تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

چند هفته پیش با جمعی از دوستان برنامه پیک نیک گذاشتیم. ده-دوازده نفری شدیم، دوتا ماشین کرایه کردیم و به همراه ماشین یکی از دوستان، سه ماشینه رفتیم خارج از شهر. ماشین های کرایه ای هردو دوژ بودند. نمی دانم چرا یکهو هوس کردم بشینم پشت فرمان. البته گواهینامه کانادایی ندارم و لذا به ژست و فیگور گرفتن پشت فرمان و تکیه زدن به کاپوت ماشین و چند تا عکس یادگاری رضایت دادم. حتی هوس کرده بودم یک لنگ نمناک می داشتم و ماشین را برق می انداختم. نمی دانم چرا، ولی انگار بعد از شش ماه پیاده روی و کمی اتوبوس سواری، "ماشین بازی" خونم کم شده بود.

 

نیم ساعتی راندیم و به یک پارک جنگلی رسیدیم که یک دریاچه هم داشت به نام "دالر لیک" یا دریاچه دلار. از همان اول صبح هم انواع و اقسام پشه و جک و جانور افتاد به جانمان. بعد فهمیدیم که این داستان گزندگان پیچیده تر از این حرفهاست؛ مثلاً کلی اسپری و کرم موجود است که به خودت بزنی تا حشره ها نزدیکت نشوند، و کلی هم پماد و ضماد مرهم موجود است که اگر زدندت خودت را درمان کنی. و اصولاً علاوه بر وضعیت آب و هوایی این پارکها، همیشه میزان حشرات را هم گزارش می دهند چرا که جزو پارامترهای انتخاب محل پیک نیک هستند*. نمی دانم چرا دوست داشتم فکر کنم افسانه ای قدیم وجود دارد مبنی بر اینکه هر کس در "دالر لیک" شنا کند پولدار می شود. و من هم جوگیر شدم بیست دقیقه ای توی دریاچه شنا کردم. تجربه جالبی است شنا در آبی که ساحلش جنگلی است و نه شن و ماسه.

 

یک نکته پایانی هم بگویم و آن اینکه توی کانادا به نحو عجیبی مواظب طبیعت و محیط زیست شان هستند و الحق و انصاف هم طبیعت قشنگ و بکری دارند. مثلاً شما اجازه ندارید چوب از روی زمین جمع کنید آتش درست کنید، بلکه هیزم مخصوص از شهر می خرید و فقط در محل های مشخصی اجازه روشن کردن آتش دارید و بعد هم چوب های نیم سوز و ذغال و خاکستر را در محلی مخصوص می ریزید، و یا اگر سگ تان را می برید گردش باید با یک کیسه فریزی دنبال هاپویتان راه بیفتید و هرجا پی پی کرد جمعش کنید. ماشاءالله انقدر هم درخت دارند که خدا می داند. گه گداری فکر می کنم مگر اینها بچه هایشان دفتر مشق نمی خواهند که چهارتا دانه از این درخت ها را ببرند؟ خلاصه اینکه انقدر مواظب این درختها هستند که احتمالاً طبیعت هر از چند گاهی حرص اش می گیرد و یک طوفان یا آتش سوزی راه می افتد و هکتار هکتار جنگل و درخت از بین می روند، مثل همین چند سال پیش که یک پارک بزرگ شهر در "طوفان خوان" نابود شد. تصویر این بغل قبل و بعد از طوفان را نشان می دهد.

 

* در مورد گزندگان باید بگویم که بنده خودم کم مورد حمله پشه قرار نگرفتم و انگ فوفولی بهم نمی چسبد، اما نمی دانم چرا نیش این پشه ها عینهو رتیل بود. اولاً اینکه علاوه بر نقاط استراتژیک، کف کله را هم می زنند. دوماً اینکه حتی بعد از التیام، همان محل باز هم خارش می گیرد. سوماً اینکه چند تا از پشه ها توی لباس و بند و بساطمان از پارک به همراه ما برگشتند شهر و انگار توی خانه مان تخم گذاری کرده اند و هر از گاهی یک پشه جوان هم از سوراخ سمبه ای پیدا می شود و دوباره می افتد به جانمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 20:45  توسط مهندس خسته  | 

فرودگاه دوبی دوتا ترمینال دارد. ترمینال ۲ مال فقیر فقراست، بدین معنی که ایرانی ها، هندی ها، پاکی ها (پتان ها)، فیلیپینی ها و خلاصه دیگر ممالک زمین خورده از این ترمینال استفاده می کنند. نکته فنی اش این است که از مسافرین ترمینال ۲ بازرسی چشمی به عمل می آورند؛ چیزی شبیه انگشت نگاری آمریکایی ها، که البته کسی صدایش در نمی آید. ترمینال شماره یک که ما را راه نمی دهند ولی می گویند دیدنی است در نوبه خودش.

اما این ترمینال ۲ واقعاً وضع اسف باری دارد. صد رحمت به همان مهرآباد خودمان. لامپ های مهتابی که نصف شان سوخته اند یا دودو می زنند. در و دیوار کثیف و دود گرفته و هیچ مسئولی هم نیست که کمک ات کند. بدتر از همه آدمهای این ترمینال است. زنهای ایرانی که طبعاً تابلو هستند. اینها با تور آمده اند و دارند از آخرین فرصتهایشان برای بی حجابی استفاده می کنند. موهایی عجیب با رنگ هایی غریب تر دارند. یک شلوار جین تنگ منجوق دوزی شده پوشیده اند و نمی دانم چرا کونهای همگی شان انقدر بزرگ است؛ مثل یک خربزه افقی. یعنی من اگر کونم انقدر بزرگ بود هیچ وقت شلوار جین انقدر تنگ نمی پوشیدم. یک مردی هم بود از این استرسی ها که هی داشت با بلیط و پاسپورت دور فرودگاه می دوید؛ از اینهایی که هر کار روزمره ای را به چشم یک پروژه نگاه می کنند. یک کراوات نازکی هم دور گردنش گره کور زده بود. عین قلاده. بعد شروع کرده بود به عرق کردن و همه پیراهنش خیس آب شده بود و نفس نفس می زد و نمی دانم چرا کراواتش را باز نمی کرد. اصلاً نمی دانم چرا بسته بود. نمی دانم چرا، ولی یکهو خیلی بدم آمد از اینکه منم ایرانی ام و سعی کردم ازشون فاصله بگیرم. رفتم و پیش هندی ها و پتان ها نشستم. یکهو دیدم که پتان کنار دستی ام دارد یک دستمال کاغذی می پیچید دور انگشت سبابه اش. اول فکر کردم میخواهد بکند توی دماغش. بعد دیدم نخیر، انگشت دستمال پیچی شده را کرده توی دهانش و دارد دندانهایش را تمییز می کند. حالم داشت بد می شد. بعد هم دشداشه اش را زد بالا و شروع کرد ساق پایش را بخاراند. اصلاً اینها خیلی آدمهای راحت و بی خیالی هستند. خلاصه اینکه ما بعد از اون و در اثر فعالیتهای پتان کناری یک سرمای ویروسی حسابی خوردیم و تا یک هفته بستری بودیم. باور کن ویروسهایشان چیز غریبی است؛ مثل یک رودخانه آبریزش بینی داری... یعنی من حین بیماری به این نتیجه رسیدم که دماغم کنده خواهد شد و حتی بعد از بهبود نیز دماغم زخم شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 16:19  توسط مهندس خسته  | 

مکان ماموریت: فاز ۹ میدان گازی پارس جنوبی- در فاصله ۱۰۰ کیلومتری از ساحل ایران (عسلویه). هدف ماموریت: نظارت بر نصب سکوهای دریایی فاز ۹ (به عنوان Field Engineer). مدت ماموریت: ۱۵ روز

این سفر برای من از آن جهت جالب بود که مدت نسبتاْ زیادی را باید روی کشتی زندگی میکردم... و همچنین اینکه برای اولین بار و از نزدیک می توانستم نصب سکوها را در وسط دریا ببینم... و همچنین اینکه در ماموریت های اینجوری پول خوبی به آدم می دهند. ۱۹ تیر با هواپیما رفتیم عسلویه و یک راست رفتیم بندر خدماتی پارس تا از آنجا سوار یک شناور کوچک به نام "نیایش" بشویم و برویم به سمت فاز ۹ پارس جنوبی. این سفر ۱۰۰ کیلومتری حدوداْ  ۵ ساعت طول می کشد... و شناور کوچکی مثل نیایش تحت اثر امواج دریا تکانهای وحشتناکی می خورد... و خلاصه اینکه اگر وضعیت دریا در طول مسیر جوری باشد که ارتفاع امواج از دو متر (حدوداْ) بیشتر باشد، انقدر مثل پاندول تکان میخوری که شروع میکنی به تهوع... و اگر تکانها همینطور ادامه پیدا کنند خون بالا می آوری. نکته جلوگیری: مصرف قرص های ضد تهوع (مثل دیمن هیدرینات) و نکته تجربی طلایی: ۱-توی شناور طبقه پایینتر تکانهای کمتری دارد و ۲- اگر دریا خراب بود سریع دراز بکشید. یک نکته هم در مورد محتویات معده است: برخی می گویند با شکم خالی سوار شوید و احتمال تهوع پایین می آید، و در مقابل برخی می گویند با شکم پر بروید چرا که در دریای ناآرام بهرحال تهوع غیر قابل پیشگیری است و اگر معده ات پر باشد غذا بالا می آوری ولی اگر معده ات خالی باشد خون بالا می آوری که این خونها چیزی جز دل و روده ات نیستند. بگذریم. ما که رفتیم دریا کاملاً آرام بود و من که با خوردن قرص سریع خوابم برد و بیدار شدم رسیده بودیم به مقصد. در مقصد کشتی ابوذر ۱۲۰۰ منتظرمان بود. این کشتی در حقیقت یک کشتی جرثقیل دار است و ۱۲۰۰ هم به معنی این است که جرثقیل اش ۱۲۰۰ تن ظرفیت بلند کردن دارد. در زیر عکس این کشتی را می بینید:

 این کشتی در حقیقت مثل یک شهر کوچک است؛ ۶ طبقه مسکونی دارد و حدوداً ۲۰۰ نفر میتوانند در آن زندگی کنند. یک نکته اینکه به طور کلی در تمام زبانهای دنیا کشتی مونث است... یعنی اینکه مثلاً در انگلیسی آنرا با she خطاب می کنند و اگر اسم آدم روی آن بگذارند اسم زن میگذارند. در ایران چنین چیزی نیست و مثلاً از اسم "ابوذر" برای یک کشتی استفاده می شود. البته این یک بیماری فرهنگی است بنام "عرب زدگی" چرا که مثلاً اسم تعدادی از میادین نفتی (دریایی) ایران به این صورت است: بلال، ابوذر، سلمان، رسالت. بگذریم. هر طبقه از کشتی دک نام دارد و به عنوان یک قاعده کلی بالاترین طبقه که متعلق به کاپیتان میباشد بهترین است (دک D) و پایین ترین طبقه که متعلق به کارگرهای دون پایه میباشد بدترین است. دو طبقه پایینی پنجره هم ندارند و گویا خوکدونی ای هستند در نوبه خودشان. قانوناْ به من باید در دک B  جا می دادند ولی رسم ابوذر ۱۲۰۰ این است که به کسی که اولین بار وارد کشتی می شود اتاقی میدهند که یک دک پایین تر از استحقاقش است. تفاوت دک ها این است که مثلاً دک C هر اتاقی حمام و دستشویی مجزا دارد، دک B حمام مجزا و دستشویی اشتراکی و دک A (که من در آن بودم) هردو اشتراکی. حمام دک A (که اتاق من در آن بود) را در عکس زیر ببینید:

اگر قرار باشد شرکت یک چنین کشتی ای را اجاره بدهد، هزینه اش روزانه چیزی حدود صد هزار دلار است. برای همین کار روی دریا ۲۴ ساعتی و در شیفت های ۱۲ ساعته است. خوشبختانه من شیفت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب بودم و لذا برنامه خوابیدنم مثل زمان نوجوانیم شد؛ یعنی روزها تا لنگ ظهر خواب بودم. یکی از مسائلی که در این محیط ها آدم باید کنار بگذارد وسواس و این جور چیزهاست. مثلاً من اولین شبی که میخواستم دوش بگیرم نمیتوانستم وارد اون خوکدونی بشوم... و از آن طرف هم مثل یک سگ کثیف بودم. به هر بدبختی بود رفتم و همش مواظب بودم تنم به اون کاشی های کبره بسته و یا اون پرده لعنتی نخوره... در همین حین و بین صدای پا هم اومد و از لای پرده دیدم که یکی از این جوشکارهای نخراشیده با یک شرت سیاه و یک سیگار کج گوشه لبش اومده توی دستشویی... ساعت هم یک شب بود... و خلاصه اینکه ترس سر تا پای مرا فرا گرفت... با خودم میگفتم اگر این مردک با رفقاش نصفه شبی ما را خفت کنند من چه غلطی میتوانم بکنم... یک وقت فکر نکنید من مابون* هستم... ولی صحنه واقعاً ترسناک بود... خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. مرد شرت سیاه بعد از اتمام سیگارش مسواک زد و گویا رفت کپه مرگش را بگذارد. به عنوان موردی دیگر: سیستم لباسشویی کشتی اینطوری است که لباسهای کثیفت را توی کیسه ای پشت در میگذاری و فیلیپینی ها می برند می شویند، اتو می زنند و پس می آورند. هم اتاقی من پس از یک هفته عوض شد. فرد جدید هم اولین بارش بود که سوار کشتی شده بود. گفت لباسهای زیرش را نمیدهد فیلیپینی ها چون "گربه شور" میکنند. و خلاصه اینکه خودش لباسهای زیرش را میشست و توی اتاق پهن میکرد. اتاق پنجره اش هم باز نمیشد و تنها راه تهویه آن سیستم تهویه مطبوع مرکزی کشتی بود. دو روز بعد از آمدن این بابا اتاق ما بوی ترشی لش مرده گرفته بود. بعد از چند شب دیگر نتوانستم تحمل کنم و هر شب یک اسپری به به توی اتاق خالی میکردم. در تصویر زیر اتاق من بدبخت و لباس زیرهای هم اتاقی ام را ببینید:

 حشمت برو عقب که بد سیر زدی؛ دارم خفه میشوم... توی رستوران کشتی انواع واقسام ترشی و سس های ایرانی و خارجی موجود بود. یکی از مشکلات کشتی این بود که افراد با غذایشان به وفور سیر ترشی می زدند... و به تبع بعد از غذا با کمتر کسی میشد صحبت کرد. یک توهمی وجود دارد که "در هوای شرجی آدم سیر بزند بو نمی گیرد...". ولی باور کنید حداقل برای یکی دو ساعت بعد از سیر زدن اطرافیانتان رنج می برند. یک نکته جالب دیگر اینکه خارجی ها هم سیر میزنند. مثال: یکی از مسئولان کشتی به نام یان که هلندی بود. روزی متوجه شدیم که یان دیگر مثل سابق سیر نمی زند... یان، چی شده؟ - هفته دیگه دارم میرم هلند و زنم بهم ایمیل زده گفته از یک هفته قبل از اومدن حق نداری سیر بزنی وگرنه خونه راهت نمیدم...

زندگی روی کشتی به نوعی کاملاً متفاوت است با زندگی عادی. شستشوی لباس نداری. پخت و پز و کار آشپزخانه نداری. فاصله محل کار و استراحتت یک دقیقه پیاده است. ترافیک نیست و لازم نیست سوار ماشین بشوی. کسی نگرانت نمیشود و اگر بشود به تو دسترسی ندارد. کسی بهت زنگ نمیزند و زندگیت تنها کار و استراحت است. به نوعی مثل یک ماشین میشوی. حتی جمعه ها هم کار است و خبری از اون احساس مطبوع شبهای جمعه نیست. و هر جا را که نگاه میکنی فقط آب میبینی. این زندگی متفاوت، یکنواخت، جالب و بعضاً دوست داشتنی است.

ما در نزدیکی مرز قطر بودیم. میدان گازی پارس جنوبی مشترک بین ایران و قطر است و ۱۸٪ گاز دنیا توی دلش است. ما الآن داریم سکوهای فاز ۹ و ۱۰ را نصب میکنیم. زیر هر سکو  ۱۵ حلقه چاه است. این گاز  توسط لوله هایی که روی کف دریا نصب شده به عسلویه فرستاده میشود، پالایش میشود و مورد استفاده قرار میگیرد. قطری ها تقریباً ۲۰ سال پیش شروع به برداشت کرده اند و ما از ۶-۷ سال پیش. شب ها مشعل روشن سکوهای قطر را میدیدیم. کسانی که از نزدیک آنجا را دیده اند میگویند شرکتهای خارجی به سادگی کاشتن درخت روی زمین، داخال دریا سکو نصب میکنند... و ما دهنمان سرویس میشود تا هر کدام از این سکوهای درب و داغون را سرپا کنیم. در شکل زیر حاصل تلاش یک ماهه برای نصب سکوهای مشعل و پل فاز ۹ را ببینید:

 

در کنار کشتی ما یک جک آپ مشغول حفاری چاههای گاز گفته شده بود. این چاهها عمقی حدود ۳۰۰۰ متر دارند. در حفاری چاههای گاز هر لحظه امکان دارد که گاز سمی H2S آزاد شود. این گاز در غلظتهای پایین (زیر 100 ppm) بوی تخم مرغ گندیده میدهد و موجب سرگیجه میشود و در غلظتهای بالاتر اعصاب بویایی را از بین میبرد لذا بویش را نمی شنوی و سریعاً میکشد. به ما ماسک هایی دادند -شبیه ماسکهای جنگ- و هر وقت آژیر کشیده میشد باید ماسک را میزدیم و به بالاترین نقطه کشتی میرفتیم؛ چرا که H2S از هوا سنگین تر است. مسئول ایمنی به ما گفت اگر گاز زدند و دیدید کسی روی زمین افتاده و دارد خفه میشود به کمکش نروید... چرا که خودتان قربانی دوم خواهید بود. چند باری این گاز آزاد شد و ماسک زدیم و رفتیم روی هلی دک (بالای نقطه کشتی و محل فرود هلیکوپتر). چند بار اش وسط زمان خواب بود و حسابی همه را زابراه کرده بود... و هربار هم بعدش اعلام میشد که غلظت در حد خطرناک نبوده. بعد از یک مدت این آژیر مثل چوپان دروغگو شده بود و دیگر کسی اعتنایی نمیکرد. عکسی از بنده با ماسک را ببینید...

برای یک مهندس دیدن از نزدیک چیزهایی که تاکنون اسم شان را شنیده و یا با نقشه هایشان سر و کار داشته میتواند بسیار جالب باشد. و احتمالاً بهترین احساسی که یک مهندس میتواند تجربه کند همین دیدن سازه هایی است که به نوعی در طراحی آنها دخالت داشته. مخصوصاً در کار Offshore که مقیاس همه چیز بسیار بزگ تر از حد معمول است. بنده خودم از اشخاصی بودم که اصطلاحاً جنس ام مشاور بود و اصلاً با پیمانکاری و اجرا حال نمیکردم: دوست داشتم در دفتری با کامپیوتر کار طراحی انجام دهم؛ اما بعد از این سفر و دیدن اجرای سکوها روحم شاد شد و خیلی حال کردم. متوجه شدم که مهندسی فقط کامپیوتر و محاسبه و نقشه نیست. در تصاویر زیر نصب یک پل ۸۰ متری بین دو سکو و همچنین بلند کردن یک مشعل ۷۰ متری از روی بارج را ببینید:

 

                                                                                         

* مابون از همان ریشه ابنه ای است و به همان معناست.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 15:16  توسط مهندس خسته  | 

شنبه صبح ساعت ۶:۲۰ به کیش پرواز داشتیم. من و دوتا مهندس دیگه که یکیشون ارشدمان بود. خیلی خوب است که ۵ روز پس از ورودم به این شرکت به ماموریت فرستاده شدم. البته فقط شانس بود، چون گویا من تو پیک کاری شرکت وارد شده ام. بعد از دو روز تن پروری و بالاخص عیش و نوش شب یلدا، صبح شنبه ساعت ۴:۴۵ بیدار شدن خیلی مصیبت است... حتی مصیبت بار تر از نداشتن انرژی صلح آمیز هسته ای. به هر حال... آژانس یک پیکان خسته ای بود و توی اون برف و بارون روز دوم دی با سرعت ۱۳۰ تو اتوبانها گاز میداد... لذا من خیلی زود خواب از سرم پرید و فقط مشغول فشردن پدال ترمز خیالی زیر پایم بودم. نکته اینکه وقتی میری ماموریت حتماً آژانس بگیر، چون باید پولشو بهت بدن.

از بازرسی بدنی دوم که میخواستم رد شم، برادر سپاهی مسئول گفت که بدون لوازم فلزی از زیر چارچوب رد شویم. ما هم مثل بچه آدم کلید و موبایل را انداختیم تو سبد مربوطه و رد شدیم که عر دستگاه در اومد... دوباره جیبهامو گشتم و چیزی نبود... دوباره رد شدم و باز هم عر... خلاصه ما چهار پنج باری اینکارو کردیم و سپاهیه هم لشش رو تکون نمیداد بیاد بازرسی بدنی کنه و فقط میگفت <من نمیدونم، انقدر باید رد شی تا بوق نزنه، کمربندت رو هم در بیار...>. خلاصه اینکه من آخر همون وسط فرودگاه بند تمبانم را هم باز کردم... اما باز هم عر زد... من هم شاکی شدم و و با لگد زدم به چارچوب دستگاه و پریدم رو برادر سپاهی و فقط فحش بود که نثار نزدیکانه برادر سپاهی می کردم و مشت که توی سر و کله اش می کوبیدم. لهش کردم...

البته همانطور که شما هم میدانید اینها آنچه بود که دوست داشتم اتفاق بیفتد... اما واقعیت: من با تضرع و تمبان آویزان به برادر سپاهی که هنوز روی صندلی تمرگیده بود گفتم: <به خدا کمربندم رو هم در آوردم، نمیدونم چرا هنوز بوق میزنه...؟؟>. برادر هم بالاخره تکانی داد و اومد که بازرسی بدنی کند... عینک آفتابیم که دسته اش فلزیست توی جیب پیراهنم بود... لعنت بر شیطون...

یک توصیه به برادران زحمتکش سپاهی که زحمت میکشند و ما را میگردند و ایمنی پرواز ها را تامین میکنند: این ژیگول بازی ها مال آمریکای بی درد است که لازم است تروریست ها هواپیما بکوبند به ساختمان؛ اینجا ایران است و خود به خود این اتفاق می افتد، سالی چهار تا سقوط داریم... دیگه کدوم تروریست احمقی می آید هواپیمای ایرانی بدزدد و بکوبد به ساختمان؟ اصلاً انقدر این اتفاق در ایران نیفتاده که خودمان برایش داستان می سازیم: فکر کنم سال ۷۹ بود هواپیمای دادمان (یک وزیر خاتمی) تو استان گلستان خورد به کوه... و همشون مردند.... گویا به خاطر طوفان مه و این چیزا... اونوقت خودمان چشامون رو باریک میکردیم و با لحنی عالمانه میگفتیم: <نه آقا، ترکوندنش...>. از همین تفاسیر رو سقوط هواپیمای حاوی کله گنده های سپاه (سال ۱۳۸۴) هم  گذاشتیم... یادمه گفته میشد اون کله گنده های سپاه رفته اند پیش یک کله گنده دیگه مملکت و گفته اند: <آقا ما نمیتونیم جلو حمله آمریکا وایسیم... انقدر شاخ و شونه نکشید...>. و بعد هوا پیماشان ترکونده شد... فکر میکنم با زیاد شدن حوادث هواپیما ها همه مون فهمیدیم که کسی هواپیماهامون رو نمیترکونه...     نمیدانم چرا انقدر از مطلب دور شدیم.  

طیاره با ده دقیقه تاخیر ۶:۳۰ پرید... و اسکل کناری ام با لحنی عالمانه و حرص در آر و با صدایی نازک گفت: <در این مملکت هیچ چیز نمیتونه سر جاش باشه...>. در آن ساعت صبح پاسخی غیر از فحش های رکیک به ذهنم نیامد... لذا زورکی لبخندی تحویلش دادم... و خدا رو شکر اون هم درجه زورکی بودن لبخند و قاطی بودن مرا فهمید و زیپش را کشید...

دیگه سفید شدن چهره مسافرین پس از هر بار افتادن هواپیما در چاله های هوایی داستانی قدیمی و طبیعی شده. و اصلاً احمق اون کسی است که با این آمار درخشان هواپیمایی کشور نترسد... و اصلاً احمق تر اون کسی که هنوز هم با هواپیما سفر میکند... مثل من.

ما از بندرگاه کیش بازدید داشتیم. چیز جالبی نداشت. یه چند تا لنج خسته و سوراخ که داشتند بارهایشان را خالی میکردند... به روش های خیلی سنتی: یعنی چند مرد دشداشه پوشیده دست به دست کالاها (تایر ماشین، ماشین لباسشویی، کفش، لباس، قایق بادی تفریحی،...) را از تو لنج می گذاشتند روی اسکله.  آدم همین جنس ها را پشت ویترین بوتیک ها میبیند فکر میکند با کنکورد آمده اند... البته از بس خود فروشنده هایشان چس کلاس میگذارند؛ دیگه همه شون شدن نمایندگی و تخفیف بحثی منسوخ شده است... تصویر زیر گویای وضعیت تخلیه بار میباشد: 

تخلیه بار در بندرگاه کیش

هدف از ماموریت ما آشنایی با وضع فعلی بندرگاه بود... دوتا بازوی موج شکن، و آبی بی نظیر خلیج فارس، و هوایی مطبوع، و افسوس که چرا نمیتوانی توی دریا بپری... برای اینکه شما هم مثل ما با وضع فعلی بندرگاه آشنا بشید تصویر زیر را ببینید:

 

بندرگاه کیش

نهار ظهر را در یکی از خسته ترین رستورانهای کیش خوردیم: رستوران خاطره. در این رستوران تمامی غذاها به نرخ تعاونی ۱۵۰۰ تومان هستند: کباب، جوجه کباب، چلو خورشت، زرشک پلو... خب نیاز به توضیح ندارد که چرا مهندس ارشدمان ما را آورد اینجا: <چون مشتری اش زیاد است و لذا غذایش تازه>... من زرشک پلو با مرغ مرده خوردم... ما شنیدم که در کیش رستورانی هست که غذایش ۳۳۰۰۰ تومان است (رستوران پارمیدا)... ما که نفهمیدم چی میدن که انقدر گران است، و یکی گفت <خر پلو>...

بعد از غذا رفتیم لب ساحل و با دیدن اقشار مختلف مردم متوجه شدیم که سه دسته آدم می آیند کیش (چون گویا الآن دوبی هم یک کم قیمتش بیشتر از کیش است):

  1. دختر پسرهای جوانی (مزدوج یا غیر مزدوج) که پاسپورت ندارند
  2. خانواده هایی که هنوز فکر میکنند <زن در حجاب مانند گوهریست در صدف>
  3. حاجی بازاری هایی که به همراه خانم مهربون (gg) آمده اند هتل داریوش مهرورزی کنند

البته هر قانونی استثنایی هم دارد، پس اگر شما عاشقانه کیش را دوست دارید (همانند هنرمند خوش ذوق: سپیده) و در دسته بندی فوق جایی برای خودتان نیافتید ناراحت نشوید.

یکی از تفریح های کیش این است که در بندرگاه با اتوبوس دریایی یکساعت دورتان میدهند: ۷۵۰۰ تومان. ولی ما چون باید بازدید مهندسی میکردیم با یدک کش بردنمان... البته گویا مسئولین بندر به تمامی اعضای شرکت ما این سرویس را داده اند و هنوز متوجه نشده اند چه نکته ای است که ما میخواهیم در این بازدید های مفتی ببینیم... خلاصه نوبت ما که شد و از آنجایی که ما دوتا مهندس درپیت بودیم (مهندس ارشده کار اداری داشت نیامد، البته بعدش اعتراف کرد لب ساحل خوابش برده بوده) کلی پشت چشم برایمان نازک کردند... ما هم اصرار کردیم که نکاتی است که باید با یدک کش بریم و عکس بگیریم... بهر حال عصر تونستیم بریم و کلی هم حال داد... مخصوصاً وقتی در دریای کمی نا آرام جلوی یدک کش وایسادیم و چند تا موج حسابی خیس مان کردند... آخر هم دلمان نیامد یک عکس یادگاری از خودمان نگیریم و دوربین را دادیم به یکی از خدمه یدک کش تا از ما با غروب خورشید پشت سرمان عکسی (البته برای کاربردهای مهندسی) بگیرد... فکر کنم از سری بعد این گشت دریایی مهندسی مفتی منتفی شود...

من از تهران نتوانسته بودم با خودم پول ببرم... و به امید عابر کارت در کیش بودم. ساعت سه بعد از ظهر بانک پارسیان sms زد که به دلایل امنیتی کارت عابرم مسدود شده و باید بروم بانک تا مشکلش بر طرف شود... بر جد آبادتان لعنت... بابا من نمیدانم چرا اینقدر در این مملکت مسائل امنیتی داریم. خلاصه اینکه ما مجبور شدیم هی روی نیمکت های بازارها بشینیم ذرت مکزیکی و سمبوسه و چایی بخوریم و هی به بقیه هم بگوییم <به خرید علاقه ندارم>. البته از یک جهتی هم خوب شد؛ چرا که یک مشت پول زبون بسته را نفله نکردم... 

چیز دیگری برای گفتن ندارم، غیر از خواب رفتن همیشگی در سفر برگشت، افتادن کله ات روی شانه بغل دستی، بیدار شدن با صدای تکراری بلندگوی هواپیما، دوباره خوابی سنگین، افتادن کله ات روی شانه اون یکی بغل دستی، کابوس اینکه که چطور میخوای لشت رو برسونی خونه، کابوس سهمگین کار فردا صبح، و پسری با موهایی سیخ سیخی که بالاخره در پایان سفر شماره اش را به دختر بغل دستی اش داد.  همیشه بر گشتن نحس است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 23:37  توسط مهندس خسته  |