تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

یکی از چیزهایی که به شدت ازش متنفرم نشستن و بالاخص غذا خوردن روی زمین است. یک ماهه گذشته را به نحوی گذراندیم، ملافه ای روی زمین پهن کرده بودم و رویش غذا می خوردم. بدترین خاطره ام از این دوران مربوط به یک صبح دوشنبه می شود*. با حالت ناجوری از خواب بیدار شده بودم و نمی دانم چرا تصمیم گرفتم دمپایی های حوله ایم را پایم کنم. جیش-مسواک را انجام دادم. درون یک لیوان دهن گشاد مقداری کورن فلکس ریختم و شیر را رویش ول کردم. آمدم سر ملافه ام نشسته ام و شروع کردم با پشت قاشق دانه های کورن فلکس را در شیرها مغروق کنم. در همین حین و بین یادم افتاد که قرص هایم را نخورده ام. یک فحش دادم و آمدم بلند شوم که حین بلند شدن گوشه دمپایی به ملافه تا خورده گرفت و لیوان دهن گشاد روی موکت واژگون شد. و نکته اینکه این پدرسگ ها پرز موکت هایشان خیلی بلند و متراکم است و خلاصه اینکه شیر و کورن فلکس ها پخش شد روی موکت پرز بلند. صبح بود مغزم با ۲۰% توانش کار می کرد. فقط خدا خواست که یادم افتاد بروم سر اجاره نامه. اجاره نامه را از لای لباس ها پیدا کردم و تند تند ورق می زدم. بله... دیدم خسارت لک کردن موکت ۶۵ دلار است. یک فحش دیگر دادم و سریع رفتم دنبال قاشق. عین وحشی ها قاشق را لای پرزهای موکت فرو می کردم و شیرها را قاشق قاشق جمع می کردم. بعد از چند سیکل قاشق هم کج شد ولی من ادامه دادم. نتیجه اخلاقی این داستان چند چیز است:

۱- کورن فلکس و شیر به ما نیامده؛ برادر من همان نون و پنیرت را بخور و قرتی بازی در نیار ۲- برادر من همان موکت نمدی های خودمان که قابلیت جذب مایعات ندارند بهترند ۳- برادر من صبح ها پاشو یک نماز کوچولو بخوان که موقع وضو مجبور بشوی دمپایی حوله ایت را در بیاوری و لذا موقع صبحانه با دمپایی نباشی ۴- برادر من قرص ویتامین C و روغن کبد ماهی به ما نیامده، با نون پنیرت گردو هم بخور که مواد معدنی را تامین کند و محتاج قرص نباشی.

خوشحالم که اولین پستم از روی میز را دارید می خوانید. یکی از برادران چینی به نام یولو** که قصد اسباب کشی داشت آتش زده بود به مالش. این میز کج و کوله اش را به ما فروخت 15 دلار. من هم ایرانی بازی درآوردم و گفتم ماشین ندارم و بدبختم و خلاصه یولو با ماشین خودش میز را آورد.

 

* متاسفانه در بلاد کفر صبح دوشنبه معادل صبح شنبه خودمان است و شب شنبه معادل شب جمعه خودمان. خیلی سخت است عادت کردن به این نکته.

** خدا را شکر این یکی (یولو) فارسی بلد نیست که بیاید اسمش را گوگل کند و به اینجا برسد و فحش را بکشد به جان ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 0:49  توسط مهندس خسته  | 

همین الان کتاب "پرسپولیس" اثر مرجانه ساتراپی را تمام کردم و زمین گذاشتم. یعنی از عصر شروع کردم و یک ضرب خواندم/نگاه کردم تا الآن؛ البته به غیر از چندباری که سیب زمینی ها را هم زدم، نیمرو را کنار سیب زمینی ها انداختم و در نهایت سیب زمینی-تخم مرغ را خوردم. یک کمیک استریپ ساده، سیاه، روان و واقعی از ده سالگی تا چهارده سالگی نویسنده. داستان از یک سال قبل از انقلاب، زمانی که نویسنده ده ساله بوده، شروع می شود و تا چهارده سالگی اش ادامه دارد؛ یعنی زمانی که نویسنده را تنها به اتریش می فرستند برای ادامه تحصیل.

 

قبلاً هم گفته ام که خیلی خوشم می آید از ساده نویسی و در عین حال واقعی بودن. اینکه هر داستان و تحلیل بزرگ و پیچیده ای را بتوانی برای ما عوام هم تعریف کنی. اینکه احساسات کاملاً درونی ات که احتمالاً ربطی هم به من ندارند را بتوانی با جذابیت برایمان تعریف کنی. اینکه لابلای داستانت برای ما شعار و پند ندهی. اینکه انقدر وارد جزئیات داستان بشوی که قابل فهم باشد؛ و در عین حال جزئیاتت حوصله آدم را سر نبرد. مطمئناً کتاب پرسپولیس چنین است؛ حتی با اینکه روایتش از وقوع انقلاب را همگی در تاکسی و اتوبوس شنیده ایم ولی بهر حال نمره این کتاب ده از ده است. اصولاً هم کتاب سیاسی که نیست، فقط زندگی اش را نوشته و خوب هم نوشته. یک نکته جالب دیگر هم ذکر بعضی ماجراهای تاریخی است که ما ها به دلیل کمبود سواد و همچنین سانســور تاریخ آنها را نمی دانیم؛ مثل ماجرای اعتصاب خلبان ها حین جنگ.

 

بحث کتاب شد و یکی از دوستان گفته من کتابهای نیم خوانده ام را نام ببرم. به یاد ماندنی ترین کتاب نیم خوانده ام فرانی و زویی نوشته سلینجر است. بعدش کتاب کلیات اقتصاد نوشته دکتر قنادان. بعدش کتاب The Devils نوشته برادر داستایفسکی. بعدش هم چین و ژاپن که سفرنامه کازانتزاکیس است از چین و ژاپن (طبعاً). نکته اینکه من خیلی کازانتزاکیس دوست داشتم و چندتایی از کتابهایش را خوانده بودم. حداقل در دوتا از کتابهایش (به نامهای مسیح باز مصلوب و برادرکشی) دیدگاههای مذهبی و غیرمذهبی در نبرد هستند. حتی به نظر من دیدگاه لامذهبی می چربیده است و خلاصه اینکه من فکر می کردم برادر نیکوس شخصاً لامذهب هستند. گذشت تا اینکه در زندگینامه اش خواندم که اتفاقاً یک آدم کاملاً عارف مسلک و مذهبی بوده است. دروغ چرا؟ آدم خری هستم و آدمها را بر مبنای عقایدشان ارزش گذاری می کنم؛ مثلاً اگر در جین خواندن وبلاگی متوجه بشوم که نویسنده چادری است سریعاً وبلاگ را تحریم می کنم. البته طبعاً برادر نیکوس یک بلاگر خرده پا نیست، ولی ناخودآگاه دیگر خیلی دور و بر برادر نیکوس نرفتم. اصولاً من بعد از خواندن آن زندگینامه خیلی ناراحت شدم و بدم نمی آمد اگر هیچ وقت نمی خواندمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 19:47  توسط مهندس خسته  | 

گاهی شبها -مثل امشب- که یک شب زمستانی است کنار پنجره ام می ایستم و بیرون را نگاه می کنم. این شیرها را هر چقدر که محکم ببندی کماکان چکه می کنند. پس صدایی نمی شنوم به جز چک چک آب روی ماهی تابه ای چرک و البته هر از گاهی ماشینی که از خیابان رد می شود. چهار تا جوان را می بینم که توی این سرما گوشه خیابان وایساده اند و سیگار دود می کنند. به هر حال مثلاً شب جمعه است. بعد از چند دقیقه می روند. کنار پایم پاکت نامه بانک است. رویش آدرسم را نوشته. دقیق تر می شوم. چند بار آدرس را می خوانم. کوچه ای در شهری در ایالتی در کانادا. خدایا آدرس من اینجاست؟ من کی آمدم اینجا. انگار همه چیز توی خواب است. انگار یادم نمی آید کی آمدم اینجا. یادم نمی آید برای چی آمدم و یادم نمی آید که باید چکار می کنم. تنها توی سوئیتی که مجبورم کم نور نگهش دارم تا پول برقم زیاد نشود. تنها توی سوئیتی با یک تختخواب، یک چمدان نیمه باز که هنوز لباسهایم را به طور کامل ازش در نیاورده ام، یک آباژور که یکی از دوستان از کنار خیابان پیدایش کرده و برایم آورده، یک مشت بروشور تبلیغ پیتزا، چند تا قوطی خالی آبجو، کتاب خطوط لوله دریایی، دفتر خاطرات سه سال پیش، ملافه ای کف زمین که سفره ام است و تابلو عکسی از چند تا گورخر که از ایران آوردم  و به دیوار است. بعضی شبها انگار آدم یکهو از خوابی طولانی می پرد. به اطراف دستش را دراز می کند تا به دیوار گچی همیشگی و یا چوبهای تخت همیشگی بخورد؛ ولی بعد یادش می افتد که تختش جای همیشگی نیست و متاسفانه تختش فلزی است. بعضی وقتها دستم را توی جیب پالتویم می برم تا موبایلم را در بیاورم. بعد دستم را توی جیب شلوارم فرو می کنم تا پیدایش کنم. بعد باسنم را لمس می کنم تا احیاناً در جیب پشت نگذاشته باشمش. بعد یادم می افتد در آخرین روز آمدنم موبایلم را فروختم و دلار خریدم. و بعد نمی دانم چرا فروش موبایل انقدر آدم را دلگیر می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 21:11  توسط مهندس خسته  | 

شال گردنم را دو دور می پیچم دور گردنم و پالتوی مشکی ام را می پوشم و کلاه پشمی ام را سرم می گذارم. فایل pdf قوانین مهاجرت به کانادا را روی فلش می ریزم. دسته کلید و کیف پول را از توی کشو بر می دارم. کتاب "خطوط لوله دریایی" را می زنم زیر بغل ام و می روم تا از دو سه تا دانشجویی که توی دفتر مانده اند خداحافظی کنم. نمک های همیشگی ام را برایشان می ریزم و بعد یادم می افتد گلویم عجیب درد می کند، پس یحتمل نفسم بوی زباله می دهد و دوستان به رویم نمی آورند و مجبورند به نمک هایم بخندند و احتمالاً توی دلشان می گویند کاشکی به جای اینکه انقدر نمک می ریخت یک کم آب نمک قرقره می کرد. شاید هم توی دلشان چنین چیزی نمی گفتند ولی اگر من جایشان بودم حتماً می گفتم. از پنجره برف ها را می بینم که به صورت افقی حرکت می کنند. از خودم سوال می کنم که لب دریا برف چگونه است و آیا برفها توی آب می ریزند، یا اینکه آنجا باران می آید، یا اینکه دریا یخ زده. زیر شکمم از صبح درد بدی پیچیده بود. از پله ها که پایین می رفتم گفتم شاید همین پله نوردی دردم را آرام کند. یاد دوستم افتادم که نوشته بود باید آزمایش بدهد. گفتم نکند درد من هم بیخ پیدا کند و در این غربت کارم به دکتر بکشد. همیشه از این می ترسیده ام که بروم دکتر و مجبور بشوم شــرتم را در بیاورم. خدا را شکر تاکنون که لازم نشده چنین بی ناموسی انجام دهم. بعد فکر کردم که خدا را شکر که دم و دستگاه ما اصولی تر است و چیزی به نام "دکتر مردان" نداریم. خدا را شکر که من دکتر زنـان نیستم؛ فکر کنم داغون ترین شغل دنیا باشد. راهنمایی که بودیم همه مون فکر می کردیم دکتر زنـان بهترین شغل دنیاست؛ چرا که روزی ۵۰ تا زن لخـت می بینی. الآن می فهمم که کودکی هم دورانی دارد برای خودش. دم در کتاب خط لوله را کردم زیر پالتوم و راه افتادم. وسط راه دیدم که فلش را جا گذاشته ام. ماشین برف روب را که دیدم حالم بد شد؛ پدر سگها نمی گذارند یک کم برف بشیند و  بعد برف روبی کنند. انگار دعا دعا می کنند که برف بیاد و لشکر ماشین های برف روب را می ریزند توی خیابان. فکر کنم علتش این است که عده ای اصولاً شغل شان راننده برف روب است. بعد این افراد تمام سال بیکار هستند الّا وقتی که برف بیاد؛ و وقتی برف میاد اینها خیلی خوشحال می شوند و می پرند پشت برف روب هایشان و شروع می کنند برف ها را بروبند. در سوئیت را که باز می کنم بوی همیشگی زباله به مشامم نمی رسد، همچنین دور توالت لکه های زرد رنگ همیشگی را نمی بینم. فکر کنم آدم تمیزتری شده ام. نه تلویزیون دارم نه رادیو و نه اینترنت. "کنسرت های بزرگ برای ویولون" را می گذارم و می روم سراغ یخچال. سیب زمینی، پیاز، سوسیس، رب و سبزیجات یخ زده. خرد می کنم و تفت می دهم و بعد از دقایقی از آشپزی دست می کشم و  تند تند باسنم را با یک آهنگ آلگروی پاگانینی قر می دهم. باور کن آهنگ قشنگی بود؛ گرچه برای قر نبود و گرچه من نه رقص بلدم و نه قر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 21:26  توسط مهندس خسته  | 

خواندن خبر این دانشجوی ایرانی که در آسانسور شروع به مهرورزی یک جانبه با خانمی کرده و بعد زندانی اش کرده اند مرا به فکر فرو برد. جمله معروفش در دادگاه مرا به این نتیجه گیری رساند که همه ما یک طالبان کوچک درونمان داریم؛ همه ما کسانی که در جوامع سنتی-مذهبی بار آمده ایم. ته ته اش همه ما به نوعی قید و بند عقیده داریم و پلیس می خواهیم که این قید و بند را بر جامعه مان اعمال کند.

 

آیا ما واقعاً با گشت ارشاد مخالفیم؟ آیا اصولاً ما با حجاب مخالفیم؟ نه خیر. در ظاهر همه مان هستیم و با تمام وجود فریادش می زنیم، اما همیشه آخرش یک تبصره کوچولو هم می گذاریم و آن اینکه: "اما بعضی ها دیگه واقعاً شور اش را در آورده اند... دیروز دختره جی جی را دیدم توی میدان تجریش مانتو اش مثل لباس خواب بود و تا فیها خالدونش معلوم بود... بابا بعضی ها را بد نیست یک کم جمع و جورشان کنند...". حالا هر کسی این تبصره را فراخور حال خودش صادر می کند و احتمالاً این تبصره را جوری بیان می کند که خواهر و مادرش در دایره معصومیت قرار بگیرند و اگر گشت ارشاد گرفت شان هر دری وری که دوست داشت می گوید. مشکل این تبصره دادن ها این است که معیارها نسبی و سلیقه ای می شود.

 

ذات این تبصره دادن ها همین می شود که به خودمان حق می دهیم کارهای عجیب و غریب مثل همین دانشجوی مذکور انجام دهیم. به نظر من به جای اینکه حساس بشویم که چهره مان در رسانه ها گل مالی نشود بهتر است اول خودمان را درمان کنیم و اصول عقیدتی مان را حداقل برای خودمان یکبار هجی کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 21:59  توسط مهندس خسته  | 

این ویندوز ویستا هم که دیگر رسماً ریده. خیر سرش اوریجینال هم هست و با خود لپ­تاپ بود؛ ولی به خدا همان XP قفل شکسته­های خودمان بهتر بودند. به نظر من بعد از ویندوز ۹۸ اصولاً ورژنهای بعدی چیز جدیدی نداشتند و فقط گرافیک­شان است که هی بهتر می­شود و مثلاً مال ویستا دیگر ترکونده. جدای از گرافیک واقعاً پیشرفت دیگری نداشته­اند. البته ممکن است یک سری خوره کامپیوتر بیایند هزار تا دلیل فنی بیاورند که چقدر ویندوز ویستا از XP بهتر است و مثلاً امنیت شبکه دارد و از این حرفهای صد من یک غاز بزنند؛ ولی این استدلال­ها برای من کاربر عامی تنبان نمی­شود. من یک چیزی می­خواهم که هنگ نکند و سریع باشد و کارهای روزمره­ام را انجام دهد. واقعاً سودجویی مایکروسافت است که هی ورژنهای جدیدتر ارائه می­کند و ما را هم الزام می­کند که حتماً از جدیدترین ورژن استفاده کنیم؛ چه در غیر این صورت نرم­افزارهای جدید را نمی­توانیم استفاده کنیم. به نظر من این بیل گیتس غربتی به جای اینکه برود و بنگاه خیریه باز کند و ادای نیکوکاری در بیاورد بهتر است از این طمع ورزی و مال­اندوزی از طریق ما کاربران فقیر دست بردارد.

از مایکروسافت بگذریم و برویم سراغ McAfee. این یکی دیگر فاجعه است. توی سایت دانشگاه نسخه­های رایگان این آنتی­ویروس را به دانشجویان ارائه می­دادند؛ و ما دانشجویان بی­خبر خوشحال شدیم و سریع برنامه را نصب کردیم غافل از اینکه توی چه باتلاقی داریم می­­افتیم. این آنتی­ویروس واقعاً کار می­کند و موثر است ولی روش کارش ترکی* است: انقدر سیستم کامپیوتر را کند می­کند که ویروسها دلشان به حال کامپیوتر ما می­سوزد و نمی­آیند سراغش. به معنی دیگر ویروس­ها با خودشان می­گویند "بابا این بنده خدا انقدر بد زمین خورده که دیگه نیازی نیست ما هم دوتا لگد بزنیم تو پهلوش...". بدترین نکته­اش این است که Uninstall هم نمی­شود و من آخر سر رفتم به روش روستایی فولدرش را پاک کنم. فولدرش هم پاک نمی­شد، و در نهایت به روش عشایری رفتم و از داس پاکش کردم. پاک کردن همان و نابود شده ده­ها برنامه دیگر همان. 

 

*برادر آذری من، قصد توهین نداشتم. غلط کردم. جون ننه­ات نیای فحش باران­مان کنی و بری.
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 2:42  توسط مهندس خسته  | 

یکی از گرایش­های رشته عمران که می­توانید در کارشناسی ارشد انتخاب کنید "سازه­های دریایی" است. تا جایی که من می­دانم این گرایش را چهار دانشگاه در ایران ارائه می­دهند: تهران، تربیت مدرس، خواجه نصیر و هرمزگان. همین تعداد کم دانشگاه­ها باعث شده این رشته تا حدودی ناشناخته بماند. مثلاً خیلی­ها سازه­های دریایی با گرایش آب یا سازه­های هیدرولیکی اشتباه می­گیرند. به طور کلی فقط کسانی که لیسانس را در دانشگاه­های مذکور بوده­اند با این رشته آشنایی دارند و لذا ورودی گرایش سازه­های دریایی معمولاً از فارغ التحصیلان  همان دانشگاه­ها است.

درسهایی که در گرایش سازه­های دریایی ارائه می­شوند عبارتند از:

ریاضی مهندسی، هیدرولیک دریا، دینامیک سازه­ها، ژئوتکنیک دریایی، اجزا محدود، مهندسی سواحل، سکوهای دریایی، طراحی سازه­های متعارف دریایی، اجرای سازه­های دریایی.

بطور کلی در گرایش سازه­های دریایی با دو دسته عمده از مسائل آشنا می­شوید: ۱-بنادر و سواحل و ۲-سکوهای دریایی. تبعاً پایان نامه شما نیز در یکی از دو زمینه گفته شده خواهد بود. معمولاً هر کدام از دانشگاه های گفته در یکی از زمینه ها قوی است. مثلاً دانشگاه تربیت مدرس اساتید بنامی در زمینه سکو دارد و باالعکس دانشگاه تهران در زمینه بنادر و سواحل قوی است.

و اما زیرشاخه­ها:

۱- در شاخه بنادر و سواحل با این مسائل آشنا می­شوید: انواع اسکله ها، موج شکن­ها، مطالعات مربوط به رسوب در بنادر، تغییر شکل ساحل تحت اثر امواج، نحوه پخش آلودگی در دریا و ...

                           

۲- سکوهای دریایی که عمدتاً به عنوان تاسیسات نفتی و گازی در دریاها استفاده می­شوند. شما با انواع مختلف سکوهای دریایی از جمله ثابت و شناور آشنا می­شوید. عمده­ترین تفاوت این سازه­ها با سازه­های متعارف بارگذاری و نحوه اجرای آنهاست. به علت قرار گرفتن در دریا این سازه­ها علاوه بر بارگذاری­های متعارف بارهای ناشی از دریا را تحمل کنند که مهمترین آنها امواج هستند. همچنین چون در وسط دریا نمی­توان چیزی را ساخت، این سازه­ها به صورت مدول­های قابل حمل در خشکی ساخته می­شوند و به دریا حمل می­شوند و در آنجا سر هم می­شوند. به همین علت اجرای این سازه­ها نیز کاملاً متفاوت از سازه­های متعارف می­باشند.  

                

در سایر دانشگاه­های دنیا چنین ترکیبی از دروس نمی­بینید. به طور کلی شاخه اول به Coastal Engineering معروف است و شاخه دوم را با انواع نامهای زیر در دنیا می­شناسند: Offshore/Ocean/Marine Engineering. البته بنده کوچکتر از آن هستم که بگویم چنین ترکیبی از دروس که در ایران ارائه می­شود اشتباه است.

مهم­ترین مزایای این گرایش عبارتند از:

- خاص بودن، یعنی هر کسی نمی­تواند در حیطه سازه­های دریایی اظهار نظر کند اما مثلاً در مورد زلزله و ساختمان عوام هم از اظهار نظر فنی ابایی ندارند*. خوشبختانه اصولاً خیلی­ها نمی­دانند که در دریا هم اصولاً سازه­ای ساخته می­شود.

- آشنا شدن با طیف وسیعی از مسائل: ممکن است در همین مواجهه اصولاً علاقه اصلی­تان را پیدا کنید و مسیر زندگی علمی/حرفه­ایتان عوض شود. مثل دوستانی که علاقمند به رسوب می­شوند و بالکل از مبحث "ساختمان" خارج می­شوند. این آشنا شدن همچنین برای ادامه تحصیل نیز بسیار مناسب است، یعنی سوژه­های بسیاری برای ادامه تحصیل و تحقیق پیدا می­کنید.

-بازار کار خاص: طبعاً موضوع خاص، بازار کار خاص نیز دارد؛ چه از نظر سطح کیفی کار و چه درآمد. البته این نکته به عنوان عیب نیز می­تواند مطرح شود چرا که عملاً شرکت­های فعال در زمینه سازه­های دریایی کم هستند. بدتر اینکه پیمانکاران دریایی نیز عمدتاً دولتی هستند و ورود بهشان سخت است. البته هم­اکنون شاید وضع بازار کار سازه­های دریایی با سایر گرایش­های عمران تفاوت چندانی نداشته باشد، اما یک داستان قدیمی است که می­گوید نسل اول فارغ­التحصیلان دریایی همگی به مال منصب چربی رسیدند. الله اعلم.

 

بزرگترین عیب گرایش سازه­های دریایی نیز چیزی نیست جز روی دیگر سکه "دریای وسیع اطلاعات". بدین معنی که گرچه شما با طیف وسیعی از موضوعات علمی و مهندسی آشنا می­شوید، اما این دریای اطلاعات شما کم عمق است؛ یعنی علم­تان تا حدودی سطحی است. نکته منفی دیگر اینکه اساتید این گرایش عمدتاً تحصیلات مرتبط ندارند و بنا بر تجربه کاری وارد این زمینه شده­اند.

شرکت­های فعال در زمینه سازه­های دریایی نیز دو دسته کاملاً مجزا هستند. بدین معنی که تعدادی فعال در زمینه سواحل و بنادر هستند و تعدادی در زمینه سکو و معمولاً شرکتی نیست که در هر دو زمینه فعالیت کند. مثلاً سازه­پردازی، دریابندر، ساحل، طرح­نو­اندیشان و ... در زمینه سواحل و بنادر فعالیت می­کنند. کار سکو عمدتاً در شرکت­های نفت و گاز انجام می­شود (مثل سازه، ناموران، نارگان و ...) چرا که اصولاً سکوهای دریایی بخشی از تاسیسات نفتی/گازی هستند. البته گفتنی است که عمده طراحی سکوهای کشور کماکان توسط شرکت­های خارجی انجام می­گیرد. پیمانکاری سازه­های دریایی نیز عمدتاً در اختیار چند شرکت بزرگ نیمه دولتی و زیرمجموعه­های آنهاست مثل: صدرا، ایزوایکو، قرارگاه سازندگی، تاسیسات دریایی و ...

آخرین نکته نیز در مورد رتبه قبولی. در اوایل که این گرایش تاسیس شد، یعنی فکر کنم اواسط دهه هفتاد، برای قبولی در دانشگاه تهران به رتبه­های آنچنانی نیاز نبود؛ مثلاً فکر کنم با ۴۰۰-۵۰۰ قبول می­شدند. کم کم این رشته خیلی فانتزی شد و در اولین سالهای دهه هشتاد مثلاً تا رتبه ۶۰ سازه دریایی دانشگاه تهران پر می­شد. بعد از این دوباره شروع به افول کرد یعنی مثلاً در سال ۸۳ تا رتبه­های ۱۵۰ قبول می­شدند. در مورد روند فعلی اطلاعی ندارم ولی فکر کنم بتوان گفت که قبولی در این گرایش همانند زلزله و خاک است؛ یعنی ساده­تر از سازه و مشکل تر از هیدرولیکی.

*یکی از آخرین بارهایی که از اتوبان مدرس رد می­شدم با یکی از جدیدترین این ادعاهای عوام در مورد زلزله مواجه شدم. از کنار ساختمان "شهید دادمان" وزارت راه که شبیه حرف pie است رد شدیم. ساختمان شبیه یک دروازه بزرگ است. راننده گفت می­دانی چون وسط این ساختمان خالی است زلزله به این ساختمان نمی­خورد؟ و بعد شروع کرد استدلال کند که چون وسط ساختمان خالی است زلزله از لای پای ساختمان رد می­شود و اثر نمی­کند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 18:10  توسط مهندس خسته  | 

یکی از روزهای بهار سال ۱۳۷۷ با پدرم رفتیم دبیرستان صدر. شش ماه قبلش را در دبیرستانی در بندرعباس گذرانده بودم. مدیر مدرسه مرا آورد سر یکی از کلاسهای سوم دبیرستان و به معلم کلاس معرفی کرد و در نیمکت یکی مانده به آخر به من جا دادند. کنار دستی­ام عینک ضخیمی زده بود و داشت برای رفیقش تعریف می­کرد که انقدر خودارضایی کرده که ننه بابایش بردنش پیش دکتر. دکتر هم بهش گفته که پوست دور بیضه­ات نازک شده و دمای بیضه­ات کاهش یافته لذا سعی کن کمتر خودارضایی کنی. آن ساعت دینی داشتیم، یا بقول امروزی ها بینش و یا بقول امروزی­ترها بینی. معلم دینی­مان قد بلند بود و آدم باحالی بود. آمده بود روی نیمکت پشتی من نشسته بود و داشت در مورد تایتانیک حرف می­زد. بچه­های نیمکت آخر از این باحال ها بودند. از اونهایی که زمستان با تور می­رفتند دیزین اسکی می­کردند. نشانه­اش هم این بود که همیشه صورتشان سوخته بود و داشت پوست پوست می­شد. من هم بعضی از شنبه­ها صورتم قرمز می­شد؛ ولی به خاطر این بود که روز قبلش با دوستان اکباتانم رفته بودیم کوه. دوستانم از اکباتان می­آمدند میدان آزادی سوار مینی­بوس تجریش شده بودند و آمده بودند دنبال من. دوستان باوفایی بودند. اما قرمزی صورت من با قرمزی ناشی از دیزین تفاوت داشت... دقیقاً نمی­دانم تفاوتش چی بود؛ الآن که بیشتر فکر می­کنم یادم می­آید که اصلاً صورت ماها قرمز نمی­شد بلکه تنها دماغمان بود که می­سوخت و مثل یک بادمجان می­شد. پوست پوست هم نمی­شد و فقط بعد چند هفته باد دماغمان می­خوابید. معلم دینی­مان می­گفت که با چند تا از دوستانش رفته بودند شمال و فیلم تایتانیک را گذاشته­اند و در اوایل فیلم که رز از پله­های تایتانیک پایین می­آمده همه­شان کف از دهانشان می ریخته و بعضی­هایشان غش کرده اند*. آن زمانها تایتانیک خیلی مد شده بود و هر روز صحبتی از آن بود و هر کسی فیلمش را داشت چند ده باری دیده بودش. آن موقع­ها بساط ویدیو و فیلم VHS براه بود و خبری از زیرنویس و این حرفها نبود. بچه­های نیمکت پشتی یک روز کتابچه­ای آوردند که گویا فیلمنامه تایتانیک بود؛ و مدعی بودند که یکبار دیگر، برای بار دوازدهم، فیلم را دیده­اند و با فیلمنامه دیالوگ­ها را دنبال کرده اند و حظ وافری برده­اند. و ما هنوز چشممان به جمال جک و رز روشن نشده بود. تابستان شد و داشتیم توی کوچه فوتبال بازی می­کردیم. بعد از بازی با یکی از بچه ها داشتیم دروازه­ها را جمع می­کردیم. خودمان دوتا بودیم و بد جوری عرق کرده بودیم. هوا تاریک می­شد و ما گوشه­ای ایستاده بودیم که ناگهان دوستم گفت شنیدی که؟ چی رو؟ نشنیدی؟ پس گوش بده: Every night in my dream... با لهجه قشنگ و زنانه­ای شروع کرد برایم آهنگش را بخواند. خسته تان نکنم، آدمهای این دنیای خاکی دو دسته بودند: کسانی که تایتانیک را دیده بودند و کسانی که ندیده بودند. در اواخر تابستان ۱۳۷۷ بالاخره پسرخاله مرحومم فیلم را به دست ما رساند و ما هم به جمع آدمها پیوستیم. از آن به بعد من هم با اشتیاقی شیطانی و تحقیر کننده صحنه­ای که رز لباس­هایش را در می­آورد و لخت می­شد تا جک نقاشی­اش را بکشد، یا صحنه­ای که کشتی در حال غرق شدن است اما جک و رز کماکان در حال مهرورزی توی ماشینی با شیشه­هایی بخار گرفته هستند را برای ندید بدیدتر از خودم تعریف می­کردم و با لذت مشاهده می­کردم که چگونه بزاق دهانشان از کنار لب­شان سرریز می­شود. تنها چیزی که از آن دوران مانده نوار کاست سونی هاش-افی است که یک طرفش بالکل آهنگ تایتانیک با زوزه خانم سلین دیون است که پشت سرهم ضبط شده است؛ چیزی حدود ۸ بار. هنوز که هنوز است آن نوار را در ماشین دارم.

 

*همین چند وقت پیش فیلمی دیدم که همین کیت وینسلت یا رز خودمان درش ایفاد نقش کرده بود. با کمال تعجب متوجه شدم که این لکاته همچین مالی هم نبوده که معلم دینی ما و خودمان و همه جامعه ایران با دیدنش کف و خون بالا می­آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 0:19  توسط مهندس خسته  | 

فیلم های مجید مجیدی قشنگ هستند، ولی به نظر من ساختنشان راحت ترین کار دنیاست. اصولاً اشک مردم را در آوردن خیلی راحت است. البته حتماً از لحاظ ارزشهای انسانی کار ارزشمندی است، ولی اگر بحث ارزش هنری مطرح باشد به این راحتی نمی­توان تصمیم گرفت. فیلم­های بسیار زیاد و بسیار معروفی در این "ژانر گریه" وجود دارند و نقطه اشتراک همه­شان این است که روی یک کار یا اتفاق بد انگشت می­گذارند؛ و این کار بد الزاماً باید در تمام دنیا کاری بد و زشت باشد. فقر چیز بدی است، جنگ چیز بدی است، معلولیت چیز بدی است، تجاوز به کودکان چیز بدی است، اختلاف طبقاتی چیز بدی است، کتک زدن زن چیز بدی است، سنت­های پوسیده چیزهای بدی هستند. کاری که فیلم­های ژانر گریه انجام می­دهند این است که بار دیگر به ما یادآوری می­کنند این چیزهای بد را. به نظر من حتی به نوعی می­توان گفت ساخت این فیلم­ها شبیه ساخت فیلم پــــورنو می­باشد؛ اساس فیلم پـــــورنو یک اتفاق قدیمی و تکراری است که در عین حال هنوز برای ما جذابیت­اش را از دست نداده، و اساس فیلم "ژانر گریه" نیز اتفاقی بد و تکراری است که هنوز هم اشک ما را در می­آورد.

چرا انقدر حرف زدم و به معرفی فیلم بادبادک­ران نپرداختم؟ چونکه با تعریف گفته شده از ژانر گریه دیگر نیازی به معرفی تک تک فیلمهای این ژانر نیست و همه­شان را با پاراگراف فوق معرفی کردم: از بچه های آسمان مجید مجیدی گرفته تا نمونه مدرن و بین­المللی موفق بادبادک­ران. برای اینکه سرخورده نشوید و چیزی هم از فیلم بخوانید عرض می­کنم که کلیشه­های گریه­آور این فیلم عبارت بودند از ۱-تجاوز و سواستفاده جنسی از کودکان کار بدی است و ۲-طالبان آدم بدی بود که از کودکان سواستفاده جنسی می­کرد.

پانویس۱: می­دانم که این فیلم از روی رمان موفقی ساخته شده است. من رمان را نخواندم و به هیچ عنوان هم از روی فیلم قضاوتی در موردش نمی­کنم؛ چرا که بعضاً دیده­ام که فلیم­های بسیار چرت اقتباس شده از رمان­های بسیار خوب، و همین طور بالعکس. و البته دیده­ام فیلم­های بسیار خوب اقتباس شده از روی کتاب­های بسیار خوب؛ مانند قصه­های مجید.

پانویس۲: در ایران بهای سعی و خطای دیدن فیلم در سینما هزار تومان بود؛ و باور کن برادر من همان هزار تومانش هم سوزش بدی داشت. در کانادا این بها ده دلار است؛ لذا من تصمیم گرفتم چندان به سوزش­اش فکر نکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 23:4  توسط مهندس خسته  |