تبليغاتX
یک مهندس خسته

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

امروز صبح كه در تاكسي نشسته بودم و داشتم لذت نشستن در صندلي جلو را تجربه مي كردم، ناگهان نكته اي به ذهنم رسيد؛ و آنهم اين است كه ما در زبان فارسي تعداد بسيار زيادي فحش داريم و هر روز هم بر تعداد آنها افزوده مي شود. اما به نظر مي رسد كه در زبانهاي ديگر و بطور مشخص انگليسي تعداد فحش ها بسيار محدودترند. بعد از كمي تفكر متوجه شدم كه انگليسي زبانها اصولاً يك كلمه ركيك دارند و بقيه فحش هايشان هم مشتقاتي از همان كلمه هستند. البته بعد ياد Son of the Beach افتادم كه تازه اون هم خيلي فحش بدي نيست و حتي مي توان به صورت "پسر ساحلي" نيز ترجمه اش كرد. بهر حال سوال اين است كه چرا در گويش فارسي ما به اين همه فحش نياز داريم؟ مگر با همان سه چار تا دانه نمي توانيم اموراتمان را بگذرانيم و منظور و احساسمان را تفهيم كنيم؟ و مثلاً انگليسيه چرا به اين تعداد زياد فحش نيازي ندارد؟

 

به نظر من پاسخ به اين سوال در "نياز" است. يعني در ايران واقعاً لازم است كه اين همه فحش داشته باشيم و كاربرد روزمره آنها دليل وجودي شان را ثابت مي كند. مثلاً همين پريشب كه به قول گفتني هواي تهران "لندني" شده بود و باران مبسوطي بر سر و كله مان ريخت، خيلي از ماها وسيله نقليه گير نياورديم. البته اين نكته جديدي نيست و ديگر تكراري شده؛ به گفته مسئولين. مثلاً خود من يك ساعت زير باران پياده راه رفتم و تاكسي گیر نياوردم و در نهايت هم ۴۵۰۰ تومان پول دربست سلفيدم؛ كه اين هم نكته جديدي نيست. در دقيقه دقيقه اين شب "لندني" يك ايراني زير لب فحش مي دهد: به زمين و زمان و خدا كه چرا ماتحت آسمان را بدين گونه باز كرده... به راننده و مسئول و معذور كه ديگه حال آدم از شنيدن بهانه هايشان بهم مي خورد. خب، قبول كنيد كه اين فحاشي دو سه ساعته را نمي توان با تكرار يك فاك ساده به سر آورد و اينجاست كه از ديكشنري وسيع مان بهره مي گيريم. خب، در چنين شبي در يك كشور جهان اول یک جوان خارجي احتمالاً در یک دستش یک لیوان شیرکاکائوی داغ است و دست دیگرش در دست زیداش است و دوتایی نشسته اند و از پنجره ای بخار گرفته قطرات قشنگ باران را ملاحظه می کنند و رانهای پایشان را به همدیگر می فشارند. این جوان نیازی به دانستن فحش های زیادی ندارد.

 

فردای اون شب "لندنی" من با استخوان درد از خواب بیدار می شوم و می روم دنبال شیشه بر که بیاید شیشه خانه مان را تعمیر کند؛ شیشه ای که همسایه یک کیسه سیمان رویش ول کرده و خرد شده است. یک همشهری می خرم و می بینم یک ویژه نامه ترافیک دارد. بزرگ تیتر زده "قالیباف: با دیدگاهی کاملاً علمی و کارشناسانه با ترافیک تهران برخورد می کنیم...". خب، قبول کنید یک فحش ساده انگلیسی نمی تواند احساسات عمیق مرا نسبت به این گفته ابراز کند... و دوباره من "نیاز" دارم که با استفاده از دیکشنری وسیع فحش های ایرانی چند دقیقه ای مهرورزی کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 14:59  توسط مهندس خسته  | 

من توی این بازی پست زیست محیطی شرکت نکردم. البته قصد داشتم ولی نشد. اما از آنجایی که خودم را آدمی دوستدار مسائل زیست محیطی می دانم -و حتی یک بار در کلک چال آشغال های مسیر را جمع کردم- تصمیم گرفتم دو واقعه زیست محیطی را ذکر کنم، تا وضعیت کشورمان را از این لحاظ توضیح بدهم:

 

۱- همین چند ماه پیش توی تابستان خبری روی اینترنت رفت؛ مبنی بر اینکه یک نهنگ خیلی بزرگ به ساحل بندرعباس آمده و روی ساحل در حال جان دادن است. خود این حرکت نهنگ شاید اعتراضی بوده مثلاً به آلودگی آبهای خلیج فارس. در خارج معمولاً وقتی نهنگی چنین عملی انجام می دهد گروه های طرفدار محیط زیست جمع می شوند و نهنگ را به دریا هل می دهند. مسئولین بندرعباس نیز تحت تاثیر این قرتی بازی های خارجی ها یک فورک لیفت می آورند تا نهنگ را به داخل دریا هل بدهند. تصویر یک فورک لیفت را در زیر ببینید. اما نهنگ گنده تر از این حرف ها بوده و با این چیزها تکان نمی خورده. مسئولان زبل و دوستدار محیط زیست هم به فکر راه چاره می افتند... و البته پیدا هم می کنند. با فورک لیفت می افتند به جان نهنگ و تکه تکه اش می کنند. من بعد از نوشتن این خطوط نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم، ولی بهرحال نتیجه گیری منطقی این داستان برای نهنگ های ناراضی این است که ایران جای اعتراض نمادین نهنگ ها و این قرتی بازی ها نیست؛ برو رفیق خدا روزیت را جای دیگری بده...

                                   

۲- یکی دو سال پیش بود که یک صبح وسط هفته داشتیم می رفتیم مرکز شهر به بدبختی های روزمره مان برسیم. شیشه ماشین پایین بود، عینک آفتابی زده بودم، و مشغول تنفس دود گازوییل صبح گاهی ام از اگزوز مینی بوس کناری بودم. رادیو هم با صدای بلند داشت مصاحبه مستقیم با یکی از مسئولین  را پخش می کرد؛ در مورد آلودگی هوا. مجری سئوالی در مورد جایگزینی مینی بوس ها و اتوبوس های گازوییلی با انواع گازسوز کرد، و تلویحاً گفت که بابا، مردم دارند خفه می شوند. مردک مسئول در کمال بی شرمی گفت "این آلودگی دود گازوییل که می بینید آلودگی "ظاهری" است و به خاطر سیاهی اش فکر می کنید آلوده است...". نتیجه منطقی این یکی هم این است که تعاریف زیست محیطی نیز همانند خیلی چیزهای دیگر نسبی هستند و قطعاً من و شما نسبیت اش را نمی فهمیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 22:6  توسط مهندس خسته  | 

این تاکسی ها هم که دیگه دهن ما را زده اند. حالا کرایه زیاد بخورد توی فرق سرشان، اصلاً دیگر مسافر سوار نمی کنند. همین طور خالی از جلوی آدم رد می شوند و با اون چشم های دریده و ریزشان زل می زنند توی چشم آدم تا بگویی "دربست". توی این چند ماه گذشته و بطور مشخص از وقتی بنزین سهمیه بندی شده دارم لااقل هفته ای پنج الی شش کورس را با دربست می روم... اونهم کورس هایی که قدیم ترها مثل پشگل تاکسی ریخته بود و تمنا می کردند که سوار شویم.

 

آمار رسمی هم که میگه وضعیت ترافیک و آلودگی هوا به همان وضعیت قبل از سهمیه بندی برگشته؛ و حتی بعضاً بیشتر هم شده است. اتومبیل های تک سرنشین هم که با همان قوت سابق تردد می کنند. و تصاویر عبورشان از کنار پنجره اتوبوسی که من به میله های آویزان هستم مثل خاری قلبم را می خاید. خب بابا یکی بگه اینها این بنزین ها را از کجا می آورند؟ دولت هم که کماکان با اصرار و ابرام می گوید که بنزین آزاد و قاچاقی در کار نیست. پس تنها معما این است که پیدا کنیم پرتقال فروش را. البته این وظیفه هم که مشخص نیست بر عهده کیست. شاید گاهی فکر کنیم که مجلس چنین وظیفه ای دارد که از دولت سوال بکند. بعد استغفار می کنیم و یادمان می افتد که مجلس وظایف خطیرتری دارد؛ از جمله تعیین تعداد دقیق یهودیان کشته شده در جنگ جهانی دوم و یا تصویب بودجه سال آینده حماس البته با منظور کردن افزایش قیمت نفت.

نمی دانم، ولی دیگر  آدم بعضی وقت ها خسته می شود از اینکه برای حقوقی اولیه و انقدر پیش پا افتاده عز و جز کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 19:38  توسط مهندس خسته  | 

احتمالاً براي همه ما بسيار پيش آمده كه به خودمان قولهايي مي دهيم و به اصطلاح با خودمان عهد مي بنديم... به خودمان قول مي دهيم كه كاري را انجام ندهيم و يا اينكه عادت بدي را ترك كنيم. فكر مي كنم وجه مشترك تمامي اين نوع قولهايي كه به خودمان مي دهيم اين است كه نمي توانيم به آنها پايبند باشيم. در بهترين حالت چند باري مراعات مي كنيم ولي با گذشت زمان همه چيز يادمان مي رود. البته بسياري از ما از ابزارهايي براي پايبندي مان استفاده مان مي كنيم، ولي كماكان اثري نمي گيريم. اين ابزارها نيز در هر سني تفاوت دارند؛ به عنوان مثال يك پسر پانزده ساله از ابزار فحش ركيك (اصطلاحاً روي خودش فحش مي گذارد) استفاده مي كند، همين آقا پسر در بيست سالگي از ابزار چاقو براي كندن علاماتي روي ساعدش بعنوان يادآوري قولش استفاده مي كند و در نهايت همين آقا در بيست و پنج سالگي به خاطر "عشق اش به دوست دخترش" خود را ملزم به اجراي قولش مي كند.

اين قولهايي كه به خودمان مي دهيم موضوعات بسيار گوناگوني را شامل مي شوند. برخي از معروف ترين شان: نمازم را سر وقت بخوانم، نمازم قضا نشود، نماز صبح را دودر نكنم، كلاً در زندگي هر از گاهي نمازي بخوانم، - خود ارضايي نكنم، كم خود ارضايي كنم، لااقل خودم را كور نكنم، - سيگار نكشم، فقط مواقع ناراحتي بكشم، فقط مواقع ناراحتي و يا خوشحالي بكشم، فقط روزي سه نخ بكشم، سعي كنم از روزي يك پاكت بيشتر نشود، - مشروبات الكي نخورم، فقط در مهماني بخورم، عرق سگي نخورم، لااقل انقدر بخورم كه مجبور نشوم كل اندرونم را بالا بياورم، - دست تو بيني ام نكنم، در ملاء عام دست تو بيني ام نكنم، لااقل دماغم به خونريزي نيفتد، - و بسياري موارد عام ديگر.

(احياناً) بر خلاف تصور شما -شمايي كه با خواندن موارد گفته شده آنها را در خودت پيدا كردي- بنده در اين پاراگراف انتهايي نمي خواهم راه حل ارائه دهم... بلكه ميخواهم آخرين مشكل خودم را بگويم و قول بدهم كه خودم را قوي كنم.

اون موقعي كه تاكسي ها ۵ نفره بودند، بنده هر جاي صف كه بودم مرا مي انداختند صندلي جلو بغل دنده؛ چرا؟ چونكه هر وقت عقب مي نشستم يك زن گنده كه ۵۰ تا نون بربري خريده بود ميگفت: "پسرم تو بشين جلو، من نميتونم..."؛ چرا؟ چونكه لاغر بودم و احتمالاً از قيافه ام بلاهت مي باريد. چرا؟ چون خودم هم هيچ وقت روم نميشد با بقيه مسافرين و راننده جر و بحث كنم. به تبع اش وقتي تاكسي خط انقلاب-تجريش به گيشا ميرسيد من ديگر پاي چپم را "احساس" نميكردم. و قبل از شهربازي كه راننده با فشردن دنده به گوشت ران پاي من دنده ۴ ميزد، خون و درد دوباره در پايم دوباره جريان مي يافت. وقت هايي هم كه ترافيك بود فكر ميكردم كه ممكن است يك پايم را از دست بدهم و معلول بشوم. سوالي كه هميشه از خودم ميكردم اين بود كه چرا زنهاي گنده از نانوايي محل سكونت شان بربري تهيه نمي كنند. وقتي هم به تجريش ميرسيدم لنگ لنگان چند صد متري راه ميرفتم تا خودم را به تاكسي هاي بعدي برسانم. و حتي در مواجهه با تاكسي هاي خالي هم سر خود ميرفتم جلو مي نشستم...

بهترين لحظه زندگي من زماني بود كه تاكسي ها چهار نفره شدند. چند وقتي همه چيز خوب بود، و همه طبق صف سوار تاكسي مي شديم. در اين دوران صندلي جلو مورد تقاضاي زنهاي گنده قرار گرفت. مشكل بزرگ، فصل تابستان و نشستن در وسط صندلي عقب ميان دو كوه گوشتي عرق كرده است. الآن هم هر جاي صف كه هستم در را باز نگه مي دارند و مرا به وسط هدايت مي كنند... و باز هم من لالم. و نكته جالب اينكه شيشه را هم بالا مي كشند... مي گويند باد گرم مي زند... و نمي دانم چرا همه انقدر چاق شده اند و چرا انقدر عرق مي كنند؟ مثل سگ عرق مي كنند و نمي دانم چرا انقدر بو مي دهند؟ و دست هايشان را طوري مي گذارند كه شانه هاي من در حفره هاي زير بغل شان جا مي رود. و حالا سه تايي با هم عرق مي كنيم... و سه تا كيف گنده هم روي دلهايمان است. و در همين سونا يك موبايل هم زنگ مي خورد و يكي از كوهاي گوشت خودش را روي من مي اندازد تا موبايل اش را از جيب عقب شلوارش بيرون بكشد. آقا ديگه خسته شدم... ديگه به خودم قول دادم كه وقتي يكي از اين مابون ها در را باز نگه داشت تا من را وسط بچپاند زير بار نروم. آقا ميگم سوار نميشم. ميگم "قربان نوبت شماست". ميگم با تاكسي بعدي ميرم... بگذريم. برايم دعا كنيد كه در اجراي اين عهد راسخ باشم.

                                                                                  فعلاً،

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11:57  توسط مهندس خسته  |