شنبه صبح ساعت ۶:۲۰ به کیش پرواز داشتیم. من و دوتا مهندس دیگه که یکیشون ارشدمان بود. خیلی خوب است که ۵ روز پس از ورودم به این شرکت به ماموریت فرستاده شدم. البته فقط شانس بود، چون گویا من تو پیک کاری شرکت وارد شده ام. بعد از دو روز تن پروری و بالاخص عیش و نوش شب یلدا، صبح شنبه ساعت ۴:۴۵ بیدار شدن خیلی مصیبت است... حتی مصیبت بار تر از نداشتن انرژی صلح آمیز هسته ای. به هر حال... آژانس یک پیکان خسته ای بود و توی اون برف و بارون روز دوم دی با سرعت ۱۳۰ تو اتوبانها گاز میداد... لذا من خیلی زود خواب از سرم پرید و فقط مشغول فشردن پدال ترمز خیالی زیر پایم بودم. نکته اینکه وقتی میری ماموریت حتماً آژانس بگیر، چون باید پولشو بهت بدن.
از بازرسی بدنی دوم که میخواستم رد شم، برادر سپاهی مسئول گفت که بدون لوازم فلزی از زیر چارچوب رد شویم. ما هم مثل بچه آدم کلید و موبایل را انداختیم تو سبد مربوطه و رد شدیم که عر دستگاه در اومد... دوباره جیبهامو گشتم و چیزی نبود... دوباره رد شدم و باز هم عر... خلاصه ما چهار پنج باری اینکارو کردیم و سپاهیه هم لشش رو تکون نمیداد بیاد بازرسی بدنی کنه و فقط میگفت <من نمیدونم، انقدر باید رد شی تا بوق نزنه، کمربندت رو هم در بیار...>. خلاصه اینکه من آخر همون وسط فرودگاه بند تمبانم را هم باز کردم... اما باز هم عر زد... من هم شاکی شدم و و با لگد زدم به چارچوب دستگاه و پریدم رو برادر سپاهی و فقط فحش بود که نثار نزدیکانه برادر سپاهی می کردم و مشت که توی سر و کله اش می کوبیدم. لهش کردم...
البته همانطور که شما هم میدانید اینها آنچه بود که دوست داشتم اتفاق بیفتد... اما واقعیت: من با تضرع و تمبان آویزان به برادر سپاهی که هنوز روی صندلی تمرگیده بود گفتم: <به خدا کمربندم رو هم در آوردم، نمیدونم چرا هنوز بوق میزنه...؟؟>. برادر هم بالاخره تکانی داد و اومد که بازرسی بدنی کند... عینک آفتابیم که دسته اش فلزیست توی جیب پیراهنم بود... لعنت بر شیطون...
یک توصیه به برادران زحمتکش سپاهی که زحمت میکشند و ما را میگردند و ایمنی پرواز ها را تامین میکنند: این ژیگول بازی ها مال آمریکای بی درد است که لازم است تروریست ها هواپیما بکوبند به ساختمان؛ اینجا ایران است و خود به خود این اتفاق می افتد، سالی چهار تا سقوط داریم... دیگه کدوم تروریست احمقی می آید هواپیمای ایرانی بدزدد و بکوبد به ساختمان؟ اصلاً انقدر این اتفاق در ایران نیفتاده که خودمان برایش داستان می سازیم: فکر کنم سال ۷۹ بود هواپیمای دادمان (یک وزیر خاتمی) تو استان گلستان خورد به کوه... و همشون مردند.... گویا به خاطر طوفان مه و این چیزا... اونوقت خودمان چشامون رو باریک میکردیم و با لحنی عالمانه میگفتیم: <نه آقا، ترکوندنش...>. از همین تفاسیر رو سقوط هواپیمای حاوی کله گنده های سپاه (سال ۱۳۸۴) هم گذاشتیم... یادمه گفته میشد اون کله گنده های سپاه رفته اند پیش یک کله گنده دیگه مملکت و گفته اند: <آقا ما نمیتونیم جلو حمله آمریکا وایسیم... انقدر شاخ و شونه نکشید...>. و بعد هوا پیماشان ترکونده شد... فکر میکنم با زیاد شدن حوادث هواپیما ها همه مون فهمیدیم که کسی هواپیماهامون رو نمیترکونه... نمیدانم چرا انقدر از مطلب دور شدیم.
طیاره با ده دقیقه تاخیر ۶:۳۰ پرید... و اسکل کناری ام با لحنی عالمانه و حرص در آر و با صدایی نازک گفت: <در این مملکت هیچ چیز نمیتونه سر جاش باشه...>. در آن ساعت صبح پاسخی غیر از فحش های رکیک به ذهنم نیامد... لذا زورکی لبخندی تحویلش دادم... و خدا رو شکر اون هم درجه زورکی بودن لبخند و قاطی بودن مرا فهمید و زیپش را کشید...
دیگه سفید شدن چهره مسافرین پس از هر بار افتادن هواپیما در چاله های هوایی داستانی قدیمی و طبیعی شده. و اصلاً احمق اون کسی است که با این آمار درخشان هواپیمایی کشور نترسد... و اصلاً احمق تر اون کسی که هنوز هم با هواپیما سفر میکند... مثل من.
ما از بندرگاه کیش بازدید داشتیم. چیز جالبی نداشت. یه چند تا لنج خسته و سوراخ که داشتند بارهایشان را خالی میکردند... به روش های خیلی سنتی: یعنی چند مرد دشداشه پوشیده دست به دست کالاها (تایر ماشین، ماشین لباسشویی، کفش، لباس، قایق بادی تفریحی،...) را از تو لنج می گذاشتند روی اسکله. آدم همین جنس ها را پشت ویترین بوتیک ها میبیند فکر میکند با کنکورد آمده اند... البته از بس خود فروشنده هایشان چس کلاس میگذارند؛ دیگه همه شون شدن نمایندگی و تخفیف بحثی منسوخ شده است... تصویر زیر گویای وضعیت تخلیه بار میباشد:

هدف از ماموریت ما آشنایی با وضع فعلی بندرگاه بود... دوتا بازوی موج شکن، و آبی بی نظیر خلیج فارس، و هوایی مطبوع، و افسوس که چرا نمیتوانی توی دریا بپری... برای اینکه شما هم مثل ما با وضع فعلی بندرگاه آشنا بشید تصویر زیر را ببینید:

نهار ظهر را در یکی از خسته ترین رستورانهای کیش خوردیم: رستوران خاطره. در این رستوران تمامی غذاها به نرخ تعاونی ۱۵۰۰ تومان هستند: کباب، جوجه کباب، چلو خورشت، زرشک پلو... خب نیاز به توضیح ندارد که چرا مهندس ارشدمان ما را آورد اینجا: <چون مشتری اش زیاد است و لذا غذایش تازه>... من زرشک پلو با مرغ مرده خوردم... ما شنیدم که در کیش رستورانی هست که غذایش ۳۳۰۰۰ تومان است (رستوران پارمیدا)... ما که نفهمیدم چی میدن که انقدر گران است، و یکی گفت <خر پلو>...
بعد از غذا رفتیم لب ساحل و با دیدن اقشار مختلف مردم متوجه شدیم که سه دسته آدم می آیند کیش (چون گویا الآن دوبی هم یک کم قیمتش بیشتر از کیش است):
-
دختر پسرهای جوانی (مزدوج یا غیر مزدوج) که پاسپورت ندارند
-
خانواده هایی که هنوز فکر میکنند <زن در حجاب مانند گوهریست در صدف>
-
حاجی بازاری هایی که به همراه خانم مهربون (gg) آمده اند هتل داریوش مهرورزی کنند
البته هر قانونی استثنایی هم دارد، پس اگر شما عاشقانه کیش را دوست دارید (همانند هنرمند خوش ذوق: سپیده) و در دسته بندی فوق جایی برای خودتان نیافتید ناراحت نشوید.
یکی از تفریح های کیش این است که در بندرگاه با اتوبوس دریایی یکساعت دورتان میدهند: ۷۵۰۰ تومان. ولی ما چون باید بازدید مهندسی میکردیم با یدک کش بردنمان... البته گویا مسئولین بندر به تمامی اعضای شرکت ما این سرویس را داده اند و هنوز متوجه نشده اند چه نکته ای است که ما میخواهیم در این بازدید های مفتی ببینیم... خلاصه نوبت ما که شد و از آنجایی که ما دوتا مهندس درپیت بودیم (مهندس ارشده کار اداری داشت نیامد، البته بعدش اعتراف کرد لب ساحل خوابش برده بوده) کلی پشت چشم برایمان نازک کردند... ما هم اصرار کردیم که نکاتی است که باید با یدک کش بریم و عکس بگیریم... بهر حال عصر تونستیم بریم و کلی هم حال داد... مخصوصاً وقتی در دریای کمی نا آرام جلوی یدک کش وایسادیم و چند تا موج حسابی خیس مان کردند... آخر هم دلمان نیامد یک عکس یادگاری از خودمان نگیریم و دوربین را دادیم به یکی از خدمه یدک کش تا از ما با غروب خورشید پشت سرمان عکسی (البته برای کاربردهای مهندسی) بگیرد... فکر کنم از سری بعد این گشت دریایی مهندسی مفتی منتفی شود...
من از تهران نتوانسته بودم با خودم پول ببرم... و به امید عابر کارت در کیش بودم. ساعت سه بعد از ظهر بانک پارسیان sms زد که به دلایل امنیتی کارت عابرم مسدود شده و باید بروم بانک تا مشکلش بر طرف شود... بر جد آبادتان لعنت... بابا من نمیدانم چرا اینقدر در این مملکت مسائل امنیتی داریم. خلاصه اینکه ما مجبور شدیم هی روی نیمکت های بازارها بشینیم ذرت مکزیکی و سمبوسه و چایی بخوریم و هی به بقیه هم بگوییم <به خرید علاقه ندارم>. البته از یک جهتی هم خوب شد؛ چرا که یک مشت پول زبون بسته را نفله نکردم...
چیز دیگری برای گفتن ندارم، غیر از خواب رفتن همیشگی در سفر برگشت، افتادن کله ات روی شانه بغل دستی، بیدار شدن با صدای تکراری بلندگوی هواپیما، دوباره خوابی سنگین، افتادن کله ات روی شانه اون یکی بغل دستی، کابوس اینکه که چطور میخوای لشت رو برسونی خونه، کابوس سهمگین کار فردا صبح، و پسری با موهایی سیخ سیخی که بالاخره در پایان سفر شماره اش را به دختر بغل دستی اش داد. همیشه بر گشتن نحس است.