هفته ديگر شركت مرا مي فرستد عجمان (نزديك دوبي). داريم مي رويم از يك شركت خارجي ياد بگيريم "جك آپ" طراحي كنيم. از اين جك آپ ها براي حفاري چاههاي نفت و گاز در دريا استفاده مي شود:
آره برادر، ما ميريم و كارمون رو درست انجام ميديم. جك آپ مي سازيم و به سادگي كندن چاه فاضلاب برايتان چاه نفت و گاز حفر مي كنيم. بعد هم گازها رو دودستي و با قيمت مفت تقديم مي كنيم به هند و پاكستان. تا اونها با ما دوست بشن و از بقيه كشورها اجازه بگيرند ما بمب اتم بسازيم.
همه ما كارمون رو درست انجام ميديم. همه ما مهندس ها و كارشناس ها و غيره. همه ما كساني كه خيلي فرقي نداره كارمون رو درست انجام بديم یا نه؛ چون در هر صورت همه با هم داريم پس رفت مي كنيم.
يكي از مشكلاتي كه ايران خيلي وقت است با آن دست و پنجه نرم مي كند فرار مغزها نيست بلكه فرار كارشناس هاست. فرار متخصصيني كه ۴-۵ سالي در شركتها كار كرده اند و توي كار خودشان ببر شده اند و بعد به عنوان نيروي سابقه دار مي روند خارج از كشور كار مي كنند. و البته بنده درك شان مي كنم. برعكس كارشناس هاي ايراني، مديران ايراني همگي داغون هستند. علتش هم كه نياز گفتن ندارد؛ فرهنگ اتوبوسي: يعني براي تصدي يك پست مديريتي بايد سوار اتوبوس خاصي باشي. اما يك دليل جالب براي نشان دادن بي كفايتي مديران اين است كه حتي يك مورد مدير ايراني (که توی ایران مدیر شده باشد) نمي توان يافت كه يك شركت خارجي روي هوا بزندش. و در مقابل خيل كارشناس هاي ايراني كه در شركت هاي خارجي مشاغل خوبي دارند.
