آدم توی زندگی برنامه ریزی های زیادی می کند. اما در خیلی از موارد زندگی مطابق این برنامه ها پیش نمی رود. در بعضی از مواقع حتی برنامه شما موجب اتفاقاتی می شود که شما حتی فکرش را هم نمی کردید. یکی از این داستانها ازدواج من بود.
در بهار و تابستان سال ۱۳۸۶ من داشتم ازدواج می کردم؛ با دختری که چهار سالی می شد که با هم دوست بودیم. در همان زمانها شرایط ادامه تحصیل برای دوست دخترم فراهم شد و رفت کانادا. بعد از چند تا نامه و چند تا مکالمه تلفنی خصمانه، من به این نتیجه رسیدم که این دختر دیگر به درد من نمی خورد. شاید هم درست ترش این باشد که بگویم متوجه شدم که دست من دیگر به این دختر نخواهد رسید؛ چرا که اون رفته بود کانادا و خیلی مشخص می گفت که حداقل تا اتمام دکترایش قصد برگشت ندارد. در همان زمانها که دو سه ماه پیش بود من تصمیم گرفتم که به روال عادی زندگیم ادامه دهم. از آنجایی که به شدت جای خالی یک دوستی چهارساله را احساس می کردم تصمیم گرفتم هرچه سریعتر یک دوست دختر پیدا کنم. باید بگویم که تعریف من از این نوع ارتباطات، یک ارتباط با اشل زمانی "سال" است؛ یک رابطه جدی که ممکن است به ازدواج بینجامد. خلاصه اینکه من خیلی شانسی با خانمی آشنا شدم که از قضا با استانداردهای من هماهنگ بود: ظاهرش خوب بود، بی دین بود (یا حداقل مذهبی نبود)، تحصیل کرده بود، کار می کرد، می توانست صحبت بکند، کلاس الکی نمی گذاشت و مخلص کلام اینکه "چرخ" رابطه شروع به چرخش کرده بود. در همین زمانها من هم از یکی از دانشگاههای کانادا پذیرش و پول گرفتم؛ و از آنجایی که آدمی هستم که (تازگی ها) بر اساس عقل تصمیم می گیرم به این نتیجه رسیدم که آدم عاقل به خاطر یک دوستی یک ماهه چنین موقعیتی را از دست نمی دهد. بهر عنوان تمامی این مسائل ربطی به د.د.۱ من نداشت؛ بدین معنی که من بنا به تصمیم خودم با دختر جدیدی دوست شدم، نه برای اینکه پوز د.د.۱را بزنم. همچنین دانشگاهی که من از آن پذیرش گرفته بودم ۱۶ ساعتی با دانشگاه د.د.۱ فاصله داشت، و در ثانی من به د.د.۱هم اعلام کرده بودم که اگر کانادا هم بیایم معلوم نیست که بخواهم با تو باشم. در همین حین من خیلی ناراحت هم بودم، چرا که عملاً شرایط جوری پیش رفته بود که انگار من دارم د.د.۲ را دودر می کنم. راستش را بخواهید اگر می دانستم که برنامه رفتنم قطعی بود اصولاً هیچوقت با د.د.۲ دوست نمی شدم. راستش را بخواهید رابطه با د.د.۲ انقدر عجیب و ناگهانی اتفاق افتاد که خیلی فرصت فکر نبود. از آنجایی که من خیلی نمی توانم دروغ بگویم د.د.۱ از دوستی جدید من باخبر شد. والله از اینجا به بعدش را من خیلی درست نفهمیدم ولی بعد از این پرده برداری د.د.۱ متحول شد و بد جوری بهم ریخت. البته من انتظارش را داشتم، ولی نه انقدر. شبها نمی خوابید، سر کلاسهایش نمی رفت، الکل می خورد و سیگار می کشید و نیمه های شب به من زنگ می زد. هر باری که نیمه های شب به من زنگ می زد من از ترس سکته می کردم و فکر می کردم اتفاق بدی افتاده. راستش را بخواهید به گه خوری افتاده بودم که ماجرای د.د.۲ را به د.د.۱ لو داده ام. همه اش می ترسیدم د.د.۱ یک بلایی سر خودش بیاورد و علاوه بر وجدان درد، ننه بابای د.د.۱ هم بیفتند به جونم و کار به کثافت کاری های فامیلی بکشد. در ادامه د.د.۱ اصولاً به یک خودشناسی جدید رسید. به عنوان پیش زمینه باید بگویم که د.د.۱ برق شریف خوانده بود و کلاً نمونه کامل و جامع یک شریفی درسخوان بود و کلاً آدم کله ای بود. اگر از رتبه کنکورش فاکتوریل بگیری باز هم از رتبه خیلی از ماها کمتر خواهد بود و مخلص کلام اینکه پیشرفت شخصی اش حرف اول و آخر را می زد.
اما بعد از این ماجراها اعلام کرد که اصولاً از بیخ و بن عوض شده است. گفت که دارد از دکترای بورسیه ایش (که بخاطرش مرا دودر کرده بود) انصراف می دهد و بر می گردد ایران، و اگر هم من بروم کانادا دانشگاه خودش را ول می کند و می آید پیش من. خلاصه اینکه بدجوری ترمز بریده بود. د.د.۱ بصورت خانوادگی خیلی خارج را دوست دارند و من هم اول فکر کردم بلوف می زند که می گوید حاضر است برگردد؛ بدین معنی که یک جورهایی مطمئن است که من دارم می روم کانادا و اون هم بر همین اساس پیشنهاد می دهد که اگر کار من جور نشد بر می گردد ایران. آزمایش چنین ادعایی برای من که رگه هایی از خریت دارم کار دشواری نبود. به د.د.۱ گفتم که من اصلاً خارج بیا نیستم و قلب من می تپد برای خدمت به این وطن. در کمال تعجب دیدم که د.د.۱ اصولاً ترمز را کنده است و دور انداخته است و خلاصه چت کرده است؛ چرا که اعلام کرد که مهم نیست و بر می گردد ایران (ایرانی که از دکترای دانشگاه تهرانش انصراف داده بود و از کارش هم استعفا). مخلص کلام اینکه من فقط یک دوست دختر جدید پیدا کرده بودم چون برنامه ام این بود که یک زندگانی جدید شروع کنم؛ اما نتیجه اش یک چیز کاملاً متفاوتی شد. اگر آدم ایده آلیست باشد اصولاً از چنین اتفاقی خوشش نمی آید چرا که استدلال می کند که بهرحال این تغییر رویه ها و منش ها به خاطر چیز نامربوطی رخ داده است و آدم دوست دارد دلیل این تحولات تفکر باشد. اما بعد فکر کردم که به هر حال این اتفاق افتاده و چرا من با یک دیدگاه ایده آلیستی خودم را چس کنم و "نه" بگویم. خلاصه اینکه من هم قبول کردم و فعلاً برنامه این است که بروم کانادا و د.د.۱ هم از دانشگاه فعلی اش مرخصی گرفته و دارد تلاش می کند که بیاید دانشگاه من. فعلاً هم برنامه مان این است که پارتنری زندگی کنیم.
پانویس: یکی از خوانندگان خوب وبلاگ به من ایمیل زده بود که این داستان مهندس خسته و د.د.۱ مثل یک فیلم هندی شده است و بعد از کلی اتفاقات بد انگاری همه چیز دارد درست می شود دو کبوتر عاشق دارند به هم می رسند. بله فکر کنم همین طور است. فکر کنم تنها بدیش این است که رابطه من با د.د.۲ یک کم رنگ و بوی دودره بازی پیدا کرد و خلاصه من را دچار عذاب وجدان نمود.
پانویس ۲: خودم می دانم که بعضی از مطالب "وبلاگی" نیستند، شاید مثل همین مطلب. ولی اصولاً من هم یک وبلاگ نویس حرفه ای نسیتم و بعضی چیزها را می نویسم فقط برای ثبت شدن، شاید مثل همین مطلب.


سفارت می گفت دانشمندان کلاغ ها را بررسی کرده اند و متوجه شده اند کلاغ ها هیچوقت کلسترول بالا ندارند. بعد چند تا دانشجوی دکتری روی این موضوع کار کرده اند و متوجه شده اند که علت این امر مصرف زیاد گردو توسط کلاغ هاست. بعد چند دانشجوی دکترای دیگه روی گردو تحقیق کرده اند و دیده اند گردو خاصیت عجیبی در تنظیم کلسترول دارد. من هم دلیلی ندارد حرف نگهبان سفارت را قبول نکنم و لذا روزی نیم کیلو مغز گردو می خورم. بهرحال میگن کانادا خیلی سرده و من دارم بدنم را تقویت کنم.
دوستانی که کماکان اصرار دارند که از راههای دیگر هم می توان این امر را انجام داد خاطره ای از یک میلیاردر آمریکایی تعریف می کنم: این آقا خیلی فقیر و بدبخت بوده ولی پشتکار زیادی داشته است. روزی یک دلار در جیب اش پول داشته و چند تا میخ می خرد و آنها را می فروشد و سود کمی کسب می کند. چهل سال تمام در این کار مداومت می کند و اندک اندک بجای دستفروشی در کنار خیابان یک گاری می خرد و میخ ها را روی آن می گذارد و می فروشد. داشت با پشتکار فراوان و اتکال به خداوند به جایی می رسید و در دورنمای آینده به نظر می رسید که پس از چند ده سالی تداومش جواب بدهد و وضعش بهبود یابد. میلیاردر به اینجای داستان زندگیش رسید گفت: در همین حین و بین یکی از عموهایم که چند ده تا چاه نفت داشت مرد و چند تایی چاه نفت هم به من رسید و بدین گونه من میلیاردر شدم و گاری میخ فروشی ام را با نفت آتش زدم.
به. در جایی می خواندم که اگر مرسدس بنز و ولوو همان فلسفه طراحی ۳۰ سال قبل شان را ادامه می دادند احتمالاً ماشین های تولیدی شان دیگر هیچ وقت خراب نمی شد؛ و خب این به معنی سود کمتر می بود. لذا فلسفه کارشان را عوض کردند: کماکان محصول با کیفیت می دهند اما این محصول عمر مفید ۵ یا ۱۰ ساله دارد.