تبليغاتX
یک مهندس خسته - فرودگاه مونترال

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

فکر می کنم شش ماه پیش بود. تهران-آمستردام-مونترال. اوایل شب بود که رسیدم. دوتا چمدانم را از روی نوار نقاله پیدا کردم و روی یک گاری انداختم. ایستادم و پالتویی که مال زمان جوانی های بابام بود را صاف و صوف کردم. دستی به موهای چربم کشیدم و سعی کردم فرهای در هم تنیده را به جعد تبدیل کنم. مردمک های چشمم را گشاد کردم تا خستگی شانزده ساعت پرواز را قایم کنم. راه افتادم و از گیت خارج شدم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که دیدمش. بعد از چهار یا شاید هم پنج ماه دوست دخترم را در فاصله پنجاه متری دیدم. احساس عجیبی بود. چهار ماه دوری وخداحافظی و چت و وب کم و فحش و بد و بیراه و تهدید و قول و قرار و خیال پردازی و صف سفارت. و حالا آنجا ایستاده بود با یک ژاکت قرمز جگری و شال گردنی آبی رنگ که از زور نازکی مثل یک طناب بود و چند دور پیچانده بود دور گردنش و هنوز هم چند متری ازش مانده بود. هیکلش انگاری که آب رفته بود. قوز کرده بود و صورتش کوچک شده بود. و مهمتر از همه اینکه روسری یا مقنعه هم سرش نبود. نگاهم را پایین آوردم. شلوار کتان سبز چرک و پوتینهای مشکی زیپدار، که زیپ یک لنگه اش را نکشیده بود و پاچه شلوارش رفته بود توی شیار زیپ. تمام اقلام لباسش را برای اولین بار بود که می دیدم. ندویدم. رسیدیم و بغلش کردم و شروع کرد به گریه کردن. نه از این گریه های حال بهم زن که همه آرایش را به لجن تبدیل می کند. چهار تا گلوله اشک گنده و بعد شروع کرد به لبخند زدن. و نمی دانستیم که از چی و از کجا بگوییم و اصلاً عینهو دوتا آدم غریبه بودیم. انگار نه انگار که چهار سال تاریخ در جیب  بغل مان داریم.

اگر سه تا تصویر ماندنی در زندگی ام وجود داشته باشند مطمئناً یکیش همین شب فرودگاه مونترال است.

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 20:45  توسط مهندس خسته  |