زندگی گاهی وقتها به یک آرامش مطبوعی می رسد. وقتی که تصویری -هرچند مه آلود- داری از خیابانی که در سه-چهار سال آینده زندگی ات از آن عبور خواهی کرد. وقتی انحراف ناجور یا سربالایی تیز یا چاله یا بدتر از همه دوراهی در مسیر خیابان نمی بینی. فرصت داری که با خیال راحت از چمنهای کنار جاده لذت ببری؛ حتی ترمزی بزنی و دور از چشم دیگران خرغلتی در چمن ها بزنی، و یا اگر حال داد چرتی هم بزنی، و اگر خباثت ات گل کرد نگاهی به خیابان بغل دستی بیندازی و بخندی به مفلوکی که سر دوراهی ها گه گیجه گرفته و یا بدشانسی که توی چاله افتاده و یا کم بینایی که انحراف مسیر را ندیده و با مغز به کوه کنار جاده برخورد کرده.
در این روزها مهمترین تصمیم زندگی من این است که امشب پلو خورشت کرفس که تازه است را بخوریم و فردا ظهر کنسرو لوبیا، یا بالعکس. عصر را گیتار بزنیم یا برویم پیاده روی. فردا شب سینما برویم یا برویم بار آبـــجو بخوریم و جز گوش بدهیم. همیشه آدم از یکنواخت شدن زندگی می ترسد و انگار سعی می کند به هر نحوی از یکنواختی فاصله بگیرد، اما امروز متوجه شدم که نه تنها این یکنواختی ترسناک نیست، بلکه بسی هم مطبوع است.
