دیشب مهمانی بودیم. مهمانی هم کلاسی های دوست دخترم. بر خلاف دپارتمان ما که شبیه خاورمیانه است، رشته مهندسی پزشکی زیر مجموعه پزشکی است و لذا خیلی مورد علاقه خود کانادایی هاست و لذا چندان دانشجوی بین المللی در مهندسی پزشکی نمی بینی. چهار تا ماالشعیر گرفتیم دستمان و بلند شدیم رفتیم مهمانی. در بلاد کفر رسم غلطی هست که خودت باید نوشیدنی هایت را ببری، و حتی برخی چیپس و پفک را هم آورده بودند و حتی یکی بود که همبرگر مک دونالدش را هم زده بود زیر بغلش و آورده بود. ما رفتیم و منتظر بودیم که با رقص نور و صدای آهنگ و بشکن بلند چهارانگشتی و دود و برک دانس و این جور مسائل مواجه شویم. درب آپارتمان که باز شد دیدیم که نخیر قربان، انگاری که وارد یک کنفرانس علمی شده ایم و همه دورتادور سالن مرتب نشسته اند و آرام حرف می زنند. یک مصیبت دیگری هم که ما داریم این است که موقع معرفی اسم ما را نمی فهمند و لذا من به اختصار اسمم رضایت داده ام. شامشان هم عبارت است از باربکیو. حالا ما ایران که بودیم و می شنیدیم باربکیو آب از هشت سوراخ بدنمان راه می افتاد که به به BBQ، خدایا چی می شد ما هم می توانستیم BBQ بخوریم؟ اما این BBQ عبارت است همبرگر و هاپ داگ یخ زده که می گذارند روی منقلی گازسوز و نان و سس؛ نه خیارشوری، نه کاهویی، نه پیاز و جعفری ریز شده و نه گوجه فرنگی. اوج تلاشهای ما هم برای صحبت کردن این شد که یک لبنانی گیر آوردیم و در مورد کمپهای فلسطینی ها و حملات اسرائیل و حسن نصرالله و جنگ صحبت می کردیم. بابا صد رحمت به همین مهمونی ایرانی های خودمون که "من برات بیس میزنم – تا تو رو برقصونم" را می گذارند و هولمان می دهند وسط سالن که برقصیم.
من هیچوقت اهل ورزش نبودم. فکر کنم منظم ترین "شبه ورزشی" که داشته ام همان کوهنوردی هفتگی بود. اما وقتی آدم چندماهی تحرک درست و حسابی نداشته باشد عضلاتش خشک می شوند و یک خستگی مزمنی آدم را همیشه همراهی می کند. یکی از راههای جلوگیری از این ماجرا نرمش های کششی صبحگاهی است. من جوانتر که بودم صبح ها دو دقیقه نرمش های کششی انجام می دادم. قبول دارم که دو دقیقه آدم را سلامت و ورزشکار نمی کند، اما قبول کن که دو دقیقه از صفر دقیقه بهتر است. همان ازمنه ماضی یک سفر مجردی با دوستان رفتیم شمال، و این کشش دو دقیقه ای ما شد اسباب خنده دوستان، و در نهایت بعد آن سفر این عادت حسنه از سرم افتاد. گذشت تا همین تازگی ها که دوباره نرمش های دودقیقه ای را از سر گرفتم. همین چند هفته پیش یک روز صبح از حمام آمدم. دوست دخترم کماکان خواب بود. کلاً از این تیپ مردهایی نیستم که توی خانه لخت بگردم، اما آنروز صبح در همان حالت نیمه خیس و بدون لباس نرمش را شروع کردم. دروغ چرا، اندامم را هم توی آیینه قدی دید می زدم و یک نیمچه فیگورهایی هم می گرفتم و خلقت خدا را تبارک می گفتم، و دوست دخترم هم کماکان خواب بود. بخش آخر نرمش که ده تا "بشین پاشو" است را شروع کردم... همه چیز خوب بود تا سر "بشین" هفتم چنان باد قایمی ازم در رفت که خودم شوکه شدم، و دوست دخترم با ترس از خواب پرید و هاج و واج اطراف را نگاه می کرد. بعد از این اتفاق من به ترتیب سه کار انجام دادم: اول اینکه زیرم را نگاه کردم تا ببینم به موکت خسارتی نخورده باشد، دوم اینکه دستی به شکم و پهلوهایم کشیدم تا مطمئن شوم چیزی تو دلم نترکیده، و سوم اینکه به پیچیدگی های زندگی مشترک فکر کردم. اینها را می گویم برای شما جوان گرامی تا بفهمی که زندگی مشترک همه اش شکلات و شراب نیست عزیزم.
امروز که چهار پنج ماهی از آمدنم به کانادا گذشته، به این نتیجه رسیدم که آدم بعضی کارها را از روی مد و چشم وهم چشمی انجام می دهد. باور کن برادر، چشم و هم چشمی و مدبازی فقط به تشریفات عروسی و ماشین فلان مدل و این حرفها نیست. در بین ایرانی ها الآن خارج آمدن هم نوعی چشم و هم چشمی شده. من هم پاشدم آمدم، فقط به این خاطر که به خودم ثابت شود که "می توانم". راستش را بخواهید جوان تر که بودم خیلی آدم متفکرتری بودم. می گفتم روزمره های زندگی نباید آدم را به این وادارد که برود. مثلاً صرف روزی سه ساعت توی ترافیک تهران و یا استنشاق هوای آلوده و یا بی تربیتی راننده تاکسی و یا نبودن سیستم حمل و نقل عمومی دلیل رفتن نیست. بعدترها که تصمیم گرفتم بیایم با خودم گفتم زندگی از همین "روزمره ها" تشکیل می شود. اگر روزمره ها گه هستند پس زندگی هم گه است؛ و لذا علیرغم اینکه دلیل مستحکمی نداشتم و فقط چون شرایطش پیش آمد، بلند شدم آمدم. بعدش هم اینکه کلی حال می کردم وقتی شما بهم می گفتی خوش بحالت، وقتی همکار ده سال سابقه ام بهم می گفت "مهندس، آدم یک سال کانادا زندگی کنه به جاش دو سال جوون میشه". آدم کلی معروف می شود، گرچه خودت نمی شنوی، ولی می دانی که توی فامیل ازت سوال می شود، و می دانی که الآن مثلاً الگو شده ای، و می شنوی که بهت حسودی می شود. برای همین آدم سختش است بگوید که اشتباه کرده است. یک زمانی برادر رومن رولان یک جمله نغزی گفت از زبان ژان کریستف قهرمان داستانش:
"اگرچه گله گوسفند بو می دهد، ولی در عوض گرم و ایمن است." و برای همین است که من و شما ترجیح می دهیم با آداب و رسوم گله بسازیم. می دانم الآن که جمله را خواندی، داری دست قشنگه رو برای برادر رومن می زنی. ما که نشدیم، ولی شما سعی کن اون گوسفند فراریه باشی؛ هرکاری که خودت واقعاً دوست داری انجام بده.
ریچارد داکینز در کتاب "ساعت ساز کور" حرف جالبی زده. خودش تعریف می کند که داشته با فیلسوفی
بحث می کرده و به فیلسوفه گفته "نمی توانم متصور شوم که قبل از سال 1859 آتئیست باشم". حالا سال 1859 چه اتفاقی افتاده؟ سال عام الفیل بوده؟ نه برادر من. سال هجرت از مکه به مدینه بوده؟ نه برادر من. سال هجرت از مدینه به مکه بوده؟ نه برادر من. سال انقلاب اسلامی بوده؟ نخیر قربان. سال فتح لانه جاسوسی بوده؟ نه آقا. باید درک کنیم که کلاً در دنیا علاوه بر تاریخ های مهمی که ما می شناسیم و دوستشان داریم، تاریخ های مهم دیگری هم هستند؛ مثل سال 1859 که آقا داروین کتاب Origin of Species را چاپ می کنند. فیلسوفه مدعی می شود که افراد بسیاری قبل از انتشار کتاب داروین آتئیست بوده اند. داکینز هم متذکر می شود که تا قبل از 1859 هر کسی که مدعی این مسائل می شده در بهترین حالت می توانسته ادله اثبات خدا را نفی کند، و جایگزینی برای توضیح پیچیدگی های دنیا ارائه نکرده است. آقا داروین اولین کسی بوده که جایگزینی "علمی" ارائه کرده است. برای همین قبل از سال 1859 اگر مدعی بی خدایی می شدی، خیلی ساده و با همان برهان نظم کتاب دینی دوم دبستان دهانت بسته و آسفالت می شد.
و این هم لینک این دوتا کتاب که "مهدی" معرفی کرده:
http://depositfiles.com/en/files/574055#
http://rapidshare.com/files/40416753/The.Blind.Watchmaker-Richard.Dawkins-HTML-0393315703.rar
دستانم بوی دستکش ظرفشویی می دهند. همه جا را تمییز کرده ام و تنها توی خانه نشسته ام و منتظرم که تا ساعاتی دیگر خواهرم و دوتا بچه اش را ببینم. احساس عجیبی است. چهار ماه از آمدنم به کانادا گذشته و حالا دارم به نحوی دیگر بخش بزرگی از خانواده ام را می بینم؛ یعنی اونها می آیند پیش من. نمی دانم وقتی فواصل دیدارها انقدر طولانی می شود آدم در اولین لحظه دیدار چه احساسی دارد. دارم فکر می کنم به اینکه وقتی تابستان برگردم ایران چه احساسی خواهم داشت. اصلاً آیا صحیح است که آدم کسانی که دوست دارد را انقدر دیر به دیر ببیند؟ و در ضمن اینکه با شنیدن قیمت بلیط های کانادا-ایران برق از سرم پرید. آخه نامردا من اگر دوهزار دلار داشتم که می رفتم یک سفر حج تمتع لااقل کمی بار گناهانم کم شود. دارم فکر می کنم که در همه جای دنیا کارمندان آژانس های هواپیمایی دچار بیماری میو میوی گربه ای هستند. دارم فکر می کنم که حداقل میومیوی کارمندهای آژانس های ایرانی را می فهمیدم، ولی اینجا واقعاً میومیو می شنوم. و خیلی دوست دارم به خانم نائومی بگویم که من فقط یک بلیط ارزان قیمت تهران می خواهم، جون مادرت انقدر ادا نریز.
چیزی حدود صد سال پیش در جنگل های گیلان، وقتی زمستان بود و هوا خیلی سرد بود، محمدعلی و میرزا دوش به دوش بر علیه ظلم رضاشاه می جنگیدند. پدربزرگ شما زیر کرسی چپیده بود و اخبار سانسور شده را از رادیو گوش می کرد ولی محمدعلی و میرزاکوچک خان جنگلی دوش به دوش می دویدند؛ در حالی که گلوله های سربی از بالای سرشان پرواز می کرد و پوزه سگ های شکاری تربیت شده هر از گاهی به شرت هایشان می سایید. در حالیکه پشت شان به دریای خزر و رویشان به کوههای برف گرفته البرز بود. خدایا چه هیجانی، چه افتخاری. یواش یواش رضاشاه فشار را بر میرزا و محمدعلی بیشتر می کرد. محمدعلی تصمیم به فرار گرفت. نه اینکه بخواهد در حق میرزا نامردی کند، نه، ولی بهرحال احساس کرد که بزودی شرت میرزا به سرنیزه سربازان رضاشاه کشیده خواهد شد... و چه صحیح پیش بینی کرده بود محمدعلی. علیرغم حضور پررنگ اش در سپاه میرزا، محمدعلی چندان شناخته شده نبود و لذا فرارش راحت بود. محمدعلی از فراز کوههای البرز شب و روز دوید. دوید و بالاخره به دهاتی در مازندران رسید. در آنجا چشمش به جمال تابناک تکخال دهکده افتاد: دختری به زیبایی ماه و بنام نوری معراجی. محمدعلی همانجا با نوری ازدواج کرد. از آنجایی که محمدعلی به دهکده پناه آورده بود برای خودش فامیلی به صورت <نام دهکده> + پناه برگزید و بدین صورت نام خانوادگی ما خلق شد. می بینید قدیم ها چقدر هیجان بیشتر بود؟ هر وقت به این بخش از تاریخ خانوادگی مان فکر می کنم آرزو می کنم ای کاش من جای محمدعلی –پدربزرگم- بودم و این همه هیجان، دلاوری، نبوغ، عشق و زندگی را تجربه می کردم.
من علاوه براینکه خیلی با این بلاگ حال کردم، به همین طریق با این گروه فوق باحال Tea Party هم آشنا شدیم.
یک فروشگاه زنجیره ای بین المللی هست به نام والمارت. البته بین المللی بودنش را مطمئن نیستم ولی گویا در آمریکای شمالی خیلی گسترده است و چیزی در حدود یک و نیم میلیون نفر کارمند دارد. شعارشان هم قیمتهای پایین شان هست. این والمارت همه چیز عرضه می کند. راستش را بخواهید انقدر هم بزرگ نیست اما پدرسگ همه چیز دارد: از خوراکی گرفته تا پوشاک تا لوازم آشپزخانه تا داروخانه تا لوازم شکار و کمپینگ تا لوازم یدکی ماشین تا تختخواب و مبل و میز صندلی و الی آخر. من که هر وقت دنبال یک چیز خاص می گردم سریع از یک نفر سوال می کنم وگرنه ممکن است ۲۰ دقیقه ای بگذرد و همینطور مشغول گردش به دور خودم باشم، بدون ثمر. البته توی این ۲۰ دقیقه چرخش چشمت به چهار تا جنس خوش قیمت هم می خورد و علیرغم اینکه بهشان نیاز نداری آنها را هم می خری. بگذریم، این فروشگاهها گویا متعلق به چندتا سیاستمدار گردن کلفت جمهوری خواه آمریکایی است. از طرفی می گویند که والمارت خدای استثمار کارگرانش است، یعنی گویا کلی بچه کارگر چینی داشته، و مثلاً وقتی کارگرانش اعتصاب می کردند سریعاً تهدید به اخراج می کرده است. حتی همین چند وقت پیش ها گویا دادگاه مجبورش کرده که ۱۷ میلیون دلار غرامت به کارگرانش بدهد. خلاصه اینکه آقای والمارت آدم بدی است. والمارت به همین دلایل و مشخصاً در کانادا منفور است، یا حداقل خیلی کانادایی ها مدعی اند که از والمارت بدشان می آید و ازش خرید نمی کنند. حتی در این وسط بعضی ایرانی ها هم مدعی اند که از والمارت بدشان می آید؛ اینها نیاز دارند که مهندس خسته شانه شان را بگیرد، محکم تکان بدهد و بهشان یادآوری کند که "رفیق، ما ایرانی هستیم، این قرتی بازی ها برای ما نیست". بهرحال من احساس کردم که تحریم والمارت به یک حرکت شیک هم تبدیل شده است.
دیروز رفتم که چندتا بالش و پتو بخرم . با تفاسیر فوق احساس کردم والمارت بایستی مگس پران باشد. چشمتان روز بد نبیند، از همان پارکینگ اش پر ماشین بود تا داخلش که مردم اجناس ارزان که کودکان چینی درست کرده بودند را از دست هم می قاپیدند و از هم پیشی می گرفتند. منظورم از مردم هم مهاجران غریب غربتی نیست ها، منظورم همان مردمان چشم آبی کانادایی است که از والمارت بدشان می آمد. ما که سه تا بالش و سه تا پتو خریدیم و الحق که بالش ها را به قیمت تعاونی عرضه می کرد: دانه ای سه دلار، دست بر و بچ چینی درد نکند. دوستان خارجکی می دانند که در این دیار اگر به یک نفر سه دلار بدهی و بگویی آقا دمبه ات را کج کن و یک باد بده نمی دهد، چه برسد به بالش. پنج دقیقه بعد هم که دوباره به محل بالش ها رسیدم دیدم که زنبیل شان خالی شده. از موضوع دور شدیم: برادر، من (و شما، تعارف نکن ناراحت می شوم) تا وقتی روشنفکرم که مجبور نباشم از جیب خرج کنم.
۱- برادر، ما یک ساعتی زور زدیم که یک پستی بنویسیم و در نهایت نتیجه بگیریم که درست نبود که مدیر بلاگفا مقاله دلفین ها را گستاخانه بخواند، و خلاصه اینکه این موز پوست کندنها و پرتقال قاچ زدنها چندان درست نیست. نمی دانم چرا نچسبید و پاکش کردم. مخلص کلام اینکه من که چه در این دولت و چه در دول قبلی با این "استقبال مردمی" مشکل داشتم. حالا یک بنده خدایی پیدا شده و از لای اینهمه خط قرمز و سانسور توانسته است یک متلک ظریفی به این ماجرا بیندازد؛ دستش درد نکند. بنده خدا نمی توانسته بنویسد خیلی کارمندها با یک روز مرخصی باحقوق و یک زرشک پلو با مرغ می روند "استقبال مردمی". اصلاً یک لحظه از خودم بدم آمد که از موضوعات تخصصی این وبلاگ دور شده ام و دارم در مورد "استقبال مردمی" می نویسم.
۲- انگاری دیشب درست نخوابیدم و صبح که پاشدم گردنم گرفته بود و خلاصه امروز نیمه فلج بودم. پدرم تعریف می کرد دوستی داشته که در ایام پیری کمردرد داشته و انقدر حالش بد می شده که دمرو می خوابیده و زنش پشتش را اتو می کشیده. اوایل یک حوله روی پشت پیره مرده می انداخته ولی بعدها دیگر حرارت عبوری از حوله کافی نبوده و زنه پشت پیره مرده را همینجوری بدون حوله اتو می کشیده. بعد از گذشت ده ساعت از گرفتگی گردن داشتم فکر می کردم یک روزی در آینده روی تختی دمر هستم و ناله می کنم و دوست دخترم پشتم را اتو می کشد.
۳- در ایام شباب که با دوست دخترمان دعوایمان می شد، چند ساعتی و یا چند روزی حرف نمی زدیم و همدیگر را نمی دیدیم. امروزه که در یک سوئیت سی متری با هم زندگی می کنیم وقتی دعوا می شود کجا برویم؟ بسیار نکته ظریفی است این زندگی مشترک و من تازه دارم ابهت ماجرا را می فهمم.
چند وقت پیش ها توی روزنامه خواندم که کانادا سالی ۲۵۰ هزار مهاجر می گیرد. همچنین حساب کرده اند که اگر همین روند ادامه پیدا کند تاده سال دیگر از هر ۵ کودک که به مدرسه می رود یکی شان مهاجر است.
والله تا جایی که ما می دانستیم، مهاجر پذیری هر کشوری مرتبط با سیاست های دولت است؛ و به عنوان یک قاعده کلی می گفتند که هر وقت حکومت چپگرا باشد مهاجران بیشتری می پذیرد و برعکس هر وقت راستگرا باشد مهاجر کمتر می گیرد و همان چندتایی هم که دارد را چوب در ماتحت شان فرو می کند. مثال این داستان هم مثلاً هلند است، که در دولت راستگرای فعلی اش حسابی به تیپ و تاپ مهاجرها زده است. اینطور که من متوجه شده ام در کانادا وضعیت به صورت دیگری است؛ بدین معنی که تمامی دولت ها -اعم از راست و چپ- و همچنین اکثریت قاطع مردم معتقدند که مهاجر برای کشورشان خوب است. حالا چرایش را من درک نمی کنم. من کله فرفریه موسیاهه ایرانی می روم همبرگر بخرم. کانادایی شماره یک همبرگر ها سرخ می کند، کانادایی شماره دو سس می مالد، کانادایی شماره سه همبرگر را می گذارد توی سینی و سر می دهد طرف من و کانادایی شماره چهار پول را می گیرد. حالا من نمی فهمم چرا اینها انقدر اصرار دارند که مهاجر برایشان خوب است؟ خب اگر دولت کانادا مرا با یک اردنگ از دانشگاه بیرون بیندازد جا باز می شود برای یکی از افراد کانادایی "زنجیره همبرگر". خدا وکیلی کدام یک از ما قبول می کند که خودش همبرگر فروش باشد و بعد یک مهاجر (که از قضا کشورش دو درجه از مال ما بدتر است، مثلاً افغانی) توی دانشگاه ایرانی درس بخواند؟ من هنوز این معما را کشف نکرده ام و لذا هر روز منتظرم که توی کوچه و خیابان یک حمله ای بهم بشود.
