تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

آدم توی زندگی برنامه ریزی های زیادی می کند. اما در خیلی از موارد زندگی مطابق این برنامه ها پیش نمی رود. در بعضی از مواقع حتی برنامه شما موجب اتفاقاتی می شود که شما حتی فکرش را هم نمی کردید. یکی از این داستانها ازدواج من بود.

 

در بهار و تابستان سال ۱۳۸۶ من داشتم ازدواج می کردم؛ با دختری که چهار سالی می شد که با هم دوست بودیم. در همان زمانها شرایط ادامه تحصیل برای دوست دخترم فراهم شد و رفت کانادا. بعد از چند تا نامه و چند تا مکالمه تلفنی خصمانه، من به این نتیجه رسیدم که این دختر دیگر به درد من نمی خورد. شاید هم درست ترش این باشد که بگویم متوجه شدم که دست من دیگر به این دختر نخواهد رسید؛ چرا که اون رفته بود کانادا و خیلی مشخص می گفت که حداقل تا اتمام دکترایش قصد برگشت ندارد. در همان زمانها که دو سه ماه پیش بود من تصمیم گرفتم که به روال عادی زندگیم ادامه دهم. از آنجایی که به شدت جای خالی یک دوستی چهارساله را احساس می کردم تصمیم گرفتم هرچه سریعتر یک دوست دختر پیدا کنم. باید بگویم که تعریف من از این نوع ارتباطات، یک ارتباط با اشل زمانی "سال" است؛ یک رابطه جدی که ممکن است به ازدواج بینجامد. خلاصه اینکه من خیلی شانسی با خانمی آشنا شدم که از قضا با استانداردهای من هماهنگ بود: ظاهرش خوب بود، بی دین بود (یا حداقل مذهبی نبود)، تحصیل کرده بود، کار می کرد، می توانست صحبت بکند، کلاس الکی نمی گذاشت و مخلص کلام اینکه "چرخ" رابطه شروع به چرخش کرده بود. در همین زمانها من هم از یکی از دانشگاههای کانادا پذیرش و پول گرفتم؛ و از آنجایی که آدمی هستم که (تازگی ها) بر اساس عقل تصمیم می گیرم به این نتیجه رسیدم که آدم عاقل به خاطر یک دوستی یک ماهه چنین موقعیتی را از دست نمی دهد. بهر عنوان تمامی این مسائل ربطی به د.د.۱ من نداشت؛ بدین معنی که من بنا به تصمیم خودم با دختر جدیدی دوست شدم، نه برای اینکه پوز د.د.۱را بزنم. همچنین دانشگاهی که من از آن پذیرش گرفته بودم ۱۶ ساعتی با دانشگاه د.د.۱ فاصله داشت، و در ثانی من به د.د.۱هم اعلام کرده بودم که اگر کانادا هم بیایم معلوم نیست که بخواهم با تو باشم. در همین حین من خیلی ناراحت هم بودم، چرا که عملاً شرایط جوری پیش رفته بود که انگار من دارم د.د.۲ را دودر می کنم. راستش را بخواهید اگر می دانستم که برنامه رفتنم قطعی بود اصولاً هیچوقت با د.د.۲ دوست نمی شدم. راستش را بخواهید رابطه با د.د.۲ انقدر عجیب و ناگهانی اتفاق افتاد که خیلی فرصت فکر نبود. از آنجایی که من خیلی نمی توانم دروغ بگویم د.د.۱ از دوستی جدید من باخبر شد. والله از اینجا به بعدش را من خیلی درست نفهمیدم ولی بعد از این پرده برداری د.د.۱ متحول شد و بد جوری بهم ریخت. البته من انتظارش را داشتم، ولی نه انقدر. شبها نمی خوابید، سر کلاسهایش نمی رفت، الکل می خورد و سیگار می کشید و نیمه های شب به من زنگ می زد. هر باری که نیمه های شب به من زنگ می زد من از ترس سکته می کردم و فکر می کردم اتفاق بدی افتاده. راستش را بخواهید به گه خوری افتاده بودم که ماجرای د.د.۲ را به د.د.۱ لو داده ام. همه اش می ترسیدم د.د.۱ یک بلایی سر خودش بیاورد و علاوه بر وجدان درد، ننه بابای د.د.۱ هم بیفتند به جونم و کار به کثافت کاری های فامیلی بکشد. در ادامه د.د.۱ اصولاً به یک خودشناسی جدید رسید. به عنوان پیش زمینه باید بگویم که د.د.۱ برق شریف خوانده بود و کلاً نمونه کامل و جامع یک شریفی درسخوان بود و کلاً آدم کله ای بود. اگر از رتبه کنکورش فاکتوریل بگیری باز هم از رتبه خیلی از ماها کمتر خواهد بود و مخلص کلام اینکه پیشرفت شخصی اش حرف اول و آخر را می زد. اما بعد از این ماجراها اعلام کرد که اصولاً از بیخ و بن عوض شده است. گفت که دارد از دکترای بورسیه ایش (که بخاطرش مرا دودر کرده بود) انصراف می دهد و بر می گردد ایران، و اگر هم من بروم کانادا دانشگاه خودش را ول می کند و می آید پیش من. خلاصه اینکه بدجوری ترمز بریده بود. د.د.۱ بصورت خانوادگی خیلی خارج را دوست دارند و من هم اول فکر کردم بلوف می زند که می گوید حاضر است برگردد؛ بدین معنی که یک جورهایی مطمئن است که من دارم می روم کانادا و اون هم بر همین اساس پیشنهاد می دهد که اگر کار من جور نشد بر می گردد ایران. آزمایش چنین ادعایی برای من که رگه هایی از خریت دارم کار دشواری نبود. به د.د.۱ گفتم که من اصلاً خارج بیا نیستم و قلب من می تپد برای خدمت به این وطن. در کمال تعجب دیدم که د.د.۱ اصولاً ترمز را کنده است و دور انداخته است و خلاصه چت کرده است؛ چرا که اعلام کرد که مهم نیست و بر می گردد ایران (ایرانی که از دکترای دانشگاه تهرانش انصراف داده بود و از کارش هم استعفا). مخلص کلام اینکه من فقط یک دوست دختر جدید پیدا کرده بودم چون برنامه ام این بود که یک زندگانی جدید شروع کنم؛ اما نتیجه اش یک چیز کاملاً متفاوتی شد. اگر آدم ایده آلیست باشد اصولاً از چنین اتفاقی خوشش نمی آید چرا که استدلال می کند که بهرحال این تغییر رویه ها و منش ها به خاطر چیز نامربوطی رخ داده است و آدم دوست دارد دلیل این تحولات تفکر باشد. اما بعد فکر کردم که به هر حال این اتفاق افتاده و چرا من با یک دیدگاه ایده آلیستی خودم را چس کنم و "نه" بگویم. خلاصه اینکه من هم قبول کردم و فعلاً برنامه این است که بروم کانادا و د.د.۱ هم از دانشگاه فعلی اش مرخصی گرفته و دارد تلاش می کند که بیاید دانشگاه من. فعلاً هم برنامه مان این است که پارتنری زندگی کنیم.

 

پانویس: یکی از خوانندگان خوب وبلاگ به من ایمیل زده بود که این داستان مهندس خسته و د.د.۱ مثل یک فیلم هندی شده است و بعد از کلی اتفاقات بد انگاری همه چیز دارد درست می شود دو کبوتر عاشق دارند به هم می رسند. بله فکر کنم همین طور است. فکر کنم تنها بدیش این است که رابطه من با د.د.۲ یک کم رنگ و بوی دودره بازی پیدا کرد و خلاصه من را دچار عذاب وجدان نمود.

 

پانویس ۲: خودم می دانم که بعضی از مطالب "وبلاگی" نیستند، شاید مثل همین مطلب. ولی اصولاً من هم یک وبلاگ نویس حرفه ای نسیتم و بعضی چیزها را می نویسم فقط برای ثبت شدن، شاید مثل همین مطلب. 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 17:46  توسط مهندس خسته  | 

یک- همین چند روز پیش میلاد با سعادت فرخنده اختر آسمان وبلاگ فارسی، یعنی وبلاگ "یک مهندس خسته" بود. فکر می کنم کمابیش همان چیزی را که مدنظر داشتم انجام دادم. برای اثبات این ادعا می توانید دومین پست این وبلاگ را بخوانید. فکر کنم یکی از مواردی که کمتر به آن پرداختم بخش مطالب علمی-فنی-مهندسی بود؛ چرا که در روز شروع به کار این وبلاگ فکر می کردم که چیزی در حدود ۵۰٪ از مطالبم در این مورد خواهد بود. پس از یک سال می بینم که تعداد پستهای این گروه به انگشتان یک دست هم نمی رسد. یک دلیل این مطلب این است که هر از گاهی که کسی مرا تشویق می کرد، تشویقش بیشتر در مورد پستهایی با حال و هوای "روزمره" می بود؛ و طبعاً من هم پستهای بیشتری در این زمینه می نوشتم. دلیل دیگر این کمبود این است که من متوجه شدم اصولاً در توان یک مهندس خسته نیست که بتواند یک وبلاگ در مورد مطالب علمی را "سرپا" نگه دارد... مگه من کی هستم؟ تیموشنکو هستم؟ پوپوف هستم؟ ویلسون هستم؟ کلاف هستم؟ نه برادر، من یک مهندس خسته هستم. و در ثانی اگر هم بودم اصولاً وبلاگ مکان انتشار علم سنگین نیست، و نهایتاً یک پست علمی باید در حد معرفی کلی یک موضوع باشد.

 

دو- همزمان با میلاد فرخنده وبلاگ ما، کامنت هایی مبنی بر ف یلتر شدن این وبلاگ رسید؛ و امروز خودم به عینه مشاهده اش کردم. واقعاً تاسف برانگیز است. من آدم خوبی بودم. من هم انتظار ندارم شما اسکل گرامی بروی و از ف یلترشکن بیایی و مطالب من را بخوانی. از ف یلترشکن برای منظورهای والای دیگری استفاده می شود که همگی به آن واقفیم. فکر کنم کماکان می شود از گوگل ریدر وبلاگ را دنبال کرد.

 

 سه- برنامه خارج رفتن ما دست کم سه-چهار هفته ای به تعویق افتاد؛ چرا که باید بروم دنبال آزمایشات پزشکی و سوپیشینه. اما من از هفته پیش از کارم استعفا دادم و لذا فعلاً روزگارم به استراحت می گذرد. صبح ها ساعت ده از خواب بیدار می شوم و حین کش و قوس و خارش صبحگاهی به تمامی شما کارمندها می خندم. آدم وقتی ده صبح از خواب بیدار شود می طلبد که ده دقیقه ای را به خارش بگذراند. اصلاً توی فکرم که کنار تختخوابم یک تنه درخت بگذارم و صبح ها مثل یک خرس گریزلی خودم را باهاش بخارانم. روزی دو سه تا فیلم می بینم، بعد از ظهرها دوباره می خوابم، پدرم انار آبگیری گرفته و روزی یک لیوان برای خودم آب انار می گیرم، روزی نیم کیلو مغز گردو می خورم؛ آخه نگهبان دم سفارت می گفت دانشمندان کلاغ ها را بررسی کرده اند و متوجه شده اند کلاغ ها هیچوقت کلسترول بالا ندارند. بعد چند تا دانشجوی دکتری روی این موضوع کار کرده اند و متوجه شده اند که علت این امر مصرف زیاد گردو توسط کلاغ هاست. بعد چند دانشجوی دکترای دیگه روی گردو تحقیق کرده اند و دیده اند گردو خاصیت عجیبی در تنظیم کلسترول دارد. من هم دلیلی ندارد حرف نگهبان سفارت را قبول نکنم و لذا روزی نیم کیلو مغز گردو می خورم. بهرحال میگن کانادا خیلی سرده و من دارم بدنم را تقویت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 13:15  توسط مهندس خسته  | 

در این پست می خواهم کمی در مورد کارشناسی ارشد بنویسم و تجربیات خودم  را بیان کنم، چرا که قبل از قبولی و حین تحصیل آدم ممکن است تصورات اشتباهی از کارشناسی ارشد و آینده کاری اش داشته باشد. البته باید بگویم که تجربیات من در بهترین حالت بیشتر به درد مهندسین و بالاخص مهندسین عمران می خورد.

 

مهمترین مورد شغل و حقوق است. بدین معنی که شما ممکن است چند صباحی سر کار رفته باشی و ساعتی هزار تومان بهت حقوق می دهند و احساس می کنی که اگر کارشناسی ارشد داشته باشی با همان تجربه و سابقه کاری ساعتی ۶۰۰۰ تومان حقوق خواهی گرفت. این تصور به صورت عام مردود است و مهمترین عامل در تعیین حقوق سابقه کاری شما می باشد. البته اگر افق زمانی ۱۰-۱۵ سال آینده را مد نظر دارید ممکن است که با داشتن مدرک کارشناسی ارشد مشاغل بهتری نصیب تان بشود. در مورد کیفیت شغل هم باید بگویم که به طور کلی سطح کار مهندسی در ایران به اندازه فوق دیپلم است و نیازی نیست که شما کارشناسی ارشد داشته باشی تا بتوانی محاسبات مهندسی روزمره را انجام بدهی و یا در شرکت های پیمانکاری کار کنید. البته این گفته استثنائاتی هم دارد و ممکن است شما در شرکتی کار کنید که سطح کارش بالاتر و تخصصی تر باشد. در این صورت داشتن مدرک کارشناسی ارشد در گرایش مربوطه خیلی می تواند کمک کند. البته ناگفته نماند که در صورت داشتن مدرک ارشد لزوماً نمی توانید در شرکتهایی با زمینه کاری گرایش ارشدتان کار پیدا کنید. این مورد خیلی ها را آزار می دهد و خیلی ها را بیکار می کند؛ بعنوان مثال شما ارشد سازه های هیدرولیکی دارید و طبعاً دوست دارید در شرکت هایی که کار سد می کنند مشغول بشوید، اما در آن زمان هایی که شما دنبال کار می گردید شرکت های سدی نیرو نمی گیرند. در همین لحظه مثلاً یک شرکت راهسازی به شما کار پیشنهاد می دهد. اینجا دوراهی بدی است که جواب مشخصی هم ندارد. بطور کلی آرزوی هر ارشد خوانده ای این است که در گرایش خودش کار کند ولی واقعیت این است که همیشه بدین گونه نیست و ممکن است با پافشاری بر این آرزو شانس های کاری خوبی را از دست بدهید. خود من خیلی بر این آرزو پافشاری کردم و هم بیکاری کشیدم و هم جایم را خیلی عوض کردم؛ ولی بهرحال راضی ام.

 

همانطور که گفتم برای داشتن حقوق خوب و شغل با کیفیت مناسب شما احتیاجی به ارشد ندارید، و حتی با داشتن ارشد دایره انتخاب شغلتان هم تنگ تر می شود.  اما مزایای کارشناسی ارشد:

 

اولین فایده اش این است که برای قبولی اش باید کلی از درس های لیسانس را بخوانی و تازه متوجه می شوی که خیلی هایش را شکمی پاس کرده ای؛ و به معنی دیگر اگر شما کنکور ارشد را قبول شدید حداقلش این است که درک نسبتاً خوبی از درس های اصلی رشته تان پیدا کرده اید.

 

دومین فایده اش دروسی است که در ارشد پاس می کنید. برخلاف دروس لیسانس که تماماً کاربردی هستند، احتمالاً هیچ کدام از این دروس ارشد را در کار حرفه ای استفاده نخواهید کرد. به عنوان مثال طراحی سازه های فولادی یک عمر با شما خواهد بود ولی از تئوری امواج و یا الاستیسیته استفاده چندانی نخواهید کرد. اما فایده شان این است که تازه مبانی تئوری دروس لیسانس را متوجه خواهید شد. دقیقاً به همین دلیل غیرکاربردی بودن خیلی افراد ارشد را به کل بی فایده می دانند.

 

فایده سوم ارشد پایان نامه است. پایان نامه ارشد در ایران عموماً عبارتست از این فرایند: چند مقاله خارجی در مورد موضوعی خاص پیدا می کنید و همان کار نویسندگان مقالات را دوباره انجام می دهید و به همان نتایج می رسید و در نهایت می گویید "دیدید درست گفته بودند". گرچه این فرایند به نظر بسیار احمقانه می رسد اما واقعیت این است که یک چیز خیلی مهم به شما یاد می دهد: روش تحقیق. یعنی شما یاد می گیرد چگونه به یک موضوع کاملاً ناآشنا حمله کنید و حلاجی اش کنید، یاد می گیرید حرف با مرجع و رفرنس بزنید، یاد می گیرید چگونه حرفتان را ثابت کنید، یاد می گیرید چگونه یک گزارش علمی بنویسید و در نهایت یاد می گیرید چگونه ارائه اش کنید. برای خود من این مورد روش تحقیق مهم ترین دستاورد کارشناسی ارشد است و در ادامه کار حرفه ای و زندگی هم به درد آدم خواهد خورد. با این تفاسیر خیلی تعجب می کنم وقتی اسکلهایی را می بینم که پایان نامه می خرند. همانطور که گفتم پایان نامه کارشناسی ارشد عموماً یک کار تکراری است و معمولاً گوشه کتابخانه ها خاک می خورد. همین نکته باز باعث می شود که خیلی ها ارشد و مخصوصاً پایان نامه اش را بی فایده بدانند.

 

فایده چهارم کارشناسی ارشد هم اعتماد به نفس است. البته باید مواظب بود که این اعتماد به نفس کار دستتان ندهد؛ مخصوصاً تا قبل از فارغ التحصیلی که آدم کله اش خیلی باد دارد. خود من بعد از قبولی ارشد می رفتم دنبال کار و توی مصاحبه ها از زور غرور سقف را نگاه می کردم و می گفتم من دانشجوی ارشد فلان جا و فلان رشته هستم. بعد هم منتظر بودم که همون جا مدیر عامل شرکت بیابد به دست و پایم بیفتد و با ماهی یک میلیون استخدامم کند. بعد از چند باری که بد باهام برخورد کردند متوجه شدم این خبرها هم نیست و یک کم به خودمان آمدیم.

 

فایده پنجم اش هم این است که راه را برای ادامه تحصیل در آینده باز می گذارد؛ بدین معنی که ممکن شما ممکن است بعد از ۱۰ سال کار مهندسی صرف، به این نتیجه برسید که علاقه دارید ادامه تحصیل بدهید. مطمئناً داشتن مدرک ارشد در چنین شرایطی کمک بزرگی خواهد بود. در مورد ادامه تحصیل هم باید بگویم از الآن راجع بهش قضاوت نکنید. مثلاً خود من سال سوم-چهارم لیسانس که بودم به این نتیجه رسیدم که نمی توانم لیسانسم را بگیرم و به فکر مشاغل دیگر بودم. حین فوق لیسانس هم فقط می خواستم هرچه زودتر بروم دنبال کار و پایان نامه ام را هم جوری بر داشتم که زودتر تمام شود و بتوانم به کار برسم. ولی الآن دارم استارت دکتری می زنم. بهر حال آدم با افزایش سن ممکن است عوض شود و تفکرات دیگری پیدا کند لذا بد نیست جا برای تغییر بگذاریم.

 

البته اینهایی گفتم به این معنی نیست که همه مون همین الآن پاشیم برویم ارشد امتحان بدهیم بلکه صرفاً سعی کردم واقعیات را بازگو کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 15:47  توسط مهندس خسته  | 

بعضی وقتها بعضی ها پولهایی در می آورند که آدم بهشان حسودی می کند. صحبتم در مورد افرادی نیست که فی نفسه پولدار هستند بلکه در مورد کسانی است که شانس آورده اند و سوراخ دعا را پیدا کرده اند. مثلاً کسی که پدرش یک کارخانه سیمان داشته است طبعاً زحمت چندانی برای پولدار شدن نمی کشد. در جدیدترین اکتشافاتم با یکی از افراد خوش شانسی که سوراخ دعا را پیدا کرده است آشنا شدم و در اینجا به شما هم معرفی اش می کنم تا بیخودی کار و تلاش نکنید که پولدار شوید؛ بلکه در عوض سعی کنید سوراخ دعا را پیدا کنید.

 

زمانی که ما دبستان بودیم همه خانواده ها دوست داشتند بچه هایشان پزشکی قبول بشوند، اما الآن سالیان سال است که تب پزشکی فروکش کرده است. دلیلش هم این است که عمده پزشکان شرایط مالی و کاری خوبی ندارند، و تازه بعد از گرفتن مدرک پزشکی عمومی خودشان را به در و دیوار می کوبند تا تخصص بگیرند. بعد از تخصص می بینند که باز هم خبری از پول نشد و دوباره خودشان را خاک و خاشاک می کشند تا فوق تخصص بگیرند تا شاید فرجی حاصل شود. اینها را گفتم که متوجه باشیم "پزشک" آدم پولداری نیست.

 

یکی از آخرین مراحل گرفتن ویزا و اجازه تحصیل در کانادا تست پزشکی است. به معنی دیگر سفارت کانادا پس از بررسی پرونده شما و در صورت داشتن شرایط لازمه، شما را برای تست پزشکی معرفی می کند. به این منظور یک لیست ۸ نفره از پزشکان "معتمد" به شما ارائه می دهند. یکی از این پزشکان معتمد مطبش کنار سفارت کانادا است، و به گمان من ۹۹% از متقاضیان به همین مطب مراجعه می کنند؛ از جمله خود من. معاینات پزشکی گفته شده بسیار پیچیده هستند و عبارتند از: اندازه گیری قد، اندازه گیری وزن، اندازه گیری فشار خون و ضربان قلب و سئوال در مورد سوابق بیماری هایتان. این معاینه کمتر از ۱۰ دقیقه طول می کشد؛ اما هزینه آن ۶۲ هزار تومان است ناقابل. آره برادر درست خواندی، چشمهایت را نمال عفونت می گیرند. حالا شما خودتان درآمد این شغل شریف حساب کنید. در ضمن اگر درک درستی ندارید از تعداد کسانی که هر ساله به کانادا می روند کافی است اواسط تابستان سری به کوچه سفارت کانادا بزنید.

 

نتیجه گیری اینکه در هر صنفی که هستید خیلی سعی نکنید در کارتان پیشرفت کنید و یا مدارک تحصیلی تان را بیشتر کنید؛ بلکه سعی کنید سوراخ دعا را پیدا کنید.

 

همان طور که گفتم پولدار شدن تنها دو روش دارد: پیدا کردن سوراخ دعا و یا اینکه بچه مایه دار از شکم ننه ات بیایی بیرون. در ادامه و برای تکمیل بحث و روشنگری دوستانی که کماکان اصرار دارند که از راههای دیگر هم می توان این امر را انجام داد خاطره ای از یک میلیاردر آمریکایی تعریف می کنم: این آقا خیلی فقیر و بدبخت بوده ولی پشتکار زیادی داشته است. روزی یک دلار در جیب اش پول داشته و چند تا میخ می خرد و آنها را می فروشد و سود کمی کسب می کند. چهل سال تمام در این کار مداومت می کند و اندک اندک بجای دستفروشی در کنار خیابان یک گاری می خرد و میخ ها را روی آن می گذارد و می فروشد. داشت با پشتکار فراوان و اتکال به خداوند به جایی می رسید و در دورنمای آینده به نظر می رسید که پس از چند ده سالی تداومش جواب بدهد و وضعش بهبود یابد. میلیاردر به اینجای داستان زندگیش رسید گفت: در همین حین و بین یکی از عموهایم که چند ده تا چاه نفت داشت مرد و چند تایی چاه نفت هم به من رسید و بدین گونه من میلیاردر شدم و گاری میخ فروشی ام را با نفت آتش زدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 11:15  توسط مهندس خسته  | 

آخر هفته گذشته با مادر و خواهرم چهار روزی رفتیم کیش. یا به قول بلندگوی هواپیما جریزه زیبای کیش، یا به قول بلندگوی انگلیسی هواپیما بیوتیفول آیلند کیش. رفتیم که این دم آخری را با خانواده باشیم. البته قبل رفتن خبردار شدم سفیر کانادا را از ایران اخراج کرده اند. ولی من اون موقع پول بلیط های کیش را داده بودم و نمی شد پس بگیرم. سوار هواپیما که شدم متوجه شدم توی این ۲-۳ سال گذشته هرچی سوار هواپیما شدم بودم برای ماموریت بوده. یک جورهایی احساس جالبی است وقتی متوجه شدم برای تفریح صرف دارم می روم. البته بعد یادم افتاد که بدیش این است که آدم پول بلیط اش را خودش باید بدهد. بعد به این نتیجه رسیدم که بهترین حالتش این است که آدم تفریحی بیاید و در عین حال شرکت پول بلیط آدم را بدهد.

من که متوجه نشدم چرا بلندگو به انگلیسی هم صحبت می کند. همان فارسی اش را هم کسی گوش نمی کند. اصلاً مگر مسافر خارجی هم داریم. مگر خارجیه مغز خر خورده که پاشه بیاد تهران و از اونجا بیاد کیش؟

 

یک نکته دیگری که من متوجه شدم این است که ایرانی ها خیلی بچه دارند. من که خیلی از بچه بدم می آید. شاید علتش این است که خواهر و برادر کوچکتر از خودم دارم و دیده ام که بچه داری چه مصیبتی است و دیده ام که چگونه این دوتا بچه دهن مادرم را زدند. بهر حال فکر می کنم که خیلی از افراد حوصله شان از زندگی سر می رود و می گویند: خب، بذار بچه دار بشویم. البته خیلی از بچه ها هم ناخواسته هستند و ماحصل خستگی از زندگی نیستند. علاوه بر این بچه دار شدن خیلی کار راحتی است و مثلاً حتی فیلها و زرافه ها هم این کار را بلدند و هر ساله انجام می دهند. صحبت فیلها شد و یادم افتاد که دوران بارداری فیلها ۲۴ ماه است و فقط خدا می داند که چه دهنی از فیل بدبخت زده می شود. علاوه بر حیوانات هر پسر بچه ای هم از ۱۵ سالگی می تواند این کار را انچام دهد؛ پس اصلاً کار سختی نیست. البته ما کلاس پنچم که بودیم یک همکلاسی داشتیم که اون موقع یک مرد کامل بود؛ یعنی هر روز صبح باید اصلاح می کرد. احتمالاً اون بنده خدا از چهار سالگی می توانسته بچه دار بشه. اون پسره شایعاتی هم پشت سرش بود. مثلاً می گفتند که پنچ تومان به بچه ها می دهد و با هم می روند توی توالت دبستان. یادش به خیر، اسم دبستانمان "معلم شهید" بود. اون پسره شطرنج باز خیلی قهاری بود و فکر کنم قهرمان منطقه پنج شده بود، و در ضمن قاری هم بود و صبح ها سر صف قرآن تلاوت می کرد. یک روز خیلی اتفاقی داشتم شطرنج بازی می کردم و اون پسره اومد بالا سرم. اومد و گفت بیا شطرنج بازی کنیم. دو دست با هم شطرنج بازی کردیم و نمی دانم چی شد من هر دو دست را در عرض ۱۰ دقیقه بردمش. شاید از ترس بوده. خلاصه اینکه من بعد از دست دوم مطمئن بودم که الآن به من هم پنچ تومان می دهد و "کار بد" می کند. البته راستش را بخواهید من خیلی شفاف نمی دانستم که "کار بد" چیست. به هر طریق نمی دانم چطور شد که پیشنهادی نکرد و ما سالم رسیدیم خانه. شاید همون قبلش پنج تومن به یکی دیگه از بچه های مدرسه داده بود و دیگه اشتها نداشت.

 

دو سه ماه پیش یکی از همکارها هم بچه دار شده بود و بروز نداده بود. تا اینکه هفته پیش تیم منشی ها فهمیده بودند و خفت اش کرده بودند و ایش و ویش می کردند که چطور دلش اومده قضیه را مسکوت بگذاره و شیرینی نده. همکار ما هم می گوید این که چیز مهمی نیست و کار سختی نیست؛ کار سخت و مردانه اینه که بری وسط دریا سکو نصب کنی. گرچه حرفش خیلی چرت بود و اصلاً ربطی به موضوع نداشت ولی نمی دانم چرا به دلم نشست. ان شاالله در پست بعدی نکات مربوط به جزیره کیش را می گویم. البته جایش اینجا بود ولی نمی دانم چرا بحث منحرف شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 12:48  توسط مهندس خسته  | 

در این یکی دو هفته ای که به رفتنم مانده است باید خیلی ناراحت باشم. راستش را بخواهید نمی دانم چرا ناراحت نیستم. تنها موردی که ناراحتم کرده خانواده ام هستند و فکر می کنم که دلم برایشان خیلی تنگ خواهد شد. جوان تر که بودم تنها چیزی که برایم مهم نبود همین خانواده بود. اما الآنها متوجه شده ام که تنها چیزی که توی زندگی مهم است و برای آدم می ماند همین خانواده است.

 

این کانادا هم لامصب انقدر دور است که یک جوری رفت و آمدهای سالیانه را غیرممکن می کند؛ هر بلیط رفت و برگشتش حدود یک و سیصد می شود و تازه جدای از آن ماجرای ویزا گرفتن هم هست. بهر حال غیر از این نکته چیز دیگری اذیت ام نمی کند و انگار هیچ چیزی مرا به این خاک وصل نمی کند. دوست دارم که توی ایران کار کنم، ولی در مقابل پیشنهاد بهتر لحظه ای هم نمی توانم تامل کنم. تازه من توی ایران مشکل خاصی هم نداشتم؛ یعنی هم از کارم راضی بودم و هم کجدار و مریز درس می خواندم و هم مشکل مالی نداشتم. احتمالاً بزرگترین مشکلم همین مسائل کاملاً روزمره مثل ترافیک و جامعه و حکومت تخمی بود. گرچه خودم می گفتم که به خاطر مسائل جنبی نباید جلای وطن کرد، ولی شاید خودم دارم همین کار را انجام می دهم. البته اینکه چه چیزی اصلی است و چه چیزی جنبی هم بحث مفصلی است.

 

من دارم می روم درس بخوانم و فعلاً هم تصمیمی برای بعدش ندارم. راستش ته ذهنم دلم می خواهد بعدش برگردم، ولی این حرف را به کسی نمی زنم. چرا؟ چون آمار گذشتگان نشان می دهد که در لحظه رفتن ۹۹% آدمها مطمئن هستند که بر می گردند، ولی در نهایت ۹۹% می مانند و تنها اندک کسانی هستند که بعد از اتمام تحصیلات بر می گردند ایران. لذا من هم الآن گنده گوزی نمی کنم.  

 

علیرغم اینکه ابعاد این ماجرای مهاجرت ایرانی ها بر مسئولین هم پوشیده نیست، کماکان می بینیم که اقدامی پیشگیرانه صورت نمی گیرد. در بعضی مواقع این اقدام پیشگیرانه خیلی بدیهی و ساده است. مثلاً در مورد دانشجویان ارشد و دکترا، یک عامل مهم مسائل مالی است؛ بدین معنی که اگر بهشان پول بدهی می مانند. تا حالا دوتا مصاحبه دکترا در ایران داده ام: یکی شریف و دیگری امیرکبیر. توی هردوتایشان سئوال مشترکی ازم کردند: اینکه حین تحصیل مخارجم را چگونه تامین خواهم کرد. طبعاً اگر بگویی کار می کنم مردود می شوی و لذا باید شروع کنی خالی بندی. به نظر من این هم از آن سئوال ها است که پاسخ اش فحش است: خب استاد ابله، شما که می دانی هر داوطلب دکترا حداقل ۲۴ سال سن دارد و نمی تواند جلوی باباش گردن خم کند و پول بگیرد... خب پس بهش پول بدین دیگه. همین است که من نوعی مجبورم قایمکی کار کنم. و با دریافت اولین پیشنهاد دکترای خارج از کشور که هزینه هایم را پوشش می دهد سریع لبیک را می گویم. تازه این تصمیم بدون توجه کیفیت آموزشی هست. البته تازگی ها شنیده ام وزیر علوم گفته به هر دانشجوی دکترا می خواهند ماهیانه ۵۰۰ تومان بدهند، ولی بعید می دانم به این زودی عملی بشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 20:20  توسط مهندس خسته  | 

علیرغم اینکه برای دو هفته دیگه بلیط یک طرفه برای کانادا گرفته ام، هیچ چیزی از ایران نمی خرم. دیگه خسته شدم انقدر این کاسب های بی پدر مادر کردند توی پاچه مان. یک عمره که این کاسب های ایرانی جنس های بنجل و درپیت شان را دولا پهنا می چپانند به ما بدبخت بیچاره ها و ما صدایمان هم در نمی آید. تازگی ها که بی تربیت هم شده اند. من که خودم به شخصه می ترسم بروم داخل مغازه ای و پوشاکی را امتحان کنم و بعد نخرم. یادم می آید امسال تابستان عروسی دختر دایی ام بود و رفتیم چهارراه ولیعصر کت و شلوار بخریم. از جلو ویترین کل مغاره ها رد شدم و جرات نمی کردم داخل هیچ کدام بشوم. می دانستم داخل هرکدام بشوم باید خرید هم بکنم. تا آخرین مغازه رفتم و جرات نمی کردم داخل هیچ کدام بشوم. دم آخرین مغازه ایستاده بودم و همینطور به ویترینش خیره شده بودم. فروشنده اش هم دم در بود و انقدر نگاهم کرد که ازش چند تا سوال پرسیدم. فروشنده انگار فهمیده بود دردم چیه؛ دستم را گرفت گفت "بیا تو امتحان کن، اگه نخواستی نخر...". البته راستش را بخوای من از همون مغازه همون اولین کت شلواری را که پوشیدم خریدم.

 

تازه ترین ضرباتی که از این کاسب ها خوردم موبایل و لپ تاپ است. موبایلی که از تهران ۲۱۰ هزار تومان خریدم در عجمان ۱۶۰ تومان بود. بعد از اون اتفاق اصلاً موبایله دیگه به دلم ننشست و هر از گاهی هی با ناخن بدنه اش را خراش می دهم. لپ تاپی هم که از تهران یک و صد خریدم توی اینترنت زده بود ۹۰۰ دلار. اما این آخرین مورد دیگه خیلی زور بهم آورد: یک چمدان Eminent خریدم ۹۵ تومان و مدلش هم Fly Penguin بود. توی کل منوچهری هم قیمتش همین بود. یعنی در اصل ۱۰۰ تومان بود که لطف کردند به ما ۹۵ دادند. فروشنده از اون بی تربیت گه ها بود. از اونایی که آدم دوست داره گردنشون فشار بده. انقدر فشار بده تا سیاه بشن و خرخر کنن و بمیرن. خلاصه اینکه احساس خوبی نداشتم. فرداش دوباره اومدم توی اینترنت تا قیمت اصلی چمدان را ببینم. یک صدایی درونم بهم می گفت "این کارو نکن، زمین می خوری". ولی خب، کرم بدی توی تنبانم افتاده بود. دیدم بله؛ این آقای Eminent اصلاً چمدانی با نام  Fly Penguin  ندارد. چمدانهای شبیه آنهم ۵۰ دلار قیمت دارند.

 

خود من از اون آدم هایی هستم که زمین و زمان را به هم می بافم و علل تمامی بدبختی ها و نا بسامانی ها را در حکومت می بینم. ولی آخه ولدالزنا بودن این کاسبها را چگونه می توان توجیه کرد؟ بابا اینها ماشاالله اشتهای خیلی خوبی دارند؛ و البته با حقوق کارمندی ما گرسنگی شون برطرف می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 0:7  توسط مهندس خسته  | 

بعضي از بلاگ ها هر هفته پست جديد مي گذارند. بعضي ها پركارتر هستند و هر روز اين عمل حسنه را انجام مي دهند. در مقابل بعضي از بلاگ ها ماهي يكبار اين كار را انجام مي دهند. و همچنين تعداد بسيار زيادي از بلاگ ها بدون نظم و رويه مشخصي پست مي گذارند؛ ولي عليرغم اين بي نظمي ممكن است مطالب جالبي عرضه كنند. بهرحال نويسنده بلاگ هم يك خسته اي هست مثل خودمان و احتمالاً هزار تا درد و بلا و مصيبت دارد.

يك مشكل آدمهايي مثل من كه كامپيوتر را در حد رفع نياز بلدند چك كردن اين بلاگ ها با صرف وقت كم مي باشد. روشي كه بنده تاكنون دنبال مي كردم اين بود كه هربار آنلاين مي شدم روي دونه دونه لينك هاي وبلاگم كليك مي كردم و مي رفتم ببينم چيز جديدي نوشته اند يا نه. خب، وقتي سه چهار باري اين كار را انجام مي دادم و مي ديدم خبري از پست جديد نيست يك فحشي هم به نويسنده بلاگ مي دادم. علاوه بر اين يك فايل تكست هم روي دسكتاپم گذاشته بودم كه آدرس چند تا بلاگ ديگر هم تويش بود. اينها بلاگ هايي بودند كه مي خواندم ولي حوصله نداشتم لينكشان كنم.

 
اگر شما هم مثل من از آن دسته منگلاني هستيد كه به روش سنتي گفته شده بلاگ مي خوانيد، برويد و از
Google Reader استفاده كنيد. اگر gmail داريد كه خود به خود در ريدر هم اكانت داريد. در ريدر آدرس تمامي بلاگهايي كه مي خوانيد را معرفي مي كنيد. ريدر ليستي از اينها تهيه مي كند و بروز شدنشان را اطلاع مي دهد. ريدر مطالب بلاگها را در همان صفحه ريدر نشان مي دهد، البته لينك هم به مطلب اصلي مي دهد.

 
البته در همين حين و بيني كه من با گوگل ريدر آشنا شدم خود بلاگفا هم يك قابليتي توي همين مايه ها اضافه كرده. ولي گوگل ريدر سه تا برتري دارد: اولاً براي كساني كه وبلاگ ندارند هم قابل استفاده است. دوماً لازم نيست براي خواندن هر مطلبي به بلاگ اصلي بروي. و سوماً ميتواني آفلاين بشوي و بلاگها را بخواني.

http://www.reader.google.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 8:42  توسط مهندس خسته  | 

هنوز که هنوز است در سطح شهر بنزهای قدیمی را می بینیم. بنزهای مدل 230 یا 180 مال ۳۰ سال پیش. بعضی هاشون چراغهاشون مثل یک بادام ایستاده است. اگر احیاناً سوار این ماشینها شده باشید و یا به جزئیات آنها دقت کرده باشید متوجه می شوید کوچکترین قسمت این ماشین ها با حساب و کتاب و برای عمری طولانی طراحی شده است؛ از زوارهای لاستیکی درب بگیر تا قطعات فنی. و اگر سوار یک نمونه سالم شان شده باشید واقعاً احساس می کنید سوار یک "قطعه مهندسی شده" هستید. من سال اول دبیرستان که بندرعباس بودم سوار بنز چراغ بادامی ناظم مدرسه مان شدم و چنین احساسی بهم دست داد.

 

یک بنز مدل جدید گرچه بسیار زیباست ولی اصولاً فلسفه طراحی اش این نیست که ۵۰ سال ماشین باشد. به معنی دیگر آقای مرسدس بنز چنین رسالتی ندارد که در مقابل پول دریافتی از شما ماشینی تحویل شما دهد که علاوه بر خودتان به پسر و نوه و نتیجه تان هم سرویس بدهد و شما هم بگویید به به. در جایی می خواندم که اگر مرسدس بنز و ولوو همان فلسفه طراحی ۳۰ سال قبل شان را ادامه می دادند احتمالاً ماشین های تولیدی شان دیگر هیچ وقت خراب نمی شد؛ و خب این به معنی سود کمتر می بود. لذا فلسفه کارشان را عوض کردند: کماکان محصول با کیفیت می دهند اما این محصول عمر مفید ۵ یا ۱۰ ساله دارد.

 

احساس می کنم دیگر همه چیز با همین دیدگاه تولید می شود. دیروز یک چمدان خریدم. مهندسی یک چمدان چیز راحتی است: پاشنه آشیل (نقطه ضعف) یک چمدان چرخ ها، قفل ها و دسته اش هستند. به معنی دیگر اگر چمدانی باشد که قطعات مورد نظر را بسیار بادوام بسازد این چمدان عمری می شود. من خودم حاضرم پول قشنگی بابت چنین چمدانی بدهم. ولی نکته اینکه اصولاً چنین محصولی در بازار موجود نیست. حتی چمدانهای  مارک سامسونیت که دونه ای ۳۰۰ هزار تومان هم هستند کاملاً در این نقاط آسیب پذیر هستند. همین دیروز یک بنده خدایی چمدان سامسونیت ۳۶۰ هزار تومانی اش را برای تعمیر آورده بود. چمدان از دوتا پله افتاده بود و فقل رمز دارش خراب شده بود و کل چمدان بلامصرف شده بود. خب، مثلاً مگر کار گذاشتن یک حفاظ روی قفل سگ مصب چه هزینه ای برای آقای سامسونیت می داشت؟ تازه بدترش این است گویا این "فلسفه طراحی با عمر کم" همه گیر است و حتی با خرید جنس های مارکدار و گران باز هم اسیر این فلسفه کلی طراحی هستیم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 17:37  توسط مهندس خسته  | 

امروز صبح كه در تاكسي نشسته بودم و داشتم لذت نشستن در صندلي جلو را تجربه مي كردم، ناگهان نكته اي به ذهنم رسيد؛ و آنهم اين است كه ما در زبان فارسي تعداد بسيار زيادي فحش داريم و هر روز هم بر تعداد آنها افزوده مي شود. اما به نظر مي رسد كه در زبانهاي ديگر و بطور مشخص انگليسي تعداد فحش ها بسيار محدودترند. بعد از كمي تفكر متوجه شدم كه انگليسي زبانها اصولاً يك كلمه ركيك دارند و بقيه فحش هايشان هم مشتقاتي از همان كلمه هستند. البته بعد ياد Son of the Beach افتادم كه تازه اون هم خيلي فحش بدي نيست و حتي مي توان به صورت "پسر ساحلي" نيز ترجمه اش كرد. بهر حال سوال اين است كه چرا در گويش فارسي ما به اين همه فحش نياز داريم؟ مگر با همان سه چار تا دانه نمي توانيم اموراتمان را بگذرانيم و منظور و احساسمان را تفهيم كنيم؟ و مثلاً انگليسيه چرا به اين تعداد زياد فحش نيازي ندارد؟

 

به نظر من پاسخ به اين سوال در "نياز" است. يعني در ايران واقعاً لازم است كه اين همه فحش داشته باشيم و كاربرد روزمره آنها دليل وجودي شان را ثابت مي كند. مثلاً همين پريشب كه به قول گفتني هواي تهران "لندني" شده بود و باران مبسوطي بر سر و كله مان ريخت، خيلي از ماها وسيله نقليه گير نياورديم. البته اين نكته جديدي نيست و ديگر تكراري شده؛ به گفته مسئولين. مثلاً خود من يك ساعت زير باران پياده راه رفتم و تاكسي گیر نياوردم و در نهايت هم ۴۵۰۰ تومان پول دربست سلفيدم؛ كه اين هم نكته جديدي نيست. در دقيقه دقيقه اين شب "لندني" يك ايراني زير لب فحش مي دهد: به زمين و زمان و خدا كه چرا ماتحت آسمان را بدين گونه باز كرده... به راننده و مسئول و معذور كه ديگه حال آدم از شنيدن بهانه هايشان بهم مي خورد. خب، قبول كنيد كه اين فحاشي دو سه ساعته را نمي توان با تكرار يك فاك ساده به سر آورد و اينجاست كه از ديكشنري وسيع مان بهره مي گيريم. خب، در چنين شبي در يك كشور جهان اول یک جوان خارجي احتمالاً در یک دستش یک لیوان شیرکاکائوی داغ است و دست دیگرش در دست زیداش است و دوتایی نشسته اند و از پنجره ای بخار گرفته قطرات قشنگ باران را ملاحظه می کنند و رانهای پایشان را به همدیگر می فشارند. این جوان نیازی به دانستن فحش های زیادی ندارد.

 

فردای اون شب "لندنی" من با استخوان درد از خواب بیدار می شوم و می روم دنبال شیشه بر که بیاید شیشه خانه مان را تعمیر کند؛ شیشه ای که همسایه یک کیسه سیمان رویش ول کرده و خرد شده است. یک همشهری می خرم و می بینم یک ویژه نامه ترافیک دارد. بزرگ تیتر زده "قالیباف: با دیدگاهی کاملاً علمی و کارشناسانه با ترافیک تهران برخورد می کنیم...". خب، قبول کنید یک فحش ساده انگلیسی نمی تواند احساسات عمیق مرا نسبت به این گفته ابراز کند... و دوباره من "نیاز" دارم که با استفاده از دیکشنری وسیع فحش های ایرانی چند دقیقه ای مهرورزی کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 14:59  توسط مهندس خسته  |