تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

تو را به خدا می بینید برای یک لقمه نان حلال چه کارهایی باید بکنیم؟

من اصولاً کار آزمایشگاهی/کارگاهی/عملی دوست ندارم. به عنوان پایان نامه و یا حتی در محیط کار دوست دارم که یک کامپیوتر جلویم بگذارند، ورودی بدهند، و خروجی بگیرند. خوشبختانه پایان نامه ام هم شامل کارهای یدی نمی باشد. اما استادم هر از گاهی یک پروژه جنبی می دهد که در حکم کمک خرجی است. از چند وقت پیش ها یک سری نقشه قایق بهم داد و گفت که از روی اینها می خواهیم یک ماکت کوچک بسازیم و توی آزمایشگاه بیندازیم توی آب و تستش کنیم. من نقشه های ماکت را تهیه کردم و استادم لطف کرد و برای اینکه ساعت کاری بیشتری بزنم وظیفه ساخت ماکت را هم به خودم داد. از یک طرف بوی خوش دلار به مشامم رسید و از طرفی ترس از اره و گیره و سمباده و این ماجراها. البته نمی دانم چرا کار یدی برای من مترادف حادثه و آتش سوزی و شکستگی و قطع عضو و این چیزهاست. خلاصه اینکه امروز از صبح توی کارگاه بودم. اول که کار با اره مویی روی یک تکه یونولیت شروع شد و بعد دیدم با اره مویی تا روز قیامت مشغولم و همین طور پرسان پرسان سراغ چاره گرفتم تا بالاخره سروکارمان به یک اره برقی تسمه ای افتاد. از اینها که توی کارگاه های نجاری استفاده می کنند و پدال می زنی شروع به کار می کند. از اینها که هر وقت توی فیلم ها می بینی می دانی که در صحنه بعدی یک عضو کنده شده کارگر بدبخت را هم کنار دستگاه می بینی و بعد صحنه سیاه می شود. راستش را بخواهید جا زدم. رفتم پیش استاده و من من کنان گفتم آقاجان نه دلار می خواهیم، نه اره برقی، شما را به خیر و ما را به سلامت. استاد هم گفت "نه قم خوبه نه کاشون، لعنت به هر دوتاشون، اره برقی و اره برق و اره مویی را بی خیال شو برو با سمباده برقی کار کن. این یکی هم در نوبه خودش هیولایی بود ولی بهرحال نهایت صدمه پوستمال شدن دست بود. دستکش، ماسک، عینک و گوشی ایمنی زدم و رفتم نبرد. فکر کنم هبیت خنده داری شده بودم و دوستان هم کم لطفی نکردند دستمان می انداختند. خدا را شکر الآن هم سالمم و کار به خوبی و خوشی تمام شد، اما کلاً باید بگویم که ماها فرهنگ ایمنی در کار نداریم و یک جورهایی مترادفش کرده ایم با فوفولی. از ما گفتن بود، ولی این مسائل را شوخی نگیرید.

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:3  توسط مهندس خسته  | 

چند هفته پیش که هوا خوب شده بود، بالاخره طلسم را شکستیم و رفتیم استخر. از دوستان شنیده بودم که استخر اجنبی ها اتاق رختکن ندارد و همه در صفا و صمیمیت لباس هایشان را در می آورند و مایو می پوشند، و مگر نه اینکه همه مان مرد هستیم، پس چرا بیخود خودمان را بپوشانیم؟ البته خب هر کسی بخواهد می تواند حوله ای یا لنگی دور خودش بپیچد، ولی بیشتری ها گویا حوصله این تشریفات را ندارند. موقعی که می خواهی لباست را بکنی و مایو بپوشی چندان مشکلی نیست، چرا که شاید کل فرایند یک ثانیه طول بکشد، اما اصل ماجرا هنگام برگشت است. روش کلاسیک کانادایی گویا به این صورت است که از استخر بر می گردی توی رختکن، مایو ات را در می آوری، حوله و شامپویت را بر می داری و در همان حالت کون برهنه می روی به سمت سونا و دوش که کنار یکدیگر قرار دارند. با همان کون برهنه می روی داخل سونا و بعد می روی دوش؛ جایی که همه شومبول هایشان را به دست گرفته اند و دارند کیسه می کشند. راستش را بخواهید من رویم نشد که لخت بروم و با همان مایو گل منگلی ام رفتم و تمرگیدم توی سونا. رفتم داخل و هنوز درب بسته نشده بود که صدای بانشاطی گفت "های...". قلبم ریخت. همانجا بر آبا و اجداد ریچارد داکینز لعنت فرستادم و دست به دامان ابوالفضل و ائمه شدم. گفتم خدایا، منو ببر پاکدشت، منو ببر پشت کوره های آجرپزی که ممد بیجه بیاد ترتیبم را بدهد و بعد هم بکشدم، ولی توروخدا نگذار این اجنبی توی این سونای کفرستون عفتم را لکه دار کند... سرم را بالا گرفتم تا "شکارچی ام" را ببینم. دیدم یکی از اساتید روس دانشگاه خودمان است که از قضا سلام و علیکی با هم داریم. نفس راحتی کشیدم و باسنم را به بوسه گرم چوبها سپردم. شروع به صحبت کردیم و هی حواسم بود که نگاهم را به نگاهش بدوزم، ولی چکار کنم آقاجان؟ بیست و شش سال ایران بودم و عادت ندارم استادم را لخت توی سونا ببینم، ناخودآگاه نگاهم لیز می خورد و می رفت به سمت شومبول استاد. بالاخره بلند شد رفت و چشمم به جمال باسن سفید روسی اش نیز افتاد. سرفه ای کردم و رفتم دوش بگیرم. اینجا اوضاع بدتر بود. بازهم مایو را در نیاوردم. هر طرف را نگاه می کردم چشمم به ابزارآلات برادران می افتاد و سقف را هم نگاه می کردم که آب می رفت توی چشمم. نکته دیگر این ماجرا این است که این خارجی ها عموماً شومبولهای بسیار بزرگی دارند. من این نکته را به چند تا از رفقا نیز اشاره کردم که آنها هم تایید کردند. بعد بحث به جاهای باریک کشید و یکی از دوستان گفت که این نکته چیزی جز "خطای دید" نیست: هر مردی شومبول خودش را از بالا می بیند و مال دیگران را از بغل، و تفاوت این دو زاویه دید است که این تفاوت سایز را ایجاد می کند. بگذریم، نمی دانم این روش کانادایی خوب است یا بد یا اصولاً چه فلسفه ای پشتش است. فقط می دانم برخی مسائل فرهنگی/تربیتی جوری توی وجود آدم ریشه دوانده که به این سادگی نمی توان ازش جدا شد. این قضیه لخت نشدن ما ایرانی ها کوچکترین مثال از بحث گنده ای است که بهش می گویند موانع فرهنگی یا Cultural Barriers.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 19:57  توسط مهندس خسته  | 

چند ماه پیش برای یک ماموریت کاری رفته بودیم شارجه و آنجا با یک تیم مالزیایی کار می کردیم؛ یعنی قرار بود مثلاً طراحی یک نوع سازه خاص را ازشان یاد بگیریم. سرپرست آن تیم فردی بود که انگلیس درس خوانده بود و فوق لیسانس اش را در دانشگاه سوانزی گذرانده بود. پدربزرگ علم "اجزا محدود" یا FE در همان دانشگاه است و اسمش زینکوویچ است. من هم برای اینکه بگویم آدم مطلعی هستم به رفیق مالزیایی گفتم که لابد چند باری زینکویچ را هم توی راهروهای دانشگاه دیده ای و همین هم خودش افتخاری است. طرف هم بهم گفت اتفاقاً زینکوویچ استاد راهنمایم بوده... و طبعاً من هم با خاک یکسان شدم. بعد برایم داستان زینکوی کبیر را تعریف کرد:

 

تعریف می کرد که وضعیت لیسانسش خیلی خوب نبوده اما آرزویش این بوده که با زینکو کار بکند. با ناامیدی تمام سوانزی اپلای کرده و از قضا پذیرفته شده. خلاصه اینکه رفته دنبال زینکو و هر روز دم اتاقش پلاس بوده ولی موفق به دیدار زینکو نمی شده. تا اینکه در نهایت تصمیم می گیرد یک یادداشت برای زینکو بگذازد و با کمال پررویی می نویسد که "زینکو، آمدم، نبودی...". چند ماه بعد، روزی توی اتاقش مشغول کار بوده که پیرمرد خسته ای می آید و بهش می گوید گویا شما با من کار داشتی؟ و رفیق ما هم می گوید نخیر قربان، برو خدا روزیت را جای دیگری بدهد... و پیره مرده می گوید "برادر، مگر شما نامه زیر در اتاقم نینداختی؟ من زینکو هستم...". و خلاصه اینکه رفیق مالزیایی ما نعره ای می کشد و همانجا نقش زمین می شود و به پای زینکو می افتد. و از اینجا به بعد رفیق ما شروع کرد از فروتنی و تواضع زینکو گفتن که طبعاً برایم خیلی جالب بود؛ فکر می کنم شما هم مثل من فکر می کنی که آدمی در ابعاد زینکو انقدر باد دارد که اگر ناگهان بادش هم در برود به بادش می گوید دنبالم نیا بو می دهی. خلاصه اینکه زینکو رفیق ما را به شاگردی قبول می کند. همه خوبیهای زینکو را گفتیم، یک بدیش را هم بگوییم که البته چندان بدی بزرگی نیست و گویا خصوصیتی بین المللی است: آنهم اینکه استادت در دسترس نیست و برایش مهم هم نیست که چکار می کنی. همین رفیق مالزیایی ما تعریف می کرد که کلاً در دوران تحصیلش دو مرتبه زینکو را دید: یکبار همان روز اول و دفعه دوم در جلسه دفاعش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 16:52  توسط مهندس خسته  | 

در زندگی بعضی چیزها از برخی چیزهای دیگر خیلی خیلی مهمتر هستند. برایم مهم نیست که این نوشته طولانی شود و شما حوصله نکنید که بخوانیدش. برایم مهم این است که از پنجره سوییتم برگهای تازه شکفته یک درخت بلند قد را در اوایل بهار کانادا ببینم. برایم مهم است در همین حالت دیدن برگ درختان، احساس کنم که دوست دخترم در دستشویی است. برایم مهم است که تا دقایقی دیگر که از توالت بیرون می آید می توانیم چرت و پرت های روزمره را از سر بگیریم و سر به سر همدیگر بگذاریم. برایم مهم نیست که همین چند دقیقه پیش تصمیم گرفتم پیشنهاد وسوسه برانگیز یک دانشگاه "فوق عالی"  نروژی را رد کنم. برایم مهم نیست که شما فکر می کنی دارم کلاس می گذارم. برایم مهم است که احساس کنم یک چیزی در زندگی ام "محور" است. برایم مهم است که بالاخره متوجه شدم این محور دوست دخترم است. برایم مهم نیست که دویست میلی لیتر ویسکی در معده ام غوطه می خورند و شاید می گویند که مست هستم. برایم مهم است که بالاخره یاد گرفتم ویسکی را فقط باید با یخ نوشید و نه هیچ چیز دیگر. خوشحالم که بالاخره توانستم ثابت کنم که حال کردن با زندگی لزوماً هم ارز جیفه های دنیوی نیست. خوشحالم که قابلیت این را پیدا کرده ام که خیلی راحت بگوزم به معیارهای رایجی که شما برایم تعریف کرده ای، و به حالت روحانی "آی دونت گیو ا فاک" رسیده ام.

ای آقا، چند وقت پیشترها در اقدامی احمقانه برای دانشگاه NTNU نروژ اپلای کرده بودم. زمانی بود که دوست دخترم موقعیت دانشگاهی خوبی پیدا نکرده بود و من هم چندان از پروژه دکترایم راضی نبودم. اول دوره افتادم توی دانشگاه خودمان که موقعیت مناسب تری که با علایقم بیشتر جور باشد پیدا کنم. خیلی زود متوجه شدم عمده اساتید دانشگاه از نظر مالی در آفساید هستند و نمی توانند پول بدهند. در حین همین چرخش ها آگهی همین دانشگاه نروژی را دیدم که اعلام کرده بودند برای سپتامبر ۲۰۰۸هشت تا دانشجوی دکتری Offshore می گیرند. دوستان یحتمل اطلاع دارند که نروژ پدربزرگ آفشور و فراساحل و این حرفهاست. آن موقعی که ما توی ایران داشتیم انقلاب می کردیم دوستان نروژی اعماق دریای شمال را حفاری می کردند و سکو می زدند و لوله می کشیدند و نفت و گاز صادر می کردند و پولش را ذخیره می کردند. حالا، سی چهل سال بعد که ما داریم انقلاب مان را تفسیر می کنیم و صندوق ذخیره ارزی می زنیم و بعد هم چپاولش می کنیم و به همدیگر فحش می دهیم، نروژی ها به اساتید صنعت فراساحل تبدیل شده اند و نمی دانند پولهای ذخیره شده را چکار کنند. و حالا نروژ کشور نمره یک دنیاست از لحاظ سطح رفاه، با اینکه شش ماه شب است و دو ماه روز است و چهار ماه فیمابین.

همه مطالب پاراگراف اول را گفتم، ولی اندک دوستانی که مرا از نزدیک می شناسند احتمالاً حدس زده اند که دلیل اصلی نرفتنم چه بود. راستش را بخواهید من چمدانم را بسته بودم فقط وقتی فهمیدم شش ماه شب است و دو ماه روز یادم افتاد ممکن است روزگاری ماه مبارک بیفتد توی همین شش ماه شب یا دو ماه روز. آن وقت تکلیف نماز و روزه مان چه می شود؟

پ.ن. در راستای اینکه بحث شش ماه شب و دو ماه روز و این مسائل داشت به چاقوکشی می انجامید، این نمودار را ببینید که ساعات شبانه روز شهر مورد نظر در نروژ را نشان می دهد، و این یکی نمودار که شرایط تهران را نشان می دهد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 16:55  توسط مهندس خسته  | 

شما هم قدر من با این نقاشی حال می کنید؟ سالیان سال یک فتو کپی اش را داشتم، و حالا اریجینالش را پیدا کردم؛ روی کتابچه نتی که از کتابخانه گرفته بودم: 

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:57  توسط مهندس خسته  | 

برادر، شما هم خوانده ای اخبار این طرح رییس جمهور برای بانکها را؟ اینطور که بنده فهمیده ام تمام بانکها با هم ترکیب می شوند و می شوند دو تا بانک به نامهای بانک قرض الحسنه و بانک سرمایه گذاری، و گویا دیگر خبری از سود بانکی یا بهره نیست. من که کوچکتر از آنم که بفهمم این سیاست درست است یا غلط، فقط از آنجا که کشورهای پیشرفته از سیستم بهره بانکی استفاده می کنند می فهمم که حتماً چیز خوبی است. بطور کلی من این تفکر را قبول دارم که برای ساختن دوچرخه لازم نیست چرخ را از اول اختراع کنیم، مثل نیوتن که می گفت روی دوش غول هایی بزرگتر از خودش ایستاده و به مراتبی رسیده است.

 

حالا چیزی که می خواهم بگویم این است که والله به خدا بهتر است همین سیاست ها و رفتارهای تند و تیز. تا کی می خواهیم یک کتاب بگذاریم و تمامی علم دنیا را از توش بکشیم بیرون و یک پسوند اسلامی هم اضافه کنیم تهش و امورات مان را بگذرانیم؟ آقا جان قرآن گفته بهره حرام است، والسلام. حالا یک جماعت اسکلی هی توجیه کنند سود بانکی با بهره فرق دارد پس اشکال ندارد و قص علی هذا. بعد هم یک چیز من در آوردی بسازیم به نام "اقتصاد اسلامی". اگر حرکت مان رو به پایین است، بگذار شیرجه بزنیم به پایین. آقا اصلاحات و این حرفها هم فایده ندارد، هشت سال دولت اصلاحات بود دیگر. قبول دارم خیلی بهتر از الآن بود، ولی آیا قبول نداری که آن هشت سال فقط سیر مسیر نزولی مان را کند کرد؟ ما که می خواهیم با مغز زمین بخوریم، بگذار ناگهانی زمین بخوریم و دردش را کمتر بفهمیم.

 

پا نویس: می دانم شما که داری طعم بی مزه گرانی و فشارهای همه جوره را می چشی به من فحش می دهی که "باز یک الدنگ دیگر پیدا شد که پاش رسید آنور آب و شروع کرد نسخه پیچی برای آینده مملکت". شرمنده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 3:33  توسط مهندس خسته  | 

زندگی گاهی وقتها به یک آرامش مطبوعی می رسد. وقتی که تصویری -هرچند مه آلود- داری از خیابانی که در سه-چهار سال آینده زندگی ات از آن عبور خواهی کرد. وقتی انحراف ناجور یا سربالایی تیز یا چاله یا بدتر از همه دوراهی در مسیر خیابان نمی بینی. فرصت داری که با خیال راحت از چمنهای کنار جاده لذت ببری؛ حتی ترمزی بزنی و دور از چشم دیگران خرغلتی در چمن ها بزنی، و یا اگر حال داد چرتی هم بزنی، و اگر خباثت ات گل کرد نگاهی به خیابان بغل دستی بیندازی و بخندی به مفلوکی که سر دوراهی ها گه گیجه گرفته و یا بدشانسی که توی چاله افتاده و یا کم بینایی که انحراف مسیر را ندیده و با مغز به کوه کنار جاده برخورد کرده.

در این روزها مهمترین تصمیم زندگی من این است که امشب پلو خورشت کرفس که تازه است را بخوریم و فردا ظهر کنسرو لوبیا، یا بالعکس. عصر را گیتار بزنیم یا برویم پیاده روی. فردا شب سینما برویم یا برویم بار آبـــجو بخوریم و جز گوش بدهیم. همیشه آدم از یکنواخت شدن زندگی می ترسد و انگار سعی می کند به هر نحوی از یکنواختی فاصله بگیرد، اما امروز متوجه شدم که نه تنها این یکنواختی ترسناک نیست، بلکه بسی هم مطبوع است.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 20:57  توسط مهندس خسته  | 

خرید در این سوپرمارکت های فرنگی هم مصیبتی است به خدا. از بس جنس هایشان تنوع دارند. مثلاً همین نان هزار نوع است: یکی آرد گندم است، یکی جو، یکی چاودار، یکی سبوسدار، یکی بی سبوس، یکی مخلوط اینها و دهها مدل دیگر که از سواد بنده خارجند. اگر ارزان ترین را بخواهی انتخاب ساده است، اما اگر اندکی بودجه را زیاد کنی واقعاً گه گیجه می گیری. و نکته اینکه اگر درست توجه نکنی ممکن است جنسی بخری که علیرغم گرانتر بودن بی مزه باشد؛ و باور کن که زخم روحی این ماجرا از جنس همانهایی است که صادق هدایت در اول کتابش گفته. فکر کنم برای همین است که آدمهای بسیاری موقع خرید بررسی نمی کنند، بلکه یک راست می روند سراغ جنس و مارک مورد نظرشان و والسلام. اما برای من دانشجو خرید در سوپرمارکت یک تفریح است، نه اینکه از این کار خوشم بیاید، ولی چون تفریح های دیگر گران هستند همین خرید هفتگی برایم تبدیل به یک پروژه تفریحی شده است.

نمی دانم چرا از چند روز پیش هوس ساندویچ با نان باگت کرده بودم. راستش را بخواهید از پنج ماه پیش تا حالا نان باگت نخورده بودم. اینجا کلاً نان روزمره نان تست است و مثلاً نان "لواش مانند" و یا نان باگت به صرفه نیستند. خلاصه اینکه رفتم جلوی باگت ها و نگاهی به قیمت ها انداختم؛ از دو دلار الی سه دلار. بی خیال شدم و رفتم. جلوتر یک ماهی سرد پخته خریدم، و چند قدم جلوتر فکر کردم که باگتی لازم است که این ماهی را درونش بچپانیم... و بعد سس و کاهو و خیار شور. هرچی فکر کردم که ماهی ها را با نان تست ساندویچ کنم دلم رضا نداد. صحنه ای را می دیدم که یک تکه ماهی سسی از لای نان تست سر می خورد و می افتد روی لباس و آن موقع است که اعصاب آدم بهم می ریزد. برگشتم به سمت باگت ها. روبرویشان ایستادم. نخیر، قیمتها همان بود. دور و برم را نگاه کردم. خلوت بود. انگشت اشاره ام را به شکم یک باگت فرو کردم. انقدر سفت بود که ناخنم و بدنه باگت هردو شکستند. چند تا باگت دیگر را نیز امتحان کردم: همه مثل سنگ سفت بودند. کمی آنطرف تر چند تا باگت نازک سفید رنگ دیدم. چیزی شبیه "نان سفید". همانهایی که قبل از آمدن باگت استفاده می شد. قدیمها توی ساندویچ فروشی فروشگاه تعاونی سپه هم از آنها داشتند، و بابام از آنجا برایم ساندویچ سوسیس آلمانی می خرید، که توی یک کاغذ کاهی پیچیده بودند. این اواخر فکر نمی کنم جایی از آن ساندویچ ها می دادند، البته به غیر از استادیوم آزادی؛ که ساندویچ فروشه بین دو نیمه دانه ای پانصد تومان می فروخت بعد از بازی سه تایش را پنجاه تومان. فکر کنم خیلی پیشتر ها بهشان می گفتند "نان بولکی". انگشتم را در نان بولکی فرو کردم و دیدم اینها انعطاف پذیری مورد نظر را دارند. خسته تان نکنم، نان را خریدیم و ساندویچ را خوردیم و اعمال مستحبه را انجام دادیم، تا همین بیست دقیقه پیش که رفتم کیسه نان را دور بیندازم دیدم که نان مربوطه نیم پز بوده و بایستی یکربع توی فر می پختیم اش تا طلایی بشود، و اصولاً نان مربوطه "نان سفید" نبوده است، و کلی هم پز داده بودند که با پختن این نان عطر نان تازه در خانه پخش می شود. خدا امشب مان را به خیر کند. اینها هم دیگر شور اش را در آورده اند، واقعاً به ذهن چه کسی می رسد که ممکن است نان نیم پز باشد؟ از همین الآن عطرفشانی های احتمالی امشبم را نثار روح فک و فامیل مخترع "نان نیم پز" می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 17:25  توسط مهندس خسته  | 

چه موقعی بهتر از همین الآن برای نوشتن در مورد خوبی های زرشک پلو با مرغ؟ الآن که پوست معده ام کش آمده به علت اندود زرشک و پلو و مرغ درونش. الآن که وزنم دو کیلوگرم اضافه شده و حرکاتم به دایره ای به شعاع ۲۰ سانتی متر محدود شده است. الآن که چربی های کف بشقابم ماسیده اند و تنها یک استخوان لنگ مرغ در کنار آن آرمیده است. الآن که درب ترشی فلفل کماکان باز مانده و من حتی نمی توانم دستم را دراز کنم و ببندمش. الآن که فقط یک ربع از ریختن ته مانده پلوها در ماهیتابه و هم زدنش با ته مانده سس ها گذشته است. الآن که هنوز با چرخش زبانم تکه های زرشک و پلو را می یابم و با خوشحالی نشخوار می کنم. الآن که هنوز یادم هست وقتی اولین قاشق را بلعیدم چه لرزش شیرینی به اندامم افتاد، و همزمان یاد چقدر خاطره افتادم. یکهو متوجه شدم که انگار تمام خاطراتم از تهران به نحوی با زرشک پلو با مرغ گره خورده است. یاد برادرم افتادم که با دیدن یک دیس زرشک پلو با مرغ چرب و چیلی خرناس های غیرانسانی می کشید. یاد هزاران مهمانی که اواخر غذا بالاخره یک نفر عنان اختیارش از کف می رفت و ته مانده دیس برنج را توی ظرف مرغ ها خالی می کرد و هم می زد. خدا می داند که اگر رویش می شد لابد چنگ می زد، و می گذاشت وسط میز و هر کسی فراخور جایگاه اجتماعی اش قاشقی می خورد. یاد زرشک پلوهایی که نهار با همکاران در رستوران زیرپله ای خیابان ایرانشهر می خوردیم، و بعد قدمی توی پارک خانه هنرمندان می زدیم شاید که بعد از ظهر را کمتر خمار باشیم... ای آقا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 1:59  توسط مهندس خسته  |