۱- برادر، ما یک ساعتی زور زدیم که یک پستی بنویسیم و در نهایت نتیجه بگیریم که درست نبود که مدیر بلاگفا مقاله دلفین ها را گستاخانه بخواند، و خلاصه اینکه این موز پوست کندنها و پرتقال قاچ زدنها چندان درست نیست. نمی دانم چرا نچسبید و پاکش کردم. مخلص کلام اینکه من که چه در این دولت و چه در دول قبلی با این "استقبال مردمی" مشکل داشتم. حالا یک بنده خدایی پیدا شده و از لای اینهمه خط قرمز و سانسور توانسته است یک متلک ظریفی به این ماجرا بیندازد؛ دستش درد نکند. بنده خدا نمی توانسته بنویسد خیلی کارمندها با یک روز مرخصی باحقوق و یک زرشک پلو با مرغ می روند "استقبال مردمی". اصلاً یک لحظه از خودم بدم آمد که از موضوعات تخصصی این وبلاگ دور شده ام و دارم در مورد "استقبال مردمی" می نویسم.
۲- انگاری دیشب درست نخوابیدم و صبح که پاشدم گردنم گرفته بود و خلاصه امروز نیمه فلج بودم. پدرم تعریف می کرد دوستی داشته که در ایام پیری کمردرد داشته و انقدر حالش بد می شده که دمرو می خوابیده و زنش پشتش را اتو می کشیده. اوایل یک حوله روی پشت پیره مرده می انداخته ولی بعدها دیگر حرارت عبوری از حوله کافی نبوده و زنه پشت پیره مرده را همینجوری بدون حوله اتو می کشیده. بعد از گذشت ده ساعت از گرفتگی گردن داشتم فکر می کردم یک روزی در آینده روی تختی دمر هستم و ناله می کنم و دوست دخترم پشتم را اتو می کشد.
۳- در ایام شباب که با دوست دخترمان دعوایمان می شد، چند ساعتی و یا چند روزی حرف نمی زدیم و همدیگر را نمی دیدیم. امروزه که در یک سوئیت سی متری با هم زندگی می کنیم وقتی دعوا می شود کجا برویم؟ بسیار نکته ظریفی است این زندگی مشترک و من تازه دارم ابهت ماجرا را می فهمم.
