چیزی حدود صد سال پیش در جنگل های گیلان، وقتی زمستان بود و هوا خیلی سرد بود، محمدعلی و میرزا دوش به دوش بر علیه ظلم رضاشاه می جنگیدند. پدربزرگ شما زیر کرسی چپیده بود و اخبار سانسور شده را از رادیو گوش می کرد ولی محمدعلی و میرزاکوچک خان جنگلی دوش به دوش می دویدند؛ در حالی که گلوله های سربی از بالای سرشان پرواز می کرد و پوزه سگ های شکاری تربیت شده هر از گاهی به شرت هایشان می سایید. در حالیکه پشت شان به دریای خزر و رویشان به کوههای برف گرفته البرز بود. خدایا چه هیجانی، چه افتخاری. یواش یواش رضاشاه فشار را بر میرزا و محمدعلی بیشتر می کرد. محمدعلی تصمیم به فرار گرفت. نه اینکه بخواهد در حق میرزا نامردی کند، نه، ولی بهرحال احساس کرد که بزودی شرت میرزا به سرنیزه سربازان رضاشاه کشیده خواهد شد... و چه صحیح پیش بینی کرده بود محمدعلی. علیرغم حضور پررنگ اش در سپاه میرزا، محمدعلی چندان شناخته شده نبود و لذا فرارش راحت بود. محمدعلی از فراز کوههای البرز شب و روز دوید. دوید و بالاخره به دهاتی در مازندران رسید. در آنجا چشمش به جمال تابناک تکخال دهکده افتاد: دختری به زیبایی ماه و بنام نوری معراجی. محمدعلی همانجا با نوری ازدواج کرد. از آنجایی که محمدعلی به دهکده پناه آورده بود برای خودش فامیلی به صورت <نام دهکده> + پناه برگزید و بدین صورت نام خانوادگی ما خلق شد. می بینید قدیم ها چقدر هیجان بیشتر بود؟ هر وقت به این بخش از تاریخ خانوادگی مان فکر می کنم آرزو می کنم ای کاش من جای محمدعلی –پدربزرگم- بودم و این همه هیجان، دلاوری، نبوغ، عشق و زندگی را تجربه می کردم.
من علاوه براینکه خیلی با این بلاگ حال کردم، به همین طریق با این گروه فوق باحال Tea Party هم آشنا شدیم.