در بلاد کفر و به ویژه کانادا اوضاع متفاوت است. اول اینکه من تازه فهمیدم که تقویم خارجی بر اساس فصول تنظیم نشده است. مثلاً اولین روز بهار می شود ۲۱ مارچ. یک کم احمقانه است چرا که فصول تعریف زمانی شان را از دست می دهند. در این شهر ما یک انجمن ایرانی است و برای نوروز توی یک هتلی جشن برپا کرده اند. بلیط ناقابل ۲۵ دلار. تازه مایعات هم سرو نمی کنند و لذا دو راه داری: یا از بار هتل با قیمت خون باباشون بخری و یا اینکه ایرانی بازی در بیاری و یک بطری کتابی توی جیب کت ات بگذاری و هر از گاهی کله ات را بکنی توی یقه ات و جرعه ای سر بکشی. البته راه سوم این است که آن روز را روزه بگیری و کلاً صورت مساله را پاک کنی. باید بگویم که این میهمانی برای ما خیلی بیشتر از این حرفها آب خورد. کفش مردانه از ایران نیاوردم و پس از کلی گشتن یک کفش ۲۵ دلاری خریدم. کراواتی هم که از ایران آورده بودم مال پدرم بود، فلذا یک کم -فقط یک کم- مدلش قدیمی بود. باید بگویم در این مورد بزرگترین حرکت سال ۸۷ را انجام دادم. یک کراوات داکرز که قیمت اصلی اش ۳۵ دلار بود را در گوشه موشه های یک مغازه به قیمت ۱۰ دلار یافتم. بهر حال این مهندس خسته هم یکی دو تا حرکت دارد که در دقیقه ۹۰ رو می کند. دست نزن برادر. کف دور دهانت رو هم پاک کن. اتفاقه دیگه. علاوه بر اینها خانم-بچه ها هم کفش پاشنه بلندشان را گم کرده بودند. بگذریم. اگر ۲۲ سالتان است عیدتان مبارک. اگر بیشتر است؛ برایتان متاسفم. از یک سنی به بعد عید و تولد پیام قشنگی ندارند. پیام شان این است که "یک سال دیگر هم گذشت و هنوز هیچ غلطی تو زندگیت نکردی". باز از یک سنی به بعد عید و تولد معنی پیدا میکنند. فکر کنم حوالی چهل سالگی؛ چرا که از اون سن به بعد میدونی که چی هستی و امید و انتظار و برنامه ای هم نداری... خسته از یک عمر کار می خواهی از تعطیلات عید و یا قیمه بادمجان شب تولدت لذت ببری. بهر حال عیدتان مبارک.
در بلاد کفر و به ویژه کانادا اوضاع متفاوت است. اول اینکه من تازه فهمیدم که تقویم خارجی بر اساس فصول تنظیم نشده است. مثلاً اولین روز بهار می شود ۲۱ مارچ. یک کم احمقانه است چرا که فصول تعریف زمانی شان را از دست می دهند. در این شهر ما یک انجمن ایرانی است و برای نوروز توی یک هتلی جشن برپا کرده اند. بلیط ناقابل ۲۵ دلار. تازه مایعات هم سرو نمی کنند و لذا دو راه داری: یا از بار هتل با قیمت خون باباشون بخری و یا اینکه ایرانی بازی در بیاری و یک بطری کتابی توی جیب کت ات بگذاری و هر از گاهی کله ات را بکنی توی یقه ات و جرعه ای سر بکشی. البته راه سوم این است که آن روز را روزه بگیری و کلاً صورت مساله را پاک کنی. باید بگویم که این میهمانی برای ما خیلی بیشتر از این حرفها آب خورد. کفش مردانه از ایران نیاوردم و پس از کلی گشتن یک کفش ۲۵ دلاری خریدم. کراواتی هم که از ایران آورده بودم مال پدرم بود، فلذا یک کم -فقط یک کم- مدلش قدیمی بود. باید بگویم در این مورد بزرگترین حرکت سال ۸۷ را انجام دادم. یک کراوات داکرز که قیمت اصلی اش ۳۵ دلار بود را در گوشه موشه های یک مغازه به قیمت ۱۰ دلار یافتم. بهر حال این مهندس خسته هم یکی دو تا حرکت دارد که در دقیقه ۹۰ رو می کند. دست نزن برادر. کف دور دهانت رو هم پاک کن. اتفاقه دیگه. علاوه بر اینها خانم-بچه ها هم کفش پاشنه بلندشان را گم کرده بودند. بگذریم. اگر ۲۲ سالتان است عیدتان مبارک. اگر بیشتر است؛ برایتان متاسفم. از یک سنی به بعد عید و تولد پیام قشنگی ندارند. پیام شان این است که "یک سال دیگر هم گذشت و هنوز هیچ غلطی تو زندگیت نکردی". باز از یک سنی به بعد عید و تولد معنی پیدا میکنند. فکر کنم حوالی چهل سالگی؛ چرا که از اون سن به بعد میدونی که چی هستی و امید و انتظار و برنامه ای هم نداری... خسته از یک عمر کار می خواهی از تعطیلات عید و یا قیمه بادمجان شب تولدت لذت ببری. بهر حال عیدتان مبارک.
صبح بود. نشسته بودم پشت کامپیوتر و روتین صبحگاهی ام را انجام می دادم: ایمیل دانشگاه را چک می کردم، جی میل را چک می کردم و بلاگم را چک می کردم. طرف های ساعت ده رفتم دستشویی دستی به آب برسانم. دستشویی کنار اتاق مان و در طبقه چهارم واقع است، لذا چندان پر رفت و آمد نیست و بر همین اساس چندان بویناک نیست. نه اینکه بخواهم بگویم ان خارجی ها بو نمی دهد، نه، ولی بهر حال دستشویی کنار اتاق ما بویناک نیست. الآن که فکر می کنم یادم می افتد احتمالاً شدیدترین بوها را خودمان ایجاد کرده ایم. مثل اون روزی که داشتم دستهایم را می شستم و سوت می زدم و یکی آمد و رفت توی کابینی که من چند ثانیه پیش توش بودم... بعد سریع عقب گرد کرد؛ انقدر سریع که پس کله اش خورد به دیوار پشت سرش، و بعد تندی یک کابین دیگر را انتخاب کرد. خب، بنده خدا حق داشت، من هم حق داشتم. اصولاً ایرانی ها در توالت های عمومی کانادا مشکل دارند. نخند برادر من، اینجا توالت ها شیلنگ و آفتابه ندارند؛ فقط دستمال. خب ساختار بدن ما ایرانی ها هم یک جوری است که دستمال جوابگو نیست. حالا برای توالت منزل مان یک آبپاش گلدان خریده ایم و به جای آفتابه استفاده می کنیم. عالی نیست ولی بهر حال کار می کند. خوبیش را گفتم بدیش را هم می گویم: لوله اش یک کمی بلند تر و منحنی تر از آفتابه استاندارد است و لذا هدف گیری سخت تر است. یک کمی شبیه تیر اندازی با چشمان بسته به دشمن فرضی است. حالا من که نمی توانم یک آبپاش قرمز برای توالت دانشگاه هم بخرم، لذا خودم را با فرهنگ غربی وفق می دهم و از دستمال استفاده می کنم؛ و به این می گویند گفتگوی تمدنها.
از موضوع دور شدیم. اون روز توی دستشویی بو می آمد. بوی عجیبی بود. یعنی همه ما بهر حال با بوی توالت آشنا هستیم، ولی آنروز بوی "ماندگی"می آمد. بوی یک چیز کهنه. بهر حال من متوجه نشدم کار که بود و مست و سرشار برگشتیم سر میزمان؛ تجربه جدیدی بود. بعد از ظهر دوستی آمد پیشم و از تجربه تازه اش گفت: اینکه دکتری گفته صبح ناشتا ۵ لیوان آب بخورید و تا یک ساعت چیزی نخورید و بدین صورت تمام بیماری ها از شما دور می گردد و اون هم ۲-۳ روزی است که شروع کرده. بهش گفتم که من هم قبلاً این کار را امتحان کرده ام ولی دل و روده ام به هم پیچیده بود. بهم گفت خود دکتره هم گفته که هفته اول زیاد "برون روی" دارید. بعد کمی مکث کرد، صدایش را پایین آورد، معذرت خواهی کرد و گفت خود من هم امروز برای اولین بار "تخلیه کامل" را تجربه کردم، واقعاً احساس عجیبی است... چشمانم برقی زد و آرام شدم. همان آرامشی که به هر انسان جویای علمی پس از کشف معما دست می دهد.
توی وان سفید حمام نشسته ام. شرت سفیدی به پا دارم. چند تا روزنامه زیرم انداخته ام و آینه کوچکی به دست گرفته ام. دوست دخترم مثل یک عقاب بالای سرم می چرخد. یک قیچی دستش است. قیچی خیلی تیز است. چنگه ای از موهایم را به دست می گیرد و با یک ضربت از ساقه می چیند. از ترس قلبم به پایین می ریزد. قیچی خیلی تیز است. دوست داشتم یک حفاظ آهنی دور گوشهایم داشتم. مطمئنم تا دقایقی دیگر تکه ای از غضروف گوشم توی خون در کف وان تکان تکان می خورد. چشمهایم را می بندم. نمی دانم ۲۰ دلار ارزشش را داشت یا نه؟ این استرس، این ترس، این خطر، این گوشهای بل بلی و این قیچی تیز. دستانم را روی لبه وان می گذارم و پیشانی ام را رویشان. پشت کله ام را می زند. اینجوری بهتر است. حالا یکی دوتا خراش روی پس کله بیشترین آسیب ممکنه است. برای اولین بار در زندگیم خوشحالم که موهایم فر است و اگر در حد متوسطی تویش گند بزنی چندان به چشم نمی آید. زندگی دانشجویی استانداردهایی دارد که گویا در همه زمانها عوض نمی شود. یادم می آید چیزی نزدیک به بیست سال پیش در آپارتمانی در انگلستان دایی ام توی چنین وانی نشسته بود و زن دایی ام مثل لاشخوری دور سرش چرخ می زد؛ و من و پسردایی ام یواشکی در حمام را باز می کردیم و نگاه می کردیم و می خندیدیم. امروزه اون دایی ما چند سالی است که از زنش جدا شده و من هم مدتها است که با پسردایی ام به چیزی نمی خندیم.
خیلی وقت است که دوست دارم گیاهخوار بشوم. ولی واقعاً هیچوقت حرکتی انجام نداده ام. حرف زیاد زده ام، ولی با دیدن یا شنیدن بوی یک استیک و یا همبرگر حرفها یادم می رود. ایران که بودم پیش خانواده بودم و بهر حال از منوی خانه تبعیت می کردیم. گرچه کلی با مادرم حرف زده بودم که غذاها به سمت حاضری و غیرگوشتی پیش بروند، اما هیچوقت اینگونه نشد. دلیل دوست داشتن گیاهخواری هم این است که غذاهای غیرگوشتی را هم دوست دارم. عدسی یا لوبیا یا تخم مرغ یا یک سالاد گنده برای من یک وعده کامل و دوست داشتنی به حساب می آیند. بهرحال با آمدن به کانادا و شروع زندگی مستقل برای اولین بار، منوی غذایم هم دست خودم است. علاوه بر این خانه ام هم بغل دانشگاه است و لذا ظهرها هم سلف نمی روم و می آیم خانه. علیرغم تمایل به گیاهخواری کماکان می بینم که در هفته پنج الی شش وعده ام گوشت و مرغ و یا ماهی دارند. یکی از همکاران بود که برادرش انگلیس پزشک بود و از قول برادرش می گفت که ما افرادی که از بچگی گیاهخواری نکرده ایم بدنمان به جذب پروتئین گیاهی "عادت" ندارد. به معنی دیگر آقا هندیه وقتی یک کاسه عدسی می خورد واقعاً اندازه خوردن یک استیک به بدنش پروتئین می رسد، ولی من ایرانی با خوردن همان کاسه عدسی نه تنها بویی از پروتئین نمی برم بلکه دچار نفخ می شوم و اطرافیانم را هم اذیت می کنم. به هر حال در تلاش هستم برای پیشروی به سمت گیاهخواری و در همین راستا امشب خوراکی از عدس و گندم و سیب زمینی و پیاز و سیر درست کردم. باید اذعان کنم که بزرگترین مشکل بلد نبودن غذاهای گیاهی است؛ مطمئنم که یک گیاهخوار هشت سیلندر به غیر از عدسی و لوبیا چیزهای دیگری هم می خورد.
۱- در کتابخانه شهر عضو شدم. شرط عضویت تنها داشتن آدرس است و همین، و مجانی. فکر کنم هر کجای شهر که باشی به فاصله ۵۰۰ متری ات یک کتابخانه یافت شود. عجب کتابخانه هایی دارند این کانادایی ها. شاید اسم کتابخانه چندان درست نباشد چرا که انواع مجلات، فیلم و موسیقی را در آرشیوشان دارند. سه تا فیلم گرفتم که یکی شان "الیور تویست" به کارگردانی رومن پولانسکی بود.
۲- مطمئن شدم که اگر داستان حسن شاشو را هم به دست رومن بسپاری تا ازش فیلمی بسازد یقیناْ فیلمی دیدنی خواهد شد.
۳- چرا وقتی چارلز دیکنز کتاب الیور تویست را می نویسد و جامعه و شهر لندن در قرن نوزدهم را تصویر می کند، با همه بدیها و فقر و کثافت و اختلاف طبقاتی اش، متهم نمی شود که دارد تصویری منفی از کشورش به جهان معرفی می کند؟ چرا به جرم براندازی نظام محاکمه نمی شود؟ من مطمئن شدم که تنها دلیل پیشرفت کشورهای پیشرفته همین آزادی بیان است. مثلاً شما برخوردی که با کتاب پرسپولیس شد را نگاه کنید. بنده خدا به غیر تعریف واقعیت چکار کرده که اینطور بعضی ها لجن مالش می کنند؟ اگر کشورمان هزار تا درد و بلا داشته و دارد باید سکوت کنیم که مبادا خارجیه بفهمد توی چه کثافتی داریم زندگی می کنیم؟ چند ماه پیش رفته بودم شارجه همکاران فیلیپینی و هندی و بنگلادشی و غیره سوال می کردند که ایران چطوری است. وقتی یک ربعی وضعیت درب و داغانمان را براشون توضیح دادم یک کم به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم که درست نیست که آدم جلو غریبه زیرآب کشور خودش را بزند. ولی باور کن که ایده چرتی است. آدم تا کی خالی ببندد و حفظ ظاهر کند. منی که بلند شده ام آمده ام کانادا زندگی می کنم حتماً علاوه بر مسائل درسی با جامعه و دولتم هم مشکل داشته ام، پس برای کی این خالیها را ببندم؟ لابد برای خودم. پریروز یک دانشجوی مصری با خنده گفت که رییس جمهور ما خیلی آدم زرنگی است چرا که می داند آمریکا از نظر مالی توان حمله به ایران را ندارد و برای همین به اینکار ترغیب شان می کند. من هم دیگر شک نکردم که در چنین شرایطی چه بگویم و حفظ ظاهر کنم یا واقعیت ها را بریزم بیرون. با شاخ رفتم توی شکمش؛ گفتم مردک تو اصلاً می دانی یعنی چی وقتی هر روز توی تلویزیون نقشه کشورت را نشان می دهند با سه هزار تا نقطه قرمز و دو هزار تا نقطه آبی. بعد می گویند نقاط قرمز زیرساختها هستند که هدف اولین بمباران هستند و نقاط آبی در مرحله دوم. حالا گیریم اصلاً همه اینها بلوف و سیاست و تیزگوشی مسئولین باشد؛ ولی به خدا درست نیست مردم را تحت این استرس نگه داشتن. حالت خوبی به آدم دست نمی دهد. حالتش شبیه خاراندن جایی است که نمی خارد.
