چه موقعی بهتر از همین الآن برای نوشتن در مورد خوبی های زرشک پلو با مرغ؟ الآن که پوست معده ام کش آمده به علت اندود زرشک و پلو و مرغ درونش. الآن که وزنم دو کیلوگرم اضافه شده و حرکاتم به دایره ای به شعاع ۲۰ سانتی متر محدود شده است. الآن که چربی های کف بشقابم ماسیده اند و تنها یک استخوان لنگ مرغ در کنار آن آرمیده است. الآن که درب ترشی فلفل کماکان باز مانده و من حتی نمی توانم دستم را دراز کنم و ببندمش. الآن که فقط یک ربع از ریختن ته مانده پلوها در ماهیتابه و هم زدنش با ته مانده سس ها گذشته است. الآن که هنوز با چرخش زبانم تکه های زرشک و پلو را می یابم و با خوشحالی نشخوار می کنم. الآن که هنوز یادم هست وقتی اولین قاشق را بلعیدم چه لرزش شیرینی به اندامم افتاد، و همزمان یاد چقدر خاطره افتادم. یکهو متوجه شدم که انگار تمام خاطراتم از تهران به نحوی با زرشک پلو با مرغ گره خورده است. یاد برادرم افتادم که با دیدن یک دیس زرشک پلو با مرغ چرب و چیلی خرناس های غیرانسانی می کشید. یاد هزاران مهمانی که اواخر غذا بالاخره یک نفر عنان اختیارش از کف می رفت و ته مانده دیس برنج را توی ظرف مرغ ها خالی می کرد و هم می زد. خدا می داند که اگر رویش می شد لابد چنگ می زد، و می گذاشت وسط میز و هر کسی فراخور جایگاه اجتماعی اش قاشقی می خورد. یاد زرشک پلوهایی که نهار با همکاران در رستوران زیرپله ای خیابان ایرانشهر می خوردیم، و بعد قدمی توی پارک خانه هنرمندان می زدیم شاید که بعد از ظهر را کمتر خمار باشیم... ای آقا.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 1:59  توسط مهندس خسته
|