خرید در این سوپرمارکت های فرنگی هم مصیبتی است به خدا. از بس جنس هایشان تنوع دارند. مثلاً همین نان هزار نوع است: یکی آرد گندم است، یکی جو، یکی چاودار، یکی سبوسدار، یکی بی سبوس، یکی مخلوط اینها و دهها مدل دیگر که از سواد بنده خارجند. اگر ارزان ترین را بخواهی انتخاب ساده است، اما اگر اندکی بودجه را زیاد کنی واقعاً گه گیجه می گیری. و نکته اینکه اگر درست توجه نکنی ممکن است جنسی بخری که علیرغم گرانتر بودن بی مزه باشد؛ و باور کن که زخم روحی این ماجرا از جنس همانهایی است که صادق هدایت در اول کتابش گفته. فکر کنم برای همین است که آدمهای بسیاری موقع خرید بررسی نمی کنند، بلکه یک راست می روند سراغ جنس و مارک مورد نظرشان و والسلام. اما برای من دانشجو خرید در سوپرمارکت یک تفریح است، نه اینکه از این کار خوشم بیاید، ولی چون تفریح های دیگر گران هستند همین خرید هفتگی برایم تبدیل به یک پروژه تفریحی شده است.
نمی دانم چرا از چند روز پیش هوس ساندویچ با نان باگت کرده بودم. راستش را بخواهید از پنج ماه پیش تا حالا نان باگت نخورده بودم. اینجا کلاً نان روزمره نان تست است و مثلاً نان "لواش مانند" و یا نان باگت به صرفه نیستند. خلاصه اینکه رفتم جلوی باگت ها و نگاهی به قیمت ها انداختم؛ از دو دلار الی سه دلار. بی خیال شدم و رفتم. جلوتر یک ماهی سرد پخته خریدم، و چند قدم جلوتر فکر کردم که باگتی لازم است که این ماهی را درونش بچپانیم... و بعد سس و کاهو و خیار شور. هرچی فکر کردم که ماهی ها را با نان تست ساندویچ کنم دلم رضا نداد. صحنه ای را می دیدم که یک تکه ماهی سسی از لای نان تست سر می خورد و می افتد روی لباس و آن موقع است که اعصاب آدم بهم می ریزد. برگشتم به سمت باگت ها. روبرویشان ایستادم. نخیر، قیمتها همان بود. دور و برم را نگاه کردم. خلوت بود. انگشت اشاره ام را به شکم یک باگت فرو کردم. انقدر سفت بود که ناخنم و بدنه باگت هردو شکستند. چند تا باگت دیگر را نیز امتحان کردم: همه مثل سنگ سفت بودند. کمی آنطرف تر چند تا باگت نازک سفید رنگ دیدم. چیزی شبیه "نان سفید". همانهایی که قبل از آمدن باگت استفاده می شد. قدیمها توی ساندویچ فروشی فروشگاه تعاونی سپه هم از آنها داشتند، و بابام از آنجا برایم ساندویچ سوسیس آلمانی می خرید، که توی یک کاغذ کاهی پیچیده بودند. این اواخر فکر نمی کنم جایی از آن ساندویچ ها می دادند، البته به غیر از استادیوم آزادی؛ که ساندویچ فروشه بین دو نیمه دانه ای پانصد تومان می فروخت بعد از بازی سه تایش را پنجاه تومان. فکر کنم خیلی پیشتر ها بهشان می گفتند "نان بولکی". انگشتم را در نان بولکی فرو کردم و دیدم اینها انعطاف پذیری مورد نظر را دارند. خسته تان نکنم، نان را خریدیم و ساندویچ را خوردیم و اعمال مستحبه را انجام دادیم، تا همین بیست دقیقه پیش که رفتم کیسه نان را دور بیندازم دیدم که نان مربوطه نیم پز بوده و بایستی یکربع توی فر می پختیم اش تا طلایی بشود، و اصولاً نان مربوطه "نان سفید" نبوده است، و کلی هم پز داده بودند که با پختن این نان عطر نان تازه در خانه پخش می شود. خدا امشب مان را به خیر کند. اینها هم دیگر شور اش را در آورده اند، واقعاً به ذهن چه کسی می رسد که ممکن است نان نیم پز باشد؟ از همین الآن عطرفشانی های احتمالی امشبم را نثار روح فک و فامیل مخترع "نان نیم پز" می کنم.
