امروز که چهار پنج ماهی از آمدنم به کانادا گذشته، به این نتیجه رسیدم که آدم بعضی کارها را از روی مد و چشم وهم چشمی انجام می دهد. باور کن برادر، چشم و هم چشمی و مدبازی فقط به تشریفات عروسی و ماشین فلان مدل و این حرفها نیست. در بین ایرانی ها الآن خارج آمدن هم نوعی چشم و هم چشمی شده. من هم پاشدم آمدم، فقط به این خاطر که به خودم ثابت شود که "می توانم". راستش را بخواهید جوان تر که بودم خیلی آدم متفکرتری بودم. می گفتم روزمره های زندگی نباید آدم را به این وادارد که برود. مثلاً صرف روزی سه ساعت توی ترافیک تهران و یا استنشاق هوای آلوده و یا بی تربیتی راننده تاکسی و یا نبودن سیستم حمل و نقل عمومی دلیل رفتن نیست. بعدترها که تصمیم گرفتم بیایم با خودم گفتم زندگی از همین "روزمره ها" تشکیل می شود. اگر روزمره ها گه هستند پس زندگی هم گه است؛ و لذا علیرغم اینکه دلیل مستحکمی نداشتم و فقط چون شرایطش پیش آمد، بلند شدم آمدم. بعدش هم اینکه کلی حال می کردم وقتی شما بهم می گفتی خوش بحالت، وقتی همکار ده سال سابقه ام بهم می گفت "مهندس، آدم یک سال کانادا زندگی کنه به جاش دو سال جوون میشه". آدم کلی معروف می شود، گرچه خودت نمی شنوی، ولی می دانی که توی فامیل ازت سوال می شود، و می دانی که الآن مثلاً الگو شده ای، و می شنوی که بهت حسودی می شود. برای همین آدم سختش است بگوید که اشتباه کرده است. یک زمانی برادر رومن رولان یک جمله نغزی گفت از زبان ژان کریستف قهرمان داستانش:
"اگرچه گله گوسفند بو می دهد، ولی در عوض گرم و ایمن است." و برای همین است که من و شما ترجیح می دهیم با آداب و رسوم گله بسازیم. می دانم الآن که جمله را خواندی، داری دست قشنگه رو برای برادر رومن می زنی. ما که نشدیم، ولی شما سعی کن اون گوسفند فراریه باشی؛ هرکاری که خودت واقعاً دوست داری انجام بده.
