا ورقه سفید با همدیگر چه سودی دارد؟

 

زمستان بود و امتحان توی یکی از همان راهروهای سرد دانشکده برگزار می شد. از همان راهروهایی که تا واردش می شدی از زور استرس اسهال می گرفتی. میان ترم را فکر کنم از ۸ نمره ۲ گرفته بودیم و یک جورهایی تکلیف این امتحان پایان ترم علی السویه بود. وقتی ورقه ها را می دادند بعضی ها مثل حیوانی گرسنه می پریدند و یک یک سوالها را حل می کردند و شهوت علم شان را فرو می نشاندند، و برخی مثل ما اشتیاقی به باز کردن دفترچه نداشتند و گروه اول را نگاه می کردند. در این امتحان من کلاً یک سوال بلد بودم و سیوان همان را هم بلد نبود و اصرار داشت که من روی چرک نویس جواب سوال را بهش بدهم و خلاصه پشت مرا آبکش کرده بود. مراقب هم پیردختری بود که چشمهایش چپ بود، و خلاصه من اصلاً فکر نمی کردم از آن فاصله ما را ببیند. عرق سردی کردم و سوال را برایش نوشتم. انقدر استرس داشتم که حتی فاصله مراقب را درست تشخیص نداده بودم. خلاصه اینکه من کاغذ را به سیوان رد کردم و در همین لحظه دیدم که مراقبه دارد مثل شمر می آید طرف مان. بند دلم پاره شد، یعنی همان حالتی که انگار معده آدم سقوط آزاد انجام می دهد. مراقب آمد و خواست برگه هایمان بگیرد ولی ما پرروبازی در آوردیم و ورقه را ندادیم. اونهم روی ورقه هایمان ضربدر زد. همان ضربدری که کسی به فلان جایش هم نمی گیرد. آره برادر، امتحان تمام شد و ما خیالمان راحت بود که قضیه تقلب به خیر و خوشی گذشته، تا سه ماه بعد که همان ضربدر کذایی کار خودش را کرد و ما را به کمیته انضباطی کشاند. در کمیته انضباطی هم که چاره ای جز اعتراف و طلب بخشش نداری، مخصوصاً اگر رنگ خودکار دو متقلب یکی آبی و یکی سیاه باشه. البته ما همین جوری هم با نمره ۵.۲۵ افتاده بودیم و نیازی به اصلاح کارنامه مان نبود.

 

پانویس: رفیق این نظر سنجی این بغل را برای عمه مان نگذاشتیم ها، اگر عمه مان سواد داشت که زن شوهر عمه مان نمی شد و انقدر شکوفه پس نمی انداخت، پس برای شما گذاشتیم. دلیل وجودی سوال نظرسنجی این است که بنده خودم پست های بلند وبلاگ ها را نمی خوانم.

 

پانویس ۲: سیوان یک اسم کردی هست به معنی سایه بان.

 

پانویس ۳: چی را بیام بخونم برادر من؟ راجع به چی نظر بدهم؟ چرا برایت مهمه که بیام وبلاگت را ببینم؟ آخه برادر من شما که دهن ما رو زدی... هی میان کامنت میزارن منتظر حضور سبزتان هستیم. رفیق من، بنده حضورم قهوه ایه، به غیر از مواقعی که مشکلات مزاجی داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 23:19  توسط مهندس خسته  | 

این تاکسی ها هم که دیگه دهن ما را زده اند. حالا کرایه زیاد بخورد توی فرق سرشان، اصلاً دیگر مسافر سوار نمی کنند. همین طور خالی از جلوی آدم رد می شوند و با اون چشم های دریده و ریزشان زل می زنند توی چشم آدم تا بگویی "دربست". توی این چند ماه گذشته و بطور مشخص از وقتی بنزین سهمیه بندی شده دارم لااقل هفته ای پنج الی شش کورس را با دربست می روم... اونهم کورس هایی که قدیم ترها مثل پشگل تاکسی ریخته بود و تمنا می کردند که سوار شویم.

 

آمار رسمی هم که میگه وضعیت ترافیک و آلودگی هوا به همان وضعیت قبل از سهمیه بندی برگشته؛ و حتی بعضاً بیشتر هم شده است. اتومبیل های تک سرنشین هم که با همان قوت سابق تردد می کنند. و تصاویر عبورشان از کنار پنجره اتوبوسی که من به میله های آویزان هستم مثل خاری قلبم را می خاید. خب بابا یکی بگه اینها این بنزین ها را از کجا می آورند؟ دولت هم که کماکان با اصرار و ابرام می گوید که بنزین آزاد و قاچاقی در کار نیست. پس تنها معما این است که پیدا کنیم پرتقال فروش را. البته این وظیفه هم که مشخص نیست بر عهده کیست. شاید گاهی فکر کنیم که مجلس چنین وظیفه ای دارد که از دولت سوال بکند. بعد استغفار می کنیم و یادمان می افتد که مجلس وظایف خطیرتری دارد؛ از جمله تعیین تعداد دقیق یهودیان کشته شده در جنگ جهانی دوم و یا تصویب بودجه سال آینده حماس البته با منظور کردن افزایش قیمت نفت.

نمی دانم، ولی دیگر  آدم بعضی وقت ها خسته می شود از اینکه برای حقوقی اولیه و انقدر پیش پا افتاده عز و جز کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 19:38  توسط مهندس خسته  | 

تمام شدن یک دوستی چهار ساله خیلی سخت است. تمام این خیابان های دود گرفته تهران را توی این مدت زیر پا گذاشتیم و هر رستورانی رفتیم. وقتی از امارات برگشتم هر جا که می رفتم یادی و خاطره ای زنده می شد. خلاصه اینکه زندگی آدم انگار در زمان ماضی قفل می شود. برای اینکه زندگی به روال عادی برگردد چاره ای نداری جز "گذر"؛ یا اصطلاحاً move on. در غیر این صورت الی الابد میخواهی بشینی غصه بخوری و در نهایت چهار تا فحش نثار زید سابق ات بکنی؛ که یعنی از بین رفتن اعصاب، وقت و سلامت روحی هر دو طرف.

 

نکته این است که همه ما فکر می کنیم این "گذر" عملی حیوانی است و کسی که این کار را می کند آدمی بی احساس است. مثل متهم کردن افرادی که بعد از مردن همسرشان تندی می روند زن می گیرند. ولی باور کن وقتی آدم در شرایط مشابهی قرار می گیرد متوجه می شود که "صحیح ترین" کار همین "گذر" سریع است.

 

خیلی عجیب بود وقتی بعد از سنگینی یک رابطه چهار ساله و یک تنهایی یک ماهه داشتم می رفتم سر قرار با یک دختر جدید. وقتی دنبال لباس مناسب می گشتم. وقتی یادم افتاد کله ام را شانه کنم و اودکلن بزنم. وقتی یادم افتاد کثافت از سر و روی ماشینم می بارد و یک سال است که کارواش نرفته ام. وقتی توی ماشین می شینم و هیچ نوار مناسب و مد روزی ندارم. وقتی عجالتاً یک نوار قدیمی می گذارم و بعد از چند دقیقه متوجه شدم دارم با خواننده تکرار می کنم که:

Here I am, on the road again… Here I go, turn the page

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 21:43  توسط مهندس خسته  | 

فرودگاه دوبی دوتا ترمینال دارد. ترمینال ۲ مال فقیر فقراست، بدین معنی که ایرانی ها، هندی ها، پاکی ها (پتان ها)، فیلیپینی ها و خلاصه دیگر ممالک زمین خورده از این ترمینال استفاده می کنند. نکته فنی اش این است که از مسافرین ترمینال ۲ بازرسی چشمی به عمل می آورند؛ چیزی شبیه انگشت نگاری آمریکایی ها، که البته کسی صدایش در نمی آید. ترمینال شماره یک که ما را راه نمی دهند ولی می گویند دیدنی است در نوبه خودش.

اما این ترمینال ۲ واقعاً وضع اسف باری دارد. صد رحمت به همان مهرآباد خودمان. لامپ های مهتابی که نصف شان سوخته اند یا دودو می زنند. در و دیوار کثیف و دود گرفته و هیچ مسئولی هم نیست که کمک ات کند. بدتر از همه آدمهای این ترمینال است. زنهای ایرانی که طبعاً تابلو هستند. اینها با تور آمده اند و دارند از آخرین فرصتهایشان برای بی حجابی استفاده می کنند. موهایی عجیب با رنگ هایی غریب تر دارند. یک شلوار جین تنگ منجوق دوزی شده پوشیده اند و نمی دانم چرا کونهای همگی شان انقدر بزرگ است؛ مثل یک خربزه افقی. یعنی من اگر کونم انقدر بزرگ بود هیچ وقت شلوار جین انقدر تنگ نمی پوشیدم. یک مردی هم بود از این استرسی ها که هی داشت با بلیط و پاسپورت دور فرودگاه می دوید؛ از اینهایی که هر کار روزمره ای را به چشم یک پروژه نگاه می کنند. یک کراوات نازکی هم دور گردنش گره کور زده بود. عین قلاده. بعد شروع کرده بود به عرق کردن و همه پیراهنش خیس آب شده بود و نفس نفس می زد و نمی دانم چرا کراواتش را باز نمی کرد. اصلاً نمی دانم چرا بسته بود. نمی دانم چرا، ولی یکهو خیلی بدم آمد از اینکه منم ایرانی ام و سعی کردم ازشون فاصله بگیرم. رفتم و پیش هندی ها و پتان ها نشستم. یکهو دیدم که پتان کنار دستی ام دارد یک دستمال کاغذی می پیچید دور انگشت سبابه اش. اول فکر کردم میخواهد بکند توی دماغش. بعد دیدم نخیر، انگشت دستمال پیچی شده را کرده توی دهانش و دارد دندانهایش را تمییز می کند. حالم داشت بد می شد. بعد هم دشداشه اش را زد بالا و شروع کرد ساق پایش را بخاراند. اصلاً اینها خیلی آدمهای راحت و بی خیالی هستند. خلاصه اینکه ما بعد از اون و در اثر فعالیتهای پتان کناری یک سرمای ویروسی حسابی خوردیم و تا یک هفته بستری بودیم. باور کن ویروسهایشان چیز غریبی است؛ مثل یک رودخانه آبریزش بینی داری... یعنی من حین بیماری به این نتیجه رسیدم که دماغم کنده خواهد شد و حتی بعد از بهبود نیز دماغم زخم شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 16:19  توسط مهندس خسته  | 

                                        

قضاوتهایی که ما همیشه در مورد مسائل روزمره و غیر روزمره می کنیم و به آنها اعتقاد راسخ داریم، تنها بر مبنای چیزهایی هستند که جسته و گریخته دیده ایم و یا شنیده ایم. حقیقتی یا داستانی که عمری به آنها پایبند بوده ایم هم همین طور هستند، گرچه قبولش برایمان سخت است. فیلم Rashomon اثر برادر کوروساوا به زیبایی هرچه تمام تر و طی داستانی ساده و قابل لمس این معنی را نمایش می دهد. در یک جنگل در ژاپن یک قتل اتفاق می افتد. کوروساوا چهار روایت مختلف از این قتل به ما ارائه می دهد... و به نحو جالبی هر چهار روایت به نظر می رسند که داستان واقعی این قتل هستند. تنها نقطه اشتراک این چهار داستان و همچنین تنها واقعیتی که بیننده دیده است "یک قتل" است. در آخر سر هم کوروساوا نمی گوید که کدام یک از این چهار روایت واقعیت است. و شمای بیننده مختاری که هر کدام باب طبعت هست را به عنوان واقعیت انتخاب کنی. داستان جنایت شاید خیلی عادی باشد ولی نکته این است که اگر کمی عمیق شویم متوجه می شویم که خیلی از مسائل دیگر و مهم تر زندگی هم به همین منوال است. مثلاً بحث دین و ایمان و مردن. تنها اشتراک همه انسانها این است که مرگ را به عنوان یک "واقعیت" قبول داریم و از آن می ترسیم. حال هر کسی یا گروهی آمده و "روایتی" باب طبع خودش از این "واقعیت" ارائه کرده و اسم این روایت ها را میشه "دین" گذاشت. و دیگه انتخاب با ماست که کدام "روایت" را انتخاب کنیم و یا اصلاً انتخاب نکنیم و یا خودمان روایت صادر کنیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:56  توسط مهندس خسته  | 

یک ماه پیش از خانه مان آژانس گرفتم برای فرودگاه امام. ۲۵ هزار تومان گرفت. من اولین بارم بود که می رفتم فرودگاه امام و کرایه اش را نمی دانستم. بنزین هم تازه سهمیه بندی شده بود و خلاصه شنیدن این ارقام عجیب نبود. راننده فاکتور هم نداشت. ته و توش را که از همکارام در آوردم ملتفت شدم این خبرها هم نیست و کرایه اش ۱۰-۱۵ تومان است. از همان عجمان زنگ زدم خانه که فاکتور را برایم بگیرند. برگشتم تهران دیدم راننده ولدالزنا با کمال بی شرمی مقصد را زده بود "در اختیار". خیلی آتشی بودم، ولی از آن طرف به یاد ندارم که توی این ۲۶ سال زندگی توانسته باشم حقم را از کسی بگیرم، و مخصوصاً این تیپ حق و حقوق. اما این سری دیگر واقعاً سختم بود؛ مخصوصاً که شرکت هم برای هزینه رفت و آمد به فرودگاه امام سقف گذاشته و کلی از کرایه را باید از جیب میدادم.

 

زنگ زدم به آژانس و آدرسشان را گرفتم. یارو فهمیده بود قضیه پول است و آدرس را خیلی بد داد؛ ولی پرسان پرسان پیدا کردم. دفتر آژانس مثل شیره کش خونه بود. یک لامپ مهتابی و دود. با دستم دودها را کنار زدم و به مسئول شیره ای رسیدم. جریان را گفتم و طبعاً قبول نکرد. خدا را شکر یک فاکتور ۲۵ تومنی با امضای رئیسش داشتم. بهم گفت فاکتورها توی گاو صندوق است و فردا رئیس باید بیاد بررسی کنه. خلاصه اینکه در عرض دو دقیقه جایگاهها عوض شد و بنده در جایگاه اتهام بعنوان کلاه بردار قرار گرفتم. نمیدونم چی شد، ولی یکهو تصمیم گرفتم با شاخ حمله کنم. کارت شرکت را در آوردم کوباندم روی میز و گفتم: "چی فکر میکنی؟ من مهندس شرکت نفت (!) بیام برای کرایه به تو دروغ بگم...". تلفن رئیس شون را گرفتم و همونجا زنگ زدم. رئیسه هم یک کم مرا آرام کرد ولی داشت وعده سر خرمن میداد که حالا میاد پی گیری می کنه و از این مباحث. دوباره کم نیاوردم. همان جا گوشی را دادم رئیسه با زیردست هاش صحبت کنه. باور کن دروغ نمیگم، ولی تا لحظاتی بعد فاکتور ۲۵ تومانی تبدیل به ۱۲ تومان شد و شیره ایه ۱۳ تومان شمرد و  بهم داد. ده بار اسکناس های دو تومنی را لیس زد تا اضافه نداده باشه. با هر دو تومنی که می شمرد صدای خنجر خوردن قلبش را می شنیدم، و لذت می بردم. 

برادر تجربه قشنگی بود. خدا ان شاالله نصیب همه تان بکند. اصلاً روح آدم خنک می شود. انتقام یک عمر خفت و توسری خوردن را یکباره گرفتم. چقدر قوی بودم و خودم نمی دانستم. الآن باورم نمیشه که خودم بودم رفتم و این کارها را کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 22:50  توسط مهندس خسته  | 

سر کار هستم. پنج نفر توی پارتیشن مان هستیم. کمی بیشتر از حد استاندارد. تکان میخورم به همکار کناری برخورد می کنم. انقدر توی هم چپیده ایم که هر چقدر هم آرام با تلفن صحبت کنی باز هم مکلامه ات توسط دیگران شنیده می شود. یک بعد از ظهر است و معده ام دارد از درد گرسنگی سوراخ می شود. چایی و قهوه هم تعطیل و لذا سرم هم سنگین است. میدانم که تا عصر دوام نمی آورم. در ذهنم این سناریو را تصویر می کنم: با لطافت هر چه تمام تر کشو را بیرون می کشم. بسته ساقه طلایی را به سرعت می گذارم دم خشتکم. صندلی ام را سر میدهم زیر میز. چند سرفه صدادار میکنم و لفاف بیسکوییت را باز می کنم. یک بیسکوییت را به دو نیم می کنم و در فرصت مناسب می چپانم توی دهنم. ساقه طلایی تازه خیلی ترد است و جویدنش مثل خر صدا میدهد. باید همین جوری بذارم تو دهنم تا آب شود. فقط تنها بدی اش این است که وقتی دهانت پر از بیسکوییت است اگر همکاری سوالی ازم بکند همه چیز لو می رود... نه، این طرح به درد نمی خورد.

 

لحظاتی بعد توی توالت هستم. کیت کت چانکی را از جیب پیراهنم بیرون می آورم. یادم می افتد که توالت بغلی کسی هست. خدا میداند که چقدر زر ورق کیت کت سر و صدا کرد. با یک گاز گنده نصف کیت کت را غیب کردم. لعنت بر شیطون. جویدن کیت کت هم صدا اره کردن می دهد. کاشکی یک شکلات بی صداتر مثل مارس یا اسنیکرز خریده بودم. اصلاً هر چیزی غیر از کیت کت چانکی. بعد فکر کردم که اسنیکرز هم مشکلات خاص خودش را داشت. چون بوی بادام زمینی در تمام توالت پخش خواهد شد. به آرامی شروع به جویدن می کنم. فقط یک خواهش از خدای مهربون دارم: خدایا توی این ۳۰ ثانیه جویدن ما این توالت بغلی گوزی، هن و هونی یا بهر حال صدای ناهنجاری ندهد تا من غذایم تمام شود. خوشبختانه دعایم مستجاب شد و توالت بغلی گویا اوضاع مزاجی روانی داشت و بدون سر و صدا و مزاحمت کارش را کرد.

باور کن سخت است برادر. یعنی خوردن کیت کت چانکی در توالت شخصیت انسانی آدم را از بین می برد. فکر کنم وقتش شده که این حکومت برای کسانی که به هر دلیل با مذهب حال نمی کنند هم یک حقوق شهروندی حداقلی تصویب کند. بابا ما هم به خدا آدمیم. ای کاش رییس دانشگاه کلمبیا یک اشارتی به وضعیت اسفبار ما ایرانیان کافر هم می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 17:41  توسط مهندس خسته  | 

یکی از مسائلی که این روزها ذهن من و خیلی های دیگر را به خودش مشغول کرده بحث ادامه تحصیل در مقطع دکترا میباشد. ۱۰ سال پیش شرایط خیلی خوب بود. به این معنی که تنها امکان دکترا گرفتن در دانشگاههای خارج بود و لذا بحث انتخاب چندان مطرح نبود. اما امروزه بسیاری از دانشگاههای ایران هم دوره های دکترا در رشته های گوناگونی ارائه میدهند. منتها سوالی که هست این است که آیا واقعاْ دانشگاههای داخلی ارزش دارند که آدم ۵-۶ سال از عمر مفیدش (بین ۲۵-۳۵ سالگی) را وقف آن کند؟

در اینجا من مشاهدات و گفته هایی که از اساتید و دانشجویان دکترا در ایران و خارج جمع آوری کرده ام را بازگو می کنم، البته با این توضیح که مطالب صرفاً به درد دانشجویان مهندسی می خورد... و اما نکات:

۱- طبق تعریفی جهانی، گرفتن فوق لیسانس و دکترا بدین معنی است که حاصل فعالیتهای ما چیزی به "علم" دنیا می افزاید؛ با این تفاوت که در مورد دکترا این افزوده "مهم" است ولی در مورد فوق لیسانس می تواند به نسبت کوچکتر باشد. بد نیست که حین دودره بازی و عددسازی آدم حواسش به این تعریف باشد.

۲-در خارج و جاهای درست و حسابی، دکترا گرفتن مترادف این فرایند است: "صنعت" سوالی دارد که پاسخ آن برایش میتواند سود داشته باشد. شما چند سال از زندگیت را فقط صرف پاسخ دادن به "سوال" میکنی و در ازایش از "صنعت" پول میگیری. در نهایت هم هر دو طرف راضی اند و ماحصل این فرایند هم در عالم واقعی مورد استفاده قرار می گیرد.

۳- در ایران اصولاً صنعتی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد از شما سوالی ندارد. لذا شما باید برای خودت یک "سوال" طرح کنی... سوالی که پاسخ اش برای احد الناسی مهم نیست. به گفته خیلی ها این مرحله -یعنی پیدا کردن موضوع پایان نامه- سخت ترین بخش است. البته بخش سخت تر اینکه کسی حاضر نیست پولی برای حل "سوال" بدهد... و لذا باید مخفیانه کار هم بکنی تا شب سر سفره ات یک لقمه نونی باشد. و در نهایت ماحصل این تحقیق هم به گوشه کتابخانه ای پرت می شود... و البته یک عنوان "آقای دکتر" برای آدم میماند.

۴- به عنوان یک قاعده کلی، اساتید دانشگاه های ایران بی سواد تر از اساتید دانشگاه های خارجی هستند. این امر به سادگی با بررسی روزمه تحقیقاتی شان مشخص می شود. یک استاد پنجاه ساله خارجی به طور متوسط چند ده مقاله ISI دارد. اساتید دانشگاه های ایران شاید به زور دو سه تایی داشته باشند. از آنجایی که همیشه هم به فکر پاک کردن صورت مساله هستیم، تازگی یک استاد اسکلی پیدا شده بود که گفته بود اصولاً مقاله ISI معیار خوبی برای سنجش توان علمی نیست.

۵- به عنوان یک قاعده کلی، اگر دکترایت را در یک دانشگاه خارجی گرفتی همانجا بمان و کار هم بکن، چون اگر برگردی ایران در بهترین حالت در واحد قرچک دانشگاه آزاد باید استاد حق التدریس بشی.

۶- تنها نکته خوب دکترای ایران همان بحث کار است. حین دکترا گرفتن کار هم میکنی. البته خیلی سخت است و هر دو کار را باید نیم بند انجام داد. اما خوبیش این است که بعد شش یا هفت سال، هم دکتر می شوی و هم توی این مدت کلی سابقه کار جمع کرده ای.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 21:4  توسط مهندس خسته  | 

دیروز اولین کلاس دکتری در دانشگاه امیرکبیر را رفتم. استاد راهنمای داغونم هم رفته بود خارج و همین جور شکمی دوتا درس توی انتخاب واحد برداشتم؛ آخه ساعت هایشان تداخل کمتری با کارم داشتند. واقعاً درس خواندن در سنین پیری هم مصیبتی هست ها. درس المان مرزی ساعت یک تا سه بعد از ظهر آخرین روز شهریور ماه. دانشگاه پر از انرژی سال اولی هاست. میدوند پیش استادها و طومار امضا می کنند که آز فیزیک یک بهشون نرسیده. بعد میدوند آموزش و از کارمنده می خواهند که کلاس مقاومت مصالح شان را عوض کنند تا با استاد بهتره درس را بگیرند. بعدش هم می نشینند لب جدول ها. عین خودمون هفت سال پیش. یعنی من هم یک روزی مثل اینها بودم. هی می خواهم بهشون بگم بابا بی خیال انقدر جدی نگیرید. ولی خب به من چه.

اصلاً با دانشگاه امیرکبیر حال نکردم. لااقل این دانشکده ای که من هستم. یک اتاقی بود که زده بود اتاق دانشجویان دکترا. لای در را باز میکنم و نگاهی می اندازم. یک اتاق متروکه و خاک گرفته با در و پنجره شکسته و چند تا گیره نجاری وسطش. یک بچه گربه هم فکر کنم اون زیر میرا دیدم. آخه آدم باید جذب چیه اینجا بشه؟ امکاناتش یا استاداش یا پولش؟ یکی دیگه از بچه های دکترا را دیدم و بهم توصیه اکید کرد که با استادهای دانشکده درس نگیرم. وقتی رفتم سر اولین جلسه کلاس "المان مرزی" با خودم گفتم کاش به حرف پسره گوش کرده بودم. استاده از این صدا مخملی ها بود که نمیتونن جمله هاشون را با یک فعل مناسب به اتمام برسونن. از این استادهایی که توی همون برخورد اول می فهمی چیزی برای عرضه نداره. نه اینکه مدعی باشم، ولی توی این سالها دیگه انواع و اقسام شون را دیدم و می شناسم. توی یک ساعت کلاس سه تا جمله را به تناوب تکرار کرد. بعد از پنج دقیقه انگار دوتا وزنه پنجاه کیلویی به پلک هام وصل کرده بودند. از خودم خجالت می کشیدم. آخه اولین روز دکترا احتمالاً باید خیلی روز پر شور و شعفی باشه؛ ولی خب نیست. دیدم این بحث ها فایده نداره چون وقتی پلک هام را باز نگه میداشتم چشمام چپ میشدند. چون نوک دماغمو میدیدم. با خودم گفتم بهترین راه اینه که لبخند بزنم... چشمان باریک کرده و چپ شده و لبخند. اثر خیلی خوبی داره این لبخند. چون استاده فکر میکنه توی کف اطلاعاتش هستی و لبخند رضایت و تایید میزنی؛ از اینکه داری در مکتبش علم می اندوزی. جذب هیچ چیز نشده ام و همه اش فکر میکنم وقتی استارت اش اینجوری است سالهای آخر به چه وضعیت فلاکت باری خواهم افتاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:55  توسط مهندس خسته  |