یکی از وبلاگ ها به نقل از کتاب قابوس نامه (همانی که ما در ادبیات دبیرستان می خواندیم و نکته کنکوری اش این بود که نویسنده اش قابوس بن وشمگیر است) نوشته بود که شـــراب را باید با مزه های شور خورد. من این نکته را ۱۱۰% تایید می کنم و باید بگویم چند سال پیش که جوان بودم و کتاب "دن آرام" نوشته برادر روسمان شولوخوف را می خواندم پی به این نکته بردم. در دن آرام نیز قزاق ها که ودکـــا خور های ببری بودند مزه شان خیارشور و ترشی کلم بود و نه چیز دیگری. در مورد خاص خیار شور باید بگویم که تمامی تلخی و تندی مشروبات سنگین وزن را از دهان جمع می کند. مورد مناسب دیگر زیتون های چاقالو می باشند. البته خیارشورهای چاقالوی خانگی نیز بر انواع ریز ترجیح دارند.
بحث مسائل غیراخلاقی شد و من یادم افتاد بگویم که در ایران به طور کلی چندان بحث انتخاب مطرح نیست و یکی از دوستان ما بود که این نوشیدنی ها را تامین می کرد و عمدتاً چیزهای تلخ و تند و زهرماری بودند و در حالات بیچارگی نیز همان ۹۶% خودمان. نکته اینکه هر چیزی جلویمان می گذاشتند ما می خوردیم و کاری نداشتیم که چی را با چی می خورند و اسامی مختلف را هم نمی دانستیم. فقط از رمانهایی که در جوانی خوانده بودم و یا فیلمهایی که دیده بودم می دانستم که شــراب سفید را با گوشت سفید می خورند و شــراب قرمز را با گوشت قرمز. در کانادا اولین بار که برای تهیه این اقلام رفتم سرم گیج رفت؛ قفسه قفسه بطری می دیدم و مثل آنگول ها اسامی را نگاه می کردم و هیچ ایده ای نداشتم که کدام را انتخاب کنم. رنج قیمت ها نیز وسیع بود و خلاصه اینکه ما آچمز شده بودیم. گفتم بروم سراغ آبجــو ها... دیدم که اینجا وضعیت نیز به همان وخامت است. در نهایت بر اساس معیار بیشترین درصد الکـل در مقابل ارزانترین قیمت اقدام به انتخاب آبجــو کردم. در میان شــرابها نیز ناگهان چشمم به نام مارتــینی افتاد. یاد تبلیغ های به یاد ماندنی اش افتادم که همیشه یک خانم خوشگل خیلی هوسناک می رفت به سمت یک آقای خوش تیپ و آقاهه کلی حال می کرد ولی بعد یکهو خانم خوشگله از بغل آقاهه یک لیوان مارتــینی بر می داشت و خلاصه آقاهه خیط می شد. من هم بر اساس همین تبلیغ یک دونه از این بطری ها را برداشتم و امشب که به نوعی شب جمعه خودمان است، بنا بر توصیه آقای مارتـــینی محتویات را با آب سیب قاطی کردم و بنا بر توصیه آقایان قابوس بن وشمگیر، میخائیل شولوخوف و علیبی ۳۳۰ گرم هم زیتون چاقالوی شور یونانی خریدیم و دور از جان شما عین یک چارپای تشنه ای که آب می بیند شروع کرده ایم به هرت کشیدن. به هر حال غم غربت سخت است و باید به نحوی گذر ایام کنیم.
رفتم حریف را آچمز کردم؛ بدین معنی که تا شروع کرد لیست محتویات مورد نظرم را ازم بپرسد پیش دستی کردم و گفتم "اوری تینگ پلیز". یارو هم نگاهی از سر تعجب بهم کرد و شروع به تلمبار کردن ملات ها نمود. همه چیز به خیر و خوشی گذشت و من هم خوشحال بودم، تا اینکه در مرتبه دوم به ساندویچی آبرومندتری رفتیم که طبعاً تنوع ملات هایش بیشتر بود. رفتم جلو و یارو دوباره لیستی بلند بالا بهم گفت و من هم خیال کردم دوباره دارد ملات های مختلف را می گوید. ولی راستش را بخواهید حتی یک کلمه هم از حرفهایش متوجه نشدم، ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم و دوباره گفتم "اوری تینگ پلیز...". نگاه حاکی از تحقیر ساندویچ فروش را که دیدم فهمیدم یک جای کار می لنگد... بهم توضیح داد لیستی که می خوانده انواع مختلف "نان" است و طبعاً نمی تواند تمامی انواع نان را در یک ساندویچ بکار گیرد. بگذریم، ساندویچ مان را با حقارت بلعیدیم* و درسی گرفتیم که در بلاد کفر هی نگوییم "اوری تینگ پلیز..." و به جایش یک کم زبانمان را تقویت کنیم. شایان ذکر است که علاوه بر آنچه گفته شد مسلم است که قیمت نیز بسیار متفاوت است. مثلاً در تهران با ۲۵۰۰ تومان یک ساندویچ شاهانه به بدن می زدیم و اینجا برای یک چیز درب و داغون هفت-هشت-ده دلار می سلفیم و تازه تحقیر هم می شویم.
دقیقاً نمی دانم کی، ولی چند صد سال پیش لشکر مسلمین به اسپانیا حمله می کند. مسلمین سوار کشتی می شوند و می آیند در سواحل اسپانیا (در تنگه ای که دریای مدیترانه را به اقیانوس اطلس وصل می کند) لنگر می اندازند. فرمانده مسلمین که علاوه بر سایر خصوصیاتش آدم خری هم بوده وقتی که لشگرش پیاده می شوند کشتی ها را آتش می زند و به صورت عملی حرفش را تفهیم می کند: یا اسپانیا را فتح کنید و یا در اسپانیا بمیرید چون بهر حال راه برگشتی نیست. خلاصه اینکه مسلمین اسپانیا را فتح می کنند و اسم اسپانیا را هم می گذارند آندلس و اسم تنگه مزبور را هم به افتخار سردارشان می گذارند جبل الطارق که تا به امروز اسمش همین است(Gibralatar). نتیجه منطقی این داستان این است که بعضی وقتها آدم به "سوپاپ اطمینان" نیازی ندارد و بهتر است که اصولاً سوراخ سوپاپ اطمینان را گل گرفت.