هفته پیش که هوا خوب شده بود و رفته بودیم پارک، دیدیم که به غیر از ما دیگران هم ریخته اند توی پارک. شروع کردیم توی یکی از مسیرها راه برویم و از زیبایی ها لذت ببریم. از قضا پشت سرمان دوتا زن کانادایی سگ باز هم بودند. هر یکی پنج تا سگ داشتند قد و نیم قد. همه جای پارک تابلو زده بود که
سگ ها باید قلاده داشته، ولی کسی رعایت نمی کرد. زنها و ده تا سگ شان همین جور پشت سر ما بازی و شادی می کردند و سگ ها از سر و کول همدیگر بالا می رفتند و بعضاً یک گازی از کون یکدیگر می گرفتند و خلاصه شاد بودند. سگ گنده که گویا سردسته گله سگها بود رفت کنار یک درخت و لنگ عقبی اش را داد هوا و شاشید به تنه درخت. بعد یک سگ کوچولوتر آمد و رفت شاش ها را بو کرد. والله نمی دانم اینها چرا سگ هاشان هم مثل آمیزاد نیستند. در همین حین و بین دوست دختر ما هم احساس "دوستی با طبیعت" برش داشته بود و دوربینش را در آورده بود و اصرار می کرد که از بازی گله سگها عکس بگیرد. البته شایان ذکر است که ایشان کلاً از هر موجود جنبنده ای می ترسد. می دانستم که سگها اگر نور فلاش را ببینند و بفهمند که بهشان توجه کرده ای می پرند روی سر و کولت. بدترین شان هم همان سگ شاشو بود. خیلی گنده بود. پشم های تنش مثل پشم گوسفند بود، قدش بلند بود -مثلاً تا سینه من و رانهای کلفتی داشت -قطورتر از مال من. خلاصه اینکه هر صفت و اسمی بهش می خورد الا sweety که صاحابش صداش می کرد. خسته تان نکنم، بالاخره دوست دختر ما عکس را گرفت و سگ شاشو هم آمد طرف ما و شروع به بو کشیدن هم کرد و من دیگر اشهدم را خواندم، اما نمی دانم چه شد که منصرف شد رفت. من خودم هم از سگ می ترسم و بدی این اتفاقات این است که دوست دخترم از من انتظار دارد در چنین صحنه هایی ازش دفاع هم بکنم. در اینجا عکس مزبور را که داشت به قیمت جانمان تمام می شد را می گذارم، در ضمن به قطر پاهای سگ شاشو هم توجه کنید.
+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1:27  توسط مهندس خسته
|
