سابقه کاری من به شرح زیر است:
۴ ماه
۱۳ ماه
۲ هفته
۴ ماه
۹ ماه
امروز برای پنجمین بار طی سه سال گذشته استعفا دادم. نکته جالب اینکه در تمامی موارد موقع استخدام یک جورهایی قول همکاری ۲ ساله داده بودم. حتی جالب تر اینکه در مورد کار دومم تعهد اخلاقی ۲ ساله نیز امضا کرده بودم. و موقع رفتن هم که رییسم تعهدم را یادآور شد پاسخ دادم "متاسفم که نمی توانم تعهدم را اجرا کنم…".
الآن نمی توانم بگویم کار درستی کرده ام که انقدر کارم را عوض کرده ام یا نه… ولی حداقل از نظر درآمد برایم خوب بوده. البته این بار قصد کرده بودم که یک مدتی توی کار جدیدم لنگر بیندازم و واقعاً مشکل خاصی هم نداشتم؛ جز اینکه مسیرش خیلی دور بود. اما این بار هم ماجرای خارج پیش آمد و تصمیم به رفتن گرفتم.
بدیش این است که طی هر کدام از این تعویض کارها از لحاظ روانی خودم داغون می شوم و کلی استرس می کشم، کلی فکر می کنم و وجدان درد می گیرم. مثلاً در همین مورد آخری کلی به خاطر ماموریت یک ماهه ام به عجمان عذاب روح و روان و وجدان کشیدم؛ چرا که احساس می کردم حق یکی دیگه را خورده ام. بهر حال امروز مثل یک پرنده سبک بال هستم.
در ضمن برادران و خواهران گرامی، ما رفتنی شدیم به دیار کانادا که دکترا بگیریم؛ البته احتمالاً. شاید اگر پنج سال پیش امروزم را پیش بینی می کردم هیچوقت وضعیت فعلی ام را متصور نمی شدم… ولی خب، فکر کنم جالب بودن زندگی به همین غیرقابل پیش بینی بودنش هست.
پانویس: راستی یادم رفته بود، یک گردن کج کردن دیگر هم باقی مونده: باید در کمال بیشرمی بروم امیرکبیر و از دکترا انصراف بدم. خنده داره، ولی روز مصاحبه امتحان دکترای امیرکبیر استاد راهنمام ازم پرسید: "مهندس، اگه سال دیگه جور بشه بری خارج چیکار می کنی؟" و من هم که درسم را خوب آماده کرده بودم اول چونه ام را خاروندم، یک کم ادای فکر کردن در آوردم و بعد صدایم را نازک کردم و گفتم: "استاد، من آدمی ارزشی و اخلاقی هستم، اگه شما منو قبول کنید من از اون تیپ ها نیستم که وسط راه ول کنم برم…"
امین خیلی باهاش حال می کند و او را به عنوان پزشک و مشاور ویژه خودش منصوب می کند. یواش یواش پزشک جوان از کثافت کاری ها و قتل های آیدی امین خبردار می شود وتصمیم می گیرد برگردد اسکاتلند پیش پدر مادرش... ولی تازه متوجه می شود که تا گردن در گه فرو رفته است و راه برگشتی نیست.
