تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

۱- کارگردان: در مورد این یکی دختره چی میگی حسین آقا؟

۲- کارگر بی سواد: اونا به درد من نمی خورن.

۱: چرا؟ دختر قشنگی بود که؟

۲: قشنگیش که خب... آخه بی سواده، سواد نداره.

۱: از کجا فهمیدی سواد نداره؟

۲: اونا کولی هستن، سواد ندارن. بعد باهم ازدواج کنیم، فرداش بچه دار بشیم، خودم سواد ندارم، اونم بی سواد، کی به درس و مقش بچه ها برسه؟

۱: آره آره، ولی عوضش تو که سواد نداری، اون باهات می سازه.

۲: آره، ولی من که سواد ندارم باید یکی رو بگیرم یک کم سواد داشته باشه به درس و مقش بچه ها برسه دیگه... ما هر دوتا مون بی سواد باشیم که درست نمی شه زندگی.

۱: خب، پس تو اینو به دلیل اینکه سواد نداره نمی خوای، ها؟ خب اون یکی باسواده هم بدلیل اینکه تو سواد نداری نمی خوادت دیگه. اینکه دیگه دلخوری نداره.

۲: دلخورم نیستم... ولی... من فکر می کنم اگه خونه دارها با خونه دارها ازدواج کنن، پولدارها با پولدارها، بی سوادا با بی سوادا، اینطوری زندگی نمیشه. بهتره که باسوادا با بی سوادا ازدواج کنن، پولدارا با پول ندارا، خونه ندارام به با خونه دارا. اینجوری همدیگه رو روبراه می کنن، بهتره. اگه دو نفر هر دوتا خونه داشته باشن با هم ازدواج کنن که نمیشه، سرشونو بذارن تو این خونه پاشونو بذارن تو اون خونه؟ بد می گم آقا؟ می تونن؟

۱: نه نمی تونن، ولی می تونن یه خونه پاشونو دراز کنن، اون یکی روهم اجاره بدن، نه؟

 

دیالوگی از فیلم "زیر درختان زیتون"، عباس کیارستمی ۱۳۷۲

بعضی وقت ها آدم فکر می کند همه چیز همین قدر ساده است. مثل وقتی که wind of change اسکورپیونز را گوش می دهم، یا imagine جان لنون، یا brothers in arms اثر dire straits، و یا جدیداً map of the problematique اثر میوز. همین ساده و بدیهی بودنشان به دل آدم می نشیند. توی لحظه اش آدم واقعاً فکر می کند عملی هم هست؛ تمام مشکلات دنیا حل شد. وقتی حسین آقا استدلالش را تمام کرد من هم باهاش سرم را تکان می دادم و فکر می کردم چرا تا حالا به ذهن من نرسیده. و البته بعد جواب کارگردان را شنیدم. ای بابا.

اولین فیلمی که همین چند شب پیش ها از کیارستمی دیدیم و الحق که روح و روانمان را جلا داد. بعدش هم سریعاً دوتا فیلم دیگرش را برای دانلود گذاشتیم. یک جایی خواندم که این اولین فیلم از تریلوژی کیارستمی درباره زلزله است. من هم فقط می خواستم کار با تورنــت را یاد بگیرم و این فیلم را گذاشته بودم برای دانلـود. از قضا خیلی زود هم دانلود شد و من خیلی بی میل نشستم به تماشایش. من دیدگاهم این بود که کیارستمی فیلم را می سازد برای بیننده و جشنواره خارجی. بعد هم که با این خانم ژولیت بینوش دوره افتاده بودند خیابان های تهران و آبگوشت می خوردند. بعد هم اینکه با شنیدن نام "تریلوژی زلزله" گفتم احتمالاً یکی دیگر از این فیلمها است که قهرمان داستان تمامی اعضای بدنش را زیر آوار زلزله جا گذاشته و حالا سوار بر ویلچر توی فرمانیه و در سرمای زمستان فال حافظ می فروشد. مخلص کلام اینکه تصویری منفی داشتم. برادر من ندانسته و ندیده قضاوت نکن. برادر عباس شرمنده، شرمنده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 0:26  توسط مهندس خسته  | 

همین الان کتاب "پرسپولیس" اثر مرجانه ساتراپی را تمام کردم و زمین گذاشتم. یعنی از عصر شروع کردم و یک ضرب خواندم/نگاه کردم تا الآن؛ البته به غیر از چندباری که سیب زمینی ها را هم زدم، نیمرو را کنار سیب زمینی ها انداختم و در نهایت سیب زمینی-تخم مرغ را خوردم. یک کمیک استریپ ساده، سیاه، روان و واقعی از ده سالگی تا چهارده سالگی نویسنده. داستان از یک سال قبل از انقلاب، زمانی که نویسنده ده ساله بوده، شروع می شود و تا چهارده سالگی اش ادامه دارد؛ یعنی زمانی که نویسنده را تنها به اتریش می فرستند برای ادامه تحصیل.

 

قبلاً هم گفته ام که خیلی خوشم می آید از ساده نویسی و در عین حال واقعی بودن. اینکه هر داستان و تحلیل بزرگ و پیچیده ای را بتوانی برای ما عوام هم تعریف کنی. اینکه احساسات کاملاً درونی ات که احتمالاً ربطی هم به من ندارند را بتوانی با جذابیت برایمان تعریف کنی. اینکه لابلای داستانت برای ما شعار و پند ندهی. اینکه انقدر وارد جزئیات داستان بشوی که قابل فهم باشد؛ و در عین حال جزئیاتت حوصله آدم را سر نبرد. مطمئناً کتاب پرسپولیس چنین است؛ حتی با اینکه روایتش از وقوع انقلاب را همگی در تاکسی و اتوبوس شنیده ایم ولی بهر حال نمره این کتاب ده از ده است. اصولاً هم کتاب سیاسی که نیست، فقط زندگی اش را نوشته و خوب هم نوشته. یک نکته جالب دیگر هم ذکر بعضی ماجراهای تاریخی است که ما ها به دلیل کمبود سواد و همچنین سانســور تاریخ آنها را نمی دانیم؛ مثل ماجرای اعتصاب خلبان ها حین جنگ.

 

بحث کتاب شد و یکی از دوستان گفته من کتابهای نیم خوانده ام را نام ببرم. به یاد ماندنی ترین کتاب نیم خوانده ام فرانی و زویی نوشته سلینجر است. بعدش کتاب کلیات اقتصاد نوشته دکتر قنادان. بعدش کتاب The Devils نوشته برادر داستایفسکی. بعدش هم چین و ژاپن که سفرنامه کازانتزاکیس است از چین و ژاپن (طبعاً). نکته اینکه من خیلی کازانتزاکیس دوست داشتم و چندتایی از کتابهایش را خوانده بودم. حداقل در دوتا از کتابهایش (به نامهای مسیح باز مصلوب و برادرکشی) دیدگاههای مذهبی و غیرمذهبی در نبرد هستند. حتی به نظر من دیدگاه لامذهبی می چربیده است و خلاصه اینکه من فکر می کردم برادر نیکوس شخصاً لامذهب هستند. گذشت تا اینکه در زندگینامه اش خواندم که اتفاقاً یک آدم کاملاً عارف مسلک و مذهبی بوده است. دروغ چرا؟ آدم خری هستم و آدمها را بر مبنای عقایدشان ارزش گذاری می کنم؛ مثلاً اگر در جین خواندن وبلاگی متوجه بشوم که نویسنده چادری است سریعاً وبلاگ را تحریم می کنم. البته طبعاً برادر نیکوس یک بلاگر خرده پا نیست، ولی ناخودآگاه دیگر خیلی دور و بر برادر نیکوس نرفتم. اصولاً من بعد از خواندن آن زندگینامه خیلی ناراحت شدم و بدم نمی آمد اگر هیچ وقت نمی خواندمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 19:47  توسط مهندس خسته  | 

یکی از روزهای بهار سال ۱۳۷۷ با پدرم رفتیم دبیرستان صدر. شش ماه قبلش را در دبیرستانی در بندرعباس گذرانده بودم. مدیر مدرسه مرا آورد سر یکی از کلاسهای سوم دبیرستان و به معلم کلاس معرفی کرد و در نیمکت یکی مانده به آخر به من جا دادند. کنار دستی­ام عینک ضخیمی زده بود و داشت برای رفیقش تعریف می­کرد که انقدر خودارضایی کرده که ننه بابایش بردنش پیش دکتر. دکتر هم بهش گفته که پوست دور بیضه­ات نازک شده و دمای بیضه­ات کاهش یافته لذا سعی کن کمتر خودارضایی کنی. آن ساعت دینی داشتیم، یا بقول امروزی ها بینش و یا بقول امروزی­ترها بینی. معلم دینی­مان قد بلند بود و آدم باحالی بود. آمده بود روی نیمکت پشتی من نشسته بود و داشت در مورد تایتانیک حرف می­زد. بچه­های نیمکت آخر از این باحال ها بودند. از اونهایی که زمستان با تور می­رفتند دیزین اسکی می­کردند. نشانه­اش هم این بود که همیشه صورتشان سوخته بود و داشت پوست پوست می­شد. من هم بعضی از شنبه­ها صورتم قرمز می­شد؛ ولی به خاطر این بود که روز قبلش با دوستان اکباتانم رفته بودیم کوه. دوستانم از اکباتان می­آمدند میدان آزادی سوار مینی­بوس تجریش شده بودند و آمده بودند دنبال من. دوستان باوفایی بودند. اما قرمزی صورت من با قرمزی ناشی از دیزین تفاوت داشت... دقیقاً نمی­دانم تفاوتش چی بود؛ الآن که بیشتر فکر می­کنم یادم می­آید که اصلاً صورت ماها قرمز نمی­شد بلکه تنها دماغمان بود که می­سوخت و مثل یک بادمجان می­شد. پوست پوست هم نمی­شد و فقط بعد چند هفته باد دماغمان می­خوابید. معلم دینی­مان می­گفت که با چند تا از دوستانش رفته بودند شمال و فیلم تایتانیک را گذاشته­اند و در اوایل فیلم که رز از پله­های تایتانیک پایین می­آمده همه­شان کف از دهانشان می ریخته و بعضی­هایشان غش کرده اند*. آن زمانها تایتانیک خیلی مد شده بود و هر روز صحبتی از آن بود و هر کسی فیلمش را داشت چند ده باری دیده بودش. آن موقع­ها بساط ویدیو و فیلم VHS براه بود و خبری از زیرنویس و این حرفها نبود. بچه­های نیمکت پشتی یک روز کتابچه­ای آوردند که گویا فیلمنامه تایتانیک بود؛ و مدعی بودند که یکبار دیگر، برای بار دوازدهم، فیلم را دیده­اند و با فیلمنامه دیالوگ­ها را دنبال کرده اند و حظ وافری برده­اند. و ما هنوز چشممان به جمال جک و رز روشن نشده بود. تابستان شد و داشتیم توی کوچه فوتبال بازی می­کردیم. بعد از بازی با یکی از بچه ها داشتیم دروازه­ها را جمع می­کردیم. خودمان دوتا بودیم و بد جوری عرق کرده بودیم. هوا تاریک می­شد و ما گوشه­ای ایستاده بودیم که ناگهان دوستم گفت شنیدی که؟ چی رو؟ نشنیدی؟ پس گوش بده: Every night in my dream... با لهجه قشنگ و زنانه­ای شروع کرد برایم آهنگش را بخواند. خسته تان نکنم، آدمهای این دنیای خاکی دو دسته بودند: کسانی که تایتانیک را دیده بودند و کسانی که ندیده بودند. در اواخر تابستان ۱۳۷۷ بالاخره پسرخاله مرحومم فیلم را به دست ما رساند و ما هم به جمع آدمها پیوستیم. از آن به بعد من هم با اشتیاقی شیطانی و تحقیر کننده صحنه­ای که رز لباس­هایش را در می­آورد و لخت می­شد تا جک نقاشی­اش را بکشد، یا صحنه­ای که کشتی در حال غرق شدن است اما جک و رز کماکان در حال مهرورزی توی ماشینی با شیشه­هایی بخار گرفته هستند را برای ندید بدیدتر از خودم تعریف می­کردم و با لذت مشاهده می­کردم که چگونه بزاق دهانشان از کنار لب­شان سرریز می­شود. تنها چیزی که از آن دوران مانده نوار کاست سونی هاش-افی است که یک طرفش بالکل آهنگ تایتانیک با زوزه خانم سلین دیون است که پشت سرهم ضبط شده است؛ چیزی حدود ۸ بار. هنوز که هنوز است آن نوار را در ماشین دارم.

 

*همین چند وقت پیش فیلمی دیدم که همین کیت وینسلت یا رز خودمان درش ایفاد نقش کرده بود. با کمال تعجب متوجه شدم که این لکاته همچین مالی هم نبوده که معلم دینی ما و خودمان و همه جامعه ایران با دیدنش کف و خون بالا می­آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 0:19  توسط مهندس خسته  | 

فیلم های مجید مجیدی قشنگ هستند، ولی به نظر من ساختنشان راحت ترین کار دنیاست. اصولاً اشک مردم را در آوردن خیلی راحت است. البته حتماً از لحاظ ارزشهای انسانی کار ارزشمندی است، ولی اگر بحث ارزش هنری مطرح باشد به این راحتی نمی­توان تصمیم گرفت. فیلم­های بسیار زیاد و بسیار معروفی در این "ژانر گریه" وجود دارند و نقطه اشتراک همه­شان این است که روی یک کار یا اتفاق بد انگشت می­گذارند؛ و این کار بد الزاماً باید در تمام دنیا کاری بد و زشت باشد. فقر چیز بدی است، جنگ چیز بدی است، معلولیت چیز بدی است، تجاوز به کودکان چیز بدی است، اختلاف طبقاتی چیز بدی است، کتک زدن زن چیز بدی است، سنت­های پوسیده چیزهای بدی هستند. کاری که فیلم­های ژانر گریه انجام می­دهند این است که بار دیگر به ما یادآوری می­کنند این چیزهای بد را. به نظر من حتی به نوعی می­توان گفت ساخت این فیلم­ها شبیه ساخت فیلم پــــورنو می­باشد؛ اساس فیلم پـــــورنو یک اتفاق قدیمی و تکراری است که در عین حال هنوز برای ما جذابیت­اش را از دست نداده، و اساس فیلم "ژانر گریه" نیز اتفاقی بد و تکراری است که هنوز هم اشک ما را در می­آورد.

چرا انقدر حرف زدم و به معرفی فیلم بادبادک­ران نپرداختم؟ چونکه با تعریف گفته شده از ژانر گریه دیگر نیازی به معرفی تک تک فیلمهای این ژانر نیست و همه­شان را با پاراگراف فوق معرفی کردم: از بچه های آسمان مجید مجیدی گرفته تا نمونه مدرن و بین­المللی موفق بادبادک­ران. برای اینکه سرخورده نشوید و چیزی هم از فیلم بخوانید عرض می­کنم که کلیشه­های گریه­آور این فیلم عبارت بودند از ۱-تجاوز و سواستفاده جنسی از کودکان کار بدی است و ۲-طالبان آدم بدی بود که از کودکان سواستفاده جنسی می­کرد.

پانویس۱: می­دانم که این فیلم از روی رمان موفقی ساخته شده است. من رمان را نخواندم و به هیچ عنوان هم از روی فیلم قضاوتی در موردش نمی­کنم؛ چرا که بعضاً دیده­ام که فلیم­های بسیار چرت اقتباس شده از رمان­های بسیار خوب، و همین طور بالعکس. و البته دیده­ام فیلم­های بسیار خوب اقتباس شده از روی کتاب­های بسیار خوب؛ مانند قصه­های مجید.

پانویس۲: در ایران بهای سعی و خطای دیدن فیلم در سینما هزار تومان بود؛ و باور کن برادر من همان هزار تومانش هم سوزش بدی داشت. در کانادا این بها ده دلار است؛ لذا من تصمیم گرفتم چندان به سوزش­اش فکر نکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 23:4  توسط مهندس خسته  | 

این فیلم یک تم سیاسی دارد و در عین حال اصلاً پیچیده و کند نیست. فیلم در زمان آینده نه چندان دور در انگلستان رخ می دهد. دولتی توتالیتر بر سر کار است و دهن ملت را زده. یک نفر مبارز است که ماسکی به صورت زده و کارهای چریکی/تروریستی انجام می دهد و هدفش از این کارها بیدار کردن مردم از خواب و خمودگی سیاسی است. داستان فیلم خیلی تند پیش می رود و هیچ کجای فیلم خمیازه های پیاپی به سراغ آدم نمی آیند. نقدهای خارجی این فیلم هم جالب بود. خارجی ها خیلی مخمل هستند؛ بدین معنی که بیشترشان کلی ابراز ترس و شگفتی کرده بودند از اینکه ممکن است جامعه قشنگ شان روزی به چنان روزی بیفتد که در فیلم نشان داده شده بود. از آن طرف من جهان سومی چندان توصیفات جامعه برایم مهم نبود و به نوعی چیزی عادی بود، و در عوض با دیدن فیلم تنها یک رویا و آرزو در دلم زنده می شد؛ اونهم اینکه چقدر باحال بود اگر می شد از اینجور کارهای چریکی انجام داد و انقدر در بیداری مردم موثر بود. البته همانطور که گفتم این آرزو فقط در دلم روشن شد و من هم بعد از فیلم رفتم توالت تا سریع این آرزو را دفع کنم.

 

یکی دیگر از مسائلی که این فیلم برای بار دیگر ثابت می کند این است: اگر می خواهی بفهمی زنی واقعاً زیباست یا نه موهایش را کچل کن. بعضی ها با کله کچل هم زیبا هستند؛ مثل این ناتالی پورتمن... در وسطهای فیلم کله اش را کچل می کند؛ ولی برادر باور کن خوشگل تر می شود. البته منظورم از کچل مثل این خل و چل های توی تجریش نیست که چند سال پیش مد شده بود و موهایشان را "تیفوسی" می زدند؛ بلکه منظورم کچل نمره چهار است. به زعم من اگر اون تجریشی ها با نمره چهار کله شان را بزنند به یک کمبوزه متحرک تبدیل می شوند و نه بیش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:10  توسط مهندس خسته  | 

دیشب نشستم و بالاخره فیلم The Last King of Scotland را دیدم. این فیلم تاریخی نیست، بلکه راجع به یک پزشک جوان اسکاتلندی است که داوطلب می شود برود اوگاندا خدمت کند. می رود و بر حسب اتفاق سر از دم و دستگاه "آیدی امین" دیکتاتور خونخوار اوگاندا در می آورد و خلاصه اینکه آیدی امین خیلی باهاش حال می کند و او را به عنوان پزشک و مشاور ویژه خودش منصوب می کند. یواش یواش پزشک جوان از کثافت کاری ها و قتل های آیدی امین خبردار می شود وتصمیم می گیرد برگردد اسکاتلند پیش پدر مادرش... ولی تازه متوجه می شود که تا گردن در گه فرو رفته است و راه برگشتی نیست.

 

فیلم قشنگ است و به زعم همه، بازی Forest Whitaker در نقش آیدی امین استثنایی است... اما فیلم صحنه های چندش آوری از شکنجه و قتل هم دارد. و بدیش این است که که مثل فیلم ترسناک نیست که خودت را تسلی بدهی "حالا اینا همه اش فیلمه و بعد از فیلم برداری هنرپیشه ها می روند و سس های گوجه فرنگی را پاک می کنند..."؛ چرا که می دانی تمامی این کثافت کاری ها روزگاری در اوگاندا اتفاق افتاده. یک صحنه شکنجه بود که دیشب باهاش به خواب رفتم و صبح باهاش از خواب بیدار شدم و همه اش جلوی چشم هام هستند، و خلاصه فکر کنم از آن صحنه هایی است که تا دو سه سالی باید باهاش دست و پنجه نرم کنم تا هضم شود.

 

پانویس: این "آیدی امین" یک گوریل سیاه بوده که انگلیسی ها می آورندش سر کار و البته بعد پاچه خود انگلیسی ها را هم می گیرد. توی چند سال حکومتش ۳۰۰ هزار نفر را قتل عام می کند و در نهایت در تبعید می میرد. جالب اینکه شعارهای تمامی دیکتاتورها در تمامی دنیا همین مزخرفاتی است که همه مون باهاش آشنا هستیم: مبارزه با استعمار، پیشرفت کشور، از بین بردن فقر، ملی گرایی افراطی، مهرورزی، دشمن فرضی و الخ.

 

پانویس ۲: اگر اهل راک قدیمی و آروم هستید، این دو تا برادر را درکشان کنید: جیمی هندریکس و اریک کلپتون. البته من خودم با هیچ کدوم از کارهای ۲۰ سال گذشته اریک کلپتون حال نمی کنم... ولی تازه فهمیدم اریک کلپتون با Cream (گروه قدیمی اش که دهه ۷۰ از هم پاشیده) معنی پیدا می کند.

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 11:58  توسط مهندس خسته  | 

                                        

قضاوتهایی که ما همیشه در مورد مسائل روزمره و غیر روزمره می کنیم و به آنها اعتقاد راسخ داریم، تنها بر مبنای چیزهایی هستند که جسته و گریخته دیده ایم و یا شنیده ایم. حقیقتی یا داستانی که عمری به آنها پایبند بوده ایم هم همین طور هستند، گرچه قبولش برایمان سخت است. فیلم Rashomon اثر برادر کوروساوا به زیبایی هرچه تمام تر و طی داستانی ساده و قابل لمس این معنی را نمایش می دهد. در یک جنگل در ژاپن یک قتل اتفاق می افتد. کوروساوا چهار روایت مختلف از این قتل به ما ارائه می دهد... و به نحو جالبی هر چهار روایت به نظر می رسند که داستان واقعی این قتل هستند. تنها نقطه اشتراک این چهار داستان و همچنین تنها واقعیتی که بیننده دیده است "یک قتل" است. در آخر سر هم کوروساوا نمی گوید که کدام یک از این چهار روایت واقعیت است. و شمای بیننده مختاری که هر کدام باب طبعت هست را به عنوان واقعیت انتخاب کنی. داستان جنایت شاید خیلی عادی باشد ولی نکته این است که اگر کمی عمیق شویم متوجه می شویم که خیلی از مسائل دیگر و مهم تر زندگی هم به همین منوال است. مثلاً بحث دین و ایمان و مردن. تنها اشتراک همه انسانها این است که مرگ را به عنوان یک "واقعیت" قبول داریم و از آن می ترسیم. حال هر کسی یا گروهی آمده و "روایتی" باب طبع خودش از این "واقعیت" ارائه کرده و اسم این روایت ها را میشه "دین" گذاشت. و دیگه انتخاب با ماست که کدام "روایت" را انتخاب کنیم و یا اصلاً انتخاب نکنیم و یا خودمان روایت صادر کنیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:56  توسط مهندس خسته  | 

دارم کتاب ناتوردشت را می خوانم. تقریباً بیشترش را خوانده ام. اسم اصلی کتاب Catcher in the Rye است... و من نمی دانم ناتوردشت یعنی چه. انگلیسی اش را هم نمی فهمم... ولی به هر حال کتاب فوق العاده گیرا و قشنگی است. کتاب خاطرات یک پسر شانزده ساله است. پسری احساساتی که به تازگی از مدرسه اخراج شده. برادر "هولدن" سرطان خون گرفته و مرده. هولدن هم با مشت تمام شیشه های گاراژ شان را شکسته؛ و بعد از آن دستش کامل مشت نمی شود... و خودش ناراحت نیست؛ چون میداند که قرار نیست ویولونیست بشود... همین استدلال "خسته اش" ماهیت کتاب را به نوعی نشان می دهد. گویا این کتاب به علت خشونت و صراحت بیان رفتارهای جنسی در زمان انتشارش تا مدت ها محل بحث و جدل بوده. البته الآن جزو دروس ادبیات بسیاری از مدارس در دنیا است.

 

 

"هولدن" داستان را به صورت کاملاً عامیانه روایت می کند؛ و حتماً ترجمه اش کار سختی بوده که آقای محمد نجفی انجام داده. ترجمه اش هم انصافاً خوب و روان است و تمام جمله ها با یک بارخواندن فهمیده می شوند. تنها نکته گنگ این است که کتاب اصلی انگلیسی ۲۷۷ صفحه است و ترجمه فارسی محمد نجفی ۲۰۷ صفحه... که کمی عجیب است؛ چون معمولاً یک صفحه انگلیسی به دو الی سه صفحه فارسی ترجمه می شود.

 

این کتاب سالی ۲۵۰ هزار نسخه در سراسر دنیا فروش دارد... و خلاصه نویسنده اش (جی دی سلینجر) از سال ۱۹۵۱ تا حالا  فقط خورده و خوابیده و پول ها را مرتب کرده... به قول معروف سلینجر از علی دایی درس گرفته و توی اوج خداحافظی کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 9:16  توسط مهندس خسته  | 

۱۵ روزي كه دريا بودم يك كتاب خواندم. يك كتاب ۴۰۰ صفحه اي. چند باري هم رفتم دويدم. ترافيك اين است ديگه برادر... اگر نباشد هم مي تواني كتاب بخواني، هم ورزش كني و هم هزار تا كار ديگر كه ۵ساله داري توي ذهنت برايش نقشه مي كشي.... كتاب سالهاي سگي را خواندم. مال وارگاس يوسا. يك نويسنده پرویی كه تا قبل از انتشار سالهاي سگي بدجوري گمنام بوده و بعد از انتشارش خودش هم باورش نمي شده كه كتابش دارد انقدر فروش مي كند. البته من كه كتاب را مي خواندم دليل معروفيت نويسنده و به خصوص سالهاي سگي را نمي فهميدم... تا آخرش هم نفهميدم. ۳۵۰ صفحه اول سالهاي سگي را كسي نمي فهمد... شبيه چند داستان كوتاه پشت سرهم است كه نمي تواني ارتباطي بين شان برقرار كني... و تازه در ۵۰ صفحه آخر همه چيز را مي فهمي. من روي دريا بودم و به كتاب ديگري دسترسي نداشتم؛ چه اگر اينطور نبود حتماً بيش از ۱۰۰ صفحه نمي خواندم.

داستان كتاب هم در مورد دبيرستان نظام است... خاطرات چند نوجوان در دبيرستان نظام... يعني موضوعي كه کمتر كسي از ما تجربه اي در مورد آن دارد... و بدتر از آن حتي علاقه اي هم به "دبيرستان نظام نداريم. از حق نگذريم؛ آخرهاي كتاب ماجراهاي عشقي و جنايي و دزدي جذابي مطرح مي شود و آدم به نويسنده فحش مي دهد كه ايكاش به جاي معما بازي هاي ابتدا، از همان اول يك رمان شسته رفته تحويل ملت مي دادي... بگذريم... بنده كه هيچ نفهميدم علت معروفيت اين كتاب چيست... البته در جایی خواندم که همین ساختار پازل گونه كتاب موجب معروفیت آن شده... و گویا این سبک روایی تبدیل به مشخصه کارهای یوسا شده است.

بعد از خواندن هر کتابی یک یا چند صحنه از آن تا مدتها در ذهنم نقش می بندد؛ البته نه لزوماً به دلیل اینکه صحنه خیلی جالب است. در مورد این کتاب: یک معلم فرانسه بی دست و پا وارد کلاس می شود. دانش آموزان وسط درس یک صدا و زیر لب و بدون اینکه لب هایشان تکان بخورد زمزمه می کنند "مابون کوچولو"... معلمه هم فقط می شنود و نمی تواند تشخیص بدهد صدا از کجاست... آخر سر هم گریه اش می گیرد و گریه کنان پیش مدیر می رود... 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 20:0  توسط مهندس خسته  | 

داشتم يواش يواش به اين نتيجه مي رسيدم كه كسي به غير از خواهرم وبلاگم را نمي خواند. البته انقدر پررو هستم كه به خودم دلداري مي دادم "من كه براي خودم مي نويسم...". تا اينكه امروز كامنت شخصي به نام "يه دوست" را خواندم. البته نفهميدم اعتراض به كيفيت پايين مطالب است يا فاصله زماني زياد بين نوشته ها. به هر حال مخاطب جديد خيلي دوست دارم و به قول معروف اين جور وقتها خستگي از تن آدم در مي رود...

هر بار كه كارتون مي بينم متوجه مي شوم كه چقدر كارتون دوست دارم. محو داستاني غيرواقعي مي شوم و همراه مرغها بر عليه زن بدجنس مبارزه مي كنم... كارتون "فرار مرغها" (Chicken Run):

يك زن و شوهر مرغداري دارند. مرغها بايد با سرعت تخم بگذارند تا صاحباشون پولدار بشوند... و هر مرغي كه نتواند خوب تخم بگذارد با تبر كشته مي شود. مرغها به انواع روش هاي ممكنه مي خواهند فرار كنند و هر بار گير مي افتند. صحنه هايي از كارتون از فيلم "فرار بزرگ" اقتباس شده. مثل صحنه اي كه مرغي در زندان انفرادي با توپ بازي خودش را سرگرم مي كند (مثل استيو مك كويين). صحنه رقص مرغ ها با كونهاي بزرگشان وحشتناك خنده دار است... البته هيجان فرار نهايي و دسته جمعي مرغ ها چيز ديگري است. هيجاني كه آدم را در انتهاي يك روز كاري -مثل هزاران روز ديگر- روي مبل ميخكوب مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18:46  توسط مهندس خسته  | 

ما در راستاي لگد زدن به لش بي جان سينماي ايران اين فيلم را نه در سينما و بلكه در خانه و با استفاده از سي دي هاي تهيه شده از دست فروش هاي كنار جوب ديديم. تازه حتي زورمان آمد كه خودمان فيلم قاچاقي را بخريم و لذا از همسايه مون امانت (مادام العمر) گرفتيم. به معني ديگر اگر همسايه مون فرهنگ درست و حسابي نداشت و انقدر ابله بود كه پول گرامي را مي داد و بليط سينما مي خريد؛ ما هيچ وقت موفق به ديدن اين شاهكار هنري نمي شديم...

همانطور كه اطلاع داريد اين فيلم در زمستان ۸۵ اكران شد و به دو دليل سر زبان ها افتاد. يك- كارگردانش بعد از ساخت فيلم مرد و دو- چندين و چند نفر حين ديدن فيلم در سينماها از فرط گريه به حال مرگ و اغما افتادند.

اما داستان فيلم: ۱- زن و شوهري هستند ۲- زن بچه جنوب بوده و در زمان جنگ شيميايي شده ۳- زن آدم خوبي است چون احمق است، مادر است و اسم فيلم "ميم مثل مادر" است، ويولون مي زند ۴- مرد آدم بدي است چون منطقي است، كارمند عالي رتبه وزارت خارجه است، ريش مدل دولتي دارد، حقوقش زياد است ۵- بچه دار مي شوند و دكتر با قاطعيت مي گويد بچه شان انواع و اقسام بيماري و نقص عضو خواهد داشت ۶- شوهره مي گويد كورتاژ كن، زنه قبول نمي كند و شوهره طلاق مي گيرد و مي رود ۷- ادامه فيلم شرح بدبختي زن و بچه اش است و آخر سر هم انگاري هر دو مي ميرند (بدنه گريه آور فيلم اينجاست).

در جايي از فيلم زنه راضي به كورتاژ مي شود؛ مي روند به يكي از مراكز غير قانوني اين كار و انقدر محيط اش بد است كه زنه بر مي گردد. يك نقطه ضعف بسياري از فيلم هاي ايراني اين است كه كل داستان بر يك اساس بي منطق و اشتباه بنا مي شود و لذا تا آخر، داستان "منطقاً اشتباه" پيش مي رود. مثال: حتي در جمهوري اسلامي ايران، وقتي پزشك رسماً تاييد كند كه بچه مشكل خواهد داشت (اونهم به اين شدت)، ديگر نياز به كورتاژ غيرقانوني نيست و مي توان در بهترين بيمارستان و تحت مراقبت كامل اين كار را انجام داد.

در تمامي طول فيلم مادر آدمي خوب، مهربان و فداكار تصوير شده و در مقابل شوهره آدمي بد و خودخواه و بي احساس، حال آنكه "مادر" در اين فيلم نمود بلاهت و فردي كاملاً امل مي باشد؛ مادري كه اصرار دارد (معلوم نيست براي چي؟ براي ارضاي احساس مادر بودن؟) بچه اي علیل و ناقص را به جامعه معرفي كند، مادري كه در نهايت خانواده اش را از هم مي پاشاند و خودش و بچه اش هم به خاطر منگلي مفرط اش مي ميرند. من نمي فهمم چرا چنين فيلمي كه مشخصاً اشتباهي مرگبار و فرهنگي پوسيده و اشتباه را تشويق مي كند انقدر مورد تشويق و تقدير قرار مي گيرد؟ در اين مملكت ۲۰ سال طول مي كشد تا علما بفهمند كورتاژ گناه كبيره نيست و احتمالاً ۲۰۰ سال بايد همين مفهوم ساده را براي "مثلاً متفكرين" جامعه توضيح داد.

 

پانويس: وقتي زن و شوهره از هم جدا مي شوند، سر وكله مردي پيدا مي شود... يك خواستگار. بسياري از ما هنرپيشه اين شخصيت را به چهره مي شناسيم. اما اسمش را نمي دانيم و تلاشي هم نمي كنيم كه بدانيم؛ چرا كه ما اين هنرپيشه را كه اغلب نقش افراد لطيف و مخملي را بازي مي كند به نام "باباي زي زي گولو" مي شناسيم. هيچ نظري ندارم... فقط فكر كنم خيلي سخت است كه نقطه اوج زندگي حرفه اي آدم بازي در نقش پدر زي زي گولو باشد (باز اگه خود زي زي گولو بود يه چيزي...).

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 10:10  توسط مهندس خسته  | 

پلنگ خال هایش را پاک می کند

نویسنده، طراح و کارگردان: علی نرگس نژاد (لعن الله عنه)

جمعه هفته پیش بود و طرف های بعد از ظهر اون احساس کوفتی کسالت بار و معروف جمعه عصرها آمده بود سراغم. معمولاً بعد از ظهرهای جمعه با دوست دخترم می رویم کلک چال. ولی تازگی ها که هوا رو به گرمی گذاشته و گرمای تابستان زودتر از موقع آمده، واقعاً سخت است که جمعه بعد از ظهر راه بیفتی و از شیبهای تند کلک چال بروی بالا. خلاصه اینکه اون روز کوه را هم دودر کرده بودیم. ساعت ۵-۶ بود که دوست دخترم بهم زنگ زد و گفت برویم تئاتر... نمی دانستیم چی دارد و همین طور راه افتادیم رفتیم به سمت تئاتر شهر. دقایقی قبل از ساعت هفت دم گیشه بودیم و دیدیم که همین تئاتر "پلنگ" ساعت ۷ شروع می شود و همین را انتخاب کردیم*.

سالن "قشقایی"، محقر و در یکی از زیرزمین های تئاتر شهر است. فکر کنم ۵۰-۶۰ نفری ظرفیت دارد و از بوی گند نا آکنده است. بالاخره شروع شد. این تئاتر ۳ نفر هنر پیشه داشت و دکوراسیون صحنه آن نیز شامل موکت قرمز کف و یک روشویی بود. زن و شوهر جوانی هستند و داستان از اینجا شروع می شود که زنه از کابوسی می پرد و به شوهرش می گوید من دوقلو حامله هستم. و مرده هم می گوید نه عزیزم یک بچه مریض به دنیا آورده ای. گویا نوزاد یک بیماری خونی دارد که تا ده روز دیگر می میرد... و البته تنها یک راه حل دارد... اینکه خون بدن مادر را بیرون بکشند و به نوزاد تزریق کنند... یک عمل جراحی که به احتمال زیاد بعد از آن مادر می میرد. بقیه داستان را همه مان از حفظیم: مادر مشتاقانه می خواهد این عمل را انجام دهد و شوهر نمی خواهد. تا اینجا ماجرا تداعی گر فیلم هندی بود.

در همین حین و بین یک راه حل دیگر هم پیدا می شود که مربوط به طب سنتی ایرانی است: یک حیوان وحشی مثل گراز و ترجیحاً پلنگ شکار شود و خونش را روی نوزاد بریزند و نوزاد را در آفتاب بگذارند و بیماری درمان می شود. در این لحظات مخلوطی از فیلم های چینی و ژانر تخمی-تخیلی تداعی می گردد. شوهره هم روی همین درمان پافشاری می کند و زنه روی تعویض خون خودش.

تمام چیزهایی که گفتم در ۳ دقیقه اول بیان شد. مابقی ۴۷ دقیقه تئاتر اختصاص به دعواهای زن و شوهره داشت. این دعواها که چندین بار تکرار شد یک الگوی تکراری داشت: زمزمه و خواهش زن، سکوت مرد، تکرار زمزمه نامفهوم توسط زن، فریاد مرد و در نهایت یک جیغ فرا بنفش توسط هنرپیشه زن توانای این تئاتر. راستی یادم رفت؛ هر از گاهی دست و صورتشان را توی روشویی می شستند. دوستم که از دقیقه ۲۰ بعد داشت با موبایلش snake بازی می کرد و من هم به عقربه های شبرنگ ساعتم خیره بودم و سعی در فهم معنای فلسفی "گذر زمان" داشتم. یکی از نکات دیگر این اجرا صدای بسیار ضعیف دو هنرپیشه بود؛ به اين معني كه وقتي بطور عادي حرف مي زدند (كه لحظات بسيار اندكي هم بود)، ما ها چيز چنداني نمي شنيديم، و برعكس فقط حين دعوا و جيغ كشيدن شان (كه لحظات بسيار زيادي بود) از شدت صوت به سقف سالن مي چسبيديم...

من واقعاً نمی دونم کارگردان و بازیگران چی فکر می کنند؟ آیا تئاتر با بلیط ۲۵۰۰ تومانی محل تمرین های دانشجویان سال اول تئاتر است؟ و چرا همیشه انقدر اهالی تئاتر ناراضی هستند از وضعیت شان و عدم حمایت دولت و مسئولین؟ من اگر مسئول بودم حتماً در تئاتر را پلمب می کردم، و دهان ناراضیان را گل می گرفتم. به خدا خیلی شغل خوبی دارند؛ هر خزعبلی را تحویل ملت می دهند و آه و فغان شان هم دهن همه را زده... بابا برو لااقل چهار تا نمونه خارجی ببین بیا کپی برداری بکن، به خدا شرف دارد. آخه مگه من کارمند که ۶ روز در هفته کار کرده ام و یک روز استراحت دارم گناه کبیره کرده ام که باید غروب جمعه ام با جیغ های فرا بنفش یک دختر بچه پر شود. بعد از دیدن پی در پی چند فیلم در پیت در سینما و بایکوت کردن سینمای ایران حالا نوبت تئاتر هم فرا رسیده... به خدا آدم از همین دست فروش های کنار خیابان یک فیلمی بگیرد تو خانه ببیند، هم ۵۰۰۰ تومان پول بلیط پیاده نمی شوی، هم رانندگی نمی کنی و هم کنترل صدای تلویزیون دست خودت است... بگذریم. ای کاش من هم کارگردان تئاتر بودم. و الله شغل کم فکر، پر در آمد، با کلاس و بی دردسری است.

                                                                                           فعلاً،

پانویس*: دم گیشه تئاتر شهر که بودیم متوجه شدیم که نیم ساعت پس از همین تئاتر "پلنگ" یک تئاتر دیگری هم هست. همان دم گیشه داشتیم با دوست دخترم بحث می کردیم که پلنگه را برویم یا اون یکی را. یک جوانکی کنارمان بود که صحبت هایمان را شنید و با لبخند راهنمایی مان کرد که برویم پلنگه. ما هم به حرفش گوش کردیم. تئاتر و تشویق ها که تمام شده داشتیم از سالن خارج می شدیم؛ از کنار سن جایی که کارگردان و بازیگران و دوستان شان داشتند خوش و بش می کردند. من به دوستم گفتم: "بدون اون یکی تئاتره چی بوده که جوانک دم در این پلنگه را توصیه کرد...". هنوز این جمله از دهانم خارج نشده بود که در میان بازیگران روی سن چشمم افتاد به جوانک دم در... تازه فهمیدم که اینا همه شان یک "باند" هستند... آقای زرنگ، آقای زبل، دارم واست. این دنیا گرد و کوچیکه؛ بپا گیرم نیفتی. ۵۰۰۰ تومان از جیب من ریختی تو حلقوم رفیقات، باشه. اگه دردشون دوا میشه، باشه. جهنم.

پانویس ۲: خیلی جالبه؛ بازیگران و کارگردان بعد از تئاتر اومده بودند روی سن و تعظیم می کردند و منتظر تشویق های بمبی ما بودند. بابا ایول، عجب اعتماد به نفسی، خدا کاشکی یک دهم این رو را به ما هم می داد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 14:35  توسط مهندس خسته  | 

فکر می کنم... بزرگترین لذت (غیرجنسی)، لذت خوردن زنگ مدرسه در ظهر پنجشنبه بود. و دویدن به سوی خانه و مهمانی های شب جمعه و چتر شدن فامیل خونه ما و فوتبال و قایم موشک و یواشکی  ساندویچ سوسیس خوردن در اغذیه فروشی. البته الآن می گویم "چتر شدن" فامیل. اون موقع تمام هفته را به شوق و ذوق همین آخر هفته ها و بازی ها می گذروندیم. الآن که فکر می کنم متوجه می شوم که از تمامی آن فوامیل همبازی متنفرم. یکی شون که درگیر با حشیش و این مسائل است. یکی دیگرشون دماغشو عمل کرده و اواخواهر شده. یکی دیگرشون طی اتوبوس سواری پدرش با نظام و پس از گرفتن (خریدن) لیسانس عمران، مدیرعامل یک شرکت بیمه شد و خلاصه ما رو ریز می بینه. البته الآن ها که پدرشان را از اتوبوس انداختند بیرون، پدر و پسر به منتقدین دولت احمدی تبدیل گشته اند. فقط یکی شون بود که ما باهاش حال می کردیم. اون هم چند سال پیش یک کم زیاد به ماشین گاز داد و رفت تو گارد ریل. خودش مرد و خونواده اش رو لت و پار کرد.

کلاً شب جمعه چیز خوبی است. اما نمی دانم چرا دیگر حال سابق را نمی دهد. اصلاً یک جورهایی به ضدحال تبدیل شده است. چون همه اش تبدیل شده به فکر اینکه شب جمعه چکار کنی و آخرش هم هیچ کاری نمی کنی. مردیم از بس رفتیم رستوران. دیگه از همه جور غذایی بالا میارم. خلاصه اینکه آخرش آدم میافتد به خزعبل نوشتن برای شما اسکل عزیز که مثل ما شب جمعه بیکاری.

دو تا کتاب که عید ۸۶ خواندم را برایتان معرفی می کنم:

۱- "تابستان خاموش" اثر آلدوس هاکسلی: توصیف تعطیلات یک تابستان در یک خانه اشرفی انگلیسی. این کتاب داستان و هدف خاصی ندارد، بغیر از چند داستان عشقی کوتاه. تنها کاری که انجام می دهد و البته به خوبی آنرا انجام می دهد معرفی چندین کاراکتر بیاد ماندنی است. شاید جالب ترین شان صاحبخانه اشرافزاده باشد؛ پیرمردی که در تواریخ خانوادگی اش زندگی می کند. کوچکترین جزییات خانه اش را میداند: مثلاً جد اش لوله های فاضلاب را در چه تاریخی تعمیر کرده و یا اجدادش چه سرگرمی هایی داشته اند. هیچ علاقه ای به "حال" ندارد و ترجیح می دهد اوقاتش را صرف مکتوب کردن تاریخ خانوادگی اش کند.

۲- "راز مرد گوشه گیر" اثر گراتزیا دلدا: اسم داستان خیلی تخمی است (یا شاید تخمی انتخاب شده)، اما داستان واقعاً گیراست؛ کما اینکه تا حدودی عشقی است. فراسیسکو سابقاً گویا "مشکلی" داشته، اما الآن تقریباً عادی است. عاشق سارینای تازه بیوه شده می شود. زنه هم عاشقش می شود و همه چیز روبراه است... اما افکار مالیخولیایی فرانسیسکو عود می کند و مدام فکر می کند که زنه از روی دلسوزی دوستش دارد و وقتی "مشکلش" را بفهمد ترکش می کند... مدتها بود که کتابی را با چنین سرعت و شوقی نخوانده بودم.

یکی از دلایلی که کتاب دومه برایم جالب بود این است که وقتی به گذشته ام فکر می کنم، یادم می آید که اوایل دوستی با دوست دختر فعلی ام، من هم احساسی از جنس تفکرات مالیخولیایی فرانسیسکو داشتم؛ یعنی همه اش فکر می کردم که به زودی دوست دخترم مرا خواهد "شناخت" و ترکم خواهد کرد. حتی تا مدتها دنبال دلیل اینکه مرا ترک نمی کند می گشتم و حتی چند باری هم ازش پرسیدم...

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 2:24  توسط مهندس خسته  | 

۱۹۸۴

اثر برادر جرج اورول

ترجمه برادر صالح حسینی

اصولاً نقد کتابی مثل ۱۹۸۴ از جانب من تلاشی مضبوحانه و حماقتی خنده دار است... لذا سعی میکنم چیزی که فهمیده ام را بگویم. کلاً نثر اورول بسیار ساده است. و در همین جملات ساده حرفهای اساسی و سنگینی میزند... مثالی میزنم (البته از کتاب "تنفس" اورول):

"عقیده مردم به زندگی پس از مرگ از نوع عقیده کودکان به پاپا نوئل است."

من که خیلی با این جمله حال کردم، و فکر میکنم اگر صد سال هم زور میزدم نمیتوانستم جمله ای به این اختصار، سادگی و در عین حال پرمعنی بسازم. بگذریم. در کتاب ۱۹۸۴ دنیایی خیالی تصویر میشود که در آن سه ابر قدرت کره زمین را بین خودشان تقسیم کرده اند. نام این ابرقدرتها خیالی و در عین حال آشناست: اقیانوسیه، اروسیه و شرقاسیه. سالهاست که اینها با هم در جنگند، جنگی که هیچ پیروزی ندارد و میدان آن نیز اقیانوس های بین این ابرقدرت هاست؛ بوسیله "دژهای شناور". هدف جنگ نیز دو چیز است: ۱- مصرف تولیدات مازاد جامعه صنعتی و ۲- ایجاد جوی "ویژه" که جامعه طبقاتی نیازمند آن است. این سه قدرت به تناوب با یکدیگر متحد میشوند و با قدرت سوم در می افتند. داستان برای شخصی "وینستون" نام در اقیانوسیه رخ میدهد. مردم دو دسته اند: اعضای "حزب" و توده مردم (٪۹۵ جامعه). این جامعه رهبری دارد به نام "ناظر کبیر" و کسی دقیقاً نمیداند این شخص مرده است یا زنده (یا اینکه اصولاً هیچکاه وجود داشته است). در این جامعه تو در هر مکانی توسط "تله اسکرین" دیده میشوی؛ حتی در خانه و اتاق خوابت. در این جامعه "پلیس اندیشه" تمام زندگی روزمره تو را زیر نظر دارد: و اگر جرمی (حتی در ذهنت) مرتکب شوی "تبخیر" میشوی؛ که مسئول این امور وزارتخانه "عشق" است (چه نام با مسمایی). بچه ها همگی جاسوس بار می آیند (با افتخار) و حتی ننه بابایشان را لو میدهند. اینجا رابطه زناشویی به منظور ایجاد نیروی جدید برای "حزب" است و علم در خدمت اهداف "حزب". هر روز صبح مراسم "نفرت" برگزار میشود که در آن اعضای حزب نفرت و انزجار خود را از "دشمن" جیغ میکشند. دولت هر روزه آمار دروغ از بهبود سطح زندگی مردم میدهد، و سوتی های گذشته را نیز در تاریخ مکتوب (روزنامه ها و کتب) اصلاح میکند؛ به این معنی که وزارتخانه ای اصولاً وظیفه اش مرور و اصلاح مکتوبات گذشته مطابق واقعیات امروزه و خواسته "حزب" است. آیا تاریخ دیگر چیزی بامعنی است؟ 

البته اشتباه نکنید؛ جرج اورول هیچگاه در ایران زندگی نمیکرده است. او مراسم "نفرت"  را از نماز جمعه الهام نگرفته. و نام وزارت "عشق" را مثلاً از "دولت مهرورزی" اقتباس نکرده. "تبخیر" کردن افراد مسئله دار را نیز از "قتل های زنجیره ای" الهام نگرفته. جرج اورول صرفاً فکر کرده و متوجه شده که یک حکومت "توتالیتر" در نهایت به کجا میرود. قبول دارم که اگر نمیگفت هم ما میدانستیم؛ چون هر روز در آن زندگی میکنیم. اما به هر حال لذت بخش است خواندنش... و دردآور وقتی میبینی داری به کجا میروی. من اگر زمانی کاره ای بشوم حتماً این کتاب را در برنامه درسی دانش آموزان قرار میدهم.

اما نقطه اوج این کتاب: در اواخر کتاب ۱۰-۱۵ صفحه ای است که در این صفحات جرج اورول خیلی ساده تاریخ دنیا را مرور میکند: سه دسته آدم در دنیا بوده و هستند: "بالا"، "پایین" و "متوسط"، با اهدافی سازش ناپذیر. اهداف: "بالا" میخواهد سر جایش بتمرگد. "متوسط" میخواهد جایش را با "بالا" عوض کند.  "پایین"، زمانی که هدفی داشته باشد (خرکاری روزمره قدرت تفکر را از او گرفته)، میخواهد جامعه ای برابر درست کند. دیگر ادامه اش را همه مان میدانیم:. "متوسط" و "بالا" مدام جایشان را عوض میکنند و "متوسط" حین حمله به "بالا" با استفاده از شعار آزادی و عدالت "پایین" را با خود همراه میکند و البته پس از پیروزی "پایین" را در بردگی باقی میگذارد. شما "بالا"، "پایین" و "متوسط" را در انقلابهای متفاوت پیدا کنید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 20:14  توسط مهندس خسته  | 

به این نتیجه رسیدم که معرفی یک فیلم خوب بسیار بهتر از کوبیدن یک فیلم بد است. و همچنین با توجه به آثار درخشان سینمای ایران، اگر بخواهم در مورد فیلمهای ایرانی بنویسم چیزی جز تحقیر حاصل نمیشود... همچنین با توجه به فعالیت سازنده دستفروشان فیلم در همه جای شهر، تهیه فیلمهای خوب خارجی امری سهل و ارزان است... سعی ام این است که این نوشته لذت دیدن اول بار فیلم را ضایع نکند:

کارگردان: رومن پولانسکی

کلاً یکی از خواص رومن پولانسکی این است که تا آخر عمر داستان فیلمهایش را به یاد داری... حتی اگر از خود فیلم خوشت نیامده باشد. این فیلم به جزئیات ناگفته زندگی زناشویی میپردازد؛ با نگاهی بسیار تلخ و بعضاً کمیک: black comedy. داستان فیلم در مورد یک زوج با کلاس انگلیسی است که ۷ سال از ازدواجشان میگذرد و برای یک مسافرت تفریحی با کشتی عازم هندوستان شده اند. در این سفر دریایی این زوج با یک خانمی زیبا بر حسب تصادف آشنا میشوند... و شوهره حین تصادفات بیشتر یک جورهایی عاشق این خانم خوشگله (که در واقعیت زن پولانسکی است) میشود. و همچنین با یک پیرمرد عوضی مفلوجی هم آشنا میشود که شوهر خانم خوشگله است... طی فیلم و  با فلش بک پیرمرده شروع میکند داستان زندگی اش را برای شوهر انگلیسیه میگوید... با تمام جزئیات. و مدعی است که اگر تا آخر داستانش را گوش کند همسرش را به شوهر انگلیسیه میدهد...! داستان زندگی این پیرمرده مفلوج اساس فیلم است،  و داستانی عجیب تهوع آور، ظالمانه و مریض گونه. و اوج این توصیف، رفتارهای جنسی سادیسمی این پیرمرده (که اوایل فلج نبوده) و زن خوشگله است. در جای جای و به خصوص اواخر فیام میتوانید منتظر حوادثی شوکه کننده باشید... و فیلم با یک قتل تمام میشود.

اما این فیلم چه چیزی را میخواست بگوید؟ پاسخ: اصولاً همه کارگردانان فیلم دفاع مقدس نمیسازند، و شاید خیلی حرف مشخصی را هم نخواهند شعار دهند. به نظر من این فیلم صرفاً داستانی زیبا (و حتی تا حدودی غیرواقعی) و جذاب است، چیزی شبیه رمانهای قدیمی تر میلان کوندرا (مثلاً در سبک <والس خداحافظی>). غیرواقعی بودنش را بعدها پس از اتمام لذت دیدن فیلم شاید بتوان (به سختی) حس کرد، نه مثلاً مثل <آتش بس> که ذات داستان غیرواقعی است و ارتباط با آن محال و عدم ترک سالن سینما امری دشوار.

پانویس ۱: این فیلم خیلی <صحنه> دارد... اصولاً فیلمهای کارگردانان <غیر هالیوودی> چندان حد و مرزی ندارند؛ البته اگر مرتبط با موضوع فیلم باشد... درست بر عکس فیلمهای هالیوودی که در هر فیلمی (بدون توجه به موضوع فیلم) همیشه یک سری <صحنه> های استاندارد (و نه خیلی تند و تیز) دارند.

پانویس ۲: پولانسکی با کلی تلاش به حلقه های شیطان پرستان وارد شده بود... و کمی با عقاید و آدابشان آشنا شده بود. و فیلمی در این مورد میسازد (به نظرم The Ninth Gate باشد). و گویا شیطان پرستان خیلی <بسته> هستند و هیچ علاقه ای به نشر و پخش عقایدشان ندارند... و خلاصه خیلی از  دست پولانسکی شاکی میشوند... البته فکر کنم بیشتر از حد تصور ما شاکی میشوند چون به خانه پولانسکی حمله میکنند و زن (اولش) را مثله میکنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 20:59  توسط مهندس خسته  | 

کارگردان: یک اسکل ژاپنی مبتلا به شیزوفرنی به نام <تاکاشی شیموزو> 

یک فیلم ترسناک... یعنی خیلی ترسناک. و این را کسی میگوید که به قولی ببر فیلمهای ترسناک است و اصلاً به قولی کارش فیلم ترسناک است. به نظر من سه دسته فیلم ترسناک وجود دارند، که تنها یک دسته شان (دسته سوم) واقعاً ترسناک هستند:

  • فیلمهایی دارای صحنه های چندش آور: از اینها اصلاً خوشم نمی آید و خیلی هم دیده ام ولی اسم هیچکدامشان یادم نیست، حتی به نظر من و تا آنجا که یادم می آید <جن گیر> هم میتواند جزو همین دسته قرار بگیرد؛ چرا که چیز ترسناکی نداشت و فقط شامل استفراغهای سبز رنگ یک دختر که گویا از یک لوله پلیکا ۲ اینچی خارج میشود بود؛ که بیشتر چندش آور است تا ترسناک. به هر حال فکر کنم فیلمهای این دسته مخاطبین زیر ۱۲ سال (گروه سنی ج) را جذب کند.
  • فیلمهای دارای صحنه های ترسناک بدون داستان خاصی: مشکل اینها این است که اولش میترسی ولی بعد از مدتی احساس میکنی همه چیز <فیلم> است، چون یک داستان قوی صحنه ها را بهم نمی چسباند.
  • فیلمهای دارای صحنه های ترسناک و داستانهایی تخیلی یا جنایی: اگر داستانش جنایی باشد این نوع، ناب ترین نوع فیلم ترسناک است و تا مدتی با آدم هست. مثال:   Gothika (وسط فیلم میفهمی علت تمام صحنه های خفنی که از ارواح و اجنه میدیدی یک داستان جنایی خیلی چندش آور است). حتی فیلمهایی با صحنه های کمتر ترسناک ولی داستان قوی میتوانند بسیار ترسناک باشند. مثال: The Others.

فیلم The Grudge (کینه) بین گروه دوم و سوم گفته شده قرار می گیرد. یعنی داستانی دارد، اما داستانش تا حدودی آبکی است و زیادی تخیلی است و همچنین خیلی کم به آن پرداخته میشود، و همچنین تازه از اواخر فیلم میفهمی که داستانی هم هست. یعنی ۶۰-۷۰ درصد از اول فیلم فقط شامل یک سری وقایع و صحنه های ترسناک است و تازه در اواخر فیلم تا حدودی متوجه علتها میشوی.

اما داستان: یک خانواده ژاپنی با یک پسربچه. زن خانواده شدید عاشق یک استاد دانشگاه آمریکایی میشود که در ژاپن تدریس میکند و همه جا دنبالش است و البته استاده روحش هم خبردار نبوده. زنیکه ژاپنیه انقدر باهوش بوده که تمامی احساسات این عشق بی علت و بی مقدمه اش را توی دفتر خاطراتش مینویسد و همچنین گویا خیلی عذاب هم میکشیده که نمیتوانسته به استاده برسه. واضح است که شوهرش (یک سامورایی غیرتمند اصولگرا) یک روز این دفتر را میبیند و زن و بچه و خودش را میکشد.

اما ارتباطات: یک افسانه ژاپنی است که میگوید اگر در خانه ای شخصی با غم خیلی زیادی بمیرد (زن عاشق)، این خانه برای همیشه نفرین میشود.

اما نتیجه: خانه خانواده ژاپنی نفرین شده و هر کسی که به نحوی با این خانه ارتباط پیدا میکند میمیرد.

اما چگونه؟ از ترس... به خاطر دیدن چهره های وحشتناک ژاپنی (چهره های همان خانواده).

چند نکته:

  • به عنوان یک قاعده کلی فیلمهای ژاپنی خیلی ترسناک هستند. با آن چهره های بیرنگ، موهای صاف و سیاه و بیحالت،...  به عنوان مثال فیلم The Ring (که خودش در نوبه خودش ترسناک است) از روی یک فیلم ژاپنی ساخته شده، و خود این فیلم اصلی از شدت ترسناکی غیرقابل دیدن است. پدرم که سن و سالی ازش گذشته مثل اینکه نسخه اصلی را از سینما چهار دیده بود و اذعان میکرد که خیلی ترسناک بوده.
  • به عنوان یک قاعده کلی آدم اگر اعتقاد درست و حسابی به دین و مذهب و حواشی اش نداشته باشد، داستانهای ترسناک جن و پری نمیترساندش؛ و طبعاً فیلمهای ترسناک اثر کمتری رویش میگذارند.
  • اگر با یک یا چند نفر که از خودت ترسوترند فیلم ترسناک ببینی انقدر از حالات ترسان آنها میخندی که خودت کمتر از فیلم میترسی.
  • من The Grudge را از MBC2 دیدم... و طبعاً قطع شدن ۱۰ دقیقه یکبار فیلم برای پخش تبلیغ، نمیگذارد که جو ترسناک لازمه حاکم شود؛ به خصوص اگر این تبلیغات شامل اعرابی بی درد باشد که مشغول تبلیغ پنیر خامه ای یا همبرگر هستند. می گویند دیدن یک فیلم ترسناک در سینما اثری دو چندان دارد (این فیلم را الآن تعدادی از سینماها از جمله کانون و فرهنگ نمایش می دهند).
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 19:16  توسط مهندس خسته  | 

مطلبی که در باب کنسرت فلوت و گیتار نوشته بودم یک نظر در پی داشت: <خیلی مزخرف بود>

فکر میکنم که بنده خدا حق داشت چرا که انصافاً چیز خاصی راجع به خود کنسرت ننوشته بودم. اما احتمالاً تمامی مطالبی که اینجا عرضه خواهد شد بر همین منوال خواهد بود. بهرحال بودن حتی یک نظر هم لبخندی بر لب آدم مینشاند. نمیدانم چرا، ولی فکر کنم من عقده اینو دارم که مورد توجه قرار بگیرم.

من اهل موسیقی سنتی نیستم. سنتور زیادی روی اعصابم راه میرود و قادر به تحمل نوای ویولون سنتی نیستم (یاد گربه در حال زا می افتم). اما انقدر میدانم که گویا کامکارها آدمهای کاردرستی هستند، و البته آوازهای کردی هم دوست دارم. اما چون یک سری از دوستان پایه بودند رفتیم. بلیطش هم بین ۸ تا ۲۰ هزار تومان بود. البته در جای ۸ تومنی فقط میتوانستی از تلویزیونهای تعبیه شده کنسرت را ببینی. گرچه ۱۲ تومنی ما نیز تعریفی نداشت: طبقه دوم، گردن با زاویه ۴۵ درجه میتوانست نیمی از گروه را ببیند و بقیه را اگر میخواستی از توی تلویزیون. این تالار وزارت کشور خیلی زشت است و حتی داخل آن از بتن exposed (نمایان) استفاده شده است... یعنی حتی زحمت این را به خودشان نداده اند که رنگی به دیوارها بزنند. البته یک سبکی در معماری ساختمان چند دهه پیش بوده که الآن منسوخ شده، به نام: brutal architecture، که سعی میشود به ساختمان حالت خشنی داده شود؛ مثلاً با اکسپوز کردن اسکلت ساختمان. البته برای چنین طرحی باید اسکلت و سازه با کیفیت بسیار عالی اجرا شوند. اما در سازه اکسپوز تالار وزارت کشور جا به جا بتن های کرمو دیده میشود.

گویا کنسرت کامکارها همیشه دو بخش دارد: فارسی و کردی. و گویا معمولاً در بخش کردی آهنگهایی با ریتمهای تند و رقصی (و بسیار عوام پسند) اجرا میکنند، و گویا ملت عاشق همین ماجرا هستند. و گویا دیدن رقص ملت در بخش کردی کنسرت کامکارها دیگر تصویری عادی شده. بخش فارسی کنسرت گویا مطابق معمول همیشه بوده. من که هیچکدام از قطعات را نشنیده بودم، اما یکی از قطعه هایشان با شعری از نیما یوشیج بود، خانه ام ابریست:

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست

دور از ره کجایی؟

خانه ام ابریست

اما

ابر بارانش گرفته ست... و قص علی هذا

 

هم شعر بسیار زیبایی است و هم خیلی زیبا اجرا شد. گویا این شعر هم واقعاً در مورد خانه خود نیما (در کوههای البرز) است، که همیشه ابری بوده، و هم کنایه ای به وضعیت سیاسی خفقان آلود زمانه است. یک آهنگی هم بود به نام <سرود زمین> که ترجمه یک شعر خارجی بود که خیلی خسته کننده.

اما بخش کردی با همیشه فرق میکرده است:

خواننده ای عراقی (عدنان کریم) دعوت شده بود که خیلی غمگین و آرام آوازهای فولکلوریک کردی خواند. این خواننده انقدر با حزن اندوه و از ته دل میخواند که من فکر کردم همه خانواده اش را صدام حسین به قتل رسانده و دارد برای آنها مرثیه سرایی میکند. البته بعد فهمیدم که اشتباه کرده ام و یارو 20 سالی است که در سوئد زندگی میکند. خلاصه اینکه مردم با این بعد از موسیقی کردی حال نکردند و من حتی شنیدم در برخی شبها تعدادی وسط کنسرت ول کرده و رفته اند.

اما نکته این است که رسالت کامکار به عنوان هنرمند این است که تمامی ابعاد موسیقی مورد علاقه اش را به مردم بشناساند، نه اینکه به صرف علاقه عوام به ریتمهای تند و 8/6 تا آخر عمر هنری اش یک چیز را تکرار کند. و خلاصه اینکه خیلی خوب کاری کردند عدنان کریم خسته و مغموم را آوردند. من که حال کردم. البته پس از پایان کنسرت و در پی تشویق مردم و به عنوان قطعه اضافی، برگشتند روی سن و یکی از آن کردی خفن ها را زدند. انصافاً آدم را به وجد میاورد و کمترین عکس العملت این بود که سر جات هد میزدی، عکس العمل های متوسط شامل چرخاندن دستمال توی هوا و حادترین عکس العمل رقص کردی دو پسر ویک دختر بود. البته من نمیدانم که واقعاً این رقص کردی بود یا نه، چون شامل این بود که سه فرد مذکور کنار هم ایستاده بودند و لنگ هایشان را در هوا ول میدادند. البته طبعاً یک تذکری هم از حراست گرفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:15  توسط مهندس خسته  | 

فرانی و زویی

نویسنده: جی. دی. سالینجر

مترجم: یک اسکلی که همان بهتر اسمش یادم رفته

یک داستان عرفانی. در خانواده ای که تمام بچه هایش نابغه هستند. سیر مذهبی شدن فرانی، دختر کوچک این خانواده. گویا فیلم پری ساخته مهرجویی اقتباسی از همین کتاب است.

فکر میکنم تا همینجا کافیست که از خواندن کتاب منصرف شویم. اما من کتاب دیگری نداشتم و شروع به خواندن کردم. کل این کتاب ۱۵۰ صفحه ای از چند دیالوگ ۳۰-۴۰ صفحه ای تشکیل شده است. مشخصه این داستان این است که آنقدر اتفاقی نمی افتد و داستان <استاتیک> است که دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی و کتاب را بجوی.

یکی از این دیالوگ های<استاتیک> مر بوط به صحنه ای است که زویی (برادر بزرگتر فرانی) توی وان حمام تمرگیده و ننه اش هم دارد آنجا را تمییز میکند.  ایندو دارند راجع به مشکلات فرانی با هم بحث میکنند. فقط خدا میداند که این بخش چقدر طولانی است. بدیش این است که همش فکر میکنی الآن یک اتفاقی می افتد. مثلاً زویی در همین صحنه مداوم تکرار میکند که تا ساعاتی دیگر قرار ملاقاتی دارد. اما کسانی که این کتاب را تا انتها خوانده اند میگویند هیچوقت این <قرار> فرا نمی رسد. البته همین کسان دیالوگ گفته شده را بسیار هیجانی و نقطه اوج داستان معرفی میکنند. اما من سه هفته ای زجر کشیدم تا بالاخره این بخش را خواندم.

یکی از خصوصیات این کتاب این است که گویی لای صفحات آن گردهای مخدر است؛ چرا که هر بار کتاب را باز میکنی و شروع به خواندن میکنی در کمتر از ۵ دقیقه بیهوش به خواب میروی.

در ادامه دیالوگ گفته شده وقتی زویی لشش را از توی وان جمع میکند و میرود بیرون تازه دیالوگ مصیبت بار بعدی شروع میشود: زویی با فرانی.

من اعتراف میکنم که در اواسط این بخش دیگر نتوانستم به مطالعه این کتاب ارزشمند ادامه بدهم. عاقل آن کسی است که با خواندن همان توضیح اولیه سراغ خواندن کتاب نرود.

تا جایی که یادم هست فیلم پری نیز وضعیتی مشابه داشت: نیکی کریمی با چهره ای احمق و پریشان (که تا آخر هم معلوم نمیشود برای چه پریشان است) در حال دویدن در خانه ای قدیمی است و چادر خفاشی اش در اهتزاز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 12:12  توسط مهندس خسته  | 

همانطور که مشخص است تاریخ این کنسرت گذشته و من فقط می‌خواهم چیزی در مورد شب دوم کنسرت بنویسم. البته من دیروز یادم رفت ذکر کنم که علاوه بر نوشتن مطالبی در باب فیلمهای اثرگذار سینمای ایران (اثرشان این است که قسم می‌خوری دیگر سینما نروی)، مطالبی هم در مورد کنسرتهای اندکی که برگزار می‌شود بنویسم (البته اگر توفیق رفتن را بیابم).

کنسرت در سالن کاخ نیاوران برگذار می‌شد. البته این سالن چیز خاصی نیست؛ سالن ورودی کاخ است که مسطح است و صندلی پلاستیکی توی آن چیده‌اند. نوازندگان هم هر دو اتریشی بودند و فلوتیه استاد دانشگاه هم بود. با اینکه کراوات هم نزده بودند نمیدانم چرا انقدر خوش‌تیپ و باکلاس بودند و ما حضار عقب‌مانده با ورود اینها فقط بهت زده نگاهشان کرده و دست می‌زدیم. فکر می‌کنم اگر آهنگ هم نمی‌زدند ما راضی بودیم که فقط نگاهشان کنیم. نتیجه‌‌گیری و سؤال منطقی:

  • نمی‌دانم چرا ما ایرانی‌ها بلد نیستیم لباس بپوشیم؟

دوئت یعنی قطعه‌ای که دو نفر آنرا می‌نوازند. روی سن یک پیانو هم بود. جای ما در کنار سالن بود. قبل از آمدن نوازندگان یک اسکلی (oscol) کنار دست من نشسته بود که به زیداش می‌گفت:جام بده و پیانو رو خوب نمی‌تونم ببینم.... آخه مگه مجبورید بیاید کنسرت وقتی نمی‌دونید چه سازی توش می‌زنند

فکر کنم بهتر است از حواشی خارج شویم و به اساسی بپردازیم، گرچه سوادی ندارم و فقط آنچه دیدم را می‌گویم... فقط انقدر می‌دانم که توی دوئت فلوت و گیتار، پیانو نمی‌زنند....

برنامه از دو بخش کلی تشکیل شده بود که بخش اول آهنگ‌های "استاندارد" بود:

  • موتزارت (آهنگی که در 8 سالگی نوشته بوده)
  • شوبرت
  • جولیانی

و بخش دوم کارهای نابغه موسیقی آمریکای لاتین-آستور پیاتزولا- بود. اگر به گیتار و موسیقی کلاسیک علاقه  دارید حتماً سی‌دی زیر را تهیه کنید (شامل %90 بخش دوم برنامه می‌شود):

PIAZZOLLA FOR TWO: TANGOS FOR FLUTE AND GUITAR

تانگو بر خلاف تصور ما یک رقص تند نیست. یک فرم آهنگ است که توسط ملوانان اروپایی که به بنادر آمریکای لاتین می‌آمدند اجرا می‌شده (با ساز دهنی، باندئون و ...). تانگو در ابتدا حالتی عامیانه و ریتم‌های تندی داشته... یواش یواش با کلاس و سانتیمانتال می‌شود و پس از مدتی دوباره مقداری به ریشه‌هایش بر می‌گردد. این سیر تکامل چندین دهه طول کشیده و قطعه Histoire du Tango شامل چند بخش است که این سیر را نشان می‌دهد (این قطعه هم در کنسرت اجرا شد. لطفاً در حالات احساسی به این قطعه گوش نکنید چرا که بد  داغون می‌کند). سی‌دی گفته شده را می‌توانید از شهرکتاب آرین تهیه کنید. اگر خوشتان آمد مرا هم دعا کنید و اگر نه... فکر نمی‌کنم با هم صحبتی داشته باشیم.

چند نکته:

  • یک قطعه کلاسیک از چند بخش تشکیل می‌شود. به عنوان مثال:

W.A. Mozart (نام آهنگساز)

Sonate C-Dur KV 14 (نام قطعه)

 Allegro  (نام بخش اول و سرعت اجرای آن)

Allegro (نام بخش دوم  و سرعت اجرای آن)  

Menuetto primo    (نام بخش سوم و سرعت اجرای آن)

 

بین هر بخش ممکن است نوازندگان چند ثانیه‌ای مکث کنند. در پایان هر بخش از یک قطعه دست نزنیم. خیلی نکته ساده‌ای است ولی نمی‌دانم چرا رعایت نمی‌شود... حتی اگر اولین بار است که آهنگ را در زندگیمان می‌شنویم حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که بروشور را بخوانیم و دنبال کنیم و بدانیم نوازندگان چندمین بخش از قطعه را می‌نوازند، و انتهای "قطعه" دست بزنیم.

  • سفیر اتریش هم در کنسرت حضور داشت. قبل از شروع بخش دوم کنسرت آمد روی سن و در حد نصف صفحه فارسی صحبت کرد. خیلی جالب است که انقدر زحمت کشیده و برای یک پست موقتی چندساله فارسی یاد گرفته. سفرای ما که هیچی، اما گنده‌تر از اونها هم مترجم دارند...
  • در دوئت فلوت و گیتار پیانو نمی‌زنند
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 17:46  توسط مهندس خسته  |