در دنیای امروز، دوتا ابزار هست که به کمک این دو، بسیاری از پدیده ها را می توان ریشه یابی نمود. این دو ابزار عبارتند از ۱-روان شناسی و ۲-تئوری تکامل. منظور از تکامل هم این است که به مرور زمان تمامی جک و جانورها خودشان را با شرایط وفق می دهند، یعنی خصوصیات بدشان را اصلاح می کنند و خصوصیات خوبشان را تقویت. آن جانوران بدبختی هم که موفق نمی شوند خودشان را وفق بدهند الزاماً از بین می روند؛ مثل دایناسورها.
زود ارضا شدن یکی از مشکلاتی است که بسیاری از آقایان دارند. در بسیاری جوامع این مشکل مترادف ضعیف بودن مرد است. در بسیاری جوامع دیگر خیلی ها دوست ندارند اینگونه مشکلاتشان را عنوان کنند. حالا شما هم ذوق نکن چون من که پزشک خانواده نیستم، بلکه فقط می خواهم ریشه یابی این قضیه را برایتان بگویم.
ریشه یابی روان شناسانه: اکثر آقایان، حداقل در سنین جوانی و نوجوانی، خودارضایی می کنند. در اکثر جوامع این کار منع شده است. اگر والدین پسرشان را در حین این عمل دستگیر کنند تنبیه بدی نصیبش می شود. لذا همیشه حین خودارضایی ترس و استرس داریم، و به لحاظ امنیتی سعی می کنیم که کل ماجرا زودتر تمام شود. یواش یواش بدنمان و ذهنمان به این ترس و شتاب عادت می کند. همین ترس و شتاب دوران نوجوانی تا بزرگسالی هم ادامه پیدا می کند و می شود زود ارضا شدن.
ریشه یابی تکاملی: اون قدیم ندیما که اجداد ما شبیه میمون بودند و توی غار زندگی می کردند و کار روزانه عبارت بود از مبارزه با ببر و ماموت و دایناسور، روابط جنسی هم کارکرد دیگری داشت: تولید مثل*. در آن زمانها اجداد ما وقت نداشتند که کلی کار رمانتیک انجام بدهند و بعد بروند سر اصل ماجرا. آنها دوست داشتند هرچه سریعتر یک توله پس بیندازند تا در نبرد با حیوانات کمک دستشان باشد. مسلماً اگر هر "اقدام به تولید مثل" شان مثلاً سه ساعت طول می کشید انسانها هم منقرض شده بودند. لذا تولید مثل سریع یک خصوصیت کاملاً مثبت بود. به همین دلیل روز بروز این خصوصیت پیشرفت کرده و شما انسان امروزی زود ارضا می شوی و ناراحت هم هستی.

سگ ها باید قلاده داشته، ولی کسی رعایت نمی کرد. زنها و ده تا سگ شان همین جور پشت سر ما بازی و شادی می کردند و سگ ها از سر و کول همدیگر بالا می رفتند و بعضاً یک گازی از کون یکدیگر می گرفتند و خلاصه شاد بودند. سگ گنده که گویا سردسته گله سگها بود رفت کنار یک درخت و لنگ عقبی اش را داد هوا و شاشید به تنه درخت. بعد یک سگ کوچولوتر آمد و رفت شاش ها را بو کرد. والله نمی دانم اینها چرا سگ هاشان هم مثل آمیزاد نیستند. در همین حین و بین دوست دختر ما هم احساس "دوستی با طبیعت" برش داشته بود و دوربینش را در آورده بود و اصرار می کرد که از بازی گله سگها عکس بگیرد. البته شایان ذکر است که ایشان کلاً از هر موجود جنبنده ای می ترسد. می دانستم که سگها اگر نور فلاش را ببینند و بفهمند که بهشان توجه کرده ای می پرند روی سر و کولت. بدترین شان هم همان سگ شاشو بود. خیلی گنده بود. پشم های تنش مثل پشم گوسفند بود، قدش بلند بود -مثلاً تا سینه من و رانهای کلفتی داشت -قطورتر از مال من. خلاصه اینکه هر صفت و اسمی بهش می خورد الا sweety که صاحابش صداش می کرد. خسته تان نکنم، بالاخره دوست دختر ما عکس را گرفت و سگ شاشو هم آمد طرف ما و شروع به بو کشیدن هم کرد و من دیگر اشهدم را خواندم، اما نمی دانم چه شد که منصرف شد رفت. من خودم هم از سگ می ترسم و بدی این اتفاقات این است که دوست دخترم از من انتظار دارد در چنین صحنه هایی ازش دفاع هم بکنم. در اینجا عکس مزبور را که داشت به قیمت جانمان تمام می شد را می گذارم، در ضمن به قطر پاهای سگ شاشو 