متنفرم از اینکه آخر هفته ها کار هیجان انگیزی نداشته باشم. مخصوصاً وقتی شش روز هفته را هم مثل سگ کار کرده باشم... دیگه انتظار دارم آخر هفته بترکونی داشته باشم... ولی خب، معمولاً اینجوری از آب در نمی آید. مخصوصاً از وقتی که دوست دختر سابقمان رفت کانادا. این هفته هم همین جوری بود. پنج شنبه که از سر کار رفتیم ختم پدربزرگ یکی از دوستان، که توی یکی از مساجد ته شهر برگزار می شد. مرحوم هم ترک بود و به تبع آن آخوند با اون دندان های طلایش به ترکی نوحه می خواند. بعد هم آمدم خانه و خیلی زود خوابیدم. فکر کنم خسته ترین شب جمعه ای بوده که در این سالها داشته ام. امروز ظهر هم رفتم دیدن ننه بزرگم و یک بسته Quality Street را به عنوان کادو سفر عجمان بهش دادم. قبول دارم که اشتباه بزرگی بود، ولی خب، اونهم خوشحال شد. دیگه داشت از این آخر هفته انم می گرفت و یک جورهایی داشتم به این نتیجه می رسیدم که بروم سر راه برگشت یک خانه سالمندان هم ثبت نام کنمو همان جا بمیرم. تصمیم گرفتم لااقل یک تکانی بخورم. پاشدم سه بعد از ظهر رفتم کلک چال. مثل یک سگ وحشی از سربالایی های تیز کلک می رفتم بالا. چوب دستی می زدم و Placebo گوش می کردم و مثل خوک عرق می کردم و انگار کرده بودم که این سر بالایی های دشمن نمره یک من هستند. خودم باورم نمی شد همچین جونی دارم. مطمئنم خیلی ها هم نگاهم می کردند و زیرلب می گفتند بابا عجب سگ ورزیده ای این یکی... تا حالا مدفوع خر و الاغ در کوه زیاد دیده ام. حتی تازه اش را هم زیاد دیده ام؛ حتی در زمستان که بخار از رویش بلند می شود. ولی تا حالا از نزدیک خری را ندیده بودم که در حال انجام این عمل باشد. از حضور خوانندگان محترم عذر می خواهم، مخصوصاً اونهایی که بهر حال اومدن توی این وبلاگ در مورد فیزیک کوانتوم مطالعاتی داشته باشند، ولی ماتحت خره پشت دمش بود، دمش را به کناری می داد، ماتحت اش قدر یک غار باز می شد و تالاپ تالاپ تاپاله می انداخت... خیلی صحنه ترسناکی است. البته فکر کنم حال خره هم خیلی بد بود. چون حین انجام این عمل شکم اش هم همین طور می لرزید.
برگشتنه کارینا کیمیایی گوش می کردم و خلاصه غذای روح می خوردیم. از کنار پیرزنی رد شدم و احساس کردم دارد نق می زند. به روی خودم نیاوردم ولی صدایم کرد. "آقا من پایم خیلی درد می کند، شما این مشکلو ندارید؟". "چرا مادر، من از صبح که از خواب بیدار می شوم همه بدنم درد می کند. الآن هم زانوم انقدر درد میکنه بی حس شده...". بدبخت دیگری آمد و در تارهای عنکبوت پیر افتاد و من خلاص شدم.
یک توصیه: بعد کوه حتماً یک استخر با جکوزی بروید. فشار آب جکوزی تمام اعصاب بدنم را زنده کرده بود. انگار همه جای بدنم جی اسپات شده بود. حتی نقطه بی ارزشی مثل شکم. علی القاعده پشت شکم روده و معده است و یا خالی است یا پر مدفوع، ولی باور کن عصب کشی قوی ای هم دارد. دارم یاد می گیرم که تنها زندگانی کنم.




