پنج-شش ماه یک بار لقمان حکیم می شوم. یعنی باید بشوم. نمی فهمم چطور این تغییر و تحولات در آدمی رخ می دهد، چیزی که می دانم این است که یکهو به خودم می آیم و متوجه می شوم دوست دخترم از ۲۴ ساعت روز ۱۲ ساعتش را بدخلقی می کند، عصبی است، استرسی است، نق نقو است و تمامی این حالاتش را طبعاً من هم می چشم، و ۱۲ ساعت دیگر را هم که البته خواب هستیم*. بعد باید ادب بیاموزانم. نیامدم اینها را بگویم. آمدم بپرسم. انگار که خیلی از زنان اینگونه اند؟ نمی دانم والله به خدا. به آخرهای آن دوره پنج-شش ماهه که نزدیک می شویم، که آخرش باید لقمان بشوم، اصلاً آمدنش را حس می کنم. یک روز با خودت می گویی این هفته پریود است. یک روز دیگر می گویی هفته قبل از پریود است. روز دیگری فکر می کنی هفته بعد از پریود است و توجیه و هضم اش می کنی. بعد به خودت می آیی و احساس می کنی همه روزها روز پریود هستند، و همه زمینها خونین. اصلاً حدیث هم داریم: کل یوم بریوداً، کل ارض فی دم. اصلاً حالا چرا انقدر مهم است این ماجرا؟ برادر، من هم خونریزی دارم، به علی. چه می دانم، دستم خون می آید، بینی ام خون می آید، لبم خون می آید، اصلاً تازگی ها که دوچرخه سواری می کنم گهگاهی باسنم هم خون می آید. می گویی تغییرات هورمونی؟ خود من هم دارم آقا جان. همین چند روز پیش ها دیدم روی گردن بلوری ام دوتا مو روییده. چمن آفریقایی نیست که دانه اش را بپاشی فردایش سبز شود، لابد هورمونهای بدنم بهم ریخته که این دوتا جوانه زده اند، آنهم در بیست و شش سالگی. عصبی شدم؟ استرس زدم؟ نه به خدا، از ترسم که انگ بداخلاقی بهم بخورد فقط توی توالت جلوی آینه بهشان فکر و نگاه کردم. اینها را گفتم که کمی فکر کنید. به خدا آدمیزاد یادش نمی رود. همین خود من. همه چیزی یادم است و یادم می ماند. از دو سالگی ام خاطراتم را ثبت کرده ام. آن فامیلی که توی بچگی شکم تپل و سفیدم را نیشگون می گرفت به بهانه شوخی و خنده، یادم هست. هر انگولکی شده ام و هر اذیتی و هر آزاری و هر متلکی و هر پشت چشم نازک کردنی و هر پاپوش درست کردنی و هر خنجر به پشت زدنی و خلاصه هر چیزی. من شترم آقا جان، کینه ایم و یادم هم نمی رود.
*حالا که صحبتش شد، اگر هوس غربت کردید شهر لب دریا انتخاب نکنید که تمام عمرتان به خواب سپری می شود. اگر می خواهی تجسم اش کنی، فکر کن که از تهران سه روزه رفته ای محمودآباد. چقدر می خوابی توی محمود آباد؟ من هر روز همانقدر می خوابم.
