تبليغاتX
یک مهندس خسته - درباره من

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

وقتی یک وبلاگ می بینم اولین بخشی که می خوانم "درباره من" هست، البته به شرطی که وجود داشته باشد و معمولاً تعداد اندکی از وبلاگ ها چنین چیزی دارند. من عطش زیادی دارم که آدم واقعی پشت وبلاگ را بشناسم، من فضول هستم، شما هم هستی، و حالا که ضرری به کسی نمی رسد با نوشتن "درباره من" فضولی هایمان را فرو نشانیم. دلیل دیگر مفید بودن "درباره من" مربوط به شما می شود. شمایی که مرا نمی شناسی و سریع پسرخاله می شوی. شمایی که سریع پسرخاله می شوی و بعد از مدتی یا من چیزی می نویسم یا در آرشیوم چیزی می خوانی و ناراحت می شوی و فحش می دهی، و می روی. لذا به کمک "درباره من" خیلی سریع گروه خونی نویسنده را تشخیص می دهیم و اگر باهاش حال نکردیم سریعاً پنجره را می بندیم.

متولد ۱۳۶۰ هستم. مهمترین خاطره ام از دوران بچگی این است که در ۳ سالگی از روی میز ناهارخوری روی موکت شاشیدم. پدرم و مادرم هیچوقت مرا تنبیه نمی کردند. پیش دانشگاهی دولتی می رفتم و چندان درس نمی خواندم. هر از گاهی سوییچ پیکان دولتی بابام را کش می رفتم و دوستانم را سوار می کردم و چرخ می زدیم. یکی از روزهای اسفند که پدر و مادرم مشهد بودند با پیکان به جاهای دورتری رفتیم و در نهایت در شهرک غرب پلیس گرفتمان و ماشین را خواباند. پدرم وقتی برگشت بازهم دعوایم نکرد، فقط بهم گفت که مهندس خسته، آبرویم را بردی. من هم بعدش نشستم توی اتاقم و تا کنکور درس خواندم و عمران یک دانشگاه متوسط شهرستان قبول شدم، اما چون مادرم هیات علمی یک دانشگاه خیلی خوب تهران بود مرا به آنجا منتقل کرد. بعدها به این نتیجه رسیدم که یکی از اشتباهات زندگیم همین استفاده از انتقالی بود. انقدر دروس علوم پایه را افتادم که فکر نمی کردم هیچگاه از منجلاب دانشگاه خارج شوم. با شروع درس های تخصصی ام وضعم کمی بهتر شد و از درسها خوشم آمد. هرچه به پایان لیسانس نزدیک می شدم وضعم بهتر می شد. در سال چهارم لیسانس با دوست دختر فعلی ام آشنا شدم و کلی به خودم آمدم. در سال پنجم حتی تصمیم گرفتم در کنکور ارشد شرکت کنم. نمی دانم چی شد که مثل سگ شروع به خواندن کردم و کنکور را هم ترکاندم و وقتی رتبه ها آمد هیچ کس باورش نمی شد که خسته ای مثل من چنین رتبه ای آورده. بعد از این اتفاق اعتماد به نفسم خیلی زیاد شد. ارشد را هم در همان دانشگاه "سازه های دریایی" خواندم، البته این بار بدون انتقالی. از کسانی که می آمدند خارج، چه درسی و چه مهاجرتی، متنفر بودم و دلایل خودم را هم داشتم؛ ما ایرانی هستیم. بعد از دو سال کار کردن به دو نتیجه رسیدم که بر خلاف تعاریف قبلی ام بودند: یکی اینکه زندگی در جامعه ای که با حکومتش حال نمی کنی سخت است؛ حتی اگر مشکل مالی نداشته باشی، و و دوم اینکه خارج رفتن گناه نیست. دوست دخترم شریفی بود و خارج آمدن را به من یاد داد. الآن در یک دانشگاه متوسط کانادا دارم دکترای عمران می خوانم و با دوست دخترم زندگی می کنیم.

خانواده ام سنتی و مذهبی هستند، یا بهتر است بگویم شده اند. حتی آنهایی شان هم که نبودند دارند می شوند؛ مثل پدرم که در ۶۵ سالگی مومن شد و مادرم که در ۴۵ سالگی و داییم که در ۴۰ سالگی. من از مذهب و سنت بدم می آید. من به خدا و پیغمبر عقیده ندارم و البته تعریف فانتزی و انتزاعی هم از خدا ندارم. به ماورا الطبیعه و دنیای پس از مرگ اعتقاد ندارم و احساس می کنم همه این مسائل روزی به صورت علمی توجیه و تفسیر خواهد شد. هرچه علم پیشرفت کرده باورهای غلط و مذهبی/خرافی از بین رفته اند و سنت گرایان پله پله عقب نشینی کرده اند. من دوست ندارم پله پله عقب نشینی کنم؛ من از همین الآن تسلیم علم ام. البته از براهن و ادله ریاضی و منطقی و ترمودینامیکی و علمی اثبات خدا آگاهم ولی عدم اعتقادم عمدتاً احساسی است؛ اینجوری آدم بهتر و راحت تری هستم.

در جوانی مثل هر جوان ایرانی دیگر متالیکا و گانز اند روزز گوش می کردم. یکی دوسالی گیتار فلامنکو و کلاسیک زدم. گرچه دیگر نمی زنم ولی بعد از آن دوران یاد گرفتم که موسیقی کلاسیک و بی کلام گوش بدهم. از وقتی آمدم کانادا و از اینترنت پرسرعت استفاده می کنم و طبعاً می توانم رادیوی اینترنتی گوش بدهم، متوجه شدم تقسیم بندی زمانی موسیقی گوش کردنم اینجوری است: ۶۰% راک و آلترناتیو، ۲۵% کلاسیک و ۱۵% جز. هرچه پیرتر می شوم کمتر راک و بیشتر آلترناتیو.

در زندگیم خانواده درجه یک ام و دوست دخترم برایم مهمترین اند. اگر ببینم جایی اشتباه می کنند وقت می گذارم و باهاشان بحث و دعوا می کنم. برای دیگران چنین وقتی نمی گذارم. در نهایت اینکه آدمی غیر اجتماعی هستم. هدف خاصی در زندگی ندارم و احتمالاْ ادامه تحصیلم به خاطر نداشتن همین هدف خاص است.