تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

یکی از وبلاگ ها به نقل از کتاب قابوس نامه (همانی که ما در ادبیات دبیرستان می خواندیم و نکته کنکوری اش این بود که نویسنده اش قابوس بن وشمگیر است) نوشته بود که شـــراب را باید با مزه های شور خورد. من این نکته را ۱۱۰% تایید می کنم و باید بگویم چند سال پیش که جوان بودم و کتاب "دن آرام" نوشته برادر روسمان شولوخوف را می خواندم پی به این نکته بردم. در دن آرام  نیز قزاق ها که ودکـــا خور های ببری بودند مزه شان خیارشور و ترشی کلم بود و نه چیز دیگری. در مورد خاص خیار شور باید بگویم که تمامی تلخی و تندی مشروبات سنگین وزن را از دهان جمع می کند. مورد مناسب دیگر زیتون های چاقالو می باشند. البته خیارشورهای چاقالوی خانگی نیز بر انواع ریز ترجیح دارند.

 

بحث مسائل غیراخلاقی شد و من یادم افتاد بگویم که در ایران به طور کلی چندان بحث انتخاب مطرح نیست و یکی از دوستان ما بود که این نوشیدنی ها را تامین می کرد و عمدتاً چیزهای تلخ و تند و زهرماری بودند و در حالات بیچارگی نیز همان ۹۶% خودمان. نکته اینکه هر چیزی جلویمان می گذاشتند ما می خوردیم و کاری نداشتیم که چی را با چی می خورند و اسامی مختلف را هم نمی دانستیم. فقط از رمانهایی که در جوانی خوانده بودم و یا فیلمهایی که دیده بودم می دانستم که شــراب سفید را با گوشت سفید می خورند و شــراب قرمز را با گوشت قرمز. در کانادا اولین بار که برای تهیه این اقلام رفتم سرم گیج رفت؛ قفسه قفسه بطری می دیدم و مثل آنگول ها اسامی را نگاه می کردم و هیچ ایده ای نداشتم که کدام را انتخاب کنم. رنج قیمت ها نیز  وسیع بود و خلاصه اینکه ما آچمز شده بودیم. گفتم بروم سراغ آبجــو ها... دیدم که اینجا وضعیت نیز به همان وخامت است. در نهایت بر اساس معیار بیشترین درصد الکـل در مقابل ارزانترین قیمت اقدام به انتخاب آبجــو کردم. در میان شــرابها نیز ناگهان چشمم به نام مارتــینی افتاد. یاد تبلیغ های به یاد ماندنی اش افتادم که همیشه یک خانم خوشگل خیلی هوسناک می رفت به سمت یک آقای خوش تیپ و آقاهه کلی حال می کرد ولی بعد یکهو خانم خوشگله از بغل آقاهه یک لیوان مارتــینی بر می داشت و خلاصه آقاهه خیط می شد. من هم بر اساس همین تبلیغ یک دونه از این بطری ها را برداشتم و امشب که به نوعی شب جمعه خودمان است، بنا بر توصیه آقای مارتـــینی محتویات را با آب سیب قاطی کردم و بنا بر توصیه آقایان قابوس بن وشمگیر، میخائیل شولوخوف و علیبی ۳۳۰ گرم هم زیتون چاقالوی شور یونانی خریدیم و دور از جان شما عین یک چارپای تشنه ای که آب می بیند شروع کرده ایم به هرت کشیدن. به هر حال غم غربت سخت است و باید به نحوی گذر ایام کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 19:39  توسط مهندس خسته  | 

سوئیتی در طبقه هشتم یک ساختمان اجاره کرده ایم؛ ماهی ۶۱۵ دلار. فاصله خانه تا دانشگاه عرض یک خیابان است و در کمتر از یک دقیقه می رسم. خنده دار است واقعاً؛ برای منی که همین چند ماه پیش در تهران روزانه سه ساعت مسیر رفت و برگشت کار تا خانه ام بود. ساختمان ما نزدیک اقیانوس است و پنج دقیقه که پیاده روی کنیم به سواحل اقیانوس اطلس می رسیم. در حاشیه اقیانوس مسیر جالبی است برای پیاده روی ولی در این فصل سال تمامی کافه ها و رستورانهایش تعطیل هستند. زمان مشخصی برای حضور در دانشگاه ندارم ولی حوالی ساعت ۹-۱۰ صبح خودم را به اتاقم می رسانم. طرف های ظهر دوباره عرض خیابان را طی می کنم و می آیم خانه به همراه عیال طعامی بخوریم؛ وبعد از یک ساعتی دوباره می روم اتاق و کار "تحقیقات علمی" را از سر می گیرم. از امروز متوجه شدم که دانشجویان دانشکده موسیقی هفته ای دو سه مرتبه ظهرها کنسرت های رایگانی برگزار می کنند و لذا تصمیم گرفتم یکی دو ظهر در هفته را بدین گونه سپری کنم. از وقتی که اولین ملزومات یک خانه -یعنی تختخواب و ادوات آشپزی- را خریدیم، نسبت به تکمیل سایر ملزومات بی خیال شده ام؛ چرا که ابزار آلات گفته شده نیازهای من یعنی خور و خواب و خشم و شهوت را برطرف می کنند. فکر کنم بزودی ۵ کیلو تخمه ای که از ایران آورده ام تمام شود و از طرفی خوب هم هست؛ چرا که دیگر به جعبه ام نگاه نمی کنم و روزهایی که تخمه خواهم داشت را برآورد نخواهم کرد. از اینکه می دانم روزی در آینده ای نه چندان دور دیگر تخمه نخواهم داشت ناراحت هستم و اصلاً این ناراحتی لذت داشتن ۵ کیلو تخمه را از بین می برد. یادم است که علاوه بر تخمه آفتابگردان ریز (انچوچک) و تخمه هندوانه مقادیری هم تخمه کدوی ریز داشتم ولی هرچه چمدانهایم را زیر و زبر می کنم پیدایشان نمی کنم. بازهم نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت. در اینجا ناگهان انقدر زندگی ام خالی شده است که باید جوری زمانهای خالی را پر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:39  توسط مهندس خسته  | 

ممکن است کارهای بسیار روزمره ای که ما انجام می دهیم به نظر بین المللی بیایند، ولی باور کن برادر که بدین گونه نیست. یکی از این امور خریدن و بلعیدن ساندویچ است. در تهران ما بدین صورت عمل می کردیم که می رفتیم ساندویچ بهاران و بعد لیست ساندویچ هایش را نگاه می کردیم و می دیدیم که همه شان یک پسوند ویژه دارند. در نهایت هم خیلی فرقی نمی کرد کدامشان را انتخاب می کردیم چرا که محتویات همه شان عبارت بود نان و سس مایونز و قارچ و پنیر و خیار شور و کاهو و گوجه. بخش اصلی اش هم شامل گوشت، مرغ، سوسیس و یا ترکیبی از اینها بود. البته اگر احساس ماجراجویی می کردیم گزینه "مرغ و مغز" را انتخاب می کردیم و طی ۲۴ ساعت آینده سعی در هضم مرغ ها و مغزها می نمودیم. یا اگر مثل آقای م.ن.ش بودیم نصف ساندویچ مرغ و مغزمان را نگه می داشتیم و فردا صبح اش به عنوان صبحانه تناول می کردیم و البته ۷۲ ساعت را صرف عمل هضم می نمودیم. سفارش و خوردن دونر که از این هم راحت تر بود چرا که فقط کافی بود با انگشت به استوانه گوشتی یا مرغی اشاره می کردیم و لحظاتی بعد می توانستیم گرمای لذت بخش یک دونر چاقالو را در مشتمان احساس کنیم. بهر حال نکته اینکه کلاً خوردن و سفارش یک ساندویچ کار راحتی بود.

 

اما در دیار کفر بدین گونه نیست. در اینجا و بالاخص کانادا عمده مردمان به چیز یا چیزهایی آلرژی دارند، و همچنین ساندویچی ها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را پشت ویترین شان گذاشته اند تا به سفارش مشتری داخل ساندویچ بچپانند. عمده ملت نیز مثل ما نیستند که همه چیز را سفارش بدهند و معمولاً نان و کالباس و نهایتاً یک کم سس زهرمارشان می کنند. بنده را از این سیستم ساندویچی های خارجی مطلع کردند و من هم تا جایی که می دانم به چیزی آلرژی ندارم و لذا در اولین ساندویچی که رفتم حریف را آچمز کردم؛ بدین معنی که تا شروع کرد لیست محتویات مورد نظرم را ازم بپرسد پیش دستی کردم و گفتم "اوری تینگ پلیز". یارو هم نگاهی از سر تعجب بهم کرد و شروع به تلمبار کردن ملات ها نمود. همه چیز به خیر و خوشی گذشت و من هم خوشحال بودم، تا اینکه در مرتبه دوم به ساندویچی آبرومندتری رفتیم که طبعاً تنوع ملات هایش بیشتر بود. رفتم جلو و یارو دوباره لیستی بلند بالا بهم گفت و من هم خیال کردم دوباره دارد ملات های مختلف را می گوید. ولی راستش را بخواهید حتی یک کلمه هم از حرفهایش متوجه نشدم، ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم و دوباره گفتم "اوری تینگ پلیز...". نگاه حاکی از تحقیر ساندویچ فروش را که دیدم فهمیدم یک جای کار می لنگد... بهم توضیح داد لیستی که می خوانده انواع مختلف "نان" است و طبعاً نمی تواند تمامی انواع نان را در یک ساندویچ بکار گیرد. بگذریم، ساندویچ مان را با حقارت بلعیدیم* و درسی گرفتیم که در بلاد کفر هی نگوییم "اوری تینگ پلیز..." و به جایش یک کم زبانمان را تقویت کنیم. شایان ذکر است که علاوه بر آنچه گفته شد مسلم است که قیمت نیز بسیار متفاوت است. مثلاً در تهران با ۲۵۰۰ تومان یک ساندویچ شاهانه به بدن می زدیم و اینجا برای یک چیز درب و داغون هفت-هشت-ده دلار می سلفیم و تازه تحقیر هم می شویم.

 

*من در مواقعی که احساس منفی دارم -مثل ناراحتی یا افسردگی یا حقارت- نه تنها اشتهایم را از دست نمی دهم بلکه به عکس اشتهایم زبانه نیز می کشد.

 

مرتبط: مقایسه دکترا در ایران و خارج

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 0:57  توسط مهندس خسته  | 

ساعت چهار صبح بود و توی فرودگاه امام از یک صف به صف دیگری رانده می شدم. فقط یکی از چمدانهایم آبرومند بود و دیگری را شب قبلش از توی کمد بابام پیدا کردم. طبعاً پدرم می گفت چمدان بسیار خوبی است و انگلیسی است و توپ بزنی نمی ترکد. مشخص شد که نیازی به توپ زدن نداشت چرا که یک شکاف دو وجبی در کنارش کشف شد. چاره ای نبود، دور خانه را دنبال جوالدوز گشتیم ولی خبری نبود. اصولاً چرا در قرن بیست و یکم کسی ممکن است در خانه اش جوالدوز نگهداری کند؟ البته پدرم مدعی بود که جوالدوز داریم ولی مادرم گمش کرده است. مادرم هم به پدرم فحش می داد که چرا انقدر خوشحال است که من دارم می روم. فردای آن شب و حین عبور از زیر کلام الله مجید یک سوراخ سه وجبی دیگر نیز در چمدان پیدا شد و زیپش نیز در رفت. یکهو یادم افتاد که در فرودگاه امام دستگاههایی است که چمدان را سلوفون پیچی می کنند. خلاصه اینکه در صف کارت پرواز بودیم با دو چمدان متناقض. اگر احمق دیگری چنین چمدانهایی داشت مسلماً من می گفتم که خب بی شعور به جای اینکه یک چمدان گران بخری و یک چمدان پاره را سلفون پیچی کنی می رفتی و دوتا چمدان عادی می خریدی. من چون عجله داشتم و ناگهانی بلیط پیدا شده بود مجبور شدم بلیط KLM بخرم و لذا ۲۰۰ تومنی بیشتر سلفیدم. با خودم گفتم احتمالاً در این پرواز همسفران همه مدیران عالی رتبه شل و توتال خواهند بود. با دیدن غریب غربتی های وطنی به اشتباهم پی بردم. به این نتیجه رسیدم که همه ملت ایران رزیدنت کانادا هستند. باور کن برادر شوخی نمی کنم. همین افرادی که ما توی خیابان می بینیمشان و یک مشت شن هم بهشان نمی پاشیم همه شان هفت-هشت-ده تا پاسپورت کانادایی توی جیبشان بود. یک پیرمردی بود از اینهایی که هی انگلیسی می پرانند و به همه کمک می کنند و خلاصه ایرانی متمدن هستند؛ نه مثل من که کسی اگر ۴ صبح ازم سوال کند فقط پارس می کنم. این پیره مرده به هر کسی که کمک می کرد یک بیلاخ هم نشانش می داد. آخه مردک، حالا دوبار رفتی خارجه دلیل نشد که خودت و فرهنگت را با هم بفروشی. توی فرهنگ غنی ما بیلاخ یعنی چوب تو فلان جات. حالا من اگر ۵۵۵ سال هم توی بلاد کفر زندگی کنم بیلاخ برایم همین معنی را دارد. توی همین فکرها بودم که دیدم پیره مرده شروع کرده باهام صحبت کردن. نمی فهمیدم چی می گفت، فقط خدا خدا می کردم توی آن ساعت صبح بیلاخ نشانم ندهد. راستش را بخواهید من هم حالم چندان خوب نبود و ممکن بود یکهو می زدم له و لورده اش می کردم و به جای کانادا می رفتم زندان اوین. از همین جا به پیره مرده اعلام می کنم که: برادر عاقلانه ترین تصمیم زندگیت این بود که به من بیلاخ نشان ندادی.

 

چرا در یک فرودگاه بین المللی که شاید مثلاً زنانی از ۵۰ ملیت و نژاد مختلف حاضر باشند خیلی سریع می توان زنان ایرانی را تشخیص داد؟ این تشخیص توسط سه ابزار انجام می شود: موی مش کرده، کــــون گنده و لباس پلنگی. تمام زنان ایرانی هر سه مشخصه گفته شده، یا حداقل دوتایش را دارند. قسم می خورم که فقط با دیدن کـــــون می توانم تشخیص دهم بانوی مورد بحث ایرانی است یا خیر. آزمایشش نیز بدین صورت است: کــــــون زنان ایرانی همانند یک خربزه افقی است و علیرغم این نقیصه تمامی شان اصرار بر پوشیدن لباسهای تنگ دارند. مراتب شهود من پیشرفت هم کرده است چرا که می توانم برخی نژادهای دیگر را نیز شناسایی کنم: کــــون زنان آسیای جنوب شرقی همانند یک خربزه قائم است. کـــــون مهمانداران KLM نیز به فرمی است که با دیدنش تازه تعریف صحیحی از این عضو بدن پیدا می کنید.

 

پانویس: برادران ما این پست خرگوش و لاک پشت را محض خنده نگذاشتیم ها! این مساله واقعاْ جواب دارد و یک مساله تاریخی است که ملت را چند قرنی سرکار گذاشته بود. بهر حال کامنت ها نشان دادند که خوانندگان این وبلاگ هماهنگ با نویسنده هستند و به قولی خسته هستند. بهرحال چون خیلی مشتاق بودید جواب را می توانید اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 0:40  توسط مهندس خسته  | 

خرگوش از لاک پشت خیلی تندتر می دود. لاک پشت و خرگوش با یکدیگر مسابقه می دهند. خرگوش چون خیلی به سرعتش مطمئن است به لاک پشت ۱۰۰ متر آوانس می دهد. فرض کنید سرعت خرگوش ده برابر سرعت لاک پشت باشد. مسابقه شروع می شود. وقتی خرگوش صد متری را که آوانس داده بود طی می کند لاک پشت ۱۰ متر از او جلوتر است. وقتی خرگوش ۱۰ متر بعدی را می دود لاک پشت کماکان ۱ متر از او جلوتر است. وقتی خرگوش یک متر بعدی را می دود لاک پشت همچنان ۱۰ سانتی متر از او جلوتر است... و قص علی هذا الی بی نهایت.

 

چرا با وجودی که همه می دانیم در واقعیت خرگوش از لاک پشت جلو می زند ولی بر طبق این استدلال خرگوش هیچ وقت به لاک پشت نخواهد رسید؟

 

من به عنوان کسی که هفت سال از عمر گرانبها را دانشگاه هدر داده ام یک شب به این پارادوکس فکر کردم و نتوانستم توجیه اش کنم. شما می توانید؟

 

این مساله چند هزار سال پیش توسط یکی از دانشمندان یونان مطرح شد و به نام "پارادوکس زنو" مشهور است. در نسخه اصلی نیز به جای خرگوش از آشیل نام برده شده است (چون آشیل هم مثل سگ تند می دویده است). شایان ذکر است که من پست معمایی را از وبلاگ پسر فهمیده ایده گرفتم.

 

پانویس ۱: این ف یلتر شدن وبلاگ ما هم تیشه به ریشه مان زد به علی... دیگر بازدید کننده ندارم و بیشتر افراد از بلاد کفر هستند که به بلاگ ما سر می زنند. ریدم تو قبر مسئول این ف یلترینگ.

 

پانویس ۲: چقدر من احمق ام که تازه بعد از ف یلتر شدن یادمان افتاده که تدابیر امنیتی بکار ببریم و "ف" را از "یلتر" جدا بنویسیم. ای بابا، اصلاً مهندسی یعنی همین؛ یعنی اول زلزله و سونامی و طوفان کاترینا بیاید و بعد ما شروع کنیم به تحقیق و ارائه راه حل.

 

پانویس ۳: تنها چیزی که می توانم بگویم این است که کانادا سرد است. وارد فرودگاه مونترال که شدم گفتم بگذار پوستمان برای یکبار هم که شده سرمای منفی ۱۸ درجه را تجربه کند. تجربه ای بود که دوست ندارم تکرارش کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 18:53  توسط مهندس خسته  | 

برادر ما امروز ویزامون را هم گرفتیم و پس فردا عازم دیار کفر هستیم. ای بابا، از یک طرف کلی خوشحالم که بعد از چهار ماه می روم و دوست دخترم را می بینم و از طرفی خیلی ناراحتم. دیگر تا مدت نامعلومی خانواده ام را نخواهم دید... یک عکس پرسنلی از بابام لای خرت و پرتام پیدا کردم و گذاشتمش توی کیف پولم. نمی دانم چرا انقدر احساس بدی دارم. مطمئنم که اگر کشتی هایم را آتش نزده بودم و انقدر جار نزده بودم که "دارم میرم، دارم میرم" الآن منصرف شده بودم و یک لگد مشدی می زدم زیر همه چیز و می ماندم ایران. می دانم داری به من فحش می دهی برای خواندن این کلیشه ها. یعنی اگر من هم جای دیگری این کلیشه ها را می خواندم حتماً اق می زدم و یک کامنت فحش آلود برای نویسنده می گذاشتم. ولی چه کنم که چیزی جز این ندارم. بدترش این است که هر کوچکترین کاری که انجام می دهم توی دلم می گویم "این آخرین باری است که فلان کار را دارم می کنم" یا "آخرین بار است که دارم از فلان جا رد می شوم". حالا آن فلان کار ممکن است ریدن توی توالت فرنگی خانه مان باشد یا خیس کردن نانی سوخاری در شیر و سق زدنش و ولو شدن روی مبلی هم سن خودم جلوی ماهواره... و آن فلان جا ممکن است میدان نکبتی تجریش یا اتوبان بی صاحاب مدرس یا جوبهای پر از موش خیابان طالقانی باشد. برادر برای من آنجا را تعریف نکن، برای من اینجا ندیدن را بگو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 1:6  توسط مهندس خسته  | 

شما چه بخواهید و چه نخواهید یک عقیده ای در مورد آفرینش دنیا دارید. اگر متوجه نیستیم که دقیقاً به چه چیزی اعتقاد داریم مشکل خودمان است چرا که نمی توانیم انتظار داشته باشیم از شبکه دوم سیما برای ما برنامه هایی در مورد عقاید مختلف پخش شود. اگر با جهان بینی که از مهد کودک و دبستان به ما یاد داده اند ارضا نمی شویم این وظیفه ماست که برویم و دیدگاههای دیگر را بخوانیم و ببینیم با گروه خونمان سازگار است یا نه. خیلی از ما با تعالیم سنتی مان مشکل داریم و کلی توی احادیث و روایات و کتب و رفتار مومنین "تناقض" و چیز های خنده دار و "غیر منطقی" پیدا می کنیم و وقتی جوان هستیم به همه شان پشت پا می زنیم. و نکته اینکه اگر صرفاً پشت پا بزنیم و نرویم دنبال جایگزین مناسب در نهایت به همان دیدگاه مهدکودکی مان برخواهیم گشت. ما به خدا و پیغمبر و ائمه و حکومت فحش های رکیک می دهیم اما کماکان برای کسی مهم نیست. چرا؟ چون همه می دانند که وقتی چهل سالمان شد و بوی مرگ به مشاممان رسید بر می گردیم به همان عقاید مهدکودکی و توبه می کنیم و نماز روزه های قرضی مان را انجام می دهیم.

 

ما به طور کلی یا به "طراحی هدفمند" و "خلقت" اعتقاد داریم و یا به "تکامل". اگر خلقت گرا (Creationist) باشیم معتقدیم که موجودی ماوراء الطبیعه ای بنام خدا که خیلی باهوش است در یک لحظه تصمیم گرفته این دنیا و محتویاتش را خلق کند. دلیل این اعتقادمان هم پیچیدگی های موجود در طبیعت هستند که بعضاً با عقل و علم امروز ما توجیه نمی شوند. شایان ذکر است که خیلی هایشان هم توجیه می شوند ولی لااقل در ایران از آن اطلاعی نداریم. به معنی دیگر علم خیلی از امورات را توضیح می دهد اما کماکان سوراخ سمبه هایی سیاه باقی مانده اند که به مرور زمان کشف خواهند شد. این سوراخ سمبه ها محل رشد خداست. هرچه سوراخ سمبه ها بیشتر باشند، خدا نیز قوی تر است.

 

در مقابل ممکن است تکامل گرا (Evolutionist) باشیم و بر این عقیده باشیم که همه گونه ها از یک حالت بسیار ابتدایی شروع شده اند و طی میلیونها سال برای بقای نسل و غلبه بر شرایط محیطی خواص بدشان کمتر شده و از بین رفته و خواص خوبشان پیشرفت می کند. پدیده ای که همین الآن هم دارد رخ می دهد، مثلاً دندان عقل که مال انسانهای قدیمی بوده و برای جویدن گیاهان لازم بوده است به مرور دارد حذف می شود.

 

همچنین برخی عقیده دارند که هر دو دیدگاه درست است به این معنی که ابتدا خدا جرقه اول را زده و همان موجودات خیلی خیلی ساده و کهکشان را "خلق" کرده و از آنجا به بعد "تکامل" کار خودش را شروع کرده است. کسانی که به این عقیده هستند در حقیقت همان دسته اول هستند اما از وقتی که دیگر "تکامل" به عنوان علم ثابت شد خجالت کشیدند و تئوری کشتی نوح و آدم و حوا و هابیل و قابیل را مسکوت گذاشتند. البته همین ها هم به نوبه خودشان کلی جلو هستند چرا که بسیاری از مردم کماکان گروه اولی هستند. اینها اصولاً علم را در شأن دین و خدا نمی دانند و به قولی معتقدند که اصولاً علم باید به سوالهای "چگونه" (How?) پاسخ دهد و دین به سوالهای "چرا" (Why?).

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 9:41  توسط مهندس خسته  | 

این فیلم یک تم سیاسی دارد و در عین حال اصلاً پیچیده و کند نیست. فیلم در زمان آینده نه چندان دور در انگلستان رخ می دهد. دولتی توتالیتر بر سر کار است و دهن ملت را زده. یک نفر مبارز است که ماسکی به صورت زده و کارهای چریکی/تروریستی انجام می دهد و هدفش از این کارها بیدار کردن مردم از خواب و خمودگی سیاسی است. داستان فیلم خیلی تند پیش می رود و هیچ کجای فیلم خمیازه های پیاپی به سراغ آدم نمی آیند. نقدهای خارجی این فیلم هم جالب بود. خارجی ها خیلی مخمل هستند؛ بدین معنی که بیشترشان کلی ابراز ترس و شگفتی کرده بودند از اینکه ممکن است جامعه قشنگ شان روزی به چنان روزی بیفتد که در فیلم نشان داده شده بود. از آن طرف من جهان سومی چندان توصیفات جامعه برایم مهم نبود و به نوعی چیزی عادی بود، و در عوض با دیدن فیلم تنها یک رویا و آرزو در دلم زنده می شد؛ اونهم اینکه چقدر باحال بود اگر می شد از اینجور کارهای چریکی انجام داد و انقدر در بیداری مردم موثر بود. البته همانطور که گفتم این آرزو فقط در دلم روشن شد و من هم بعد از فیلم رفتم توالت تا سریع این آرزو را دفع کنم.

 

یکی دیگر از مسائلی که این فیلم برای بار دیگر ثابت می کند این است: اگر می خواهی بفهمی زنی واقعاً زیباست یا نه موهایش را کچل کن. بعضی ها با کله کچل هم زیبا هستند؛ مثل این ناتالی پورتمن... در وسطهای فیلم کله اش را کچل می کند؛ ولی برادر باور کن خوشگل تر می شود. البته منظورم از کچل مثل این خل و چل های توی تجریش نیست که چند سال پیش مد شده بود و موهایشان را "تیفوسی" می زدند؛ بلکه منظورم کچل نمره چهار است. به زعم من اگر اون تجریشی ها با نمره چهار کله شان را بزنند به یک کمبوزه متحرک تبدیل می شوند و نه بیش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:10  توسط مهندس خسته  | 

در این نوشته می خواهم پنج اتفاق نفرت انگیزی را که بطور روزمره ممکن است برای آدم اتفاق بیفتد را لیست کنم:

 

۱- بعد از دوش گرفتن و هنگامی که حوله ام را می پوشم و دارم خودم را خشک می کنم و از تمییزی پوستم لذت می برم و با خودم فکر می کنم که "حمام هم چیز خوبی هست ها... ضرر ندارد انگاری..." متوجه می شوم که راه رفتنم نسبت به حالت عادی با اصطکاک کمتری انجام می شود. اه، لای پایم هنوز کفی است... متنفرم از این واقعه. باید اعلام کنم تا جایی که من می دانم اولین بار جرج اورول کشف کرد که این واقعه چقدر می تواند نفرت انگیز باشد و من بعد از آن صرفاً متوجه شدم که خودم هم چقدر از این موضوع بدم می آید.

 

۲- گلاب به رویتان هنگامی که آدم  می رود توالت کارش را بکند، در معدود مواقعی سقوط آزاد خروجی ها موجب می شود که آب و چیزهای دیگر بپاشد به آدم. این مورد برای هر دو توالت ایرانی و فرنگی صادق است اما بیشتر در توالت فرهنگی رخ می دهد، اما شایان ذکر است که اگر در توالت ایرانی به وقوع بپیوندد احساس نفرت انگیزتری ایجاد می کند. در هر دو حالت حالم بهم می خورد.

 

۳- وقتی سوار تاکسی می شوم و در خیالات خودم غوطه می خورم و ناگهان به مقصد می رسم و دست توی جیبم می کنم و در کمال ناباوری و ترس می بینم چیزی به جز ۲۰۰۰ تومانی در جیبم نیست. متنفرم از وقوع چنین اتفاقی و دلم هری می ریزد پایین. البته بارها دیده ام که این اتفاق برای خیلی ها رخ می دهد و کک شان هم نمی گزد؛ اما وقتی برای من رخ می دهد کلی به دست و پای راننده می افتم و عذرخواهی می کنم که پول خرد ندارم.

 

۴- نمی دانم دندانهای عقبی من چه مشکلی دارند که هر وقت از نخ دندان استفاده می کنم به نحو عجیبی درد می گیرند. از طرفی دندانپزشک ها هم مرتب استفاده از نخ دندان را توصیه می کنند. خلاصه اینکه برخی شبها که به این شکنجه تن در می دهم وسط ها ی شب از درد و تورم دندانهای عقب از خواب می پرم که اتفاق نفرت انگیزی است.

 

۵- یکی دیگر از اتفاقات نفرت انگیز روزمره نیز هنگامی رخ می دهد که شب گردن آدم از روی بالش افتاده باشد و صبح که می خواهی تنه ات را از رختخواب بکنی موجی از درد از پشتت عبور می کند و به گردنت می رسد. این گرفتگی گردن دهان آدم را آسفالت می کند و بعضاً تداومش به سردرد می انجامد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 15:45  توسط مهندس خسته  | 

دقیقاً نمی دانم کی، ولی چند صد سال پیش لشکر مسلمین به اسپانیا حمله می کند. مسلمین سوار کشتی می شوند و می آیند در سواحل اسپانیا (در تنگه ای که دریای مدیترانه را به اقیانوس اطلس وصل می کند) لنگر می اندازند. فرمانده مسلمین که علاوه بر سایر خصوصیاتش آدم خری هم بوده وقتی که لشگرش پیاده می شوند کشتی ها را آتش می زند و به صورت عملی حرفش را تفهیم می کند: یا اسپانیا را فتح کنید و یا در اسپانیا بمیرید چون بهر حال راه برگشتی نیست. خلاصه اینکه مسلمین اسپانیا را فتح می کنند و اسم اسپانیا را هم می گذارند آندلس و اسم تنگه مزبور را هم به افتخار سردارشان می گذارند جبل الطارق که تا به امروز اسمش همین است(Gibralatar). نتیجه منطقی این داستان این است که بعضی وقتها آدم به "سوپاپ اطمینان" نیازی ندارد و بهتر است که اصولاً سوراخ سوپاپ اطمینان را گل گرفت.

                               

بنده هم به تبعیت از اصول جنگاوری آقای طارق وقتی که نامه پذیرش و پول را از کانادا گرفتم - وبا توجه به اینکه یک پاسپورت غیر ایرانی هم دارم - گفتم که بگذار کشتی ها را آتش بزنیم و سوپاپ اطمینان ها را گل بگیریم. رفتیم و از کار استعفا دادیم و علاوه بر آن یک ماهی بود که کلاسهای دکتری را هم نرفته بودم و به این روند نیز ادامه دادم و یک جورهایی دکتری هم پرید*. از این طرف هم سفارت ما را آنگول کرده و هی امروز و فردا می کند و این کریسمس لعنتی هم که دیگر مزید بر علت شده است. خلاصه اینکه ما نشسته ایم و نگاهی به اسپانیا می اندازیم و نگاهی به کانادا و البته گه گداری نگاهی هم به ایران.

 

* من رسماً نرفتم انصراف بدهم. در این مدت تنها یکی از اساتید یک ایملی زد و سر و سراغی گرفت که طبعاً جوابی دریافت نکرد. جدای از این، به نحو مشکوکی هیچ کسی سر و سراغی نمی گیرد؛ بالاخص استاد راهنمایم. این استاد راهنمای بنده آدم خوب و جالبی بود. البته بنده کلاً ۳۵ دقیقه باهاش رو در رو صحبت کرده ام. ماندگارترین صحبتش سر انتخاب واحد بود. من که رفتم واحد بگیرم کلی در و دیوار دانشکده را گشتیم و چیز به درد بخوری ارائه نمی شد. استاد راهنمایم هم ما را فرستاد دانشکده مکانیک  و هوافضا و آنجا هم همانطور که انتظارم می رفت خبری نبود. خلاصه ما همینجوری دوتا درس که مال ارشدها بود برداشتیم. حین این انتخاب استادم به من گفت: "ببین آقای خسته، راستش را بخوای ما امسال هیچ برنامه ریزی برای دانشجویان دکترایمان نکردیم... من هم خودم خارج کنفرانس بودم و تازه اومدم... اصلاً نمی دانیم هر کدام شان می خواهند روی چه موضوعی کار کنند... البته ان شا الله درست می شود... شما نگران نباش...". بر همین اساس من به این نتیجه رسیدم که استاد راهنمایم خوشحال است از اینکه خبری از من نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 1:46  توسط مهندس خسته  | 

­­­­­آیا دعا در درمان بیماران موثر است؟ مطمئناً خیلی از ما اینگونه فکر می کنیم و تا جایی که من می دانم حتی احادیث و آیاتی نیز مبنی بر موثر بودن دعا کشف شده است. قبول دارم که چنین موردی شاید بیشتر یک امر دلی و سلیقه ای باشد اما گه گداری برخی از این مسائل سلبقه ای را می توان بصورت علمی و آماری نیز آزمایش نمود. بایستی خدمت شما عرض کنم که گرچه مساله گفته شده ممکن است در نظر شما بی اهمیت باشد و یا جوابش را بدانید، اما پولهای زیادی صرف این موضوعات می شود:

 

چند سال پیش در یک موسسه پزشکی نزدیک بوستون چنین تحقیقی صورت گرفت. بودجه این تحقیق بیش از دو میلیون دلار بود که توسط یک ارگان مذهبی تامین شد. ناگفته پیداست که تمایل سرمایه گذاران اثبات اثر مثبت دعا بر شفای بیماران بود و رییس تیم تحقیقاتی نیز دکتری خداپرست بود که از قبل اعلام کرده بود که به نظرش دعا اثر مثبتی در شفا دارد. به معنی دیگر انتخاب فرد مذکور به عنوان رییس تیم، شک و شبهه در مورد سنگ اندازی و تنگ نظری احتمالی سایرین را از بین برده بود.

 

در شش بیمارستان ۱۸۰۲ بیمار که قرار بود روی آنها عمل جراحی قلب انجام دهند مورد بررسی قرار گرفتند. بیماران به سه گروه تقسیم شدند: گروه اول دعا می شدند ولی خودشان نمی دانستند، گروه دوم دعا نمی شدند و خودشان نمی دانستند و گروه سوم دعا می شدند و خودشان هم می دانستند که دارند دعا می شوند. تیمی از دعا گران نیز تشکیل شد و این افراد در سه کلیسای دور از بیمارستانها مشغول به دعا شدند. به دعاگران تنها نام کوچک و اولین حرف از نام خانوادگی فردی را که باید دعا می کردند را گفته بودند. همه دعاگران نیز در دعاهای خود جمله ای با مضمون زیر داشتند: "به امید یک عمل جراحی موفق و سریع و بازیابی سلامتی بدون مشکل".

 

نتایج این بررسی در ژورنال قلب آمریکا (American Heart Journal) سال ۲۰۰۶ منتشر شد. بین گروه یک و دو تفاوتی ملاحظه نشد. نکته جالب اینکه گروه سوم که می دانستند مورد دعا قرار گرفته اند حین دوران نقاهت و بازیابی سلامتی با مشکلات بسیار بیشتری مواجه شدند. برخی مومنین ممکن است استدلال کنند که خدا کلاً از این آزمایش و آمارگیری که برای امتحانش ایجاد شده است ناراحت است و بدین گونه با ضدحال زدن به بیماران گروه سوم دارد نارضایتی اش را اعلام می کند. در مقابل می توان از استدلالی روانشناسی استفاده کرد؛ بقول یکی از افراد تیم: احتمالاً افراد گروه سوم به خودشان می گفتند "یعنی ما انقدر حالمان وخیم است که یک تیم دعاگر استخدام شده است که ما را دعا کند...؟". و بدین صورت گروه سوم روحیه شان را از دست داده اند و نقاهت مشکل داری داشته اند.

                 

شاید سوال این باشد که نتایج چنین بررسی از قبل مشخص بود. شاید برای من و شمای نوعی مشخص بود، اما همه مان می دانیم که اگر نتایج چنین بررسی علمی در تایید اثر مثبت دعا بر شفا بود، چگونه این مطلب در بوق و کرنا می رفت و دهن ما را می زدند: دیدید ما گفتیم، دیدید امام رضا دروغ نیست، دیدید آب زمزم دروغ نیست و قص علی هذا. مثالی از این مورد همین کار احمقانه ای است که عده ای می نشینند و در قرآن اسم شماری می کنند: مثلاً می گویند در قرآن کلمه روز ۳۶۵ بار تکرار شده و ماه ۱۲ بار و همان تعداد که زن گفته شده مرد هم گفته شده؛ پس زن و مرد مساوی هستند؛ الله اکبر، الله اکبر. بعد هم می گویند ابله چرا ایمان نمی آوری. توجه داشته باشید که این مورد اسم شماری واقعاً "علم" نیست و تازه بدین گونه دهن ما را زده اند؛ اگر علمی بود که دیگر خون ریزی می شد. لذا کاملاً قابل درک است که چنین تلاشهایی از سوی مذهبیون صورت بگیرد.

 

پانویس: این مطلب بیشتر ترجمه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 13:15  توسط مهندس خسته  | 

من چند وقتی است که یک سری آزمایش پزشکی داده ام برای گرفتن اجازه تحصیل در کانادا. این آزمایشات و معاینات در ایران انجام می شوند اما در نهایت فرستاده می شوند فرانسه و از آنجا بر می گردد سفارت. بنا بر اطلاعات جمع آوری شده توسط بنده این فرایند بین یک الی ده هفته طول می کشد. خودشان هم خبرت نمی کنند و باید هر از گاهی زنگ زد سفارت و قضیه را پیگیری کرد. راستی در همین جا اعلام می کنم که من علاوه بر مسافر کش ها و نگهبان های دانشگاه از قشر سومی هم متنفر شده ام؛ و آنهم کارمندان دون پایه ایرانی سفارتهای خارجی هستند. اینها موجوداتی هستند که همگی شان فکر می کنند اختیاراتشان در حد سفیر است ولی در عمل مثلاً وظیفه شان این است که صدایشان را خارجکی بکنند و پای تلفن بگویند بن ژور و گوشی را تحویل مافوق شان بدهند. باور کن برادر همین بن ژور گفتن شان هم آبکی و برای ما بدبخت بیچاره هاست و مطمئنم اگر یکی فرانسوی باشد اینها سریع به تته پته می افتند. بگذریم، نکته اینکه در حال انتظار هستم و این انتظار متفاوت از انواعی است که تاکنون تجربه کرده ام و لذا دارم تلاش می کنم در طبقه بندی متعارفم بگنجانمش. انتظاراتی که من بطور روزمره با آنها سر و کار دارم به قرار زیر هستند:

 

قدیمی ترین نوع انتظار، انتظار در صف نانوایی بود. در چنین انتظاری بسیار ارزشمند می بود اگر می توانستم تشخیص بدهم که از همین تنور فعلی بربری بهم می رسد یا خیر. برای چنین تشخیصی باید درک درستی از تعداد آدمهای در صف و تعداد بربری مورد نظر هر کدام می داشتم. اگر یکی دوتا افغانی در صف می بود احتمالاً باید چندین تنور صبر می کردم. بهر حال می دانستم که در نهایت بربری خواهم داشت و بحث فقط زمان انتظار بود. با آمدن تنورهای اتوماتیک برای چند وقتی من هم خیلی حال کردم چرا که تند و تند بربری می آمد بیرون. اما بعد از چند وقت پدرم گفت که خمیر این تنورهای اتوماتیک به معده اش نمی سازد و خلاصه مرا روانه یک بربری سنتی پز دیگر کرد.

 

یکی دیگر از انواع انتظار زمانی رخ می دهد که سوار اتوبوس هفت تیر-تجریش می شوم و در همان لحظه ورود من تمام صندلی ها پر می شوند. من هم نگاهی به چهره نشستگان می اندازم. بحث خطیری است اینکه بالای کدام صندلی آویزان شد، و انتظاری است که ممکن است هیچوقت به ثمر ننشیند. به عنوان یک اصل کلی پیرمردهایی که عینک های دودی گنده می زنند و دستمال گردن بسته اند در آخرین ایستگاه ممکنه پیاده خواهند شد؛ لذا دنبال شکار دیگری باشید.

 

یک نوع دیگر از انتظار بعد از مصاحبه های کاری است؛ یعنی زمانی که به شما می گویند "باهاتون تماس می گیریم". این انتظار دهن آدم را می زند، چرا که آدم خوب می داند که تماسی در کار نخواهد بود اما با اینحال حتی در توالت هم گوشی موبایل را می بریم و تمامی توصیه های پزشکی در مورد مضرات امواج موبایل را فراموش می کنیم. به عنوان یک اصل کلی در ۹۵٪ مواقع تماسی در کار نخواهد بود.

 

یکی دیگر از انواع انتظار نیز انتظار برای ظهور امام زمان است؛ گرچه من هیچوقت درک نکردم که علیرغم اینهمه استرس روزمره، چرا کسی ممکن است استرس چنین انتظاری را نیز بر خود تحمیل کند. بهر حال این انتظار هم از نوع خوب است و به نوعی در طبقه بندی انتظار برای بربری است؛ بدین معنی که لااقل جواب مشخص است یعنی همینطور که مطمئنی بالاخره به بربری خواهی رسید، در مورد امام زمان نیز مطمئنی: یا می آید یا نمی آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 12:45  توسط مهندس خسته  | 

یکی از تفریحات لوکسی که یک آدم بیکار با قیمت ناچیزی از آن بهره مند می شود و در عین حال بر آدم کارمند حرام است، خواندن روزنامه است. البته شایان ذکر است که بطور کلی روزنامه درست و حسابی نداریم و روزنامه های کلاسیک را پنچ دقیقه هم نمی توان مطالعه کرد، اما هر از گاهی روزنامه ای برای چند صباحی منتشر می شود که مطالب بدی نمی نویسد. یکی از این روزنامه ها که امروز اتفاقی خریدم و لااقل یک ساعتی سرم را گرم کرد "سرمایه" است. خبرها و گزارش های جالبی داشت که به اختصار می گویم:

 

مشکل کسانی که دنبال مکانی برای کورتاژ می گردند حل شد: بیمارستانهای دولتی. به گفته روزنامه سرمایه در زباله های بسیاری از بیمارستانهای دولتی هر روزه جنین های بسیاری یافت می شود. این خبر برای بسیاری از افراد مسرت انگیز است؛ مثل یکی از دوستان که چند سال پیش با خانمی بزرگتر از خودش دوست شده بود و چند باری بند را آب داده بود و اکثراً با قرص و اینجور مسائل قضیه ختم به خیر می شد اما یک بار بالاخره اوضاع از دستش در رفت و کارش به کورتاژ غیرقانونی و این مسائل رسید. در آن زمانها یادم است دهنش زده شد و کلی پول سلفید تا توانست این کار را انجام دهد... و مسلماً خوشحال می شد اگر می توانست در بیمارستانهای دولتی این کار را انجام دهد. دارم با خودم فکر می کنم که اگر موفق نمی شد احتمالاً الآن یک کوچولوی سه چهار ساله داشت که به من می گفت عمو خسته...

 

روسیه هم یک بار دیگر مالید درمان و گفت که نیروگاه بوشهر تا پایان سال ۲۰۰۸ آماده نمی شود. یاد ابراهیم نبوی افتام که سالها پیش گفته بود که در این ماجرا ایران همانند یک دهاتی ساده لوح است که به شهر آمده است و روسیه یک بازاری مکار است که چندین و چند دفعه کلاه سر دهاتی می گذارد و دهاتیه هم خوشحال است از اینکه در شهر دوستی پیدا کرده.

 

محققین ارشد وزارت نفت هم کلی تحقیق کرده اند و گفته اند دلیل اینکه مهندسین صنعت نفت و گاز می روند شرکتهای خارجی کار می کنند این است که حقوقشان در آنجا پنج برابر است. باید به این پژوهشگران خسته نباشید گفت و البته یادآوری کرد که این واقعیت در مورد تمامی مشاغل صدق می کند؛ بدین معنی که احتمالاً حقوق یک سوفول که در شهرداری پاریس کار می کند هم پنج برابر حقوق سوفولی است که میدان امام حسین را جارو می زند.

 

همه رفتند و ما ماندیم. ویتنام ۳۰ فروند هواپیما از ایرباس می خرد و ۱۲ فروند بویینگ ۷۸۷ هم به همچنین.جالب اینکه از چند ماه دیگر هم پرواز مستقیم به لوس آنجلس می گذارد. البته ایران هم چند وقت پیش پرواز مستقیم برای ونزوئلا گذاشته بود. البته مستقیم مستقیم که نه، سر راه این هواپیما در دمشق و الجزایر هم فرود می آمد و به نوعی می شد اسمش را بگذاریم پرواز مهرورزی. یکی از همکاران که برای یکی از این ماموریتهای سرکاری رفته بود ونزوئلا می گفت که در هواپیمای ۷۴۷ کلاً ۶-۷ نفر بودیم. البته به علت عدم بازدهی فعلاً چنین پروازی دیگر نداریم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 15:40  توسط مهندس خسته  |