دیشب مهمانی بودیم. مهمانی هم کلاسی های دوست دخترم. بر خلاف دپارتمان ما که شبیه خاورمیانه است، رشته مهندسی پزشکی زیر مجموعه پزشکی است و لذا خیلی مورد علاقه خود کانادایی هاست و لذا چندان دانشجوی بین المللی در مهندسی پزشکی نمی بینی. چهار تا ماالشعیر گرفتیم دستمان و بلند شدیم رفتیم مهمانی. در بلاد کفر رسم غلطی هست که خودت باید نوشیدنی هایت را ببری، و حتی برخی چیپس و پفک را هم آورده بودند و حتی یکی بود که همبرگر مک دونالدش را هم زده بود زیر بغلش و آورده بود. ما رفتیم و منتظر بودیم که با رقص نور و صدای آهنگ و بشکن بلند چهارانگشتی و دود و برک دانس و این جور مسائل مواجه شویم. درب آپارتمان که باز شد دیدیم که نخیر قربان، انگاری که وارد یک کنفرانس علمی شده ایم و همه دورتادور سالن مرتب نشسته اند و آرام حرف می زنند. یک مصیبت دیگری هم که ما داریم این است که موقع معرفی اسم ما را نمی فهمند و لذا من به اختصار اسمم رضایت داده ام. شامشان هم عبارت است از باربکیو. حالا ما ایران که بودیم و می شنیدیم باربکیو آب از هشت سوراخ بدنمان راه می افتاد که به به BBQ، خدایا چی می شد ما هم می توانستیم BBQ بخوریم؟ اما این BBQ عبارت است همبرگر و هاپ داگ یخ زده که می گذارند روی منقلی گازسوز و نان و سس؛ نه خیارشوری، نه کاهویی، نه پیاز و جعفری ریز شده و نه گوجه فرنگی. اوج تلاشهای ما هم برای صحبت کردن این شد که یک لبنانی گیر آوردیم و در مورد کمپهای فلسطینی ها و حملات اسرائیل و حسن نصرالله و جنگ صحبت می کردیم. بابا صد رحمت به همین مهمونی ایرانی های خودمون که "من برات بیس میزنم – تا تو رو برقصونم" را می گذارند و هولمان می دهند وسط سالن که برقصیم.
+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 19:42  توسط مهندس خسته
|
