تبليغاتX
یک مهندس خسته - من فقط یک بلیط می خواهم

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

دستانم بوی دستکش ظرفشویی می دهند. همه جا را تمییز کرده ام و تنها توی خانه نشسته ام و منتظرم که تا ساعاتی دیگر خواهرم و دوتا بچه اش را ببینم. احساس عجیبی است. چهار ماه از آمدنم به کانادا گذشته و حالا دارم به نحوی دیگر بخش بزرگی از خانواده ام را می بینم؛ یعنی اونها می آیند پیش من. نمی دانم وقتی فواصل دیدارها انقدر طولانی می شود آدم در اولین لحظه دیدار چه احساسی دارد. دارم فکر می کنم به اینکه وقتی تابستان برگردم ایران چه احساسی خواهم داشت. اصلاً آیا صحیح است که آدم کسانی که دوست دارد را انقدر دیر به دیر ببیند؟ و در ضمن اینکه با شنیدن قیمت بلیط های کانادا-ایران برق از سرم پرید. آخه نامردا من اگر دوهزار دلار داشتم که می رفتم یک سفر حج تمتع لااقل کمی بار گناهانم کم شود. دارم فکر می کنم که در همه جای دنیا کارمندان آژانس های هواپیمایی دچار بیماری میو میوی گربه ای هستند. دارم فکر می کنم که حداقل میومیوی کارمندهای آژانس های ایرانی را می فهمیدم، ولی اینجا واقعاً میومیو می شنوم. و خیلی دوست دارم به خانم نائومی بگویم که من فقط یک بلیط ارزان قیمت تهران می خواهم، جون مادرت انقدر ادا نریز.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 16:50  توسط مهندس خسته  |