چند ماه پیش برای یک ماموریت کاری رفته بودیم شارجه و آنجا با یک تیم مالزیایی کار می کردیم؛ یعنی قرار بود مثلاً طراحی یک نوع سازه خاص را ازشان یاد بگیریم. سرپرست آن تیم فردی بود که انگلیس درس خوانده بود و فوق لیسانس اش را در دانشگاه سوانزی گذرانده بود. پدربزرگ علم "اجزا محدود" یا FE در همان دانشگاه است و اسمش زینکوویچ است. من هم برای اینکه بگویم آدم مطلعی هستم به رفیق مالزیایی گفتم که لابد چند باری زینکویچ را هم توی راهروهای دانشگاه دیده ای و همین هم خودش افتخاری است. طرف هم بهم گفت اتفاقاً زینکوویچ استاد راهنمایم بوده... و طبعاً من هم با خاک یکسان شدم. بعد برایم داستان زینکوی کبیر را تعریف کرد:
تعریف می کرد که وضعیت لیسانسش خیلی خوب نبوده اما آرزویش این بوده که با زینکو کار بکند. با ناامیدی تمام سوانزی اپلای کرده و از قضا پذیرفته شده. خلاصه اینکه رفته دنبال زینکو و هر روز دم اتاقش پلاس بوده ولی موفق به دیدار زینکو نمی شده. تا اینکه در نهایت تصمیم می گیرد یک یادداشت برای زینکو بگذازد و با کمال پررویی می نویسد که "زینکو، آمدم، نبودی...". چند ماه بعد، روزی توی اتاقش مشغول کار بوده که پیرمرد خسته ای می آید و بهش می گوید گویا شما با من کار داشتی؟ و رفیق ما هم می گوید نخیر قربان، برو خدا روزیت را جای دیگری بدهد... و پیره مرده می گوید "برادر، مگر شما نامه زیر در اتاقم نینداختی؟ من زینکو هستم...". و خلاصه اینکه رفیق مالزیایی ما نعره ای می کشد و همانجا نقش زمین می شود و به پای زینکو می افتد. و از اینجا به بعد رفیق ما شروع کرد از فروتنی و تواضع زینکو گفتن که طبعاً برایم خیلی جالب بود؛ فکر می کنم شما هم مثل من فکر می کنی که آدمی در ابعاد زینکو انقدر باد دارد که اگر ناگهان بادش هم در برود به بادش می گوید دنبالم نیا بو می دهی. خلاصه اینکه زینکو رفیق ما را به شاگردی قبول می کند. همه خوبیهای زینکو را گفتیم، یک بدیش را هم بگوییم که البته چندان بدی بزرگی نیست و گویا خصوصیتی بین المللی است: آنهم اینکه استادت در دسترس نیست و برایش مهم هم نیست که چکار می کنی. همین رفیق مالزیایی ما تعریف می کرد که کلاً در دوران تحصیلش دو مرتبه زینکو را دید: یکبار همان روز اول و دفعه دوم در جلسه دفاعش.
