چند هفته پیش با جمعی از دوستان برنامه پیک نیک گذاشتیم. ده-دوازده نفری شدیم، دوتا ماشین کرایه کردیم و به همراه ماشین یکی از دوستان، سه ماشینه رفتیم خارج از شهر. ماشین های کرایه ای هردو دوژ بودند. نمی دانم چرا یکهو هوس کردم بشینم پشت فرمان. البته گواهینامه کانادایی ندارم و لذا به ژست و فیگور گرفتن پشت فرمان و تکیه زدن به کاپوت ماشین و چند تا عکس یادگاری رضایت دادم. حتی هوس کرده بودم یک لنگ نمناک می داشتم و ماشین را برق می انداختم. نمی دانم چرا، ولی انگار بعد از شش ماه پیاده روی و کمی اتوبوس سواری، "ماشین بازی" خونم کم شده بود.
نیم ساعتی راندیم و به یک پارک جنگلی رسیدیم که یک دریاچه هم داشت به نام "دالر لیک" یا دریاچه دلار. از همان اول صبح هم انواع و اقسام پشه و جک و جانور افتاد به جانمان. بعد فهمیدیم که این
داستان گزندگان پیچیده تر از این حرفهاست؛ مثلاً کلی اسپری و کرم موجود است که به خودت بزنی تا حشره ها نزدیکت نشوند، و کلی هم پماد و ضماد مرهم موجود است که اگر زدندت خودت را درمان کنی. و اصولاً علاوه بر وضعیت آب و هوایی این پارکها، همیشه میزان حشرات را هم گزارش می دهند چرا که جزو پارامترهای انتخاب محل پیک نیک هستند*. نمی دانم چرا دوست داشتم فکر کنم افسانه ای قدیم وجود دارد مبنی بر اینکه هر کس در "دالر لیک" شنا کند پولدار می شود. و من هم جوگیر شدم بیست دقیقه ای توی دریاچه شنا کردم. تجربه جالبی است شنا در آبی که ساحلش جنگلی است و نه شن و ماسه.
یک نکته پایانی هم بگویم و آن اینکه توی کانادا به نحو عجیبی مواظب طبیعت و محیط زیست شان هستند و الحق و انصاف هم طبیعت قشنگ و بکری دارند. مثلاً شما اجازه ندارید چوب از روی زمین جمع کنید آتش درست کنید، بلکه هیزم مخصوص از شهر می خرید و فقط در محل های مشخصی اجازه روشن کردن آتش دارید و بعد هم چوب های نیم سوز و ذغال و خاکستر را در محلی مخصوص می ریزید، و یا اگر سگ تان را می برید گردش باید با یک کیسه فریزی دنبال هاپویتان راه بیفتید و هرجا پی پی کرد جمعش کنید. ماشاءالله انقدر هم درخت دارند که خدا می داند. گه گداری فکر می کنم مگر اینها بچه هایشان دفتر مشق نمی خواهند که چهارتا دانه از این درخت ها را ببرند؟ خلاصه اینکه انقدر مواظب این درختها هستند که احتمالاً طبیعت هر از چند گاهی حرص اش می گیرد و یک طوفان یا آتش سوزی راه می افتد و هکتار هکتار جنگل و درخت از بین می روند، مثل همین چند سال پیش که یک پارک بزرگ شهر در "طوفان خوان" نابود شد. تصویر این بغل قبل و بعد از طوفان را نشان می دهد.
* در مورد گزندگان باید بگویم که بنده خودم کم مورد حمله پشه قرار نگرفتم و انگ فوفولی بهم نمی چسبد، اما نمی دانم چرا نیش این پشه ها عینهو رتیل بود. اولاً اینکه علاوه بر نقاط استراتژیک، کف کله را هم می زنند. دوماً اینکه حتی بعد از التیام، همان محل باز هم خارش می گیرد. سوماً اینکه چند تا از پشه ها توی لباس و بند و بساطمان از پارک به همراه ما برگشتند شهر و انگار توی خانه مان تخم گذاری کرده اند و هر از گاهی یک پشه جوان هم از سوراخ سمبه ای پیدا می شود و دوباره می افتد به جانمان.