۱- کارگردان: در مورد این یکی دختره چی میگی حسین آقا؟
۲- کارگر بی سواد: اونا به درد من نمی خورن.
۱: چرا؟ دختر قشنگی بود که؟
۲: قشنگیش که خب... آخه بی سواده، سواد نداره.
۱: از کجا فهمیدی سواد نداره؟
۲: اونا کولی هستن، سواد ندارن. بعد باهم ازدواج کنیم، فرداش بچه دار بشیم، خودم سواد ندارم، اونم بی سواد، کی به درس و مقش بچه ها برسه؟
۱: آره آره، ولی عوضش تو که سواد نداری، اون باهات می سازه.
۲: آره، ولی من که سواد ندارم باید یکی رو بگیرم یک کم سواد داشته باشه به درس و مقش بچه ها برسه دیگه... ما هر دوتا مون بی سواد باشیم که درست نمی شه زندگی.
۱: خب، پس تو اینو به دلیل اینکه سواد نداره نمی خوای، ها؟ خب اون یکی باسواده هم بدلیل اینکه تو سواد نداری نمی خوادت دیگه. اینکه دیگه دلخوری نداره.
۲: دلخورم نیستم... ولی... من فکر می کنم اگه خونه دارها با خونه دارها ازدواج کنن، پولدارها با پولدارها، بی سوادا با بی سوادا، اینطوری زندگی نمیشه. بهتره که باسوادا با بی سوادا ازدواج کنن، پولدارا با پول ندارا، خونه ندارام به با خونه دارا. اینجوری همدیگه رو روبراه می کنن، بهتره. اگه دو نفر هر دوتا خونه داشته باشن با هم ازدواج کنن که نمیشه، سرشونو بذارن تو این خونه پاشونو بذارن تو اون خونه؟ بد می گم آقا؟ می تونن؟
۱: نه نمی تونن، ولی می تونن یه خونه پاشونو دراز کنن، اون یکی روهم اجاره بدن، نه؟
دیالوگی از فیلم "زیر درختان زیتون"، عباس کیارستمی ۱۳۷۲
بعضی وقت ها آدم فکر می کند همه چیز همین قدر ساده است. مثل وقتی که wind of change اسکورپیونز را گوش می دهم، یا imagine جان لنون، یا brothers in arms اثر dire straits، و یا جدیداً map of the problematique اثر میوز. همین ساده و بدیهی بودنشان به دل آدم می نشیند. توی لحظه اش آدم واقعاً فکر می کند عملی هم هست؛ تمام مشکلات دنیا حل شد. وقتی حسین آقا استدلالش را تمام کرد من هم باهاش سرم را تکان می دادم و فکر می کردم چرا تا حالا به ذهن من نرسیده. و البته بعد جواب کارگردان را شنیدم. ای بابا.
اولین فیلمی که همین چند شب پیش ها از کیارستمی دیدیم و الحق که روح و روانمان را جلا داد. بعدش هم سریعاً دوتا فیلم دیگرش را برای دانلود گذاشتیم. یک جایی خواندم که این اولین فیلم از تریلوژی کیارستمی درباره زلزله است. من هم فقط می خواستم کار با تورنــت را یاد بگیرم و این فیلم را گذاشته بودم برای دانلـود. از قضا خیلی زود هم دانلود شد و من خیلی بی میل نشستم به تماشایش. من دیدگاهم این بود که کیارستمی فیلم را می سازد برای بیننده و جشنواره خارجی. بعد هم که با این خانم ژولیت بینوش دوره افتاده بودند خیابان های تهران و آبگوشت می خوردند. بعد هم اینکه با شنیدن نام "تریلوژی زلزله" گفتم احتمالاً یکی دیگر از این فیلمها است که قهرمان داستان تمامی اعضای بدنش را زیر آوار زلزله جا گذاشته و حالا سوار بر ویلچر توی فرمانیه و در سرمای زمستان فال حافظ می فروشد. مخلص کلام اینکه تصویری منفی داشتم. برادر من ندانسته و ندیده قضاوت نکن. برادر عباس شرمنده، شرمنده.

بعضی از شنبهها صورتم قرمز میشد؛ ولی به خاطر این بود که روز قبلش با دوستان اکباتانم رفته بودیم کوه. دوستانم از اکباتان میآمدند میدان آزادی سوار مینیبوس تجریش شده بودند و آمده بودند دنبال من. دوستان باوفایی بودند. اما قرمزی صورت من با قرمزی ناشی از دیزین تفاوت داشت... دقیقاً نمیدانم تفاوتش چی بود؛ الآن که بیشتر فکر میکنم یادم میآید که اصلاً صورت ماها قرمز نمیشد بلکه تنها دماغمان بود که میسوخت و مثل یک بادمجان میشد. پوست پوست هم نمیشد و فقط بعد چند هفته باد دماغمان میخوابید. معلم دینیمان میگفت که با چند تا از دوستانش رفته بودند شمال و فیلم تایتانیک را گذاشتهاند و در اوایل فیلم که رز از پلههای تایتانیک پایین میآمده همهشان کف از دهانشان می ریخته و بعضیهایشان غش کرده اند*. آن زمانها تایتانیک خیلی مد شده بود و هر روز صحبتی از آن بود و هر کسی فیلمش را داشت چند ده باری دیده بودش. آن موقعها بساط ویدیو و فیلم
امین خیلی باهاش حال می کند و او را به عنوان پزشک و مشاور ویژه خودش منصوب می کند. یواش یواش پزشک جوان از کثافت کاری ها و قتل های آیدی امین خبردار می شود وتصمیم می گیرد برگردد اسکاتلند پیش پدر مادرش... ولی تازه متوجه می شود که تا گردن در گه فرو رفته است و راه برگشتی نیست.


