تبليغاتX
یک مهندس خسته - مهندس خسته و جبل الطارق

یک مهندس خسته

روزمرگی های یک آدم متوسط

دقیقاً نمی دانم کی، ولی چند صد سال پیش لشکر مسلمین به اسپانیا حمله می کند. مسلمین سوار کشتی می شوند و می آیند در سواحل اسپانیا (در تنگه ای که دریای مدیترانه را به اقیانوس اطلس وصل می کند) لنگر می اندازند. فرمانده مسلمین که علاوه بر سایر خصوصیاتش آدم خری هم بوده وقتی که لشگرش پیاده می شوند کشتی ها را آتش می زند و به صورت عملی حرفش را تفهیم می کند: یا اسپانیا را فتح کنید و یا در اسپانیا بمیرید چون بهر حال راه برگشتی نیست. خلاصه اینکه مسلمین اسپانیا را فتح می کنند و اسم اسپانیا را هم می گذارند آندلس و اسم تنگه مزبور را هم به افتخار سردارشان می گذارند جبل الطارق که تا به امروز اسمش همین است(Gibralatar). نتیجه منطقی این داستان این است که بعضی وقتها آدم به "سوپاپ اطمینان" نیازی ندارد و بهتر است که اصولاً سوراخ سوپاپ اطمینان را گل گرفت.

                               

بنده هم به تبعیت از اصول جنگاوری آقای طارق وقتی که نامه پذیرش و پول را از کانادا گرفتم - وبا توجه به اینکه یک پاسپورت غیر ایرانی هم دارم - گفتم که بگذار کشتی ها را آتش بزنیم و سوپاپ اطمینان ها را گل بگیریم. رفتیم و از کار استعفا دادیم و علاوه بر آن یک ماهی بود که کلاسهای دکتری را هم نرفته بودم و به این روند نیز ادامه دادم و یک جورهایی دکتری هم پرید*. از این طرف هم سفارت ما را آنگول کرده و هی امروز و فردا می کند و این کریسمس لعنتی هم که دیگر مزید بر علت شده است. خلاصه اینکه ما نشسته ایم و نگاهی به اسپانیا می اندازیم و نگاهی به کانادا و البته گه گداری نگاهی هم به ایران.

 

* من رسماً نرفتم انصراف بدهم. در این مدت تنها یکی از اساتید یک ایملی زد و سر و سراغی گرفت که طبعاً جوابی دریافت نکرد. جدای از این، به نحو مشکوکی هیچ کسی سر و سراغی نمی گیرد؛ بالاخص استاد راهنمایم. این استاد راهنمای بنده آدم خوب و جالبی بود. البته بنده کلاً ۳۵ دقیقه باهاش رو در رو صحبت کرده ام. ماندگارترین صحبتش سر انتخاب واحد بود. من که رفتم واحد بگیرم کلی در و دیوار دانشکده را گشتیم و چیز به درد بخوری ارائه نمی شد. استاد راهنمایم هم ما را فرستاد دانشکده مکانیک  و هوافضا و آنجا هم همانطور که انتظارم می رفت خبری نبود. خلاصه ما همینجوری دوتا درس که مال ارشدها بود برداشتیم. حین این انتخاب استادم به من گفت: "ببین آقای خسته، راستش را بخوای ما امسال هیچ برنامه ریزی برای دانشجویان دکترایمان نکردیم... من هم خودم خارج کنفرانس بودم و تازه اومدم... اصلاً نمی دانیم هر کدام شان می خواهند روی چه موضوعی کار کنند... البته ان شا الله درست می شود... شما نگران نباش...". بر همین اساس من به این نتیجه رسیدم که استاد راهنمایم خوشحال است از اینکه خبری از من نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 1:46  توسط مهندس خسته  |